شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

نگاهی به داستان‌های یک شاعر مطرح

منوچهر آتشی: روایتِ زادبوم

حسن میرعابدینی | منتقد ادبی |
منوچهر آتشی: روایتِ زادبوم

تا پیش از دوره‌ی بیداریِ مشروطه و برخورد جامعه‌ای سنتی با جلوه‎های مدرنیته، شعر مهم‌ترین ژانر ادبیات کلاسیک فارسی و در اوجِ شکوه بود، اما به‌تدریج، بر اثر نیاز زمانه و رخنه‌ی تجدد در زندگی مردم، پیدایش جراید، ترجمه‌ی نمایشنامه و رمان، و آشناییِ نویسندگان با اسلوب نگارش اروپایی، نثر اهمیتی بیش‌از‌پیش یافت، و در نوع‎های ادبیِ گوناگون به‏کار رفت، به‎طوری‎ که دوره‌ی معاصر را می‎توان دوره‌ی نثر در تاریخ ادبیات ایران دانست؛ زیرا نثر، که پیش از این کاربردی محدود داشت، گسترش و تنوع یافت و مسائل سیاسی و اجتماعی و روایت‌های داستانی و روزنامه‌نگاری را در بر گرفت. تغییر مخاطب از معدودی اهل فضل به قاطبه‌ی خوانندگان در وسعت‌گرفتن دامنه‌ی کاربرد نثر و تنوعِ آن موثر افتاد. پیش از آن، نثر تقریبا مختص نوشتن مطالب تاریخی و فلسفی بود و نظم در مرکز نظام ادبیِ کلاسیک ایران قرار داشت. نظام نثر، ضعیف‌تر و نظام شعر، قوی‌تر بود. تحولات ادبی عمدتا در زمینه‌ی شعر صورت می‏گرفت و نثر چندان مورد توجه نبود. تنها از قرن بیستم، انواع نثرنویسی در ایران معمول شد و نثر کم‌کم جایگاهی را یافت که در انحصار شعر بود.

برخی از شاعران دوره‌ی معاصر، ضمن توجه به مسائل عینی در شعر خود، برای پرداختن به واقعیت زندگی، به نثر روایی روی آوردند. مثلا عارف قزوینی بخشی از تاریخ حیات خود، «قصه‌ی پرغصه یا رمان حقیقی» (برلین 1303)، را به شیوه‌ای داستانی نوشت. گویی، شاعرِ روزگارِ نو، برای بیان حالات درونی خود، درآمیخته با آن‌چه در عرصه‌ی جامعه می‌گذرد، نثر داستانی را مناسب‌تر از شعر دانسته است. عارف در این متن، به دلیل شرح واقع‌گرایانه‌ی جزئیات، توصیف مکان‌ها، شخصیت‌ها و تاکید بر فردیّت راوی، به الگوی رمانیِ روایت نزدیک می‌شود.
خودزندگی‎نامه‌ی داستان‎وارِ شاعری همچون عارف را می‌توان به‎عنوان یک نوشته‌ی مرحله‌ی گذار از انواع ادبیِ سنتی به نوع مدرنِ داستان، مطالعه کرد. شاعران نوسرای گذرکرده از مرحله‌ی گذار، مانند نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو، با عطف توجه به جنبه‌ی تخیلیِ متن و با قصد و نیّتِ داستان‎نویسی، قلم بر کاغذ رانده‎اند. نیما، در «حرف‌های همسایه»، می‌گوید: «ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوعِ تازه کافی نیست و نه این کافی ا‎ست که مضمونی را بسط داده به طرز تازه بیان کنیم. نه این کافی‎ است که با پس و پیش آوردن قافیه و افزایش و کاهش مصراع‎ها یا وسایل دیگر، دست به فرم تازه زده باشیم. عمده این است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفی ـــ روایی را که در دنیای باشعورِ آدم‎هاست به شعر بدهیم.» تاکید نیما بر جنبه‌ی «وصفی ـــ رواییِ» شعر، نشان از توجه او به روایت‌گری در شعر و نوشتن داستان‎های منثور دارد. او هم داستانی منثور مانند «مرقدِ آقا» نوشته و هم منظومه‌های داستانیِ «مانلی» و «خانه‌ی سریوِیلی» را سروده است. در واقع، نیما گرایش رواییِ خود را گاه به زبانی منظوم و گاه به زبانی منثور عینیت بخشیده است. البته سرودن منظومه‎های داستانی، ریشه‌ی استواری در ادبیات کلاسیک دارد که شعر، در آن، نوع مسلط ادبی بود و نمونه‎های بی‎بدیلی چون داستان‌سروده‌های فردوسی و نظامی گنجوی را پدید آورد. در پیِ نیما، احمد شاملو نیز بخش عمده‌ای از توان ادبی خود را صرف برگرداندن و نوشتن داستان‎های منثور کرد. از اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و شاعران دیگر نیز داستان‌هایی منتشر شده است. داستان‎های نیما، شاملو و اخوان ثالث در قالب کتاب گِرد آمده است، اما برخی از شاعران ـــ مانند فروغ فرخزاد و منوچهر آتشی ـــ تمایلی به مجموع‎کردنِ داستان‎هایی ندارند که برای مجلات نوشته‎اند.
 
