جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
 

اخبار

حکایتِ تاجر عمانی، فلفل و دیگران

| ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی | ترجمه: محمد ملک‌زاده |
حکایتِ تاجر عمانی، فلفل و دیگران

 اشاره بخشی دیگر از مجموعه‌حکایت‌های «عجایب‌هند» پیش روی شماست.مخاطبان این حکایت‌ها می‌دانند که همه‌ی آن‌ها برگرفته  از کتاب نایاب «عجایب‌الهند» نوشته‌ی ناخدا بزرگ شهریار  رامهرمزی است که آخرین‌بار، بیش از نیم‌قرن پیش با ترجمه‌ی محمد ملک‌زاده در تهران چاپ و منتشر شده است و ما در این‌جا، تعدادی از آن‌ها را  انتخاب کرده‌ایم و در دسترس علاقه‌مندان به داستان‌های دریایی قرار داده‌ایم. باز هم ذکر این نکته ضروری است که این حکایت‌های  عجیب و غریب، شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان ایرانی و هندی است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا چین و ژاپن در رفت‌وآمد بوده‌اند. نویسنده‌ی کتاب، اشاره کرده که اغلب این ماجراها را خود شاهد بوده و برخی را هم از نزدیکانش شنیده است که بیشتر آن‌ها دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف بوده‌اند و با بنادر دوردست در شرق و غرب جهان مراوده داشته‌اند. حکایت‌های پیش رو که ما عنوان «حکایتِ تاجر عمانی، فلفل و دیگران»، «سهم کلاغ»، «دریانورد و مارِ مرگ‌آفرین» و «افعیِ خلیجِ سرندیب»‌ را برای آن‌ها برگزیده‌ایم، چهار  نوشته‌ی دیگر  از  این مجموعه است که می‌خوانید.

ازجمله نوادر داستان‌های بازرگانان دریاپیما و کسانی که بر روی دریا به ثروت هنگفت رسیده‌اند، داستان اسحاق‌بن‌یهودی است. این مرد در عمان با دلال‌ها محشور بود. بر‌ اثر نزاعی که بین او و مردی یهودی رخ داد، از عمان فرار کرد و به هندوستان رفت، درحالی‌که بیش از 200 دینار همراه نداشت. پس از 30 سال غیبت که هیچ‌کس در عمان از او خبری نداشت، در سال 300 به عمان بازگشت. از دوستان دریانورد خود شنیدم، اسحاق با یک کشتی که با تمام محمولاتش متعلق به خود او بود، از چین به عمان آمد و برای این‌که مال‌التجاره‌ی خود را از بازرسی و ادای حقوق دیوانی معاف سازد، با احمدبن‎هلال حاکم عمان سازش کرد و متجاوز از هزار هزار درهم به او داد و به احمدبن‌مروان در یک معامله، 100 هزار مثقال مشک اعلا فروخت و احمد گمان کرد تمام آن‌چه که از این متاع داشته، به او فروخته است. و باز به همان احمدبن‌مروان در یک معامله‌ی دیگر 40 هزار دینار پارچه فروخت و با دیگری نیز  20 هزار دینار معامله کرد. احمد‌بن‌مروان در معامله‌ی خود تقاضای تخفیف نمود، اسحاق قبول کرد و در هر مثقال مشک، یک درهم نقره به او تخفیف داد و این تفاوت بالغ بر 100 هزار درهم شد.

