جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
 

اخبار

کسی که مثل دریاست!

محمدعلی بهمنی| شاعر و ترانه‌سرا |

 اشاره  محمدعلی بهمنی، در ترانه و شعر معاصر ایران و به‌خصوص قالب شعریِ «غزل»، نامی یگانه و فراموش‌نشدنی است؛ کسی که در چند دهه‌ی اخیر، همراه با چند نام مطرح دیگر، علاوه بر تاثیری انکارنشدنی بر نسل‎های بعد از خود، به تازگی و طراوت «غزل» فارسی کمک‌های فراوانی کرده و در پوست‌اندازی آن که منجر به «غزل امروز» شده، نقشی مهم و اساسی داشته است. بهمنی که خود را زاده‌ی «قطار اندیمشک» می‌داند، اصالتا تهرانی است اما حدود نیم‌قرن است که دل به دریای جنوب داده و در بندرعباس روزگار می‌گذراند. پس با این حساب، توقع هر خواننده‌ای از او بالا می‌رود که اشعار فراوانی با حال و هوای دریا و زندگی در بنادر و دیگر دلمشغولی‌های آن داشته باشد؛ اما اگر مجموعه‌شعرهای او را از کتاب نخستینش «باغ لال» (۱۳۵۰) تا آخرین کتاب، یعنی «غزل زندگی کنیم» (۱۳۹۲)، ورق بزنیم، به تعداد انگشتان دو دست هم با شعرهایی روبه‌رو نمی‌شویم که بتوانیم آن‌ها را «شعر دریایی» بنامیم. با این همه، چند شعر دریایی این صفحه، ماحصل سال‌های مختلف زندگی شعریِ بهمنی است. ضمن آرزوی سلامتی و طول عمر برای او که این روزها اندکی کسالت دارد، چند سروده‌ی زیر را بخوانید و لذت ببرید؛ با این اشاره که ۲۷ فروردین‌ماهِ پیش رو، استاد بهمنی ۷۹ ساله می‌شود. سایه‌شان مستدام.

دریا و من چه‌قدر شبیه‌ایم

 

دریا صدا که می‌زندم وقت کار نیست

دیگر مرا به مشغله‌ای اختیار نیست

 

پر می‌کشم به جانب هم‌بغض هر شبم

آیینه‌ای که هیچ زمانش غبار نیست

 

دریا و من چه‌قدر شبیه‌ایم گرچه باز

من سخت بی‌قرارم و او بی‌قرار نیست

 

 

 

 

 

با او چه خوب می‌شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالیِ این روزگار نیست

 

امشب ولی هوای جنون موج می‌زند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

 

ای کاش از تو هیچ نمی‌گفتمش ببین

دریا هم این‌چنین که منم بُردبار نیست

**

دریا

 

دریا! دریا!

دریا منُ صدا کن

خاکُ با آب دوباره آشنا کن

 

دریا دلم گرفته

دریا دلم گرفته

منُ از این گرفتگی رها کن

 

دریا با من حرف بزن

نذار منُ موجا به ساحل بِدَن

 

دریا دلم می‌خواد رو بالِ موجا

منُ تو یک شب ببری از این‌جا

 

بذار بگن چشمای بارون‌زده

بازم تو دریا یه نفر گم شده

 

دریا جوابم بده

دریا جوابم بده...

**

هوشِت کُجان؟

 

در قایقم 

کنار تو و 

چشم‌ها حسود

*

یاروکَ آطرف‌تِه بِنین

آه...

[زن نشست]

از من، مرا گرفت؟

نه!

از من، تو را ربود

*

راحت بِنین مَتِرس

[لحنش کنایه داشت]

خیره شدم به ساحره‌ای از شکاف دود 

شکل زغال پُک‌زده

هم سرخ هم کبود

*

هوشِت کُجان؟

هیچ نگفتم

دوباره گفت

 

در من،

منِ همیشه

تو را داشت می‌سرود

*

دریا شبیه ساحره موّاج

اما جزیره

مثل یکی از اهالی‌اش

آرام و مهربان و صمیمی

      آغوش می‌گشود

*

هوشِت کُجان؟

هیچ نگفتم

دوباره گفت

من منتظر که ساحره دیوانگی کند

چشمش ولی

شکسته و مغموم

مویه زد:

پیش همو که تنگ خیالت نشسته بود؟  

**

دریا سکوت کرده و من حرف می‌زنم

 

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

 

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش

 

می‌خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما

با هم سروده‌ایم، جهان کرده از برش

 

خواهر! زمان، زمان برادرکُشی‌ست باز

شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش

 

با خود مرا ببَر که نپوسد در این سکون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

 

*

دریا سکوت کرده و من حرف می‌زنم

حس می‌کنم که راه نَبُردم به باورش

*

دریا! منم همو که به تعداد موج‌هات

با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش

 

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه‌ها

خون می‌خورند از رگِ در خون شناورش

 

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیکرش

*

دریا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام

بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

1 ـــ  آقا آن‌طرف‌تر بنشین. (به گویش هرمزگانی)

2 ـــ  راحت بنشین و نترس. (به گویش هرمزگانی)

3 ـــ  حواست کجاست؟ (به گویش هرمزگانی)

 

۲۴ فروردین ۱۴۰۰ ۱۳:۵۷