جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
 

اخبار

گذری از کنار دریاچه‌های خاوریِ فارس

| محمدجواد ضیغمی| پژوهشگر|
گذری از کنار دریاچه‌های خاوریِ فارس
 اشاره  پیشتر در توضیح «دور بنادر بگردیم» نوشته‌ایم که این صفحات، دست ما را می‌گیرد و به یکی از بنادر یا جزایر کشور می‌برد؛ منتها این سفر در دهه‌های گذشته اتفاق می‌افتد؛ مثل این شماره که به سراغ دریاچه‌ای رفته‌ایم که اگرچه این روزها دچار کم‌آبی است، اما حال و روزش از برخی دیگر از دریاچه‌های کشور، بهتر است؛ دریاچه‌ی مهارلو یا دریاچه‌ی نمک، که در جنوب شرقیِ شیراز در استان فارس و در مسیر جاده‌ی شیراز به شهرستان فسا قرار دارد و به دلیل رنگ قرمزش، پذیرای گردشگران زیادی از سراسر کشور و جهان است. در برخی از صفحات قبلیِ این بخش، گزارشی هم از وضعیت امروز آن بندر یا دریا / دریاچه آورده‌ایم که به‌دلیل محدودیت صفحاتمان، گزارش وضعیت امروز دریاچه‌ی مهارلو را به شماره‌های آینده وامی‌گذاریم. نوشته‌ی پیش رو، از هفته‌نامه‌ی «تماشا»، مورخ 22 خرداد 1355، شماره‌ی 265، صفحات 60 و 61 گرفته شده که گزارش‌نویسان و نویسندگان این مجله به بنادر و جزایر بزرگ و کوچک کشور می‌رفته‌اند و هر کدام از زاویه‌دید خود آن‌ها را معرفی و روایت می‌کرده‌اند. در بازنشر این نوشته سعی کرده‌ایم به دستور زبان و شیوه‌ی نگارش نویسنده در آن زمان  وفادار بمانیم.

بازتاب نور خورشید روی دریاچه‌ی آرامی که پس از سپری‌کردن راه کمی نمودار شده، شگفت‌انگیز است. راننده باور نمی‌کند با راه درازی که در پیش است، موج‌های کوچک این پهنه‌ی آبی و نسیم چهره‌نواز بامدادی‌اش بتواند وسوسه‌ی ماندن را ـــ  ولو برای چند لحظه ـــ  در ما برانگیزد. زیرا نمی‌داند برای پژوهشگرانی که در گوشه و کنار یک کشور کهنسال از دیدن زیبایی‌ها همه ‌تن جان می‌شوند و همه‌ جان شور، شناخت بیشتر، دیدن و به‌به‌گفتن و سرسری‌گذشتن کاری نشدنی است. باید ماند و دید و پرسید و دانست، شاید در بیابان خشک نیز میان دو کوه، کنار یک سنگ، زیر یک بوته، چشمان جوینده‌ای بر تکه‌ای سفال خیره شود که در آن پیامی باشد از نیاکان ارجمند وی که در این سرزمین با افتخار زیستند و از هنرهای گوناگون نشانه‌های بسیاری از خود به جای گذاشتند که امروز فرزندان آن نیکوکاران ستوده از هر جای ایران پهناور به گردآوری این یادگارها که در 25 قرن نشیب و فراز تاریخ پدید آمده است، پرداخته‌اند تا شاید برای خواهران و برادران گرامی خویش از مام میهن خبر

تازه‌ای بدهند.

کنار راه اتومبیل‌رو کناره دریاچه بود. پس از چشیدن از آب شور آن، برای آشنایی بیشتر، نگاه‌هایمان را به جست‌وجو فرستادیم. پهنایش اگرچه کم و زیاد می‌شد، به کوه‌هایی که چندان هم دور نبودند، می‌رسید و دراز‌ایش بیش از پنج فرسنگ بود که با کیلومترشمار اتومبیل‌مان پی بردیم و این اندازه‌ها مربوط به هفته آخر ماه فروردین امسال [1355 شمسی]، پس از بارندگی‌های پربار بود.

