جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
 

اخبار

دریاچه‌ی پاره‌پاره

| محمدرضا پورجعفری| داستان‌نویس و مترجم |
دریاچه‌ی پاره‌پاره
پیش‌تر از همه اکبر بود که آن ماهی را گرفت. فوکاپوش، تا زانو توی دریاچه ایستاد و تورش را به آب انداخت، اما حرکت تور را هنگام بالاکشیدنش حس‌ نکرد. ماهی‌ بزرگی تور کرده ‌بود که سر نداشت. به‌نظرم ماهی بیگ‌هِد یا کله‌گنده بود که کله‌اش کنده ‌بود. شاید نخِ نایلونِ تور ماهیگیری سرش را بریده‌ بود. اکبر به ‌صدای بلند گفت: «حسینی! ببین چی گرفتم!»
حُسی یا حسین، نامی که شنیده ‌شد، چند متر آن‌سوتر، پادامی را وارسی می‌کرد. داد زد: «دیدم. من‌ هم دو تا ماهی سفید گنده گرفتم. هر دو تاش نصفه‌نیمه‌اند.»
دریاچه‌ای بود بسیار بزرگ یا دریایی کوچک، اما آن‌قدر نزدیک و آشنا که گویی مردم خودشان درستش کرده‌اند! نقی که در ساحل به ‌ماهیگیرها نگاه ‌می‌کرد، به ‌عبدالله گفت: «مگر یادت نمی‌آید که خودِ ما ـــ تو و من ـــ هزاران بچه‌ماهی را رها کردیم در این دریاچه‌ی آرام؟»
عبدالله یا جمشید گفت: «آتقی! یادمه پسر. گذاشتیم بزرگ شَن. برای همچه روزایی‌، نه. خُب، حالا وقتش رسیده.»
تقی یا نقی دوباره گفت: «ولی ما در تمام این ‌زمان ماهی گرفتیم و خوردیم. چیز کمی برای دریا گذاشتیم.»
احمد بود یا همچوچیزی، کمی آن‌سوتر با سعیدنامی از توی قایق پارویی تور ‌انداختند. تور را که بالا کشیدند،10‌ ـــ 12 تا ماهی در تورشان بود که همه از دم ناقص بودند. تکه‌ماهی‌ها را کف قایق خالی کردند. سعید یا حمید داد زد: «آخه خدایا! مذهبتو شکر! اینا چیه؟!» یکی دم نداشت، دیگری شکمپاره بود، یکی دیگر بی‌سر بود و چشم‌های بیرون‌افتاده‌ی تیره‌ی چهارمی و پنجمی، مرده‌وار، خیره و جابه‌جا به ‌نابه‌جا نگاه می‌کرد. ماهی‌ها همه‌جور بودند و همه بی‌جنب‌وجوش؛ حتی یکی هم سالم نبود. بقیه هم تورهاشان را جمع‌کردند و با ماهی‌های بی‌دم و بی‌کله آوردند کنار. همه‌ی ماهی‌ها را روی شن‌های خیس ساحل پخش کردند. شگفت‌زده به‌ ماهی‌ها و به همدیگر نگاهی انداختند. چطور چنین چیزی ممکن‌ بود؟
کومیس، ماهیگیر قدیمی گفت: «ببینیم چی شده. این
 کار کیه؟»
احمد گفت: «معلوم نیست چه آفتی این‌ها را زده؟ آخر حتی یکی هم زنده نیست.»
جیمی یا عبدی گفت: «کار اسبله که نیستش. سگ‌ماهیا این نزدیکیا کم میان.» در صدایش بی‌اعتمادی به ‌حرف خودش موج می‌زد.
محمود یا مسعود، ماهی‌ها را نشان ‌داد و گفت: «این‌ها را از همین جلو جمع ‌کردیم. خوب است کمی دورتر برویم. برویم بیرون. ببینیم وضع دام‌های ما در آن‌جا چه‌ هست؟»
کومیس یا روفی گفت: «آره. بهتره همین‌ کارو بکنید. قایق‌ها را بردارید بروید بیرون.»