این یکی از نوادر و عجایب امر تجارت بود و اسم او در شهر‌ها مشهور گشت. مردم بر او حسد بردند و به مال او طمع ورزیدند ولی او به کسی چیزی نمی‌بخشید تا آن‌که قاصدی به بغداد رفت. ابوالحسن علی‌بن‌محمدبن‌فرات وزیر را ملاقات کرد و در نزد وزیر از مرد یهودی سعایت نمود. وزیر به سخنان او عنایت نفرمود، قاصد به دربار المقتدر بالله، خلیفه‌ی بغداد، راه یافت و داستان مرد یهودی را برای یکی از اشرار که جزء خواص خلیفه بود شرح داد و چنین گفت: مردی بود با دست خالی از عمان رفت، چون بازگشت یک کشتی با بار مشک به قیمت هزار هزار دینار و جامه‌های حریر و ظروف چینی به همان قیمت و جواهر و سنگ‌های قیمتی و بسیاری دیگر از اجناس نادرالوجود از چین با خود بیاورد. این مرد، پیر و بی‌اولاد است. احمدبن‌هلال 500 هزار دینار از کالای او گرفته است.

چون این خبر به گوش خلیفه رسید، در شگفت شد، در حال یکی از خدام خود را که «فلفل سیاه» نام داشت، با 30 تن غلام به عمان فرستاد و به احمد نامه نوشت و فرمان داد که مرد یهودی را با خادم و رسولی از طرف خود روانه دارد. چون خادم به عمان رسید و احمد نامه‌ی خلیفه را خواند، امر داد تا یهودی را زیر نظر گیرند و با او قرار گذاشت در ازای مال وافری از او دفاع کند. آن‌گاه دسیسه‌ای به‌کار برد و در خفا به بازرگانان شهر فهماند که بازداشت تاجر یهودی برای آن‌ها و سایر سوداگران چه عواقب بدی خواهد داشت و چگونه این امر باعث دست‌درازی و طمع‌ورزی اوباش بر اموال آنان خواهد بود.

بازارها بسته شد، پیشه‌وران و سوداگران خودی و بیگانه مجلاتی نوشته و مهر کردند که اگر مرد یهودی بازداشت شود، کشتی‌ها آمد و شد خود را به سواحل عمان قطع خواهند کرد و بازرگانان از عمان مهاجرت خواهند نمود و بین خود عهد و پیمان خواهند بست که به هیچ‌یک از سواحل عراق عبور نکنند، زیرا در آن‌جا اموال هیچ‌کس در امان نیست و بر آن افزودند که شهر عمان جایی است که بازرگانانی بزرگ و توانگر از تمام عالم در آن جمع‌اند و اعتماد آن‌ها فقط به حُسن سیرت و عدالت امیرالمومنین خلیفه و وزیر او است که بازرگانان را در حمایت خود گرفته و آن‌ها را از شر طمع‌کاران و اوباش در امان نگاه دارند. سپس تجار بر ضد احمدبن‌هلال طغیان کردند و شورش برپا ساختند و در مقام جدال برآمدند، به حدی که فلفل، خادم خلیفه و همراهان او مصمم شدند به بغداد بازگردند و از حاکم اجازه‌ی مرخصی خواستند.

احمدبن‌هلال نامه‌ای به خلیفه نوشت و آن‌چه اتفاق افتاده بود شرح داد و اضافه کرد که تمام بازرگانان، کشتی‌های خود را در ساحل آماده ساخته و متاع خویش را به کشتی‌ها برده تا از عمان کوچ کنند. سوداگران مقیم شهر نیز مضطرب شده می‌گویند اگر ما در این شهر بمانیم و کشتی‌ها آمد و رفت خود را از عمان قطع کنند، درِ روزی به روی ما بسته خواهد شد، زیرا معیشت و گذران اهالی این شهر به دریا بسته است. اگر با اصاغر ما این‌گونه رفتار شود، با اکابر ما بدتر از این رفتار خواهد شد. پادشاهان مانند شعله‌های آتشی هستند که به هر طرف روی آورند، می‌سوزانند و ما طاقت آن را نداریم و پیشاپیش بازرگانان از این شهر خارج خواهیم شد.

خادم خلیفه و همراهان او پس از آن‌که دو هزار دینار از تاجر یهودی گرفتند، به بغداد بازگشتند. مرد یهودی نیز تمام مال و مکنت خود را در کشتی گذاشت و به جانب چین رهسپار شد، بدون آن‌که یک درهم از دارایی خود را در عمان باقی گذارد.