از راننده درباره‌ی دریاچه پرسیدیم؛ با لهجه‌ی مهربان مرودشتی گفت: «همان دریاچه‌ای است که دیروز سراغش را می‌گرفتید.» اما ما از دریاچه‌ی «بختگان» پرسیده بودیم و این،‌ با آن‌همه نزدیکی به شیراز، بختگان نبود، زیرا بختگان از شهرستان نی‌ریز زیاد دور نیست و به همین جهت نام دیگرش دریاچه‌ی نی‌ریز است. پس از آن‌که از گوشه و کنار دریاچه عکس گرفتیم، راهمان را ادامه دادیم و پس از چند دقیقه‌ای با دیدن تپه‌های نمک، دوباره به کنار دریاچه کشانده شدیم. همانند این تپه‌ها را، انبوه‌تر و به‌تعداد بیشتر، در کنار دریاچه‌ی «چی‌چست» و نمونه‌های کوچک‌تری از آن‌ها را در کنار کویر فراهان اراک که از چاه‌های نمک میقان به‌ دست آمده بود، دیده بودیم. با چند نفری از کارگران که در کارگاه نزدیک تپه‌های نمک سرگرم کار بودند، سخن گفتیم و سپس از راه پهن کامیون‌رو، که روی تپه‌های نمک ساخته شده بود، خود را به بالای بلندترین آن‌ها رساندیم. در آن‌جا نور زیاد بود، زیرا تابش خورشید بر بلورهای نمک در کنار دریاچه و زیر آسمان آبی بر روشنی می‌افزود.

کمی دورتر مردی ایستاده بود و به موج‌های کوچک آب نگاه می‌کرد. به سویش رفتیم و با او سخن گفتیم. مهندس بود، یکی از هزاران مهندسانی که خانه و خانواده و شهر و آسایش خود را ترک می‌کنند تا از آن‌چه می‌دانند، با بیشترین توانایی برای خدمت به هم‌میهنان خویش در گوشه‌ای از مملکت خود

بهره گیرند.

سخن‌های او شنیدنی بود! نام این دریاچه، «مهارلو» است. امسال به‌ جهت بارندگی زیاد، گسترش بیشتری یافته است. آبش شور است و درجه‌ی شوری آن اکنون 18 درصد است. وقتی به 27 درصد برسد، می‌بندد و می‌شود از آن نمک به‌دست آورد. نمک آن خوب و خوردنی است، اما بیشتر برای خوراک کارخانه‌ی کود شیمیایی شیراز فرستاده می‌شود؛ به‌ویژه که میزان پتاس آن زیاد است. تازگی‌ها شرکت نفت برای بهره‌برداری از این دریاچه به ساختن حوضچه‌هایی پرداخته است. آب این دریاچه با گرم‌شدن هوا بخار می‌شود تا آن‌جا که دوباره این خشک می‌شود. در این‌جا آن‌چه درباره این دریاچه در کتاب‌های جغرافیا و تاریخ و مردم‌شناسی خوانده‌ایم، به‌یاد می‌آید و از آن‌ها این جمله‌هاست که: «دریاچه مهارلو که کوچک‌ترین سه دریاچه نمک فارس است، در دشت شیراز واقع است و تپه‌های کوتاه، اطراف آن را گرفته است. رود شیراز و سروستان به آن می‌ریزد. سمت شمال آن باتلاق است که در حدود یک میل عمق کم دارد.»1

در دریاچه راه اسکله‌مانندی نیز به‌ چشم می‌خورد که در پهنای آن پیش رفته است و برای بردن نمک‌های گردآوری‌شده، به‌ویژه وقتی آب کمتر می‌شود، از آن سود می‌برند.

از حوضچه‌هایی نیز که شرکت نفت درست می‌کند دیدن کردیم. آن‌ها را میان آب، همانند رودخانه، که پهنای کم و درازای زیاد دارد، می‌سازند تا آن‌که روش بهتری را با ابزار کار نوتر و کارآمدتر در بهره‌گیری از آب دریاچه‌ی مهارلو به ‌کار بندند.

