شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

مَد

عباس عبدی | داستان‌نویس
مَد
جزر بود. آب رفته بود تا انتهای مُشتاها. لوله‌ها و کابل‌های زیر اسکله پیدا شده بودند. آخرین کشتی دو هزار و500 تنی سیمان بارگیری شده بود و روز قبل کنده شده بود و رفته بود دریاتر ایستاده بود. منتظر بود مجوز خروجش صادر شود. تمام تعطیلات اول عید را کار کرده بودیم و در عوض بنا به قولی که از قبل داده بودند، دهم تا چهاردهم را تعطیل کرده بودند. کشتی جدیدی نیامده بود. به‌جز یک راننده‌ی کشیک و آشپز که بومی بود، باقی رفته بودند مرخصی. خوابگاه راننده‌ها خالی بود. توی محوطه‌ی اسکله هم خبری نبود. سرشب باد ملایمی برخاسته بود و خِش‌خِشی میان دو درخت کهور بحرینی و گل ابریشم پیر جلوِ خوابگاه انداخته بود، اما آن هم زود تمام شده بود.
«چیز دیگری لازم نینِ؟»
«چای گذاشتی؟»
«فلاسک پُرِن.»
«می‌خواهی بروی برو!»
«کم و کسری هست بخشیدن از شما آکای مهندس!»
سر تکان می‌دهم که خیالش را راحت کرده باشم.
«این میز و صندلی‌ها را هم بگذار آن‌جا زیر نور!»
راننده‌ی کشیک از عصر رفته است. سپرده اگر کاری پیش آمد زنگ بزنند، خودش را فوری می‌رساند. در آن خلوت وسط تعطیلات چهار‌روزه هیچ‌کس دیگری هم سر کار نیست. کاری برای جرثقیل‌ها پیش نمی‌آید. دکل‌هایشان را بالا داده‌اند و چهار جک همه‌شان را آورده‌اند بیرون و دستگاه‌ها، معلق و خاموش، انگار خواب خواب، حیات آخرین خرده‌کاری‌هایش را کرده و رفته. قبل از آن دوری زده بود با موتور و دوباره برگشته بود که بگوید چیزی انداخته است پای کهورها برای آن زبان‌بسته و باز رفته بود که بعد از سیزده‌گردی بیاید.
میز خیس است از نم مختصری که در هواست. باد اگر می‌وزید باز بهتر بود. خیالم راحت می‌شد که پشه ابدا پیدا نمی‌شود. هرچند همین‌طوری هم نیست. هوا پاک پاک است. چراغ سردر کانکس روشن است و دورش هاله‌ای از بخار آب ایستاده.
کمی تخمه و چندتایی پسته، پس‌مانده‌ی آجیلی که چند روز پیش از عید خریده بودم و برده بودم خانه، هنوز ته کیفم هست. تا بوده و بوده زنم حواسش به خریدهای من بوده.
«آجیل برای چی؟ ما که داریم می‌رویم مسافرت!»
«توی راه نمی‌خواهیم؟ نمی‌خوریم؟»
توی راه از اصفهان تا بندر و خصوصا آن چند ساعتی که در بندر پُهل منتظر شده بودیم، ماشین را سوار لندینگ‌کرافت کنند، همه را خورده بودیم. همراه کلی پرتقال و نارنگی درجه‌ی دو که وسط راه، نزدیکی‌های داراب خریده بودیم. خورده بودیم و مشت‌مشت پوست‌ها را از پنجره‌ بیرون پرت کرده بودیم. دخترم مثل مامورهای بهداشت مرتبا تذکر داده بود. سر آخر خودش هم یک مشت تخمه از روی عرشه‌ی لندینگ‌کرافت ریخته بود توی آب. بعد هم گفته بود برای ماهی‌ها ریخته است. همه‌شان رفته بودند حالا. برگشته بودند که نرم‌نرم بروند به خانه‌مان در اصفهان و پای صفه. خودم را با آجیل سرگرم می‌کنم. کتابی می‌آورم. روزنامه‌ی تاریخ‌گذشته‌ای پیدا می‌کنم و ورق می‌زنم. می‌روم روی تختم دراز می‌کشم و چراغ را خاموش می‌کنم. دوباره برمی‌گردم همان‌جا روی میز و زیر نور چراغ. روزنامه‌ی دیگری پیدا می‌کنم. چشم می‌گردانم روی اسم‌ها و نام داستان‌ها. بلند برای خودم می‌خوانم: «من در هیچ کجا مثل این‌جا که ایستاده‌ام آرامش پیدا نمی‌کنم. این‌جا کجاست؟» تکه‌ای است از جزیره‌ی قشم این‌جا که بیشتر از هزار کیلومتر از آن میدان و کپه‌ی طالبی‌های تو دور است. درست روبه‌روی اسکله‌ی شهیدرجاییِ بندرعباس است. از آن طرف اگر بخواهی ببینی، باید هی خیره شوی توی تاریکی و مواظب باشی چیزی تکان بخورد. چیزی تکان نمی‌خورد. همه‌جا تعطیل است و این وقت، باقی هم که تعطیل نیستند، خوابند. از این طرف اما، حتی در همین تاریکی و از همین فاصله می‌توانم دکل بلند جرثقیل‌های سنگین کشتی‌های فله‌بر و کانتینربر را ببینم؛ با چراغ‌های قرمز روشن نوک بوم‌هایشان؛ قلاب‌های بزرگی که با حرکت وایرها بالا و پایین می‌شوند.
