جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
 

اخبار

خزرستان

محمدعلی سپانلو |شاعر
محمدعلی سپانلو، شاعر، پژوهشگر، مترجم و منتقد ادبی است که ۲۹ آبان ۱۳۱۹ در تهران به دنیا آمد و  ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ در همین شهر درگذشت. سپانلو، چه در حوزه‌ی شعر  و چه در دیگر حوزه‌های ادبی، صاحب تالیفات زیادی است، به‌طوری که نزدیک به 50 اثر منتشرشده دارد. عمده‌شهرت سپانلو به‌خاطر اشعار اوست، به‌طوری که او را به‌واسطه‌ی شعرهایی که درخصوص موضوعات مختلف و مرتبط با شهر تهران دارد، «شاعر تهران» نامیده‌اند. البته این باعث نشده که او به دیگر موضوعات و مسائل و همچنین جاها و شهرهای دیگر بی‌تفاوت باشد؛ مثل همین شعرِ «خزرستان» که پیش روی ماست. بی‌مناسبت ندیدیم که «خزرستان» او را در ویژه‌نامه‌ای که به دریای خزر مرتبط می‌شود، زمزمه کنیم. 
نرده
پشه‌بند
بانگ دریا
چون گوش می‌دهی
          عقب می‌نشیند
چون منتظر نباشی
یک‌باره بازمی‌گردد
غلغل‌کنان می‌گوید:
«هوف...!
تصویر تو خیال من است ‌ای انسان!»
 
«هوف بر سکوت لیز شما
که موقع برخورد با کلمات من
خمیازه می‌کشد،
و چون گذشت، می‌بینی
از جوزه‌هایی از خزه و چربی
بر لوحه‌ی کرانمه‌ی سنگی نوشته است
با اسم و رسم صاحب دریاچه.»
آه... ها!
صدای دریا
غوغای دوردست هواپیما
سوت بریده از طرف گشت‌های نامرئی
چلوار چرب ناخدایان روس و ترک
ته‌ریش ترکمن‌ها
و چهره‌های ازبک
که جاودانه از کف دریا
غل می‌زنند و بالا می‌آیند
و از جنس کف ترکیب گشته‌اند.
 
«هوف... شاید به یادت آمد
دلداده‌ی زنی بودی
که عاقبت خود او شوهر تو شد!
و یک ستاره که افتاده بود
به ابروان پنجره‌ات چسبید
    ای کاتب شبانه!
وقتی تو در شراره‌ی سیگار، شعری نوشته‌‌ای 
که واژه‌های آن، حلزون‌وار
در آبراه جوهری‌ات غوطه می‌زنند...»
 
«نه، این جواب نیست!
بیدار کن موتورهایت را
تا سکه‌های غرق‌شده ـــ گنجینه‌ی خزرها ـــ را در نور آن بجویم
آن سکه‌ها که منتشرند ـــ افسوس ـــ در سایه‌های خلوت رویا
اما نصیب مردم بیدار
جز رونوشت کاغذی گنج‌نامه نیست.»
 
«آخر چطور
کتاب شاعر آینده زیر کاغذ توست
و از نوک قلمت این جمله‌های پوک می‌افتد!
لغات بی‌معنی
رسوب می‌کند و مثل جوهر گوگرد از روزنه‌های کتاب می‌گذرد
و از میانه‌ی غربال
آفتاب شبانه بر بوته‌زار قالی می‌چکد!»
 
«دریا تمام شد؟»
 
«شور شراب... تشویش شامگاه، دلشوره از مصاحب ناهنگام...
من گنج‌های خود را تنها برای مغروقان مقدر کردم
سهم تو نیست ‌ای بدخواب!
از من مپرس، من حوصله ندارم
          (حتی برای غرق‌کردن روح شما)
تنها تویی که می‌خواهی از بیداری تصادفی‌ات
صیدی گران‌بها به تور بیندازی...»
 
«دریا تمام شد؟!»
 
«اصلا تحمل سؤال ندارم
من خسته‌ام که با همه‌ی شوکتم
دریاچه مانده باشم.»
«دریا تمام شد.
دارنده‌ی قباله‌ی آن مُرد.
و تُنگ آب من، هنوز، نیمه‌پر است:
سیاره‌ای درخشان که گرد آن حشرات غریب می‌چرخند
و بسته‌های سیگار
عینا سفینه‌های پراکنده‌ای که سوت‌زنان می‌خزند تا پهلو بگیرند
در انتهای اسکله‌ی جا‌سیگاری
(مسافران برای طیاره دست تکان می‌دهند)
لباس‌های آویزان، در ظلمت غلیظ، با ژست‌های اشرافی می‌رقصند
و بچه‌ها همه از خنده ریسه می‌روند و در پی آنان هجوم بزرگ‌ترهاست
که می‌دوند پی لباس‌های شیطان، تا بچه‌ها بپوشند و سرما نخورند
کت‌ها، بلوزها، دامن‌ها
عطسه‌زنان به دریا می‌ریزند
من نیز عطسه می‌کنم و دیگر جرئت نمی‌کنم که آب بنوشم...
بااین‌وجود، می‌نوشم!
 
آه... ها...
 
«آه... ها...» جواب توست
دریاچه‌ی لجوج
هر قدر خواستی خاموش باش و بشنو!
یک رخت بچگانه
      فیلی است
که چشم او، در انحنای زیر بغل، پلک می‌زند
بارانی جوان، جلوی بالکن
ـــ  در صحنه‌ی درخت خیابان، و نور ویترین دفتر امداد ـــ 
          کاهن چینی است.
با چند تار موی فکورانه، در زیر چانه‌اش
با رقص نرم شانه
و لِی‌لیِ خفیفش
      گرد درخت دانایی...
باشد، سکوت کن!
لُبّ لباب حرف من این است:
فیلِ نجیبِ بدخُلق
بودای شوخ لال
ویلای تازه‌سازی
که نور آن تالألؤ آب است
یک صندلی به‎صورت گهواره
که باد کودکش را در آن به خواب می‌بَرَد...
اما، هنوز من، خوابم نمی‌بَرَد»
«به خوابی از مقوله‌ی بیداری نیست.
اما سلام بر تو!»
 
«پیوند خرف
چه گفتی؟
قدری بلندتر!
 
«صیاد پارسی... هی!
دیدی که یک نفر به تو در آستان صبح سلام کرد؟!
زیرا که عاقبت، قلمت را 
جایی گذاشتی که هیچ انتظار نمی‌رفت...
شیرین و شور
شرابه‌های شعر
شعر پریش...
طیاره زیر آب می‌رود
سر تا به سر چراغ‌هایش روشن.
موسیقی خزرها را می‌شنوی؟
یک آنتن برای تو، یک لحظه بعد، سیمای پوشکین را می‌گیرد
سیمای پوشکین را می‌بینی؟ آه...»
 
۲۵ شهریور ۱۳۹۹ ۱۳:۵۱