به راهمان ادامه می‌دهیم. در کنار دریاچه‌ی کم‌عمقی که شناگران نیمه‌برهنه‌ی گرمازده آرامشش را به‌هم نمی‌زنند و سایه‌بان‌های بوریایی و پلاژهای گوناگون پیرامون آن نساخته‌اند. دریاچه‌ای که خشمگین نمی‌شود، غرش نمی‌کند و قربانی نمی‌گیرد. یکی از شگفتی‌های گیتی با هم آمدن چیزهایی است که بینشان هماهنگی نیست. وقتی در میان چاه‌های نمک کویر فراهان اراک، که تا چشم کار می‌کند شوره‌زار دیده می‌شود و آب روستاهای دور و نزدیک نیز شور و تلخ است، درست بین چند چاه پهن و گود و استخرمانند که رنگ و مزه آب آن‌ها نیز گوناگون است، چشمه‌ی کوچکی از آب شیرین و گوارا از زمین می‌جوشد، سخنان روستاییان درباره‌ی آن شنیدنی می‌شود. برای آن‌ها چنین چشمه‌ای معجزه و کرامت بزرگان دین را می‌رساند و بررسی باورهای آنان در این باره شیرین است. در بیش از 50 جزیره‌ی‌ کوچک و بزرگ دریاچه‌ی «چی‌چست» نیز که پس از دریای سرخ، سنگین‌ترین و پرنمک‌ترین آب را دارد، چشمه‌هایی از آب پاک و شیرین، در دل سنگ‌ها و کنار چمن‌زارها جاری است که آهوان گرازنده و بلبلان سراینده از آن‌ها می‌نوشند و پلیکان‌ها خوراک خود را پس از پرواز بر بالای پهنه‌ی آبی دریاچه از ماهی‌ها به‌ دست می‌آورند.

در کنار دریاچه‌ی مهارلو نیز این شگفتی با دیدن دِه و درخت و کشتزار پدید می‌آید که از کوه‌های روبه‌روی دریاچه سیراب می‌شوند. سخن‌گفتن با مردمی که زندگی‌شان با کار در این کشتزارها می‌گذرد و گردآوری ادبیات و فرهنگ و باورهای آنان و پیوستگی‌هایی که با این دریاچه‌ی کوچک و کوتاه زندگی دارند، شایسته‌ی بررسی است که نیاز به وقت بیشتری دارد.

از راه باریک و کوهستانی می‌گذریم. راننده می‌گوید روزگاری گذشتن از این راه‌ها کار همه‌کس نبود، زیرا راهزنان در پیچ و خم جاده‌ها کمین کرده بودند و به چپاول و کشتار رهگذران می‌پرداختند. راهزن و ترس از آن افسانه شده بود ولی راه پرپیچ‌و‌خم گاهی هراس‌انگیز بود و جاهایی بود که اگر در اتومبیل از دو سو به هم می‌رسیدند، گذشتن برای هیچ‌یک از آن‌ها امکان نداشت و باید یکی از آن‌ها جایی را در راه سپری‌شده پیدا می‌کرد و در آن، جا می‌گرفت تا دیگری بگذرد. و خوشبختانه دیدیم که برای پهن‌کردن و نوسازی این راه که شیراز را به چند شهرستان بزرگ استان فارس می‌پیوندد، کارهایی انجام

شده است.

از دیدنی‌های این راه یکی کوچ‌کردن ایل‌ها بود که در دسته‌های کوچک و بزرگ از خاور به ‌سوی باختر می‌رفتند. برای آن‌ها خر، این حیوان بردبار و بارکش، که در شهرها جای خود را به وسایل موتوری سپرده است و در روستاها هم کم‌کم ارزشش را در زندگی روستاییان از دست می‌دهد، وسیله‌ی مهم برای جابه‌جاشدن است. بر پشت خرها، چادرها و وسیله‌های پخت و پز و خورد و خوراک و روی برخی از آن‌ها بچه‌های خردسال و مرغ و خروس‌ها و بره‌ها و بزغاله‌های تازه‌زا دیده می‌شود و هدایت دسته‌ها را زن‌ها و پیرمردان داشتند و پیدا بود که مردان کارآمد و جوانان نیرومند برای انجام کارهای بهتری چون نگهداری از گله‌های گوسفند رفته بودند.

