دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

حکایت مردانشاهِ ناخدا و پسرش مرزبان

ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی | ترجمه: محمد ملک‌زاده
حکایت مردانشاهِ ناخدا و پسرش مرزبان

 حکایت‌های «عجایب هند» برای خوانندگان «بندر و دریا» آشناست. این هفتمین بخش از مجموعه‌حکایت‌هایی است که کتاب «عجایب‌الهند» را سر و سامان داده‌اند و برخی از آن‌ها تاکنون در شماره‌های گذشته‌ی مجله تقدیم دوستداران به فرهنگ دریایی شده است. در معرفی حکایت‌ها، قبلا هم همین‌جا آمده است که همه‌ی آن‌ها از کتاب نایاب «عجایب‌الهند» نوشته‌ی ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی با ترجمه‌ی محمد ملک‌زاده انتخاب کرده‌ایم که آخرین بار بیش از نیم‌قرن پیش چاپ و منتشر شده است. این حکایت‌های عمدتا عجیب و غریب، شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان ایرانی و هندی است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا چین و ژاپن در رفت‌وآمد بوده‌اند. نویسنده‌ی کتاب، یعنی ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی، اشاره کرده که اغلب این ماجراها را خود شاهد بوده و برخی را هم از نزدیکانش شنیده است که بیشتر آن‌ها دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف بوده‌اند. «حکایت مردانشاهِ ناخدا و پسرش مرزبان» نوشته‌ی کوتاه دیگری از این مجموعه است که می‌خوانید.

یکی از حکایات عجیب دریانوردان، داستان مردانشاهِ ناخداست که به بلاد فلفل1 و نواحی آن رفت و آمد می‌کرد. این شخص تا سن 70 سالگی اولاد نداشت. از آن پس خدا پسری به او داد که اسمش را «مرزبان» گذاشت و به او محبت و علاقه‌ی بسیار پیدا کرد؛ او و مادرش را با خود به کشتی می‌برد. یک روز که در دریای بارنان2 سیر می‌کرد و قصد کولم3 را داشت، طفل را از مادرش که در کابین کشتی بود، طلب کرد. مادر طفل را در آغوش پدر گذارد و پدر تا غروب آفتاب او را در بغل داشت و با او بازی می‌کرد، ناگاه باد شدیدی برخاست و دکل کشتی را واژگون ساخت. مردانشاه را وحشت فرا گرفت. همین‌که توفان شدت یافت، اراده کرد طفل را به دامان مادر افکنده خود به چاره‌جویی برخیزد اما بدون آن‌که متوجه شود، کودک به دریا افتاد و او تا نماز صبح به تمشیت امور کشتی پرداخت. چون سپیده‌ی صبح دمید و دریا آرام گرفت و نظم کشتی برقرار گشت، با خاطره‌ی آسوده به جای خود نشست و به مادر طفل گفت مرزبان را بیاور. زن جواب داد مرزبان از اول شب نزد تو بود! مرد از این گفتار متوحش شد چنان‌که ریش خود را می‌کند و سرش را به در و تخته می‌کوفت، بدین‌گونه تمام اهل کشتی را مشوش و پریشان‌خاطر ساخت. در این زمان سکان‌بان کشتی گفت: از اول شب سکان کشتی در زیر دست من به سنگینی حرکت می‌کند، آن‌جا را جست‌وجو کنید. چون بدان مکان توجه کردند، چیزی را دیدند که در آن‌جا بی‌حرکت قرار گرفته است. مردی را برای تجسس پایین فرستادند. چون آن مرد برآمد طفل را سالم و بی‌عیب با خود داشت و او را به مادرش تسلیم کرد. مادر پستان در دهانش گذاشت، به خوبی شیر خورد، سن طفل در آن‌وقت 15 ماه بیشتر نبود.

اسمیعیلویه به من گفت: مرزبان را من دیدم موقعی که 70 سال از عمرش گذشته بود و در یک روز 13 بار نزد قاضی عمان آمد و برای ربودن اموال مردم قسم خورد اما قسم دروغ.

بسیاری دیگر از مردم به من می‌گفتند در میان ناخدایان کشتی ناخدایی ظالم‌تر از این مرزبان نیست و با بازرگانان کشتی خودش مانند پلیس رفتار می‌کرد.|

 

 

پی‌‎نویس‌ 

1 ــ  فلفل: ناحیه‌ای در ساحل جنوب غربی شبه‌قاره‌ی هند.

2 ــ  بارنان: نظر محققان فرانسوی بر این است که دریای بارنان همان دریای لار است در جهت غربی شبه‌قاره‌ی هند. 

3 ــ  کولم: بندری است در کرانه‌ی جنوب غربی هندوستان و ساحل دریای لار. 

۳ تیر ۱۳۹۹ ۱۰:۲۵