یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹
 

اخبار

میمون‌ها در جزیره‌ی طلا

ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی | ترجمه: محمد ملک‌زاده
میمون‌ها در جزیره‌ی طلا

حکایت‌های «عجایب هند» برای خوانندگان «بندر و دریا» آشناست. این هشتمین بخش از مجموعه‌حکایت‌هایی است که کتاب «عجایب‌الهند» را سر  و سامان داده‌اند و برخی از  آن‌ها تاکنون در شماره‌های گذشته‌ی مجله تقدیم دوستداران به فرهنگ دریایی شده است. در معرفی حکایت‌ها، قبلا هم همین‌جا آمده است که همه‌ی آن‌ها  از کتاب نایاب «عجایب‌الهند» نوشته‌ی ناخدا بزرگ شهریار  رامهرمزی با ترجمه‌ی محمد ملک‌زاده انتخاب کرده‌ایم که آخرین بار بیش از نیم‌قرن پیش چاپ و منتشر شده است. این حکایت‌های عمدتا  عجیب و غریب، شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان ایرانی و هندی است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا چین و ژاپن در رفت‌وآمد بوده‌اند. نویسنده‌ی کتاب، یعنی ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی، اشاره کرده که اغلب این ماجراها را خود شاهد بوده و برخی را هم از نزدیکانش شنیده است که بیشتر آن‌ها دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف بوده‌اند. حکایت پیش رو که ما عنوان «میمون‌ها در جزیره‌ی طلا» را برای آن برگزیده‌ایم، نوشته‌ی کوتاه دیگری از این مجموعه است که می‌خوانید.

یکی از دریانوردان برای من چنین حکایت کرد: یک کشتی که در دریای عمان به جانب صنف1 سیر می‌کرد، در دریا غرق شد، قریب 10 نفر از سرنشینان آن ‌که به وسیله‌ی یک قایق نجات یافته بودند، بر اثر وزش باد به جزیره‌ای رسیدند که آن را نمی‌شناختند. ناگزیر به ساحل جزیره پیاده شدند و بقیه روز را با خستگی فراوان ـــ که از مرارت‌های دریا حاصل شده بود و قادر به حرکت نبودند ـــ در آن مکان گذرانیدند. پس از استراحت و رفع خستگی قایق را به ساحل کشیده، در کنار آن شب را به روز آوردند. صبحگاهان به تفرج و گردش در جزیره پرداختند. در آن سرزمین آب‌های گوارا و نزهتگاه‌های مصفا و درختان انبوه و میوه‌های لذید مانند موز و نیشکر  و امثال آن فراوان یافتند و تا می‌توانستند از آن میوه‌ها خورده و از آب‌های شیرین و گوارا رفع عطش کردند ولی از انسان اثری در جزیره مشاهده نکردند. آن‌گاه به مکان خود بازگشته، قایق را به خشکی کشیدند و به چوب‌های زیادی تکیه دادند، سپس بر روی آن سایه‌بانی از برگ موز و سایر درختان ساخته، در کنار آن بساط خویش را گسترده و رحل اقامت افکندند.

پس از پنج ـــ شش روز ناگاه مشاهده کردند یک عده میمون به سوی آنان روان‌اند و پیشاپیش آن‌ها یک میمون قوی‌هیکل حرکت می‌کرد. میمون‌ها نزدیک شده، در برابر قایق ایستادند. از مشاهده آنان وحشت و اضطراب در میان مسافران پدیدار شد و همگی به درون قایق پناه بردند، اما میمون‌ها هیچ‌گونه آزاری به آن‌ها نرسانیدند؛ سر دسته‌ی آن‌ها مکانی را برای خود اختیار کرد و اتباع خویش را دسته‌ای به سمت راست و دسته‌ای به سمت چپ خود پراکنده ساخت و چنان می‌کرد که یک فرمانده تابین‌های2 خود را به زیر فرمان خویش قرار داده است. پس از لحظه‌ای میمون‌ها به گرد سر دسته‌ی خود جمع شده و بین خود اشاراتی ردّ و بدل می‌کردند، گویی در باب مطلبی با هم سخن می‌گفتند. همین که شب فرا رسید، میمون‌ها رفتند؛ اما مسافران را ترس و اضطراب زیادی فراگرفت و بیم آن داشتند که به دست این حیوانات کشته شوند. تمام شب را در این اندیشه بودند که چگونه خلاص شوند و بدین روزگار بدِ خود پایان بخشند، زیرا خواربار خود را تمام کرده، راه را هم بلد نبودند و هیچ طریقی برای نجات خود نمی‌دیدند.