چای می‌ریزم برای خودم. برای خودم که نمی‌دانم دلم در این لحظه برای چه کسی و چه چیزی تنگ است. نمی‌دانم چه خواهم گفت اگر همین لحظه کسی، پری دریایی یا دیو چراغ جادویی از آب بیرون بیاید و خیس خیس روی سنگ‌های لیز و ماسه‌ها و صدف‌های شکسته و این تکه‌های طناب و تخته‌پاره‌ها که آب از مانده و زباله‌ی کشتی‌ها و لنج‌ها با خودش آورده، پا بگذارد و خودش را برساند به چند متری‌ام. «معطل چی هستی؟ حرفی بزن! آرزویی بکن! یک آرزوی درست و حسابی!» چه خواهم گفت؟ خیره نگاهش خواهم کرد و جرئت نمی‌کنم لب از لب بردارم، مبادا با تعجب نگاهم کند. «خیلی جدی گرفتی انگار؟!» بعد هم برگردد دوباره به تاریکی و جایی آن وسط‌های آب و چراغ‌هایی که تا صبح همان‌طور دور و روشن باقی می‌مانند گم بشود. هیچ‌کس دور و اطرافم نیست. همه در آدرس‌هایشان گم شده‌اند. کانکس چهل فوت سفید روی چند قالب بتنی قرار گرفته و کمی از زمین فاصله دارد. فاصله‌ای که ظهرهای آفتابی همین ایام نه‌چندان گرم هم جای خواب خوبی برای سگ مادر با دو توله‌ی کوچکش شده. اول از این‌که فکر می‌کردم همین‌جا، درست زیر تخت و موکت ته کانکس چندتا جانور هستند به خیالات می‌رفتم. بعد فکر کردم همین که سگ مادر، بعضی نصف شب‌ها به هوای نمی‌دانم چی سروصدایی می‌کند و چند قدمی‌ می‌رود و برمی‌گردد خیلی خوب است. باعث می‌شود بیدار شوم و اگر حوصله داشتم چیزی را که ناتمام گذاشته‌ام تمام کنم. گاهی هم گوشی‌ها را از توی گوشم در‌می‌آورم و دوباره می‌خوابم. این شده که سفارش کرده‌ام کسی کاری بهشان نداشته باشد. حیات را مامور کرده‌ام چیزی از باقی‌مانده‌ی غذا برایشان بگذارد گوشه‌ای. پای درخت یا هر جای دیگر.
روزی که پنج توله آورده بود، راننده‌ها و مکانیک‌ها و چندتایی از شرکت‌های دیگر روی اسکله، دورشان را گرفته بودند و سرشان گرم شده بود. چند روزی که گذشت کم‌کم راه افتادند. اولش از مادرشان و زیر همان کانکس دور نمی‌شدند، ولی خیلی زود بزرگ شدند و هر‌ کدامشان هر دقیقه گوشه‌ای بود.
«ممکن است بروند داخلِ دستگاه!»
«خیلی زیادند!»
حیات هم خودش را وسط انداخت و به جای همه حرف زد.
«اَمون نادَن به کس...! صبحِ‌گاه، پشت پنجره‌ی اتاق، به هوای هوی که از کولر گازی اَریزه، جمع اِن و واق آزِنِن.»
