شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

دریا خانه من است

پرویز حسینی | داستان‌نویس|
دریا خانه من است
شب به روی دریا بال می‌کشید. در آسمان رعد می‌غرید و بوتیمارها غصه می‌خوردند. خیزاب‌ها هیاهو می‌کردند و طوفان در راه بود. قایق‌ها در کناره‌ی ساحل تکان می‌خوردند اما دکل‌هایشان محکم ایستاده بودند. فانوس‌های دریایی از آن دورها کورسو می‌زدند و از روزنه‌ی کلبه که به آن‌ها نگاه می‌کردی، مثل ستاره به نظر می‌آمدند.
همه آمده بودند. حال دایی‌نصیر مثل همیشه نبود. «دریا مثل همیشه نیس. بندر رو انگار غم گرفته. یه چیزی می‌خواد بشه.» پدرم از دریچه به دریا خیره شده بود.
و رعد که می‌شد، روشنایی‌اش به کلبه می‌افتاد. «می‌گن اجنبی‌ها اومدن می‌خوان دریا رو نجس کنن نون ما رو ببرن.» عموایوب کنار در نشسته بود و از همیشه پیرتر به نظر می‌آمد. پسرش «خدارحم» با کاروان رفته بود. «دفه‌ی قبل خودش بهم گفت جنگ اصلی می‌خواد شروع بشه. می‌خوان جنگ دریایی راه بندازن. دریا مال خودمونه. نباید بذاریم از دستمون بره. دریا ناموس بندره.»
دایی‌عزیز شعله‌ی فانوس را زیادتر کرد و به من نگاه کرد و بعد به مادرم. وقت سربازی‌اش بود. سه روز دیگر راهی می‌شد. مادرم برای همه چای ریخت و سینی را به دست من داد. در تاریک‌روشنای شعله‌ی فانوس، استکان‌ها را جلویشان گذاشتم و کنار دریچه نشستم. صدای رعد می‌آمد. عموابراهیم شب پای اسکله بود. نتوانسته بود بیاید. امشب را باید با طوفان سر کند. غیرتش ور نمی‌دارد که دست از کارش بکشد و گوشه‌ای بنشیند: «به‌هرحال هنوز ازم کاری ساخته‌س. هیچی که نباشه بندرو می‌شناسم، با همه‌ی آدماش. آگه غریبه بیاد، توی مد و مه هم که باشه می‌شناسمش، بهش می‌گم «برگه‌ی عبور»، آگه نداد نمی‌ذارمش جُم1 بخوره. مگر این‌که از روی جنازه‌م رد شه!»
کار هر شب است. دایی‌ها و عموهایم دور هم جمع می‌شوند و مبادله‌ی خبر می‌کنند. سماور همیشه می‌جوشد و من همیشه باید سینی چای را دوره بگردانم تا وقتی که گوشه‌ای کز کنم و خوابم ببرد، اما امشب نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌آید. خبرها تازه‌اند. گوشم تیز شده است. کنار دیواره‌ی کلبه، آن‌جا که سایه‌های عجیب و غریب سرها و دست‌ها مدام می‌آید و می‌رود، می‌نشینم و گوش می‌دهم و به قیافه‌هایشان خیره می‌شوم. نه، امشب همه یک‌جور دیگرند. کسی شوخی نمی‌کند. دایی‌نصیر از سیگارکشیدن نمی‌افتد. دور و برش را دود محاصره کرده و سیگارش مدام از لای انگشتانش دود می‌کند.
صدای باران می‌آمد که به تن کلبه شلاق می‌کشید. مادرم دریچه را بسته بود و من نمی‌توانستم در تاریکی باران را از روزنه‌ها ببینم اما بویش را می‌شنیدم و صدایش را و سردم شده بود.
عمواسماعیل با دایی‌عزیز گرم گرفته بود: «یادت نره، برامون کاغذ2 بده. وقتی تقسیم شدین، یه کاری کن بندازنت طرفای خلیج. بگو بندری‌ام می‌خوام دریا رو بپام.»