چون صبح شد، یکی از میمون‌ها نمایان شد و در اطراف آنان گشتی زده و رفت. پس از لحظه‌ای با یک میمون دیگر برگشت و با اشاره چیزی را به او نشان داد. یکی از مسافران گفته بود من میمون‌ها را دنبال کردم تا داخل جنگل شدند، ولی چون ترسیدم، برگشتم و مدتی از  روز گذشته بود که به رفقای خود پیوستم و آن‌چه دیده بودم برای آن‌ها نقل کردم.

روز بعد میمون‌ها مانند روز قبل نزد ما آمدند، سردسته‌ی آن‌ها نزدیک قایق جای گرفت و اتباع خود را در اطراف خویش پراکنده ساخت. پس از ساعتی که گذشت، دو میمون دیگر آمدند، در حالتی که هر یک، یک قطعه طلای درخشان در دست داشتند. همین که نزدیک شدند، طلاها را در برابر سردسته افکندند. آن‌گاه تمام میمون‌ها جمع شده، اشاراتی به هم کردند و تماما بازگشتند.

ما از قایق بیرون آمدیم و طلاها را برداشتیم. درخشیدن قطعات ضخیم طلا به قدری وجد و سرور در ما ایجاد کرد که تمام مصائب خود را از یاد بردیم.

صبح روز بعد باز یک میمون نمودار شد و در اطراف قایق گردش کرد و بازگشت. من به دنبال او روان شدم تا به جنگلی رسیده و از آن خارج شدم؛ صحرایی را دیدم که زمین آن از شنِ سیاه پوشیده شده بود. در آن مکان، میمون با چنگال خود مشغول کندن زمین شد. من نیز به زمین نشسته و به تقلید او شروع به کندن زمین کردم؛ ناگاه رگه‌های طلا نمایان شد. باز هم به کار خود ادامه دادم، به حدی که سرانگشتانم خون‌آلود شد، آن‌گاه، آن‌چه طلا به دست آورده بودم برداشتم و از همان راهی که آمده بودم برگشتم، ولی در میان انبوه درختان جنگل راه را گم کرده، ناچار شدم از درختی بالا روم و شب را روی درخت به سر برم. چون صبح شد دیدم میمون‌ها بنابر معمول می‌آیند. همین که از من رد شدند، من نیز بر اثر آن‌ها به راه افتادم تا آن‌که دریا از دور نمودار شد، آن‌گاه باز بر درختی بالا رفته، شب را در آن به سر بردم. روز بعد پس از مراجعت میمون‌ها از درخت به زیر آمدم و به رفقایم پیوستم. چون نظر آن‌ها به من افتاد، از خوشحالی بنای گریستن گذاردند و گفتند ما یقین کرده بودیم که تو تلف شده‌ای. من داستان خود را برای آن‌ها نقل کردم و طلاها را پیش آنان ریختم. از این پیشامد، غم و اندوه دیگری به ما دست داد، زیرا برای حمل این ثروت فراوان، وسیله‌ی کافی نداشتیم و بیم آن بود که اگر طلاها را با قایق حمل کنیم، نظر به کوچک‌بودن آن در دریا غرق شویم؛ به‌علاوه نمی‌دانستیم از چه راهی برویم. بالاخره همه متفق شدیم بر این‌که برویم به صحرا و مقدار دیگری طلا به دست آوریم و نزدیک قایق جمع کنیم و به خدا توکل جوییم.

از آن پس روزهایی که میمون‌ها نزد ما نمی‌آمدند، از صبح به جانب صحرا روان می‌شدیم و مقداری طلا از زمین بیرون آورده، نزدیک قایق در زیر خاک دفن می‌کردیم. بدین منوال، مدت یک سال به این کار مشغول بودیم تا این‌که مقدار زیادی طلا که وزن آن را نمی‌دانستیم، جمع‌آوری شد. در این مدت میمون‌ها بنا به عادت خود یک‌روز درمیان پیش ما می‌آمدند. غذای ما در تمام مدت، میوه‌های جنگل و شرب ما آب گوارای جزیره بود.