یک هفته قبل از عید همه جمع شده بودند و فکرهاشان را رو هم ریخته بودند. بعد بلافاصله سه‌تا از بچه‌ها را گذاشته بودند توی گونی و درش را گره زده بودند. جلو چشم مادرشان گونی را انداخته بودند پشت وانت و برده بودند جایی دور. از همان موقع مادرشان با همه قهر کرد. آن اطراف می‌پلکید، اما اصلا جلو نمی‌آمد. دور می‌ایستاد و نگاه می‌کرد. چرت هم نمی‌زد و همه‌اش مواظب دو توله‌ی دیگرش بود.
چای ریختم باز. می‌طلبید سیگاری بکشم. یادم افتاد سیگار ندارم. یادم افتاد پانزده سالی هست سیگار را ترک کرده‌ام. نه خریده‌ام و نه کشیده‌ام.
«هنوز ترک نکرده‌ای!»
«حتی لب نزده‌ام!»
«نگو دلم کباب شد! می‌بینم که حتی حساب ماه و روزش را هم داری، از بس که تو فکرش هستی!»
ورق می‌زنم. برمی‌گردم به سین اصفهان و در نور کم و سکوت آن ساعت دوری می‌زنم در گوشه و کنار آن‌جا و فکر می‌کنم روزی هم من کوزه‌ام را از آب شیرین چاه‌های رمکان یا برکه بی‌بی یا سد خاکی خالصی پُر می‌کنم و می‌برم کنار زاینده رود...
زنگ می‌زنم. با همه‌شان حرف می‌زنم. بین راه سری به اسفرجان زده‌اند که شب را آن‌جا بیتوته کنند.
«پس از قرار سیزده‌به‌در زرچشمه؟!»
«جای تو خالی است. کاشکی جور کرده بودی برگشتنی هم با هم بودیم!»
مکث می‌کنم که بگویم رفتنی یا برگشتنی. «نمی‌شد دیگر! کسی نبود این‌جا!»
کسی هم نیست این‌جا.
«این هم از تلفن و این‌ها... حالا چه کار کنیم؟»
فکر می‌کنم می‌توانستم امشب توی دفتر قشم باشم و خودم را با اینترنت سرگرم کنم. می‌توانستم یک دور دیگر برای همه دوستانم در سرتاسر دنیا پیام تبریک من‌درآوردی خودم را بفرستم. یک عکس از لنج پر از مسافر نوروزی که به ساحل نزدیک می‌شود و همه آمده‌اند روی عرشه که قشم، بازارها و اجناس رنگارنگ و ارزانش را پیش‌پیش ببینند. مشتاق و عرق‌کرده از گرما، همدیگر را هل می‌دهند و جلو هم می‌ایستند. زیر عکس هم نوشته‌ام: در آن نوبت که... من از یادت نمی‌کاهم! هر بار از خودم می‌پرسم در کدام نوبت؟ نیلوفر کجا بود؟ تاک کو؟ هنر که می‌کنم فقط چندتا درخت کوتاه کهور بحرینی هست و گل ابریشم و دورتر که بگردی کُنار و نخل. یک واکمن هم هست که ‌ای بد نیست. از آن بهتر اما ام‌پی‌تری‌پلیر است با چیزی حدود صد و پناه ترانه‌ی قشمی در حافظه‌اش که تا صبح هم بگذارم تمام نمی‌شود. توی گوشم است موقع تخمه‌شکستن و به تاریکی و دریایی که خودش را امشب خیلی برده جلو و دور از من و میز و چراغ، ایستاده خیره می‌شوم. خیره می‌شوم.
خیره می‌شوم.
ناگهان می‌جنبد. از گوشه‌ی چشمم. می‌بینمش که جنبید. تکان نمی‌خورم. همان‌طور خیره می‌شوم به جلو. تخمه را در دهانم نگه می‌دارم و نمی‌شکنم. پوستش را مزمزه می‌کنم که مثل همه‌چیز این‌جا شور است. سگ مادر نیست. توله‌هایش هم این‌طور فرز نمی‌روند. از پشت سرم آمده و در فاصله‌ی 15 متری کانکس در نیم‌تاریک اطراف جرثقیل‌های پارک‌شده ایستاده است. نمی‌بینمش. ریسک نمی‌کنم که سرم را کامل بچرخانم و خیره شوم به آن سمتی که تکانی دیدم. مشتی هوا باز در نزدیکی زمین می‌جنبد. دست می‌برم آرام و صدای توی گوش‌هایم را کم می‌کنم. می‌گذارم بخواند، اما آهسته‌تر، خیلی آهسته. «بگذار نترسد و جلو بیاید!»