دریا، خلیج، بندر؛ این سه کلمه را مدام می‌شنوم و آن‌قدر در ذهنم چرخ می‌خورند که دیگر سرما را حس نمی‌کنم و صدای باران را. دریا به نظرم خیلی دور می‌آید و انگار کسی آمده تا بندر را با خودش ببرد و تورش را بر همه‌ی خلیج بیندازد. «از توی لنج می‌بینمشان. سه شبح ترسناک مثل آل3 روی آب حرکت می‌کنند. کم‌کم نزدیک می‌شوند. حالا دیگر وقتی است بشکه‌های نفت را از توی قایق بیرون می‌کشم و یک‌به‌یک توی دریا خالی می‌کنم. سه تا مشعل را روشن می‌کنم و به میان آب‌ها پرتاب می‌کنم. باریکه‌های لزج و سنگین نفت گُر می‌گیرند و آتش اشباح را می‌سوزاند. کف لنج دراز می‌کشم تا از آتش‌ها دور بشوم...»
دستم به استکان پر از چای می‌خورد و چای داغ پشنگه4 می‌کند و پایم را می‌سوزاند. مادرم غصه‌اش می‌شود. «خوابت میاد؟ برو او گوشه دراز بکش.»
نه، خوابم نمی‌آید. سیگار هنوز لای انگشتان دایی‌نصیر ‌دود می‌کند و صدایش از میان دود پر می‌کشد: «می‌گن کشتی‌هاشون خیلی بزرگه و مجهزن. آوردنشون توی خلیج، می‌خوان بندر رو بگیرن.» و دوباره سیگارش را با نوک انگشتش می‌تکاند: «خوابشو ببینن! مگه بندری‌ها مرده‌ن که اینا همین‌جوری بیان و هر غلطی که دلشون
می‌خواد بکنن؟»
پدرم برزخ شده است و جوری حرف می‌زند که انگار اجنبی‌ها همین حالا از در کلبه آمده‌اند تو و می‌خواهند ماهی‌هایش را بدزدند.
عموایوب پاهایش را دراز می‌کند و باز چهارزانو می‌نشیند. «صب، ابرام5 که بیاد، حتما خبرهای تازه‌تر داره. شاید اون بدونه چند تا کشتی‌ان و چطوری‌ان.» دایی‌عزیز می‌گوید: «شاید خدارحم بهتر بدونه که چه خبره؟ نگفته کی برمی‌گرده؟»
عمو‌ایوب رفت توی فکر و چهره‌اش دوباره پیرتر به نظر آمد. خدارحم شاید الان اون‌ور خلیج‌ توی آب‌ها داره بهشون تیر می‌اندازه. کی می‌دونه کی میاد؟»
چشم‌های مادرم پر از اشک شده بود و همه‌اش به دایی‌عزیز نگاه می‌کرد. عمواسماعیل زیر لب می‌گوید «پناه بر خدا» و به عموایوب خیره می‌شود. عموایوب از خیال کشتی‌ها درنمی‌آید: «گاسم سی تا کشتی باشه یا فوق ترقیش6 چهل تا بیشتر که نیست! بگو پنجاه تا. آخرش چی؟ باید دمشون رو بذارن روی کولشون و برن. واسه این‌که بندری‌ها خلیج رو به آتیش می‌کشن. یه جهنم قشنگی براشون توی آب‌ها درس می‌کنن...»
عمواسماعیل حرفش را می‌برد: «خلبانا هم از اون بالا نمی‌ذارنشون جُم بخورن. دریا خونه‌مونه. از کوچیک و بزرگ جون براش می‌دیم.»
«از بالا که به شبح کشتی‌ها خیره می‌شوم، سینه‌ی آن‌ها را نشانه می‌گیرم. موتورها را خاموش می‌کنم و برای آخرین‌بار به آسمان بندر و دریا و خلیج نگاهی می‌کنم و به عقاب فلزی‌ام. دریا خانه‌ی من است. نمی‌گذارم که دستی پلید آلوده‌اش کند و مثل سنگ پایین می‌آیم و توی شکم آن‌ها منفجر می‌شوم...»
دستی به شانه‌ام می‌خورد. مادرم است: «برو اون گوشه بخواب، پتو هم روی خودت بکش. امشو7 سرده.»
بلند می‌شوم و به گوشه‌ی کلبه می‌روم و دراز می‌کشم. حالا صدای باران بند آمده است. نرمه‌باد خنکی از روزنه‌ها می‌وزد. پتو را روی سرم می‌کشم اما باز هم دلم آن‌جاست و به صداها گوش می‌دهم. دلم می‌خواست به جای خدارحم بودم، به جای دایی‌عزیز...   |
 
پی‌نویس‌ها:
1ـــ  جُم: جنب و جنبش. تکان‌خوردن.
2 ـــ  کاغذ: نامه.
3 ـــ   آل: موجود افسانه‌ای که بعضی اهالی جنوب به وجود آن معتقدند.
4 ـــ  پشنگه: به کسر اول و دوم و چهارم و سکون سوم و آخر؛ پاشیدن.
5 ـــ  ابرام:مخفف ابراهیم.
6 ـــ  فوق ترقیش: حداکثرش.
7 ـــ  امشو: به ضم اول و سکون دوم؛ امشب
۷ شهریور ۱۴۰۰ ۱۵:۲۳