یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹
 

اخبار

اُوشار

زنده‌یاد ماشاءالله رضازاده | داستان‌نویس

   در باور مردم جنوب کشور، به‌خصوص مردم بوشهر، «به آب‌اندازیِ لنج یا کشتیِ تازه ساخته‌شده» یا «راهی‌کردن کشتی برای اولین سفر دریاییِ خود»، «اوشار» می‌گویند؛ نامی که دستمایه‌ی داستانی از زنده‌یاد ماشاالله رضازاده قرار گرفته و از اتفاق، این داستان، «اوشار» هم نامیده شده است. رضازاده که خود با شغل ملوانی آشناییِ کاملی داشت، از شاعران و داستان‌نویسان بوشهری است و چند کتاب منتشرشده هم دارد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به مجموعه داستان «تا سرزمین موعود» (1381) و دو مجموعه‌شعر «در خلوت شبانه» (1385) و «نرگس من» (1386) اشاره کرد. فضای اصلی و موضوع اغلب داستان‌های رضازاده، مشکلات و دغدغه‌های مربوط به دریا و دیگر مسائل مرتبط با زندگی دریانوردان است و البته از توجه به آداب و رسوم مردم جنوب نیز غافل نیست؛ به‌طوری که چند داستان از تنها مجموعه‌ی منتشرشده‌اش، به‌طور مستقیم حول موضوعات دریایی است. نمونه‌ی آن همین «اوشار» که مملو  از  اصلاحات و عبارات دریایی است و ما آن را به‌عنوان داستان دریاییِ این شماره تقدیم علاقه‌مندان به این حوزه می‌کنیم. ذکر این نکته نیز ضروری است که ماشاالله رضازاده، متولد 17 بهمن 1318 در  بوشهر است و 24 خرداد 1388 در همین شهر به سرای باقی شتافت.

«لهیمر»1 وزید و دریا بی‌قرار شد. دریا می‌خروشید و موج‌هایش چون کوهی از دریا می‌آمد تا به ساحل می‌رسید، به صخره‌ها می‌خورد و متلاشی می‌شد. نورِ تند و غبارگرفته‌ی خورشید به ساحل نمناک می‌تابید و «لَنجِ»2 ناخداعَبود روی کُنده‌های تناورِ «بابُل»3 قرار گرفته بود و دریا را طلب می‌کرد. ناخداعبود، «دِشداشِه»4‌ی سفیدی به تن، عرقچین به سر و «عِگال»5 بسته، لنگ‌لنگان به دور لنج می‌چرخید و دست‌های زمختش را به تهِ لنج می‌کشید و می‌ایستاد و دریا را نگاه می‌کرد.

ـــ  «راگی»6ش کن!

«خورشید» با قدّی متوسط، چارشانه، شلواری با زمینه‌ی سفید به پا و کاپشنِ چرمی به تن، ایستاده بود سینه‌ی دیوار و با چشمان ریز و تیزبینش ناخداعبود را می‌پایید.

ـــ  راگی‌ش کن ناخدا! معطل چه هستی؟!

خورشید این را گفت و به سوی لنج شتافت و روبه‌روی ناخداعبود ایستاد.

ـــ  گفتی چه؟ راگی‌ش کُنُم؟ تو این باد و غِزون7 می‌شه لنج راگی کِرد؟ مگه صدای لهیمر  نمی‌شنُفی؟

ـــ  می‌شنفم، اما...

ـــ  اما چه؟!

ـــ  تا کی منتظر باشی که لهیمر بخوابه، ها!؟ بَلکَم نخوابید!

ـــ  می‌خوای دِلُم بِدی8 خورشید!؟ نه، نمی‌شه.

ـــ  تو اگه تو این هوا که دریا کُفریه، لنج راگی کنی مَردی، ناخدا! لنجِ «اُوشار»9 نمی‌شه زیاد رو بَر10 بمونه.

ـــ  می‌فَهمُم! اما سِیل11 کن دریا چطور کَفِ «چیل»12 آوُرده؟

ـــ  باشه ناخدا! تو راگی‌ش کن.

ـــ  زوده، نمی‌شه.

