شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

اندوهِ سفرِ بی‌بازگشتِ جاشوها

سیدیوسف صالحی | شاعر |
اندوهِ سفرِ بی‌بازگشتِ جاشوها

اشاره  سیدیوسف صالحی در آستانه‌ی 40 سالگی است و زاده‌ی شهرستان دشتی در استان بوشهر. او که بیش از یک دهه فعالیت در حوزه‌ی شعر دارد، نخستین مجموعه شعرش را در تابستان 1399 با نام «آرکادیا» و به همت نشر مروارید منتشر کرده است. صالحی پیش از انتشار این مجموعه، برگزیده‌ی بخش ویژه دوازدهمین دوره جایزه کتاب سال شعر  «خبرنگاران» نیز شده است. چند شعر  از او که حال و هوایی دریایی دارند، پیش روی شماست.

به اسکله‌ات سوگند

به: بوشهر، آتلانتیس جنوبی‌ام

به اسکله‌ات سوگند

که این میخ‌های چوبی مصلوبت کرده‌اند

به ماهی‌ها

ـــ قطره‌های خونی که در دلت شناورند ـــ

و لنج‌ها

که زخم‌های تازه را

به تور می‌اندازند،

بگو چه خوانده‌ای در گوش ناخدا

هر روز کفن‌پوش

بر گور خود ایستاده

گَرگور می‌اندازد

زندگی را صید می‌کند

*

برمی‌گردم

به شرجی‌ترین اتفاق بندر

راستی!

دلم زیر کدام مِینار پنهان شده؟

باد

در گلوی کدام بادگیر گیر کرده

که هرچه در این تنگِ راه‌ها

پنجره به پنجره

قاب می‌گردیم

سرگردانی‌مان بیشتر می‌شود؟

 

باید پایم را

از گلیم ساحل جمع کنم

دریا دارد

دکمه

دکمه

از پیراهنم بالا می‌آید.

روزی تو غرق خواهی شد

حوض‌ها

ـــ اسیران حیاط‌های کودکی ـــ

به مادرشان برمی‌گردند

گل‌ها با مرجان

نسبتِ خونی پیدا می‌کنند

و زنان زیبای شهر

پَریان غمگینی

که نمی‌توانند

اندوهِ سفرِ بی‌بازگشتِ جاشوها را 

پشتِ قَلیان دود کنند

(و این‌جای شعر

دقیقا، همین‌جای شعر

پیرمردانی سینه‌سوخته

شَروه می‌خوانند و واخ  می‌گویند.)

 

«ماهی سیاهِ کوچولو»ام

بر چارگونه‌ی تو بوسه می‌زنم

سال‌ها بعد

نامه‌ای را

در یک بطریِ دربسته می‌گشایی:

«آتلانتیس تنهای جنوب

به ساحل‌ات سوگند

که بوسه‌گاهِ بندرنشینان است

به لمس لطیف شرجی بر پوستِ شهر

دریا خواهد دید

برخاسته‌ای

زیباتر از همیشه»

 

1.  واخ: آوایی در جنوب که نشان‌دهنده‌ی اندوه و افسوس بسیار، تحسین و نیز یقین در برابر گمان است.

**

مثل ناخدای ایستاده بر لنج

 

و تو دور می‌شدی

دور

مثل ناخدایی که ایستاده بر لنج

لنگرگاه را بوم به بوم به خاطر می‌سپرد.

دزدیده‌ی نگاهش از ماشُوِه را

تنها زنی می‌فهمد

که واخ را بر لبْ گَزیده باشد

 

دور می‌شدی و زبانت

آن نُت غریب را ادا می‌کرد

نگاهت مواجه‌ی باستان‌شناسی

با خطی که میلی به کشف‌شدن نداشت.

در چمدانت اما

حرف‌های دیگری تا خورده بود

تاخورده‌هایی از جنسِ

از جنسِ

چه کسی تاب می‌آورد

از جنسِ تاخوردگی‌ها بگوید؟

 

تو را صدا زدم

به تمام شکل‌های مختلف اندوه، صدا زدم

به تمام شکل‌های مختلف فلسفه، نگاهت کردم

گیر افتاده‌ام ببین

فرورفته‌ی تنم را در ماسه‌ها

خیس مانده زبانم از چرخشِ آن نُتِ غریب در گلو و

چشم‌هام

تا آخرین نقطه‌ی دورشدن، زُل زده‌اند

و تو دور می‌شدی

دور از تو می‌شد

نخِ خاطره را تا.‌..

ـــ درست همین‌جا پت‌پتِ موتورِ قایقی

 

 

 

که نشانی از عبور بود

نخ را برید ـــ

راهی طولانی را آمده بودیم

و همین راه

ما را به سکانسِ بعد از پریدن رساند.

گفتیم ساحل همیشه جای خوبی بوده

بندری‌ها برایمان

می‌زنند و می‌رقصند

می‌زنند و می‌رقصند

راز را اما

قرار بود تنها من بدانم و تو و زنی در لنگرگاه و

همین ناخدا که

 

در راه بودیم

در برابرِ هجوم بمب‌ها و سقوط‌ها

لابه‌لای زنده‌بادها و مرده‌بادها

کلمه، به هیچ کاغذی نرفته بود.

گفتیم راه نرفته‌ای نمانده

گفتیم خرده‌های جسدهای شیشه‌ای

در تاریکی نمی‌درخشند

گفتیم ۷۷ بار پاییز را شمرده‌ایم و

هر کارد یکی از ما را تقسیم می‌کند و

دموکراسی پاسخ روشنی برای ما نداشته است

گفتیم و گفتیم و

در این سه‌گانه‌ی جنگ و سیاست و تو

چیزی در جاریِ رگ‌هامان داشت تازه می‌شد

 

افتاده‌ام

دوری

چیزی تو را دور می‌کرد

تازه‌شده‌ی چیزی در رگ‌هات

 

چه چیز نهنگ را از خودکشی بازمی‌دارد؟

۷ شهریور ۱۴۰۰ ۱۵:۳۴