یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
 

اخبار

واژه‌‌های اختصاصی دریا و دریانوردی در گویش بوشهری

واژه‌‌های اختصاصی دریا و دریانوردی در گویش بوشهری
  مجاورت بوشهر با دریا و آمدوشدهاى دریایى مسافران، جهانگردان، ماموران، بازرگانان و حتى مهاجمان و جنگجویان، رفت‌وآمد کشتى‏هاى بوشهرى به اقصی‌نقاط جهان و ورود کشتى‏ها از ملل مختلف به بوشهر، همه‌وهمه باعث شده تا تعداد فراوانى از واژه‏هاى زبان‌های ملت‌های مختلف در میان واژه‏هاى فارسىِ بوشهرى رواج پیدا کنند. از طرفى تداوم تمدن‏هاى باستانى مثل ایلامى، هخامنشى و ساسانى و گسترش این تمدن‏ها تا عصر تولد بوشهر جدید، یعنى حدود دو قرن پیش، و ادامه‌ی آن تا امروز نیز سبب حضور بسیارى از واژه‏هاى پهلوى، فرس باستان و اوستایى در واژه‏هاى بوشهرى شده‏اند.
در واژه‏نامه‌ی پیش رو، گلچینی از واژه‌ها و اصطلاحات مرتبط با دریا و دریانوردی آمده است که من در کتاب زیر چاپ «فرهنگ واژه‏های بوشهری» آورده‌ام و این مختصر را برای انتشار در ماهنامه‌ی «بندر و دریا» گزینش کرده‌ام. البته که همان‌جا نیز از نوشتن اصطلاحات کشتى و کشتیرانی ـ   به‌طور جامع ـ   خوددارى کرده‌ام و یا به‌ندرت نوشته‌ام، زیرا اصطلاحات کشتى و لنج را جناب آقاى حمید شاه‏ولى نوشته‌اند و امید است که آن را به چاپ برسانند.
«واژه‌های اختصاصی دریا و دریانوردی در گویش بندر بوشهر» و در کل «فرهنگ واژه‌های بوشهری» با هدف کمک به حفظ و تداوم واژه‌های این گونه‌ی زبانی گردآوری و تدوین شده است و مدخل‌هایی که در این‌جا گنجانده شده‌اند، واژه‌هایی هستند که هنوز هم بیشتر آن‌ها در میان مردم بندر بوشهر کاربرد دارند، اما ممکن است برخی از آن‌ها در بین مردم دیگر بنادر استان بوشهر به شکلی دیگر بیان شوند. امیدوارم عزیزان صاحبدل و دانشمند در نوشتن واژه‏نامه‌ی دیگر شهرستان‏ها و بنادر استان بوشهر همراهى و همکارى کنند.

 مجاورت بوشهر با دریا و آمدوشدهاى دریایى مسافران، جهانگردان، ماموران، بازرگانان و حتى مهاجمان و جنگجویان، رفت‌وآمد کشتى‏هاى بوشهرى به اقصی‌نقاط جهان و ورود کشتى‏ها از ملل مختلف به بوشهر، همه‌وهمه باعث شده تا تعداد فراوانى از واژه‏هاى زبان‌های ملت‌های مختلف در میان واژه‏هاى فارسىِ بوشهرى رواج پیدا کنند. از طرفى تداوم تمدن‏هاى باستانى مثل ایلامى، هخامنشى و ساسانى و گسترش این تمدن‏ها تا عصر تولد بوشهر جدید، یعنى حدود دو قرن پیش، و ادامه‌ی آن تا امروز نیز سبب حضور بسیارى از واژه‏هاى پهلوى، فرس باستان و اوستایى در واژه‏هاى بوشهرى شده‏اند.

در واژه‏نامه‌ی پیش رو، گلچینی از واژه‌ها و اصطلاحات مرتبط با دریا و دریانوردی آمده است که من در کتاب زیر چاپ «فرهنگ واژه‏های بوشهری» آورده‌ام و این مختصر را برای انتشار در ماهنامه‌ی «بندر و دریا» گزینش کرده‌ام. البته که همان‌جا نیز از نوشتن اصطلاحات کشتى و کشتیرانی ـ   به‌طور جامع ـ   خوددارى کرده‌ام و یا به‌ندرت نوشته‌ام، زیرا اصطلاحات کشتى و لنج را جناب آقاى حمید شاه‏ولى نوشته‌اند و امید است که آن را به چاپ برسانند.