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران‎سر
اندیشناکِ سینه‌ی مفلوکِ دشت‎هاست
اندوهناکِ قلعه‌ی خورشیدِ سوخته ‌است
با سر غرورش اما دل با دریغ ریش
عطر قَصیلِ تازه نمی‎گیردش به خویش
هرچند منوچهر آتشی (1310 ـــ 1384) امروزه به‌عنوان شاعری توانمند شهرت دارد، با جست‎وجو در میراث ادبیِ او، به نقدهای ادبی و داستان‎هایی هم برمی‎خوریم که در دهه‌ی 50 عمدتا در مجله‌ی‌ «تماشا» به چاپ رسانده است.1 او، در این داستان‎ها، تصویرگر زندگیِ روستاییان دشتستان در نخستین سال‎های دهه‌ی 40 است ـــ سال‎هایی که در جامعه‌ی در حالِ تغییر و تحول، ادارات حکومت مرکزی جایگزین قدرت خان‎ها می‎شد. می‎توان از این نوشته‎ها، به‌عنوان داستان‎هایی بومی یاد کرد که «خط فاجعه» در آن‌ها امتداد دارد؛ زیرا با وجود برجسته‌شدن مضامین عاشقانه در آن‌ها، ریتمِ طرح و پیرنگ قصه را ماجراجوییِ یاغیانی تدارک می‎بیند که روزگارشان گذشته است. این قهرمانان قصه‎های عشق و نامرادی می‎کوشند انتقام بگیرند یا خود را از تک‎وتا نیندازند. معمولا چابک‎سواری از راه می‎رسد، «سریع‎تر از یک شاهین که کبوتری را در خط پروازِ سریع، چابکانه برباید، عروس را از پشت مادیان چنان قاپید و به پشت ترکِ خود کِشاند که تا چند لحظه همه مات و منگ ماندند.» سوار می‎گریزد، اما با تیر خویشان عروس در خون خود می‎غلتد: آنان جان بر سرِ انتقامی می‎گذارند که قرار بود زخمِ گذشته را التیام بخشد.
در این داستان‎ها، همچنین به آدم‎های ناسازگار با زمانه ـــ مثل «زارعلی» در «آخرین گلوله» ـــ برمی‎خوریم که شکست آن‎ها بیشتر برآمده از معضلی اخلاقی است تا این‎که نتیجه‎ی بی‎عدالتیِ اجتماعی باشد. انزوای اخلاقیِ این آدم‎ها، انگیزه‌ی حرکت آن‌هاست. اصولا شخصیت‎های داستان‎های آتشی با خشونت طبیعت و جبرِ سرنوشت در ستیزند و همه‎شان شکست می‎خورند، زیرا دوره‎شان گذشته است ـــ مثل درختِ کُنارِ قصه‌ی «کُنارِ میرمُهنّا»(1355) که چون «دختران بندری امید و ایمان خویش را به معجزِ» آن از دست داده‎اند، با بولدوزر ریشه‎کن می‎شود تا خیابان برای عبور اتومبیل‏هایی که روزبه‎روز فزونی می‎یابند، عریض شود. این همان کُناری است که وصف آن در رمان «تنگسیر» (1342) اثر صادق چوبک نیز آمده است.
چشم‎اندازهای ارائه‌شده از طبیعتِ جنوب ایران و رنج روستاییانِ درگیرِ تنگیِ زندگی و بخل طبیعت، از مناظر آشنای قصه‌ی روستاییِ دهه‌ی ۴۰ ـــ ۵۰ است. ماجرای داستان‎های آتشی نیز، همانند شعرهای او در مجموعه‌ی «آهنگ دیگر» (1339)، حولِ تصویرهای شاعرانه‌ی رمانتیکی از وضع اقلیمیِ روستاهای پرت‎افتاده‌ی دشتستان شکل می‎گیرد. حوادث بر زمینه‎ای از طبیعت خشن رخ می‎دهند، مثلا در داستان «از دو پنجره»، بارانی که شادیِ کودک و مادرش را برمی‎انگیزد، آن‌قدر می‎بارد تا سیلی شود و هر دو را با خود ببرد. روایت مضمون به‌واسطه‌ی توصیف عناصر اقلیمی، رنگی منطقه‎گرايانه به داستان‎های آتشی می‎زند؛ و وصف دنیایی که برای خواننده‌ی امروز ناآشناست، موجد رمانتیسمی اقلیمی می‎شود. انگار سوارانی که با اسب‎هاشان ـــ تمثیل بدویّت و معصومیت ـــ در پی ایدِئال‎های تاریخ‎گذشته می‎تازند، از دلِ افسانه‎های شفاهی درآمده‎اند؛ و توصیف قهرمانی‎های هوسبازانه‌ی آنان از آتشی نویسنده‎ای رمانتیک می‎سازد که حس و حال داستان‎هایش متفاوت با آن چیزی است که خواننده در زندگی روزمره تجربه می‎کند؛ نویسنده‎ای که اندوهناکِ نجابت‎ها و عصمت‎های بر بادرفته است و از زمانه شِکوه می‎کند:
با راکبِ شکسته‎دل اما نمانده هیچ
نه ترکِش و نه خفتان، شمشیر مرده است
خنجر شکسته در تنِ دیوار
عزمِ سترگِ مردِ بیابان فسرده است.
 