ـــ  هیچ هم زود نیس. اگه بمونه بدتره. شرجی و نم و رطوبت تخته‌هاش رو  تیلیش‌تیلیش13 می‌کنه.

ـــ  عجب آدمی هستی تو! آخه لهیمر تازه شروع شده، مگه مُخِت کار نمی‌کنه؟

ـــ  اتفاقا خوب هم کار می‌کنه. به‌خاطر همین هم می‌گُم بجنب!

ـــ  اگه لنج راگی شد و به سنگ خورد و تکه تکه شد چه؟ مردم روم نمی‌خندن؟ نمی‌گن چه ناخدایی بود؟

ـــ  قولِت می‌دُم طوریش نمی‌شه.

ـــ  اومدیم و شد، او وقت تو چه می‌گی، ها؟!

ـــ  چنون با لنگر مهارش کُنُم که تکون نخوره ناخدا! مگه دستِ خودشه؟ اِنجین14 چه، خریدی؟

ـــ  دویست‌اسبِ کریپ‌کلوین15، نُوِ نو؛ تو انباره.

ـــ  پس دیگه معطل چه هستی، ‌ها!؟ یالله بجنب! لنج بره دریا، انجین سواره.

ـــ  «ماگله»16 نداریم خورشید!

ـــ  خوف نکن ناخدا! تا پسین17 آماده می‌شه.

ـــ  توکلتُ علی‌الله!

خورشید رفت و موسی از پشت دیوارِ بلندِ خانه‌ی حاج‌نبی بیرون آمد و با شتاب به طرف ناخداعبود رفت.

ـــ  می‌خوای لنج رو راگی کنی؟

ـــ  اگه خدا بخواد، ها!

ـــ  لابُد خورشیدواَم شوفرته، نه!؟

ـــ  چطور مگه؟

ـــ  ئی آدم نَحسه، موذیه، زبون‌بازه، بدجنسه ناخدا!

ـــ  گمون نمی‌کُنم موسی!

ـــ  تقصیر نداری، چون لنج اولته.

ـــ  خورشیدو رو می‌شناسُم. همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوارُم بوده. آدم خوب و با غیرتیه.

ـــ  گولِ ظاهرش نخور. ابلیسیه که لِنگِه نداره.

* * *

آفتاب بر آسمانِ غرب سنگینی می‌کرد که صدای سِنج و دَمّام و رپ‌رپِ پا، توی کوچه‌های بندر پیچید. مردم، از زن و مرد، پیر و جوان، همه و همه پایکوبان و شادی‌کنان به دور لنج می‌چرخیدند و ناخداعبود با دشداشه‌ی بلندش مغرورانه به چپ و راست می‌رفت و دستور می‌داد.

ـــ  ماگله‌ها خورشید؟!

ـــ  حاضره ناخدا!

ـــ  بگو تمام!

خورشید دستش را بالا برد، صدای سنج و دمّام قطع شد. دختر ناخدا با سینیِ اسپند از درِ حیاط بیرون آمد، سینی را روی سر می‌چرخاند و باد، دودش را به هوا می‌برد. شربت و شیرینی میان مردم تقسیم می‌شد.

ـــ   شروع کنیم که وقت تنگه.

ـــ  هِـ.... لِ مالی...18

مردم لنج را در بغل گرفتند.

ـــ  هِـ لِ...

لنج از روی کُنده بلند شد و روی ماگله سُر خورد.

ـــ  هِـ.... لِ مالی...

ـــ  هِـ لِ ...

ماگله‌ی دوم و سوم، لنج به حرکت افتاد؛ صداها یک‌صدا شد.

ـــ  یارسلیگاه، مندوگاه...

خورشید تند و تیز ماگله‌ها را از عقبِ لنج بیرون می‌کشید، دست‌به‌دست می‌داد تا به جلو می‌رسید و حرکت همچنان تکرار و تکرار می‌شد تا سینه‌ی لنج بر آب بوسه زد و سبکبال روانه‌ی دریا شد. خورشید با کفِ دست گوشه‌ی چشمش را پاک کرد، به آب زد و خودش را بالا کشید و مابقی نیز چنین کردند. ناخداعبود پشت سرِ همه وارد لنج شد. لنگرها را به آب انداختند و رقص و پایکوبی شروع شد.

