شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

عسل، دختر مختار

احمد آرام | داستان‌نویس |
عسل، دختر مختار
همان شبی که خروس بابام اذانش را خواند، صبح نشد. ننه‌بزرگ که ننه بابام بود، توی انباری زیر پای خروس بیدار نشسته بود. صدایش به گوشم می‌رسید که هی غرولند می‌کرد: «اگه امشب صبح نشه، به‌خاطر گریه‌های عسله.» بعد، بابام از اتاقش بیرون زد. مثل همیشه سبیلش لای دندان‌هاش بود و هی می‌جویدش. هر وقت سبیلش را این شکلی می‌جوید، بعدش یک فصل کتک حسابی به ننه‌ام می‌زد. ننه‌ام صبح کتکش را خورده بود. همیشه سعی می‌کرد طوری کتک بخورد که ما با خبر نشویم. ولی از چشمان سرخ بیرون‌زده‌اش می‌فهمیدیم کتک مفصلی خورده است. ننه‌ام همه‌اش چهار تا استخوان لَق‌لَقو داشت که با یه باد ملایم، پهن زمین می‌شد. چشم‌های سُرخش همیشه پر از ترس بود و همان‌جور بابام را می‌پایید. بابام وسط یه خشتک حیاط ایستاده بود و زل زده بود به خروس روی انباری. اذان بی‌موقع خروس بابام، ناگهان به جیغی تبدیل شد و همه‌ی ما را ترساند. ننه‌بزرگ با سوزِ دل گفت: «خدا بد نده امشب، حتما به دلش برات شده که دمِ صبحی تیغ می‌ذارن زیر گلوش.» صدای هق‌هق عسل از پشت دریچه‌ی اتاق بیرون زد. بابام نشسته بود روی «ماشووِه»1ای که کُنجِ حیاط یله شده بود. سیگاری گیراند که از جرقه‌ی کبریتش نصفِ صورتش روشن شد. دزدکی از پشت ستون طارمی 
نگاهش کردم.
«اگه شب نبود، سرشو گوش تا گوش می‌بُریدم.» بابام گفت و بعد پکی زد به سیگارش و با بی‌حوصلگی انداختش توی لجن‌های وسط حیاط. ننه‌ام گفت: «یه‌بارِ دیگه التماست می‌کنم.» بابام گفت: «برو راضیش کن، نکردی خونه رو سرت خراب می‌کنم.» ننه‌ام غیبش زد. ننه‌بزرگ هی سرفه می‌کرد و از پسِ سرفه‌هایش به زور حرف می‌زد. «ماه‌هاست هیچ‌کس به مرگ طبیعی نمرده. کاش می‌تونستم یه جایی اتاق بگیرم تا بقیه‌ی عمرم صدای لعنتی دریا رو نشنوم. اگه تو «ماشووه»ات رو بالا نمی‌کشیدی، حالا توی شکم یکی از اون «بمبک»2هایی بودی که دارن گله‌گله کنار ساحل می‌چرند.» خروس جیغ دیگری کشید. ننه‌ام پیدایش شد. چشاش گشاده شده بود و دستاش می‌لرزید. گفت: « تو رو خدا از خر شیطون بیا پایین.» بابام سیگار دیگری گیراند. چشم‌هام به آسمان افتاد. ماه به شکل قاچ خربزه‌ای دیده می‌شد. ننه‌بزرگ گفت: «وقتی بهت گفتم وقتشه که «ماشووه»ات رو از دریای نحس بیرون بکشی، به حرفم گوش دادی و خوش‌اقبال شدی.» بابام روی «ماشووه» جابه‌جا شد و گفت: «اگه «ماشووه»ام رو از دریا بیرون کشیدم، واسه خاطر حرفای تو نبود، زوارش در رفته بود. بیشتر بوی مرگ می‌داد تا زندگی. می‌بینی، هنوزم که هنوزه دارم از دریا می‌خورم، حالا اگه نه با «ماشووه»ی خودم، با لنج صفر که می‌تونم.» ننه‌بزرگ مهلتش نداد و گفت: «پس بذار این حرفو بهت بزنم که اگه مُردم، پیش خدا رو‌سفید باشم. نذار مردم پشت سرمون بگن عسل، دختر مختار رو از لاعلاجی فرستادنش خونه‌ی بخت.» کله‌ی بابام لای دود سیگار گم شده بود، اما حرفاش از پس دود شنیده می‌شد: «صفر، اگه چهل سالشه، حداقل نصف یه لنج شریکه، یه موتورسیکلت داره و ده تا هم بُز. ننه‌ش هم که رحمت خدا رفته. از هفته‌ای هفت روز، سه روزش رو آبه. شیرین، ماهی خدا تو‌من کاسبه.» ننه‌بزرگ تندی گفت: «مرده‌شور دریایی رو ببرن که با آدم روراس نیس.»