با این ایل‌ها باید زندگی کرد، در چادرهایشان، در بیابان، و با آن‌ها کوچ کرد. برای شناختن فرهنگ هر توده‌ای باید خود پیکری از آن شد. پژوهشگری که به همه‌ی تفاوت‌ها پی نبرده باشد، دو فرهنگ را نمی‌تواند با هم بسنجد و اگر نتواند، کارش بی‌ارزش می‌شود؛ زیرا تفاوت هوا و جا و خوراک و آسایش و سختی، تفاوت کوشش و اندیشه را پدید می‌آورد و همین تفاوت‌هاست که کوچک و بزرگ آن‌ها را باید شناخت.

دسته‌هایی که ما با آن‌ها برخورد کردیم، از ایل خمسه‌ی عرب بودند؛ بسیار مهربان و خونگرم. نمونه‌ی مهربانی آن‌ها یکی این‌که وقتی از کاخ ساسانی در نزدیکی سروستان برمی‌گشتیم، کنار راه چند دختر و پسر را دیدیم که با تکان‌دادن دست از ما خواستند بایستیم. ایستادیم. یکی از آن‌ها را شناختیم. او را وقتی از آموزشگاه عشایری به ‌سوی چادر خود می‌رفت، دیده و راه را از او پرسیده بودیم. جلو آمدند، سلام کردند و خسته‌نباشید گفتند و از ما خواستند دوغ بنوشیم؛ دوغ عشایری. آن‌ها با کوزه، دوغ و چند لیوان چادرهایشان را ترک کرده بودند، به‌کنار راه آمده بودند و مانده بودند تا برگردیم. ما را اگرچه رهگذر بودیم، میهمان خود می‌دانستند و از میهمان باید پذیرایی کرد. خواستیم به بچه‌های کوچکی که با آن‌ها همراه بودند هدیه بدهیم؛ نه کوچک‌ترها گرفتند و نه بزرگ‌ترها اجازه دادند؛ جز آن‌که با سپاسگزاری، سفری خوش برایمان آرزو کردند.

برای ما دیدن یکی از آموزشگاه‌های عشایری نیز بسیار خوشایند بود. این آموزشگاه در دو چادر سفید تشکیل شده بود و پرچم سه‌ رنگ ایران بر فراز آن‌ها به اهتزاز درآمده بود. آموزگاران این آموزشگاه دو تن بودند از جوانان همان ایل و به دانش‌آموزان دختر و پسر درس‌های اول ابتدایی تا پنجم را می‌آموختند. در این دو چادر، 38 دانش‌آموز درس می‌خواندند که آن‌ها 11 نفرشان دختر بودند. این آموزشگاه‌ها با کوچ‌کردن خانواده‌های دانش‌آموزان، جابه‌جا می‌شود و دوباره در جایی که از هیچ‌یک از چادرها زیاد دور نباشد، برپا می‌گردد.

آن روز دو آموزشگاه عشایری دیگر را نیز دیدیم، اما چون در برنامه‌مان بررسی چگونگی بزرگ‌ترین دریاچه‌ی فارس، دریاچه‌ی بختگان، گنجانیده شده بود، بر آن شدیم زودتر خود را به کناره‌ی آن برسانیم و پرس‌وجوی خود را برای کاری که در وقت بیشتری باید انجام داد، آغاز کنیم. برای این دریاچه و دریاچه‌ی دیگری که در شمال آن و پیوسته بدان است، نام‌های گوناگونی در کتاب‌ها نوشته شده است، چنان‌که «هنری ‌فیلد»، دریاچه شمالی را «تشک» و جنوبی را «نی‌ریز» خوانده و درباره‌ی آن‌ها نوشته است: «دریاچه تشک که دومین دریاچه فارس است، در شمال دریاچه نی‌ریز (یا دریاچه بختگان) که به‌طور کلی به آن شباهت دارد،‌ قرار دارد. این دریاچه‌ها به‌وسیله نهر یا مجرا به‌هم متصل هستند. دریاچه نی‌ریز که بزرگ‌ترین دریاچه‌ی نمک فارس است، 60 میل طول و بین سه تا پنج میل عرض آن است. چند جزیره‌ی بیشه‌دار در سطح آن قرار دارد. در فصل خشک تابستان، آب آن کاملا بخار می‌شود و می‌توان از بستر آن پیاده گذشت. نمکی که در ته دریاچه باقی می‌ماند، جمع‌آوری می‌شود، زیرا جنس آن عالی است و در تمام فارس طالب دارد. در حوالی دریاچه، مرغان آبی مانند قو و مرغابی و اردک فراوان است.»2