داستان‎های اولیه‌ی آتشی نثری ناهموار دارند. گاه نیز شاعرانگیِ زبان، بین خواننده و متن حائل می‎شود و از حلاوت داستان می‎کاهد، و آن را از حالت طبیعی و راحتِ روایی‎اش درمی‎آورد، به‎طوری ‎که متناسب با لحن شخصیت‎ها از کار درنمی‎آید، اما زبان داستان‎ها به‌تدریج نرم‏تر و روان‎تر می‎شود، و رنگی تصویری می‎گیرد که با ناشناختگیِ مکان و مخاطره‎انگیزیِ ماجراها جور درمی‎آید.
داستان‎های او را می‎توان در چند دسته‌ی عمده جای داد:
 
الف: نوشته‎های حسبِ حالی
نویسنده در داستان‎های زندگی‎نامه‎ای، حس و حالِ گذران دوره‌ی نوجوانی در یکی از روستاهای منطقه‌ی بوشهر در دهه‌ی ۲۰ ـــ ۳۰ شمسی را زنده می‎کند. خاطرات آن دوره مواد لازم برای نگارش دیگر داستان‎ها را نیز در اختیار او می‎نهد، مثل «یادت می‌آید» که داستانی است در شرح زندگی زیر تازیانه‌ی قدرت خان‎ها.
در مهم‎‌ترین داستان‎های حسبِ حالی، راوی پس از ۳۰ سال به گشت‎وگذاری در روستای دوره‌ی نوجوانی آمده است. در قصه‌ی خاطره‎ایِ «آن‎سوی پرچین‎های خار»، راوی، رویازده‌ی گذشته، پیِ دشت‎های گرم و پاکِ قدیم می‎گردد که در آن‌ها عاشق و شاعر شده است. هرچند همه‎جا عوض شده، درخت‎هایی که وقتِ بازگشت به شهر کاشته است، سر بر آسمان می‎سایند. [داستان] «بدر پیش از کسوف» که تصویری است از بازی‎های شبانه‌ی نوجوانان روستا، در صحنه‌‎ی جنگ ورزا با پلنگ، رنگ و بویی حماسی می‎گیرد. در [داستان] «چاهِ گبر» از ورای مکالمه‌ی راویِ نوجوان با «گرگو»، اطلاعاتی اقلیم‎شناختی ارائه می‏شود: چاه‎های حفرشده در زمین‎های شنیِ روستا هر سال ریزش می‎کنند و روستاییان ناگزیر از حفر چاه دیگری برای آب شیرین می‎شوند. محل روستا نیز، در تلاش برای دورشدن از خطر چاه‎های ریزش‌کرده و پُرشده، تغییر می‎کند. «فهمید روستای "چ" اول کجا بوده و به‎تدریج چه سفر دور و درازی را برای فرار از چاهساران کهنه در طول سال‎ها ادامه داده و می‎دهد.» چاه‎بان «در ازای نگهداری و روفتن و تمیزکردن چاه‎های آب شیرین، از هر کس که مَشکی آب می‎برد، مُشتی جو یا سکّه‎ای می‎گیرد.» گاه نیز، بر اثرِ ریزش چاه، زیر آوار می‎رود.
در داستان «آخرین گلوله» با بادهای منطقه آشنا می‎شویم. توفیقِ نویسنده در ساخت دو شخصیت زنده‌ی داستانی، «هفتمِ فروردین بود» را به بهترین کارِ زندگی‎نامه‎ایِ او بدل می‎کند. نخستین شخصیتِ در‌یاد‌ماندنی، «خیری»، عشق دوره‌ی نوجوانیِ راوی است. توصیف عشق نخستین، پرتوِ سِحرانگیزی بر این داستان افکنده است؛ به‌ویژه آن‌که، داستان در مرزِ فضای واقعی/ خیالیِ زمان حال/ گذشته، تمام می‌‎شود. راوی در پایان سفر، به دیدار درخت‎هایی می‎رود که وقت هجرت از دِه کاشته و حالا تناور شده‎اند: «یکی‎شان را در آغوش کِشیدم. ضخامتش نمی‎گذاشت دستانم از دو سو به هم برسد. اما، شگفتا! رسید. منتها آن‌جا که رسید، دو کفِ دستم، بر دو گستره‌ی کوچکِ نرم و گرم فشرده می‎شد. تند به دورِ تنه چرخیدم. خیری... در فاصله‌ی دو تنه‌ی درخت‎های من ایستاده بود و می‏خندید و اصلا چهره‎اش اندوه عمیقِ چهل‎سالگی را نداشت...»
دیگر شخصیت زنده‌ی این داستان، «ملاحسین»، مکتبدار سابق و خُل‎وضعِ روستاست که همراه جماعتی به دیدار راوی آمده است. او با احتجاج‏های شرعی یا تهدید و حیله می‎خواهد درخت‌های گزی را که راوی کاشته و وقف عام کرده، از آنِ خود سازد!
 