چون به «سریره»1 رسید، حاکم آن‌جا 20 هزار دینار از او حق‌العبور مطالبه کرد تا بگذارد بدون معطلی به چین برود. چون مرد یهودی از این تقاضا سر باز زد، حاکم دستور داد شبانه او را کشتند و کشتی او را با تمام اموالش تصرف کرد.

اسحاق‌بن‌یهودی مدت سه سال در عمان زیست کرد. کسی که او را در عمان دیده بود به من گفت: در روز جشن مهرگان یک ظرف چینیِ سیاه‌رنگی با سرپوش طلا به احمدبن‌هلال تعارف داد. احمد از او پرسید: در این ظرف چیست؟ یهودی گفت: در میان آن «سکباجی»2 است که در چین برای تو تهیه کرده‌ام. احمد از این سخن متعجب شد و گفت: چگونه سکباجی را که در چین پخته شده و دو سال تاکنون از آن می‌گذرد، در میان این ظرف نگاه داشته‌ای؟! چون سرپوش از آن برداشت، یک ماهی از طلا در میان ظرف مشاهده کرد با دو یاقوت که در چشم‌های ماهی تعبیه شده و اطراف آن را با مشک اعلا پر ساخته بودند. محتوی این ظرف 50 هزار دینار ارزش داشت.  |

 

1ـــ به عقیده‌ی محققان فرانسوی، «سریره»، تحریف‌شده‌ی «سرنورا» است؛ بندری در جنوب شرقی سوماترا. 

2ـــ  سکباجی: به کسر اول، نام آشی است که از سرکه، گوشت، بلغور و میوه‌ی خشک پزند. (برهان قاطع)

***********************

سهم کلاغ

 

شخصی که در بلاد هند گروه زیادی از جادوگران و غیب‌گویان را دیده بود، برای من حکایت کرد که مرد بازرگانی از اهالیِ «سیراف»* قصد داشت از شهر «صامور» به «سوباره» از طریق خشکی سفر کند. از حاکم شهر درخواست کرد راهنمایی با او همراه کند. حاکم، یکی از آدم‌های خود را با او همراه کرد و به راه افتادند. بازرگان می‌گفت: چون به نزدیک «صیمور» رسیدیم، کنار برکه‌ی آبی و نزدیک بوستانی نشستیم و به خوردن غذا مشغول شدیم. در جزء خوراکی‌ها مقداری هم برنج پخته بود. در آن حال کلاغی پیدا شد و صدایی بلند کرد. مرد هندی به من روی کرده، گفت: دانستی که این کلاغ چه گفت؟ گفتم: ندانستم. هندی گفت: کلاغ می‌گوید، از این برنجی که شما می‌خورید، من هم خواهم خورد! من از این کلام تعجب کردم، زیرا تمام برنج را خورده بودیم، حتی دانه‌ای هم از آن باقی نبود!

بعد از غذا برخاستیم و راه خود را پیش گرفتیم. هنوز دو فرسنگ نپیموده بودیم که به یک دسته‌ی پنج یا شش نفری هندی برخوردیم. همین که مرد هندیِ همراه من به آن‌ها نگریست، پریشان‌خاطر گشت و به من گفت: بین من و آن‌ها جدال خواهد شد. پرسیدم: برای چه؟ گفت: برای این‌که سابقه‌ی دشمنی بین ما برقرار است. هنوز حرف او تمام نشده بود که هندی‌ها رسیدند و با خنجر‌های کشیده بر او هجوم بردند و شکمش را دریدند، چنان‌که آن‌چه در شکمش بود بیرون ریخت. وحشت عظیمی به من دست داد، به قسمی که قادر به راه‌رفتن نبودم و بی‌حس به زمین افتادم. هندی‌ها چون مرا بدین حال دیدند، گفتند: مترس، بین ما و این شخص سابقه‌ی عداوت بود، با تو کاری نداریم. این بگفتند و راه خود را پیش ‌گرفته، از من دور شدند. در این حال کلاغی نمایان شد و به روی جسد مرد هندی نشست و به خوردن برنج‌هایی که از شکم او بیرون ریخته بود مشغول شد و من تردیدی نداشتم که این همان کلاغی بود که دیده بودیم.