تورها را هم کنار ساحل ریخته‌ بودند؛ توی این‌همه بدَرّوبِبُر هیچ توری پاره نشده‌ بود، اما توجه کسی ‌‌هم به ‌این موضوع جلب نشد.
اکبر و حسین و علی‌حسین و نقی و احمد و عبدی و محمود و سعید و تقی و مسعود، قایق‌ها را به ‌آب انداختند و موتورهاشان را روشن کردند و خیلی زود از نظر ناپدید شدند.
کومیس گفت: «تا ببینیم چه ‌کار می‌کنند. چی گیرشان میاد؟»
روفی گفت: «دو ساعت دیگر برمی‌گردند خُب. باید منتظر بمانیم تا بیایند.»
حسنِ کوچکی برادر بزرگ علی‌حسین گفت: «شاید پره‌های موتور کشتیا یا قایقای موتوری، ماهیا رو به ‌این روز انداخته.»
کومیس گفت: «تا حالا که این‌طور نبوده. باید برگردند ببینیم ماهی‌های بیرون هم همین‌طورند یا نه؟» و بعد رو کرد به سامان یا هامان و گفت: «ماهان‌جان! این تکه‌ماهی‌ها را جمع ‌کن.»
هامان یا ماهان گفت: «بابا این‌ها به‌ چه ‌دردی می‌خورند؟»
کومیس جعبه‌هایی را که برای جمع‌کردن ماهی‌ها آورده‌ بودند، نشان ‌داد و گفت: «اینا رو در کارخانه پودر می‌کنند برای مرغ و غاز. بریزشان اون تو.»
برادر علی‌حسین گفت: «اقلکن به‌ یه ‌دردی می‌خورن.»
لوفی یا روفی گفت: «نمی‌دانید آن‌سوی دریاچه چه‌ خبرهایی‌ست. نفت پیدا شده. دکل زده‌اند. درست روبه‌روی نیروگاه.»
سامان یا هامان یا ماهان، که ماهی‌های تکه‌پاره را توی جعبه‌ها می‌ریخت، گفت: «یک ‌ماه پیش ساختند. دیدمش. داشتند اسکله هم می‌ساختند.»
کومیس گفت: «باید برگردند ببینیم چه خبری دارند.»
پنج ‌قایق با هم برگشتند. آن‌ها را به‌ ساحل کشیدند. همه‌شان پر از ماهی زخمی یا ناقص بودند. همه ‌را ریختند روی ساحل. همه‌جور ماهی حتی «گربه‌ماهی» و «اوزون‌برون» و دیگر ماهی‌های مهاجم هم دیده می‌شد.
اکبر گفت: «تمام دریا این‌طوره. شاید سمی، چیزی با رودخانه‌ها وارد آب شده و این بلاها را سرِ ماهی‌ها آورده.»
علی‌حسین که با تقی کار می‌کرد، گفت: «می‌گویند ممکن است کار نیروگاه تازه ‌باشد. امواجی درست می‌کند و می‌زند ماهی‌ها را لت‌‌‌‌وپار می‌کند.»
کومیس به ‌قایق احمد نزدیک شد و گونیِ پُرِ بزرگی را نشان داد و پرسید: «احمدجان این ‌‌چیه پسر؟»
احمد گفت: «بله. این سگِ آبیِ بخت‌برگشته هم گیر کرده ‌بود توی آخان. تور آخان را برای اوزون‌برون گذاشته بودم.» و بعد گونی را هن‌وهن‌کنان برداشت و روی ساحل خالی ‌کرد. فُک بزرگ بود، اما تکه‌هایی از پا و دستش کنده شده ‌بود. گوش ‌و بناگوشش درهم شکسته ‌بود. چشم‌هایش، چشم‌های سگی مرده ‌بود که دیگر نمی‌توانست کمکی از کسی بخواهد.
همه در سکوت و اندوه به ‌انبوه ماهی‌ها و فک نگاه می‌کردند.
حسن برادر علی‌حسین با چهره‌ای برافروخته گفت: «این‌ها همه نشانه‌ی غضب خداست آقاجان!» و سپس بی‌اختیار زد
زیر گریه. |
۲۴ فروردین ۱۴۰۰ ۱۳:۴۹