سرش را انداخته پایین و دو قدم دیگر برداشته است. می‌توانم از گوشه چشمم ببینمش. رو به محوطه ایستاده و دم بزرگ و کلفتش را ول داده طرف زمین و سرش را آن‌قدر برگردانده که مقابل چشمش باشم. تکان نمی‌خورم. باز می‌جنبد. این‌بار دست‌وپاهایش را جلو می‌اندازد و کمی تند می‌کند و در تاریکی پشت خوابگاه فرو می‌رود. جای دوری نرفته است. خواسته نزدیک‌تر شود. دورتر رفته تا دور بزند. حالا چه کاری باید می‌کردم جز این‌که با احتیاط و آرام‌ گوشی‌ها را از گوشم بیرون بکشم و مواظب باشم روزنامه‌ی روی میز، برگ نخورد از نسیمی. مواظب باشم پوست پسته‌ای نلغزد روی میز و صدایی در‌نیاید. نور کم است. به همان اندازه که باید باشد. آن‌قدر که لازم داشت تا دیده نشود. دیدمش. خوابگاه را دور زد. دور ایستاد. سی‌متری فاصله داشت از جایی که نشسته بودم روی صندلی سفید پلاستیکی خیس از هوای کمی شرجی و دلم نمی‌خواست تکان بخورم که بترسد. هوا تکان می‌خورد و هُرمی انگار خوابگاه و من و درخت و وانت پارک‌شده را دور می‌زند و به سمت دریا می‌دود. فرو می‌رود در گودی لب ساحل و گم می‌شود. تکان نمی‌خورم. حالا دیگر خوب می‌دانم که دارد نزدیک می‌شود. دور شده است که بیاید نزدیک. همه چیزهای ریز را زیر نظر گرفته و از هر تکان کوچکی ممکن است بترسد و فرار کند. باید همین‌طور نشسته باشم و خیره باشم، خیره باشم، خیره باشم که ببینم درست مقابلم است. دور زده و از لب آب آمده و نزدیک شده. حالا پنج متری از من فاصله دارد. اول گوش‌ها و بعد سر کوچکش با پوزه‌ای که اندکی بالا گرفته پیدا می‌شود. انگار از دیواری سرک کشیده باشد. انگار بخواهد ببیند کسی در جایی پیدا هست؟ نور اندک چراغ سردر کانکس فقط تکه‌ای از پوست و پوزه‌ی خاکی‌رنگش را روشن می‌کند و باقی هیکلش در تاریکی است.
«چه می‌کنی این‌جا، در این شب خلوت و سکوت و شرجی؟ این‌جا کنار دریایی که با جزر رفته تا دور امشب و بادی نیست، رودی نیست، درخت و پل و پیاده‌رویی نیست که دست بگیرم و بگیرم در دست‌هایم دست‌هایی را و جای باقی را در باغی که می‌گردم و چشمه‌ی زری که آب بر‌می‌دارم از آن با دو کف دست و خیس می‌کنم روی و موی خودم را و تر می‌کنم گلویم را، خالی کنم.»
«چه می‌کنی این‌جا در این شب خلوت و سکوت و شرجی؟ این‌جا که هر شب تاریک تاریک تاریک بود و می‌توانستم بی‌ترس از بوی آدمیزاد، تکه نان پای آن درخت را بردارم. نمی‌دانم چه کنم امشب که می‌بینم آن‌جایی و تکان نمی‌خوری با چشم‌هایت که دنبالم را می‌گیرند و هرچه دور می‌زنم و دور می‌شوم باز هم خیره‌اند، خیره‌اند، خیره‌اند در این شبی که روشن‌تر از همیشه بین تو و دریا افتاده است؟»
سرک می‌کشد. تکان نمی‌خورم. سرم را آرام زیر می‌آورم و چشم از تاریکی اطرافش برمی‌دارم. حالاست که هوای پشت پلک‌هایم بلرزد. از چاله‌ی روبه‌رو بالا می‌آید و از فاصله سه متری‌ام می‌گذرد. نمی‌ترسد. نمی‌دود. نمی‌ایستد هم. راست به سمت دو درخت کهور بحرینی می‌رود و تکه نانی را که حیات برایش گذاشته به دندان می‌گیرد و دور می‌شود.
هنوز تاریک است. چراغ را خاموش می‌کنم و پیش از آن‌که درِ کانکس را ببندم و پرده‌ی پنجره را بکشم، می‌شنوم که آب برگشته به جایی که بعدازظهر هم بود. به جایی همیشگی وقت‌هایی که مد است. |
جزیره قشم ـــ  11/2/1385
۲۹ خرداد ۱۴۰۰ ۱۳:۰۲