 

 * سیراف: بندر معتبر و معروف قدیمی که هم‌اکنون نیز در جنوب استان بوشهر (بخشی از شهرستان کنگان) وجود دارد اما از آن رونق و آبادانی که در گذشته داشته، اثری نیست! از این بندر، بازرگانان به وسیله‌ی کشتی‎هایی که ناخدایان ایرانی می‌‎ساخته‎اند، از یک طرف تا سواحل جنوبی عربستان و سواحل شرقی آفریقا و از طرف دیگر تا سواحل هندوستان، هندوچین، چین و جزایر اقیانوس آرام تا جزایر ژاپن برای تجارت و مبادله‌ کالا مسافرت می‌کردند. در اوایل قرن چهارم هجری، زلزله یا طوفان عظیمی این بندر را به‌کلی منهدم کرد. محققان فرانسوی در فهرست جغرافیایی این کتاب می‎نویسند: «در سال 306 هجری، طوفان سهمگین دریا باعث خرابی سیراف و از بین‎رفتن تجارت آن گردید... دریانوردان از سیراف تا صیمور که یکی از بنادر غربی هندوستان است، در مدت 11 روز با کشتی،

طی طریق می‎کرده‎اند.» 

طبق یک خبر مندرج در روزنامه‎ی کیهان مورخ هفت دی‎ماه 1347، «بندر بزرگ و تاریخی سیراف که زمانی با بندر بصره رقابت می‎کرد، بعد از گذشت 10 قرن، به وسیله‎ی هیئتی از باستان‎شناسان از زیر خاک خارج شد. این بندر که در دوران اسلامی بنا شده، 400 سال بعد از هجرت بر اثر 15 روز زلزله‌ی مداوم و شدید در زیر خاک مدفون گردید. برای خارج‌ساختن بندر که در شش فرسخی بندر کنگان قرار دارد، باستان‎شناسان انگلیسی فعالیت دارند و تاکنون توانسته‎اند خانه‎های سه و چهار طبقه را از زیر خاک خارج سازند. طبق آثار مکشوفه، مردم سیراف خانه‎های خود را از چوب صَندل و آبنوس و ساج که از چوب‎های خوشبو و براق و گران‌قیمت است، می‌ساخته‌اند.»

***********************

دریانورد و مارِ مرگ‌آفرین

یکی از دریانوردان، داستان مدهشی از مارهای «کولم ملی»* حکایت می‌کرد و می‌گفت در آن سرزمین ماری است که آن را «ناغران» می‌نامند، بدن این مار دارای خال‌های زیادی است و بر سر او نقشی مانند صلیب به رنگ سبز نمودار است. سر خود را از زمین به مقدار یک یا دو ذراع ـــ به نسبت جثه‌ی خود ـــ بلند می‌کند، سپس کله و شقیقه‌های خود را چنان پرباد می‌سازد که همچون سر سگ بزرگ می‌شود. هنگام فرار کسی به ‌گرد او نمی‌رسد و اگر کسی را دنبال کند، بر او فایق می‌آید و اگر بگزد می‌کشد.

در کولم ملی، مرد مسلمانی است که به ‌زبان هندی او را «بنجی» می‌نامند و صاحب منبر و محراب است. این مرد مارگزیدگان را با دعا و اوراد شفا می‌بخشد، اما اگر زهر مار ناغران در بدن انسان کاملا  منتشر شده باشد، دعای او فایده نمی‌بخشد، ولی بیشتر مبتلایان را شفا داده است؛ گرچه جماعتی از هندی‌ها نیز هستند که مارگزیدگان را با افسون ‌معالجه می‌کنند، اما معالجه‌ی این مرد مسلمان غالبا خطا ندارد.