«واژه‌های اختصاصی دریا و دریانوردی در گویش بندر بوشهر» و در کل «فرهنگ واژه‌های بوشهری» با هدف کمک به حفظ و تداوم واژه‌های این گونه‌ی زبانی گردآوری و تدوین شده است و مدخل‌هایی که در این‌جا گنجانده شده‌اند، واژه‌هایی هستند که هنوز هم بیشتر آن‌ها در میان مردم بندر بوشهر کاربرد دارند، اما ممکن است برخی از آن‌ها در بین مردم دیگر بنادر استان بوشهر به شکلی دیگر بیان شوند. امیدوارم عزیزان صاحبدل و دانشمند در نوشتن واژه‏نامه‌ی دیگر شهرستان‏ها و بنادر استان بوشهر همراهى و همکارى کنند.

      ا   ِتْلَح: [ʔetlah] محل بستن میداف (پارو) به کلیت.  کلیت قایق 

  اِرّز: [ʔerrez] متمایل‌شدن یا خم‌شدن کشتى به‌طرف چپ یا راست. به فتح اول هم گویند.

  اُزال: [ʔozɑl] شراع یا بادبان کشتى. 

 اِستَم‏بوش: [ʔestam buš] استن‏بوش. محل نصب پروانه‌ی کشتى که میل‌شافت را به گریبکس مى‏رساند و پروانه به حرکت درمى‏آید. 

  اِستم‏بوى: [ʔestam boy] آماده، مجهز، به پا خاسته. معمولا براى کشتى‌ای به کار مى‏برند که آماده‌ی حرکت است. این واژه همان کلمه‌ی (standby) انگلیسى است.

  استِم‏لنج: [ʔestem lanj] قایق یا کشتى موتورى یا دودى است که از کلمه‌ی (stim) انگلیسی و لنج درست شده است. «استم‌لنج همان جالیبوت دودى است» (خاطرات حسین‌قلى‌خان نظام مافى والى بوشهر در گذشته) 

 اِسکراب: [ʔeskerɑb] (ان) زنگ‏زدایى از بدنه‌ی کشتى و سایر فلزات براى آماده‌کردن کار رنگ‏آمیزى. اصل کلمه انگلیسى (skrɑb) و به‌معنى تراشیدن و پاک‌کردن است.

ما که کردیم اسکراب جرمنى خونت خراب (محمدعلى دیسى) 

  اسکله: [ʔeskele] لنگرگاه، محل توقف کشتى.

  اِسلاپ: [ʔeslɑp] چراغ راهنماى کشتى.

  اَکّه: [ʔakke] پُر، کامل. مثلا کشتى از مسافر و بار اکّه است یعنى مملو است.

  اِلیزه: [ʔelizeh] علامت‌دادن به کشتى‏هاى دیگر مبنى‌بر خرابى لنج یا کشتى دیگر و تقاضاى کمک. 

  اِنجینیر: [ʔenjineyr] همان (engineer) انگلیسى است به‌معنى مهندس، مدیر موتور کشتى، کسى که با موتورخانه‌ی کشتى سروکار دارد. در بوشهر این شغل را در کشتى‏هاى بزرگ انجینیر و در کشتى‏هاى کوچک شوفر گویند.

  اُنگُف: [ʔongof] لنگرانداختن و لنگرکشیدن کشتى. 

  اُو پیچ: [ʔow pič] جریان شدید موج و آب دریا. 

  اُو تند: [ʔow tond] جریان شدید جزر و مد دریا.

  اودردول: [ʔowdardul] گرداب، گرداب دریایى. 

  اُودَلخ: [ʔowdalx] آب گل‏آلود که مناسب ماهیگیرى نیست. 