ـــ  هلل یوس، هل یوسا!

ـــ  ببین جهازِ صدبغل!

ـــ  هلل یوس، هل یوسا!

ـــ  غلو سیاه بالای دکل!

ـــ  هلل یوس، هل یوسا!

خورشید دست به کارِ نصبِ اِنجین شد. چند روزی طول کشید تا انجین به کار افتاد و در یک روزِ دل‌انگیز که لهیمر فروکش کرده بود، موتور لنج حضورش را در دریای بندر به نمایش گذاشت. 

ـــ  خورشید بِدِش،19 نشون بده که دویست‌اسبه!

صدای ناخدا پرطنین بود و خورشید، سرخوش از انجام کار، انجین را رها کرد و از «خَن»20 بالا آمد. به «دکل»21 تکیه داد و به آب‌های صاف و زلالِ بندر خیره شد. موسی از کنار ناخدا بلند شد و به سوی خورشید رفت.

ـــ  انگار خوب تو کِیفی خورشید!؟

ـــ  چرا نباشُم؟

ـــ  مگه اینم لنجِ خودته؟

ـــ  فرق نمی‌کنه! لنج، لنجه؛ باید راهش انداخت و دست‌به‌کار شد.

ـــ  همه بله، ولی تو یکی نه! یادت رفته با لنجِ «تشاله»22‌ت چه فیس و افاده‌ای می‌فروختی؟

ـــ  منظور!؟

ـــ  می‌خوام بگُم ئی دیگه تشاله نیست که کارگرا رو  ببری «غُراب»!23

ـــ  انگار خوابی تو؟ موسی او وقتا مثل حالا که نبود!

ـــ  درسته، مثِ حالا نبود، ولی تو با لنج یه‌وجبی‌ت، وقتی کارگرا رو سوار می‌کردی، چنون باد به گلو می‌انداختی عینهو که سوار دُلدُلی!24

ـــ  از  دُلدُل هم کمتر نبود! خودتون شاهد بودین!

ـــ  اما خودمونیم، به دلِت موند که موند! لنج‌ت غرق‌کردن تا نتونی عرض اندام کنی.

ـــ  از پا نِشِستُم؟! باز هم اُوشار کِردُم.

ـــ  راگی شد؟!

ـــ  انجین رو «سِلو»25 کُن خورشید!

صدای ناخدا بود که مثل باد پیچید و خورشید پرید توی خَن.

ـــ  انگار خورشیدو خوب چسبیده به انجین، ناخدا!

ـــ  کارشه، باید هم بچسبه!

ـــ  اگه ندیدی زیرِ پات رو روفت!

ـــ  مگه می‌تونه موسی! ئی چه حرفیه که می‌زنی؟

ـــ  یادِت رفته با تشاله‌ی کوچیکش نفسِ همه رو کل کرده بود؟ حالا هم دور دستش بیفته، کارِت ساخته ناخدا!

ـــ  این آدم؟! باورُم نمی‌شه.

ـــ  باور کن! تازه، ئی بدجنس تو لنج‌ت باشه، کسی بار به تو نمی‌ده.

ـــ  عجب! یعنی تو می‌گی...

* * *

موتور لنجِ ناخداعبود زیر فشارِ بار سنگین تا نیمه در آب فرو رفت. لنگر کشید و از ساحل جدا شد و به سوی غرب حرکت کرد. خورشید روی ساحلِ نمناکِ بندر ایستاده بود و غروب را نگاه می‌کرد! |

 

پی‌نویس‌ها 

1 ـــ لِهیمر: بادی که طیِ سال یک‌بار می‌وزد. «عفریت مرگ» و «بوسلامه» هم می‌گویند.