همان دریانورد می‌گفت: روزی نزد آن مرد مسلمان بودم، شخصی را که مار ناغران گزیده بود نزد او آوردند و نیز مردی هندی را که در افسون‌گری مشهور بود حاضر ساختند. مرد هندی برای معالجه‌ی مارگزیده به افسون پرداخت. در همان حال مرد مسلمان نیز به بی‌اثرکردن افسون مرد هندی مشغول شد. در حال، شخص مارگزیده بمرد.

آن دریانورد در بسیاری از موارد دیگر مشاهده کرده بود که مرد مسلمان، اشخاصی را که مار ناغران یا سایر مارها گزیده بودند، شفا بخشیده است.

در نواحی کولم ملی، بالاخص مار کوچکی و جود دارد موسوم به «بطر» و دارای دو سر می‌باشد که یکی از دیگری کوچک‌تر است، هنگامی که دهان سر کوچک را باز کند، همچون منقار گنجشک به ‌نظر می‌آید و [اگر] با هر یک از دو دهان خود بگزد، در یک لحظه هلاک می‌سازد.  |

 

* جزیره کوچکی است در اقیانوس هند، مجاور سواحل جنوبیِ هندوستان که به آن سیلان، سهیلان و بلاد سهال نیز گفته می‌شده است.

***********************

افعیِ خلیجِ سرَندیب

داستانی را که ابوالحسن از زبان محمد‌بن‌بابشاد شنیده بود، برای من چنین حکایت کرد: محمد گفت در سواحل خلیج سرندیب* از مارها و افسون‌گران آن سرزمین چیزهای عجیب و غریبی دیده‌ام. از آن جمله داستانی است که خود شاهد آن بوده‌ام. در بعضی از شهرهای نزدیک... مرسوم است که هرگاه شخصی را افعی یا مار دیگری بگزد، فی‌الفور افسون‌گران به افسون‎کردن او می‌پردازند. اگر شفا یافت، فبهاالمراد، وگرنه او را بر تخت چوبی قرار می‌دهند و به جریان آب رودخانه که از کنار شهر می‌گذرد و به دریا می‌ریزد، رها می‌سازند. در تمام طول آن رودخانه، اهالی شهرها یا بزرگان هر شهر، خانه‌های خود را در کنار رود بنا کرده‌اند و تمام مردم می‌دانند بر روی تخته‌های چوبی که در جریان آب رود روان است، مارگزیده‌ای جای دارد و افسون‌گران هر ناحیه، همین که چنین تختی را در رودخانه دیدند، درحال آن را از آب گرفته و شخص مارگزیده را از درون آن بیرون می‌آورند و به معالجه‌اش با ورد و افسون می‌پردازند. اگر افسون آن‌ها کارگر شد و بیمار شفا یافت، از همان‌‎جا با پای خود به خانه‌اش برمی‌گردد و هرگاه افسون اثر نکرد، باز او را با همان تخت به جریان آب می‌سپارند و آب او را همچنان از شهری به شهری می‌برد و افسون‌گران هر محل به وظیفه‌ی خود عمل می‌کنند. اگر بیمار شفا یافت، به دنبال کار خود می‌رود، وگرنه باز او را به رودخانه رها می‌سازند و چون به آخرین شهر و به منتهای رودخانه رسید و کسی او را شفا نبخشید، به دریا داخل شده و غرق می‌شود و پیش از آن‌که به دریا برسد، هیچ‌کس او را به زمین رها نمی‌کند و یا کسان او به جست‌وجویش برنمی‌خیزند، زیرا می‌دانند که اگر شفا بیابد، به پای خود به نزد آن‌ها بازمی‌گردد و هرگاه نفس افسون‌گران در او کارگر نشد، به دیار عدم می‌رود.  |

 

* بندری است در کرانه‌ی جنوب غربیِ هندوستان.   

   

۲۴ فروردین ۱۴۰۰ ۱۳:۴۶