درباره‌ی این دو دریاچه و نام‌های آن‌ها در «لسترنج» نیز آمده است که: «بختگان مرکب از دو دریاچه‌ی متصل است که در قرون وسطا، دریاچه‌ی جنوبی را بختگان و شمالی را باسقویه یا چوپانان می‌نامیدند. بختگان را زمانی دریاچه‌ی نی‌ریز 

هم می‌گفتند.»3

آن‌چه درباره‌ی اندازه‌های دراز و پهنای دریاچه‌های فارس گفته شده، بسیار متفاوت است که سبب آن کم و زیادشدن آب آن‌هاست که به کم و زیادی بارندگی در زمستان و بهار وابستگی دارد و به جهت همواربودن زمین‌های دورادور، گسترششان بسیار تند انجام می‌گیرد و آب با ژرفای کم‌رویه بسیاری از زمین‌ها را می‌پوشاند.

سمتِ رفتن ما به سوی نی‌ریز بود و نخست از فراز راه کوهستانی و از لابه‌لای سنگ‌ها، دریاچه‌ی بختگان را دیدیم. کمی که در راه پیش رفتیم، به دشت همواری رسیدیم که دنباله‌ی دریاچه بود. در آن دهِ کوچکی دیده می‌شد که همانند پایگاهی برای مسافران دریاچه خودنمایی می‌کرد. بین جاده و ده، چند راه باریک که گاه به‌هم می‌رسیدند و یکی می‌شدند و گاه از هم دور می‌گشتند و چند راه را پدید می‌آوردند، دیده می‌شد. گویا روستاییان در رفت و بازگشتشان ناچار شده بودند پس از هر بارندگی برای آن‌که در کل شور فرونروند، کمی راه خود را کج کنند. از ده به سوی دریاچه نیز این راه‌های کشیده شده بود، ولی در آن‌ وقت گذشتن از آن‌ها به‌ویژه با اتومبیل آسان نبود و ما پس از سخن‌گفتن با چند جوان نی‌ریزی، از رفتن به نزدیک دریاچه خودداری کردیم، زیرا آن‌ها گفتند باید تخته به کف کفش‌های خود ببندید که در زمین فرونروید و ما تخته با خود نداشتیم.

دریاچه‌ی بختگان برخلاف مهارلو که درازایش موازی با جاده‌ی شیراز به نی‌ریز است، تنها در بخش کوچکی از این جاده، آن‌هم در آن‌جا که از فرار کوه‌ها می‌گذرد، به آن 

نزدیک می‌شود.

درباره‌ی این دریاچه در «سوره‌الارضِ» ابن حوقل آمده است: «ازجمله دریاچه‌های فارس که با قراء و عمارت احاطه شده است، دریاچه‌ی بختگان واقع در ولایت اصطخر است که رود کر در آن می‌ریزد، و در ناحیه خفرز واقع است. طول آن در حدود 20 فرسخ و آبش شور است، چنان‌که به‌سبب نمک انعقاد می‌یابد و در اطراف آن زمین لم‌یزرع (کویر) است و روستا و قرایی آن را احاطه کرده است.»4 |

 

1و2 ـــ  مردم‌شناسی هنری فیلد، ترجمه عبدالله فریار، ص  242.

3ـــ   به‌نقل از حاشیه‌های صوره‌الارض، ترجمه جعفر شعار، صص 299 و 311.

4 ـــ  همان،  ص  46.

۲۴ فروردین ۱۴۰۰ ۱۳:۴۸