روزگار ما بدین‌سان می‌گذشت تا روزی یک کشتی را در دریا نزدیک جزیره مشاهده کردیم که عازم «عمان» یا بندر «سیراف» بود ولی‌توفان و بادهای شدید دریا  آن را بدین مکان آورده بود؛ در حالتی که تمام بارها و مال‌التجاره‌ی آن را برای نجات از غرق‌شدن به دریا ریخته بودند و بیشتر سرنشینان آن در زیر امواج خروشان دریا غرق و یا خفه شده بودند. وقتی که جزیره را مشاهده کردند، خواستند به خشکی پیاده شوند اما قادر نبودند. چون نظرشان به ما افتاد و قایق ما را در خشکی دیدند، دو نفر از آن‌ها طناب‌های کشتی را با خود به دریا افکنده و کوشش می‌کردند به ما ملحق شوند. ما نیز چون آن‌ها را بدین حال دیدیم، خود را با طناب‌های قایق به دریا انداخته، همین که به آن‌ها رسیدیم، سر طناب‌ها را به هم متصل ساختیم و آن‌ها را به خشکی آوردیم. سپس دو نفر از ما به سوی کشتی رفته، داخل آن شدند و مشاهده کردند که ناخدا و ملوانان کشتی و بعضی از بازرگانان از شدت رنج و خستگیِ فوق‌العاده‌ای که از خالی‌کردن کشتی از آب دریا بر آنان مستولی شده بود، به حالت مرگ درآمده بودند و از کسان ما درخواست کردند که آن‌ها را به خشکی پیاده کنند و در ازای آن، آن‌چه کالا و اسباب برای آن‌ها باقی مانده است به آنان ببخشند. ناخدای آن کشتی گفت: برادران! ما را به خشکی برسانید و کشتیِ ما را به مالکیت خود قبول کنید. کسان ما جواب دادند: ما کشتی و اسباب آن را نمی‌خواهیم، ولی شماها را به خشکی می‌رسانیم و شما فقط نصف کشتی خود را به ما واگذار کنید. این تکلیف را با رضای خاطر پذیرفتند و در این باب قرارداد بسته شد و هر یک اقرار دیگری را شهادت داد. سپس کسان ما گفتند: ما شرط دیگری نیز داریم و آن این‌که ما نصف کشتی را از کالای خود بار می‌کنیم و در آن نصف هیچ‌کس با ما شرکت‌ نکند و احدی مزاحم ما نباشد. جواب دادند: این شرط را هم قبول داریم. کسان ما اطمینان دادند که کشتی به قسمی بارگیری خواهد شد که نه خسارتی متوجه آن شود و نه خطر غرق‌شدن در آن باشد. صاحبان کشتی اظهار داشتند:‌ بلی، ما از این بی‌احتیاطی که کرده‌ایم و هنوز دچار مصیبت آن هستیم، تجربه آموخته‌ایم، فعلاً شما را به خدا قسم می‌دهیم که این نیمه‌جان ما را از این بلایی که گرفتارش شده‌ایم، نجات بخشید.

در حال کسانِ ما خود را به آب انداخته و به خشکی درآمدند. در همین هنگام میمون‌ها نیز سررسیدند، همین که دیدند ما طناب‌های کشتی را برای آوردن آن به ساحل می‌کشیم، با ما در کشیدن طناب کمک کردند و کشتی به سرعت به ساحل رسید و سرنشینان درمانده‌ی آن با خوشحالی فراوان پا به خشکی گذاردند.

صبح روز بعد، محل میوه‌های جزیره را به آن‌ها نشان دادیم و تا توانستند از آن میوه‌ها خورده و از آب چشمه خود را سیراب ساختند و به تن‌های ناتوان خود نیرو بخشیدند.

روز دیگر میمون‌ها بنا بر معمول با مقداری طلا آمدند و ما آن طلاها را به اهل کشتی تقسیم کردیم، زیرا خودمان به قدر کافی از آن داشتیم. هنگام حرکت، طلاهای خود را در نصف کشتی که به اختیار ما گذاشته شده بود، بار کردیم. ناخدای کشتی نیز طلاها و اسباب‌های خود و بازرگانان را در نیمه‌ی دیگر کشتی،‌ بار کرده و توشه‌ی راه را از محصول جزیره برداشته، همگی‌ سوار کشتی شدیم. همین که باد موافق وزیدن گرفت، به راه افتادیم تا به هندوستان رسیدیم و هر کس آن‌چه را که سهم او شده بود، برد. سهم طلای هر یک از رفقای ما به یک میلیون و 144 مثقال رسید. از آن زمان دیگر از بحرپیمایی بی‌نیاز شدیم. این حکایت عجیب یکی از نوادرحکایاتی بود که من در باب میمون‌ها شنیده بودم. |

 

1ـــ  صنف: شهر  و بندری است  در هندوچین و ساحل خلیجی به همین نام.

2ـــ  تابین:  پیرو، دنباله‌رو

۱ آذر ۱۳۹۹ ۱۵:۲۹