   اُو سیاه: [ʔowsiɑh] آب سیاه، محل پرعمق دریا که در اثر تراکم فراوان آب رنگِ آن به سیاهى مى‏زند. ناخدایان و دریانوردان بوشهرى معمولا نسبت به آب سیاه دریا حساسیت دارند، عمق زیاد دریا.

  اوْ سیور: [ʔow seyur] جریان شدید و تند آب در هنگام جزرومد مانند گرداب. 

  اوشار: [ʔowšɑr] افتتاح کشتى و انداختن آن پس از ساخته‌شدن به دریا، راهی‌کردن کشتى براى اولین بار، این کار طى مراسم خاصى که با آواز و دمام همراه است انجام مى‏گیرد.

  اُو موى: [ʔowmoy] آب‌ماهى، قلیه‌ماهى.

  اُو وَلْم: [ʔow valm] صاف‌بودن آب و مناسب‌بودن هوا براى صید ماهى.

  اُو هوا: [ʔow havɑ] آب و هوا، وضعیت جوّى.

  باد: [bɑd] توفان. در بوشهر بادها به گونه‏هاى مختلف موسمى و غیرموسمى وجود دارد که ناخدایان و ناورانان بوشهرى از آن‌ها اطلاع کامل دارند مثل باد بحرى، باد برّى، باد بارح، بادُ تویْبه، لِکیذب، لحیمر، سُهیلى، سام، شمال، قوس، شهرین.

 بادمراد: [bɑdmorɑd] باد موافق، بادى که براى حرکت کشتى مناسب است، باد شُرطه.

  بارز: [bɑrez] جدا، جدا‌کردن، جدا‌شدن کشتى از اسکله، رها‌شدن و جدا‌شدن دو نفر که با هم دعوا مى‏کنند، جدا‌کردن طناب کشتى از لنگرگاه.

 باسیدون: [bɑsidun] (ف) محرّف باستیون (bɑstion) فرانسه است که در عهد قاجار باستیان مى‏گفتند. برج و بارو یا قلعه‏اى که در پوزه‌ی بوشهر ضلع انتهایى شمال بوشهر (محل اسکله‌ی نیروى دریایى امروز) قرار داشت. این قلعه که امروز اثرى از آن نیست در زمان نادرشاه پى‏گذارى و در زمان قاجار (ناصرالدین شاه) مرمت و تکمیل شد و بعدها به‌صورت زمینى صاف در رأس شبه‏جزیره‌ی بوشهر درآمد و چشم‏انداز دریا را دوبرابر مى‏کرد، امروزه پارکینگ و محل نگهدارى صدها کانتینر بارى شده است.

  بال: [bɑl] قسمت بالایى تور ماهیگیرى.

  بالا: [bɑlɑ] واحد ارتفاع. به‌اندازه‌ی اندام آدمى، واحد عمق براى اندازه‏گیرى بلنداى دیوار، عمق چاه، عمق آب، آب‏انبار و غیره. اندازه‏گیرى ژرفاى آب دریا. مثلا مى‏گویند این چاه پنج بالا، بلندى دارد یعنى به‌اندازه‌ی جمع اندام پنج نفر، حدود هشت یا نه متر، بلندى دارد، آب دریا در این نقطه به ده بالا مى‏رسد. امروزه از این واحد فرضى استفاده نمى‏شود.

  بالول: [bɑlul] نوعى ماهى است به‌شکل ماهى هامور اما کوچک‏تر. این ماهى پس از صید‌شدن تا مدتى زنده مى‏ماند، حتى تا موقع پخته‌شدن. جمله‏اى بین مردم رایج است که این ماهى به پدر و مادرش گفته است: تا خارهایم را سرِ تلگدون (آشغالدان) نریخته‏اند منتظرم باشید.

  بتّانه: [battane] کف‏پوش ته قایق که از گرز نخل تهیه مى‏کنند. 

 بُتلر: [botleyr] (ان) مامور پذیرایى در کشتى، آبدارچى. این واژه انگلیسى است، (butler) در این زبان به‌معنى ساقى، آبدار و آبدارچى است.

  بتّیل: [bettil] کشتى چوبى بادبانى مخصوص صید مروارید. 