سر و صدایی تو ساحل، که چند کوچه با خانه‌ی ما فاصله داشت، ترکید. ننه‌بزرگ گفت: «دیدی گفتم، حالا‌حالاها، نحسی دریا ما رو ول نمی‌کنه.» بابام از جاش بلند شد و کله‌اش از میان دود سیگار بیرون زد. آتش از میان انگشت‌هایش پرید توی آب لجن‌ها. آخرین حلقه‌های دود سیگار را بیرون فرستاد و بعد جهید و پاهای گنده‌اش را گذاشت روی پله‌های سمنتی و خودش را با یک چشم به‌هم‌زدن رساند روی پشت‌بام. صداها اوج می‌گرفتند. ننه‌ام با موهای وز و پیراهن گشاد و بلندش آمد وسطِ حیاط. عسل دریچه‌ی اتاق را باز کرد، نور پاشیده شد تو آب لجن‌ها. ننه‌ام از وسط حیاط هوار کشید: «مختار!» بابام با این‌که صدایش را می‌شنید محلی نگذاشت. پریدم پشت دریچه‌ی اتاق، چشای عسل به‌آرامی عقب نشست و فرو رفت ته اتاق و غیبش زد. لبه‌ی دریچه روبه‌روی ابروهام بود. روی نوک انگشت پاهام بلند شدم تا ببینمش. عسل تو تاریکی کز کرده بود. گفتم: «عسل.» عسل آمد جلو، چشاش شده بود کاسه‌ی خون و لب‌هاش می‌لرزید. انگاری دستپاچه شده بود. گفتم: «عسل، می‌خوای چه کار کنی؟» عسل دماغ کوچکش را چسباند به میله‌ی دریچه و گفت: «خدا کُنه ننه‌ام مث بابام بره رو پشت بام.» صدای ننه‌بزرگ از انباری بیرون زد: «دریا هر چیزی بهتون بده، ده برابرش ازتون می‌گیره. مرده‌شور دریایی رو ببره که زبون آدمیزاد سرش نمی‌شه.» ننه‌ام یک‌بار دیگر با ترس گفت: «مختار» بابام دوباره جوابی نداد. ننه‌ام با پیراهن کُدری گشاد و چرک و چروکش، از پله‌های سمنتی بالا رفت. از لبه پشت‌بام گذشت و ما دیگر او را ندیدیم. همان‌جور که به لبه‌ی دریچه چنگ زده بودم گفتم: «عسل، ننه‌ام رفت رو پشت‌بام.» عسل بار دیگر صورت استخوانی‌اش را چسباند به میله‌ها و فشار داد تا ته حیاط را ببیند. از بس گریه کرده بود، پهنای صورتش خیس شده بود. نفس‌نفس می‌زد، طوری که بخار دهانش به پیشانی‌ام می‌خورد. بعد گفت: «تو هم برو، یالا.» گفتم: «ننه‌بزرگ چی؟» عسل، آب دهانش را قورت داد و سیبک زیر گلوش تکان خورد و گفت: «ننه‌بزرگ که کوره.»
چهاردست‌وپا از پله‌های سمنتی، که نمور بود و بوی سوسک می‌دادند، خودم را بالا کشیدم. دستم که به هره‌ی لب بام رسید زانوهام لرزید. آسمان یهو پهن شد بالای کله‌ام. نسیمِ خنکی زد به پیشانی‌ام. صدای خش‌خش دامن عسل تو تاریکی حیاط پیچید. برگشتم تا نگاهش کنم. عسل، ریزتر شده بود، مثل طوقی آسیدمرتضی که وقتی اوج می‌گرفت ریز‌ریز می‌شد. ننه‌بزرگ که تو درگاهی انباری پیدایش شده بود گفت: «یکی بره به این عسل بگه بیاد پیش خودم، نذارید این‌قده گریه کنه؛ گریه‌ی دختر چهارده ساله مثِ نیشتر تو قلب آدم فرو می‌ره. جلو گریه‌شو بگیرید.»
عسل مثل تیر شهاب از در خانه بیرون زد؛ طوری که صدای کُلونِ در هم به گوش‌های تیز ننه‌بزرگ نرسید. صداها و هیاهوی توی ساحل هنوز به گوش می‌رسید. بابام، دست‌هایش را دور دهانش قیف کرده و رو به جانبِ ساحل داد زد: «هی... هی...» صدایش کمانه‌کمانه توی تاریکی گم شد. لحظه‌ای بعد از دل تاریکی کسی گفت: «دریا، حیدر رو پس داد.» ننه‌بزرگ از تو درگاهی سرک کشید، طوری‌که نصف بالاتنه‌اش از در انباری بیرون زد. انگاری می‌خواست تاریکی را بو کند. بعد گفت: «حیدر نصیحت هیچ‌کس رو قبول نداشت، دریا جادوش کرده بود.» ننه‌ام که پشت گردن بابام ایستاده بود گفت: «امروز جسد حیدر، فردا کسای دیگه، چه معلوم که سرنوشت صفر بهتر از بقیه باشه.» بابام گفت: «عسل، اگه دختر منه نون‌‎آورش باید مرد دریا باشه. تا وقتی از دریا می‌خوریم سرنوشتمون رو پیشونی‌مون نوشته شده.» ننه‌ام گفت: «نمی‌خوام سرنوشت عسل رو پیشونی صفر نوشته بشه.» گفتم: «بابا!» بابام برگشت و نگاهم کرد. ستاره‌ای پهنای آسمان را نصف کرد و مثلِ آتش سیگار بابام پرت شد یک گوشه‌ای تو تاریکی. ننه‌ام سرم داد کشید و گفت: «بچه فسقلی، نگفتی پرت شی پایین؟» دوباره گفتم: «بابا!» بابام گفت: «این دیگه چه مرگشه؟» گفتم: 
«آجی... در رفت.»
بابام مثل برق از جا جهید و سرازیر پله‌ها شد. باد پیراهن ننه‌ام که بوی پیاز داغ و مطبخ می‌داد به صورتم خورد و از کنارم گذشت. آن‌ها یادشان رفت که مرا هم با خودشان ببرند پایین. یک تیکه ابر افتاد روی قاچ خربزه و یهو همه‌جا تاریک شد. به لبه‌ی بام چنگ زدم. بغض ته گلوم گیر کرده بود. خروس بابام دوباره خواند و ننه‌بزرگ دوباره گفت: «امشب صبح نمی‌شه.» |
بوشهر ـــ 1374
1. قایق
2. کوسه
۲۹ خرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۵۰