2 ـــ  لَنج: کشتیِ چوبیِ موتوردار با ظرفیت‌های متفاوت که در بوشهر  و بنادر دیگر  می‌سازند. در فارسی (Lenj) که تغییریافته‌ی کلمه‌ی (Linch) است.(فرهنگ واژه‌های بوشهری، دکتر سیدجعفر حمیدی، انتشارات بامداد نو، چاپ اول: 1398، ص 157)

3 ـــ  بابُل: درخت معروفی در بوشهر و بسیاری از نواحی جنوب که دارای برگ‌های مقاوم در نور آفتاب و گرمای شدید است. برگ‌های آن دو ردیفی و شبیه برگ درخت اقاقیا است. چوب آن بسیار محکم است و در کشتی‌سازی به کار می‌رود. گُل آن زرد و کوچک و خوشبو است. صمغ آن زلال است و به عنوان چسب از آن استفاده می‌شود. عمر این درخت به دویست سال هم می‌رسد. (همان، ص 23)

4ـــ  دِشداشِه: لباس نخیِ بلند و راحتی است که علاوه بر عرب‌های حاشیه‌ی خلیج فارس، برخی از مردان و زنان عرب‌زبان در جنوب کشور هم از آن استفاده می‌کنند و همراه با چفیه، عگال و عبا می‌پوشند. پوشیدن دشداشه در جنوب، به‌خصوص خوزستان و هرمزگان، رواج بیستری دارد.

5 ـــ  عِگال: عقال. در گویش مردم جنوب به تبعیت از گویش مردم کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس، «عِگال» هم گفته می‌شود. پارچه‌ای حلقه‌ای‌شکل و به طور معمول سیاه‌رنگ و از جنس ابریشم که برای بهتر نگاه‌داشتن «غتره» یا «شماغ» بر روی سر به کار برده می‌شود.

6 ـــ   راگی: به‌آب‌انداختن لنج

7 ـــ  غزون: خزون (خزان). در این‌جا ویرانیِ در اثر باد، مراد است.

8 ـــ  «می‌خوای دِلُم بدی؟»: «می‌خواهی به من قدرت و جرئت بدهی؟» 

9 ـــ  اُوشار: لنجِ تازه ساخته شده را به آب انداختن. راهی‌کردن کشتی برای اولین بار.

10 ـــ  بَر: خشکی

11 ـــ  سِیل: نگاه. سیل‌کردن: نگاه‌کردن

12 ـــ  چیل: دهان. کفِ چیل آوردن دریا، کنایه از خشمگین بودن دریاست.

13 ـــ   تیلیش‌تیلیش: تریش‌تریش، قطعه‌قطعه، پاره‌پاره، تکه‌تکه

14 ـــ انجین: موتور؛ موتور کشتی. انجین چه؟ یعنی موتور کشتی چی؟ خریدی؟

15 ـــ کریپ‌کلوین: نام برندی است برای موتورهای کشتی.

16 ـــ  ماگله: چوب گردی به طول 60 سانتیمتر یا بیشتر که وسط آن را مانند قرقره می‌تراشند، با روغن چرب می‌کنند و در موقع به‌آب‌انداختن لنج از آن استفاده می‌کنند.

17 ـــ  پسین: هنگامِ عصر، قبل از غروب آفتاب.

18ـــ آواهایی که ماهیگیران هنگام کار، توسط دو گروه هماهنگ می‌خوانده‌اند.‌ گروه اول: «هِـ.... لِ مالی»، گروه دوم: «هِـ لِ...»

19 ـــ  خورشید بِدِش: خورشید، برانش. کنایه از گاز دادن به موتور است. 

20 ـــ  خَن: انبار کشتی؛ قسمت زیرین کشتی که محلّ بار است.

21 ـــ  دِکَل: تیرِ  و سکّان میان کشتی که باعث راست و مستقیم‌ماندن کشتی می‌شود. 

22 ـــ  تِشاله: لنج بدون دکل. در گذشته به علت نبود اسکله، کشتی‌های بزرگ، دور از بندر لنگر می‌انداختند و به لنج‌ها و قایق‌هایی که کارگران را به کشتی می‌برد و یا بار را از کشتی به بندر می‌آورد، تشاله می‌گفتند.

23 ـــ  غُراب: کشتی‌ِ فلزیِ بزرگ، اقیانوس‌پیما.

24 ـــ  دُلدُل: نام مَرکب پیامبر(ص). در ادبیات فارسی، کنایه از «رهواری» و «تیزتکی» است.

25 ـــ   سِلو: یواش، آهسته، ملایم. همان کلمه‌ی انگلیسیِ (slow) است. 

۱ آذر ۱۳۹۹ ۱۵:۳۰