  بحریه: [bahriye] نیروى دریایى و سرباز دریایى، در زمان تاسیس نیروى دریایى (1314ش) بعضى از خانواده‏ها نام دختر خود را بحریه مى‏گذاشتند.

  بدسِنات: [badsenɑt] سنات پهلو‌گرفتن کشتى به اسکله است و بدسنات پهلو‌گرفتن کشتى با دشوارى، گاهى ناهماهنگى میان محل نصب قطب‏نماى کشتى (دیره) با شکل آیرودینامیکى بدنه‌ی کشتى در رسیدن کشتى به مقصد یا اسکله دشوارى ایجاد مى‏کند، به این نوع کشتى اصطلاحا بدسنات گویند.

  بَر: [bar] خشکى، مقابل بحر.

  برّانى: [barrɑni] غریبه، بیگانه، غریبه‏هایى که از طریق خشکى به بوشهر آمده‏اند، در مقابل بحرانى یعنى کسانى که از طریق دریا وارد بوشهر شده و مسکن گزیده‏اند.

 بُرد: [bord] (ان) پهلوى کشتى، کنار کشتى، در اصل [board] انگلیسى به‌معنى عرشه‌ی کشتى، سوار کشتى شدن. (فرهنگ حییم) بریم برد غُراب یعنى بردیم کنار کشتى.

 بَردالعجوز: [bardol ʔajuz] سرماى پیرزن (پیرزن‌کش) سرماى بسیار‌شدید اواخر زمستان از 20 اسفند به‌مدت 10 روز.

برشوندن: [beršondan] برشته‌کردن، برشاندن، سرخ‌کردن، معمولا سرخ‌کردن ماهى در ماهیتابه.

برشونده: سرخ‌شده، ماهى برشونده، سرخ‌شده، برشته‌شده.

برشیدن: برشته‌شدن، پخته‌شدن.

برشیده: برشته‌شده، سرخ‌شده.

 بَرمیْل: [bermil] چوبى که جهت استحکام بیشتر بر روى میل سینه (جلو) یا میل تَفَر عقب کشتى نصب مى‏شود. 

  بَرّو: [barrow] خشکى در مقابل دریا. باد برّو یعنى بادى که از طرف خشکى مى‏وزد، در مقابل باد بحرى که از طرف دریا مى‏وزد. باد برّى هم گویند.

 بطّالى: [battali] عمق کم آب در هنگام اندازه‏گیرى که براى کشتى‏ها  حادثه‏ساز است.

  بغله: [baqale] (ع) در اصل بَغْله به‌معنى قاطر و مؤنث بَغْل و بغّال به‌معنى قاطرچى است. در بوشهر نوعى کشتى است که آن را «بَغَله» تلفظ کنند، اما تلفظ درست آن همان «بَغْله»ی عربى است. در شکل فارسى آن را بَگْله هم گویند. در قدیم به‌وسیله‌ی بَغَله اسب یا مال‏التّجاره به هندوستان یا بنادر دیگر دنیا حمل مى‏شد.

 بگّاره: [baggɑre] نوعى قایق است که قسمت عقب آن پهن و قسمت جلوی آن باریک و مایل به پایین است. قایق سفرى. باید بقره و بقاره‌ی عربى به‌معنى گاو باشد چنان‌که بَغَله به‌معنى قاطر است.

 بُلت: [bolt] (ان) مُهره‌ی آهنى که اُسکرو (skrew) در آن پیچ مى‏شود. وزنه‏اى سربى که با قلاب بر سر نخ (خیط) مى‏بندند تا جهت انداختن قلاب به دریا سنگین شود و خیط تا دوردست برود و ماهى بر سر قلاب آید. چون در پاره‏اى موارد مهره‌ی آهنى به نخ مى‏بندند، به آن وزنه‌ی بلت گویند. وزنه‌ی سنگینى که جهت اندازه‏گیرى عمق آب به نخ مى‏بندند.

  بُلت: دیواره‌ی حایل بین دریا و خشکى، به اسکله یا بندر هم بُلت گویند.