ب: داستان‎های یاغیان
آتشی، با وجود نگاه انتقادی به دوره‌ی خانخانی و ظلم خان‎ها، نویسنده‌ای است نوستالژیک و مجذوب زمانه‌ی گذشته؛ مرثیه‎سرای غرور مردان قدیم دشتستان است که در جنگ با انگلیسی‎ها شرکت داشتند و پس از خلع سلاح‌شدن، تفنگ‏هاشان را با چند فشنگ زیر شن پنهان کردند. «زارعلی» در [داستان] «آخرین گلوله»، میرشکار، خانِ قدرت‎باخته، از این آدم‎هاست: او دیگر شکار نمی‎کند، تفنگ هم ندارد، اما همچنان حمایل چرمیِ دوربین شکاری و قطار خالیِ فشنگ را به خود می‎آویزد، و اسبابِ تمسخر گروهی از مردم و از‌جمله «شهرو سلیطه» می‎شود که با نایب ژاندارم رابطه دارد. وقتی برادر شهرو، به طمع دستیابی به مالی، خانِ منزوی و تریاکی را می‎کُشد، زارعلی به صحرا می‎رود، تفنگش را از زیر شن درمی‎آورد تا انتقام بگیرد، غافل از آن‌که آخرین گلوله‎ای که همراه تفنگ چال کرده، نم‎زده و پوسیده است. او به تیرِ نایب در خون خود می‎غلتد.
به این نوع کاراکترِ داستانی در «دود باروت در گذرگاه بی‎خطر» نیز برمی‎خوریم. زن جوان راهزنِ پیر، همدست با معشوق، شوهر را تحریک به گردنه‎گیری می‎کند. راهزنِ پیر می‎داند که دوران این کارها گذشته است، اما انگار چاره‌ی دیگری ندارد. دو راهزنِ پیر و جوان در دو سوی گردنه جوری سنگر می‎بندند که یکدیگر را زیر نظر داشته باشند. در هنگامه‌ی عبور کاروان، وقتی جوان به پیرمرد شلیک می‎کند، او نیز امانش نمی‎دهد: خون هر دو آب رودخانه را «رنگین کرد و دود باروت در تنگه‌ی بی‏خطر، تاب خورد.»
در [داستان] «آخرین حقّ مالکانه»، خان‎زاده‌ی خلع‎شده مخفیانه به روستا برمی‎گردد تا به‌عنوان آخرین حق مالکانه، دختری را که دوست داشته، برباید، اما او و دختر به تیرِ سواران روستا و ژاندارم‎ها از پای درمی‎آیند. قصه شروعی مناسب و تعلیق‎برانگیز دارد و خواننده را منتظرِ حادثه‌ی در راه نگه می‎دارد. آتشی در این داستان‎ها، قصه‌ی آدم‎هایی را می‎گوید که دوره‎شان گذشته است اما می‎خواهند غرور خود را حفظ کنند.
نویسنده در داستان «نگهبان» نوع دیگری از طغیان را مصوّر می‎سازد. قصه از منظر جوانی روایت می‎شود که به سربازی برده شده و مشغول نگهبانیِ شبانه است. در فضایی پراضطراب، ماجرا در ذهن او مرور می‎شود: چگونه به روستا ریخته‎اند و او و دیگران را به اجباری برده‎اند. جوان اسبی را از اصطبل بیرون می‎آورد و زیر رگبار گلوله‎ها، با آن به سمت روستای خود برمی‎گردد. مضمون «فرار» در داستان «دندان‎های آب» نیز پرورانده می‎شود. تونلی که محبوسِ قلعه‌ی خان