  بلد: [belad] راهنما، راهنماى دریایى.

  بلم: [balam] قایق.

  بمبک: [bambok] کوسه.

بمبک‏دمى: کوسه‏اى که دم‏زده شده و به شکار آدمیزاد عادت کرده باشد.

بمبک گرگ: کوسه‌ی بسیاروحشى و حمله‌کننده.

  بمبوتى: [bambuti] (هـ) پیله‏ور، معامله‏گر، کسى است که اجناس را از کشتى یا خارج از کشور وارد شهر مى‏کند و مى‏فروشد. این واژه هندى است.

  بن‏دیْره: [bondeyre] چوبى تقریبا به‌ارتفاع یک متر که در عقب کشتى نصب مى‏شود و چراغ بر سر آن مى‏آویزند، چوب پرچم نیز است. 

  بوسیه: [buseye] قسمت بالاى میل (تفر) یا قسمت عقب کشتى که تقریبا یک متر از بدنه‌ی کشتى بلندتر است. بوسیه‌ی سینه نیز در قسمت جلوی کشتى قرار دارد. 

  بولت: [bolt] دیوار یا سدى که در ساحل دریا مى‏کشند تا آب وارد شهر نشود، دیوار ساحلى.  بُلت

 بولت: وزنه‌ی سربى که برسر خیط و قلاب ماهیگیرى وصل مى‏کنند تا براى پرتاب به طرف دریا سنگین باشد و سنگینى آن سبب تسهیل در پرتاب قلاب، که به خیط ماهیگیرى وصل است، بشود.

  بوم: [bum] نوعى کشتى ساخت بنادر جنوبى ایران و کشورهاى آن سوى خلیج فارس. این کشتى چوبى از موتور لنج بزرگ‌تر است. سابقا نیروى محرکه‌ی این کشتى باد و بادبان بود، ولى در حال حاضر با کمک نیروى محرکه موتورهاى دیزلى و برقى به حرکت درمى‏آید. فرق آن با لنج آن است که سینه و تفر (عقب) آن کشیده‏تر و ظرفیت آن بیشتر از لنج است. بوم ممکن است داراى یک دکل یا دو دکل باشد که در صورت اخیر با دو شراع یا دو بادبان به حرکت درمى‏آید.

  بویه: [boye] (ان) فانوس دریایى. اصل آن انگلیسى است. انواع مختلف دارد و مطابق عمق یا کم‏عمقى آب دریا نام آن تغییر مى‏کند.

  بیاه: [biyah] نوعى ماهى خلیج فارس و بوشهر که نوعى از آن به بیاه عربى معروف است. این ماهى از نوع درجه یک نیست. زنان شیرده براى افزایش شیر از این ماهى مى‏خورند.

  بیاهو: [biyahu] همان ماهى بیاه است.

  بى‏رشت: [birešt] زنجیرهاى دو طرف سکان کشتى. 

  بیس: [bis] (ان) شاسى کشتى، چوب قوى و محکم سرتاسرى ته کشتى که تمام بدنه‌ی کشتى روى آن قرار دارد. این اسم همان واژه‌ی (base) انگلیسى به معنى ستون، قاعده، اساس، اصل و شالوده است.

  بیو: [biyu] اطراف لنج بغل و کناره‏هاى کشتى

  پاچم‌پلیس: [pɑčampelis] تلفظ محلى براى کشتى پرسپولیس. کشتى پرسپولیس توسط ناصرالدین شاه از کشور آلمان خریدارى شد و پس از مدتى به گل نشست، اخیرا پس از حدود 100 سال لاشه پرسپولیس از گل و آب بیرون آورده و در موزه گذاشته‏اند. 

  پاچیل: [pɑčil] پاچیله، نرده‏هاى حصیرى به هم بافته‏اى که در آب دریا نزدیک ساحل فرو مى‏برند، هنگام بالا‌آمدن آب (مدّ) ماهى‏ها در پشت آن که مانند سد است مى‏روند و در وقت پایین‌رفتن آب (جزر) در پشت پاچیل‏ها مى‏مانند و شکار مى‏شوند.