حفر کرده، سر از گریزگاهِ کفتارها درمی‏آورد. او کفتارها را می‎تاراند و خود را به دشت می‎رساند، جایی که نامزدش منتظر او است. آن دو، در گریز از چنگ کفتارهای تازه ـــ تفنگچی‎های خان ـــ به رودخانه می‎زنند. زن در برخورد با صخره‎ها جان می‎بازد و مَرد، که خود را رهانده، با حمایت مردمی مواجه می‎شود که قلعه را زیر   رگبار گرفته‎اند.
 
پ: داستان‎های دریایی
آتشی، چند داستانی را که در آن‌ها از دریا الهام گرفته، بهتر نوشته است. جاذبه‌ی دریا، رویای قهرمانان او است: «پدر چقدر دلش می‎خواهد ناخدای یکی از لنج‎ها باشد... مالک کشتی‌بودن برای پدر مهم نیست، بلکه فقط دریا، دریاهای دوردست و عمیق مهم است. آن‌جا که آفاق روی آب‎ها پایین می‎آیند و ناخداها به کمک ستاره‎ها و قطب‎نما، راه‎های مرموز دریایی را پیدا می‎کنند.»
در داستان‎هایی که دریا زمینه‎سازِ ماجراست، نقش‎آفرینیِ اصلی به عهده‌ی پسران جوانی نهاده شده که تجربیات پدران به آن‌ها انتقال می‎یابد. [داستان] «یادت می‎آید» حاویِ شرحی از مخاطرات و جاذبه‎های نخستین سفر دریاییِ نوجوان از منظر دوم شخص خطاب به خود است. «خون بر عرشه» داستانی است ملهم از «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی. در این‌جا نیز نوجوانی در همراهی با پدر، ماهیگیر پیر، با رمز و راز دریا آشنا می‎شود. وقتی ماهیگیر پیر هنگام مبارزه با کوسه جان می‎بازد، نوجوان جای او را می‌گیرد و بر کوسه و دریا غلبه می‎کند. داستان به‌لحاظ ساخت شخصیت صیاد پیر، توصیف صحنه‌ی جدال با کوسه، وصف رنج ماهیگیران، و جزئیات راه و رسم صید ماهی، خواندنی است.
این نوجوانِ مصمم را در داستان «موتورلنج 115 ـــ بو» نیز می‎یابیم. او پسر ناخدایی است و پس از مرگ پدر، سکان لنج را در دست می‎گیرد و با وجود تردید ملاحان به قابلیت‎هایش، لنج را به مقصدِ مورد نظر پدر می‌راند. توصیف حال و هوای شبِ بندر بوشهر خواندنی است: «شبِ بندر، اشباع از شرجی و ظلمت. دریا سیلانی شبح‌آفرین داشت. کشتی‎های بادی و موتورلنج‎ها در لنگرگاهِ کم‎عرض و روی آب‎های تیره و پرهق‎هق از مدّ کامل، تابی سنگین داشتند و دکل‎های مخروطی‎شان، به‌خاطر طناب‎هایی که از رأس دکل‎ها با زاویه‎ای نه‌چندان تنگ به سوی عرشه فرود می‎آمد و از چند جانب در حلقه‎ها یا سوراخ‎های حاشیه‌ی عرشه‎ها محکم می‎شد ـــ هر یک به سویی متمایل می‎نمود. بادبان‎های خیس و سنگین از شرجی، تابانده‎شده گردِ تیرهای بلند و نسبتا منحنی، چون کفن‌هایی درازبه‌دراز در طول عرشه، خوابیده بودند.»
 
آتشی در نوشتن داستان‎های اولیه‌ی خود چندان مهارت نشان نمی‌دهد که بتواند به مواد برگرفته از اقلیم، ارزشی زیباشناختی ببخشد. چنین است که غالبا در حدّ خاطره‎نگاری می‎مانَد؛ دست به تجربه‌ی نوشتاری تازه‎ای نمی‎زند و داستان‎هایش به پای شعرهایش نمی‎رسند. با‌این‌همه، هرچند خیلی از آن‌ها در گذر زمان رنگ باخته‎اند، از حیث مطالعات اجتماعی ارزش خود را از دست نداده‎اند. نکته‌ی دیگر این‌که، این داستان‎ها جزء میراث ادبیِ شاعری بزرگ‎اند، و برخی از آن‌ها همچنان خواندنی‎اند: «پرتوی در کلبه‌ی تاریک»، «دود باروت در گذرگاه بی‎خطر»، «خون بر عرشه»، «موتور لنج 115 ـــ بو»، «آخرین گلوله» و «هفتم فروردین بود».
هر نویسنده‎ای بر اساس روحیه و تجربیات حاصل از زندگی خود، مضمون‎هایی را در آثارش تکرار می‎کند؛ و به تعبیر فرانک اُکانر، در «صدای تنها»، «آدم‎های له‎شده‌»ی خاصِ خودش را به نقش‎آفرینی وامی‎دارد. داستان کوتاه، به‎خلاف رمان، به تنهاییِ انسان توجه دارد و «هیچ‎وقت قهرمانی نداشته است. در عوض، گروهی «آدم له‎شده» دارد... که شخصیت آن‌ها از نویسنده‎ای به نویسنده‌ی دیگر و از نسلی به نسل دیگر تفاوت می‎کند. آن‌ها ممکن است کارمندانِ گوگول، رعیت‎های تورگنیف، روسپیانِ موپاسان، پزشکان و معلمان چخوف و خیال‎بافان شروود آندرسن باشند که همیشه در رویای فرار به سر می‎برند.» آدم‎های له‎شده‌ی آتشی کسانی‎اند که بر لبه‌ی تغییر یک دوره جای گرفته‎اند، یا پیر شده‎اند و از دور خارج شده‏اند؛ مثل یاغیانی که روزگارشان سرآمده، میرشکاران و میرزابنویس‎های بازمانده از دستگاه خانخانی، یا ماهیگیران و ملاحانی که جای به پسران خود می‎دهند: بازماندگان دوره‎ای مشمول مرور زمان شده، می‌کوشند جلوی تغییرات بایستند اما زیر چرخ‌های زمانه له می‌شوند. |
 
1 . با سپاس از آقای محمد ولی‎زاده که متن 18 داستان منوچهر آتشی را در اختیارم گذاشت.
 
۲۹ خرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۴۴