 پاروف: [pɑruf] پارو، مترادف با جاروف (جارو) اصل آن پاى‏روب است، مثل جارو که جاى‏روب مى‏باشد.

 پاریاب: [pɑryɑb] فاریاب، پاریو (pariyow) کشت آبى، در مقابل بَش (baš) که کشت دیمى است. پاریاب از سه جزء تشکیل شده است: پا (پا) رى (روى) آب (آب) به کشتى گویند که در کنار رودخانه به عمل مى‏آید و از آب باران استفاده نمى‏کند. مزرعه‏اى که پایش روى آب یا در آب است.

  پُت: [pot] دریچه‌ی کشتى.

 پرسپولیس: [perspolis] اولین کشتى جنگى ایران که به‌دستور ناصرالدین‌شاه در سال 1301 ق، ژانویه‌ی 1885 م، توسط مرتضى‌خان پسر على‏قلى‏خان مخبرالدوله، که در آلمان درس مى‏خواند، خریدارى شد و در سال 1303 ق به بوشهر رسید.‌ 

  پرشن‏پولیس: polis] [peršen تلفظ دیگرى از پرسپولیس، کشتى جنگى ناصرالدین‌شاه.

  پزو: [pozow] کف و علف‏هاى دریایى که همراه با موج به کنار ساحل مى‏رسند. این کلمه باید پس‌اُو یا پساب باشد.

 پشنگه: [pešenge] (پ) پاشیده‌شدن آب به‌صورت قطرات بر چیزى، پخش‌شدن قطرات آب، ترشح آب. آب که به زمین ریخته مى‏شود، قطراتى از آن به هوا مى‏رود، این قطرات را پشنگه گویند. در پهلوى (pašajak)  (فرهنگ پهلوی) 

  پلاس‌زدن: [pelɑs z.] بافتن طناب براى کشتى.

  پله‌کَرکابى: [pelle karkɑbi] پله‌ی کشتى، شامل دو طناب بلند است که چوب‏هاى به‌موازات‌هم مثل پلکان در میان این دو طناب موازى وصل شده و از بالا تا پایین کشتى، هم‏سطح آب، آویزان است و وسیله‌ی بالا و پایین رفتن مسافر و کارکنان کشتى است. پس از استفاده آن را به بالا مى‏کشند و در گوشه‏اى از عرشه جمع و نگهدارى مى‏کنند. (على‏اکبر خالصى) 

امروزه در کشتى‏هاى بزرگ و کوچک از این پله‏ها استفاده نمى‏شود یا به‌ندرت استفاده می‌شود.

 پنچارى: [penčɑri] دیدبانى از بالاى دکل کشتى براى دیدن خشکى یا کشتى‏هاى دیگر. 

 پوّاره: [pavvɑre] لنگر کشتى که چهار یا شش شاخه است که در هنگام توقف کشتى به دریا مى‏اندازند تا کشتى حرکت نکند. در بعضى بنادر آن را «پاوره» گویند.

 پوپ: [pup] قسمت جلوی کشتى (پوپ سینه) و قسمت عقب کشتى (پوپ تفر).

  پوزه: [puze] باریکه‌ی خشکى که در آب دریا فرو رفته، جاى باریک و کم‏عرض، فرورفتگى خشکى در آب، منسوب به پوز مثل دماغه، لبه، گوشه.

  پوزه‌باسیدون: [puze bɑsidun] فرورفتگى خشکى در آب در انتهاى شبه‌جزیره‌ی بوشهر که امروزه خوابگاه و توقفگاه کانتینرها شده است.

  پوس: [pus] نوعى موج‏شکن.

  پى: [pey] ارتفاع آب. هر وقت ارتفاع آب دریا به‌اندازه‌ی اندام یک انسان باشد به‌طورى‌که پایش روى زمینِ کفِ دریا برسد مى‏گویند «آب پى است» یعنى مى‏توان در آن ایستاد. بلندى بیشتر آب را «بى‏پى» گویند.

  پیسو: [pisu] نوعى ماهى دریایى بزرگ و سیاه‌رنگ غیرخوراکى. نوعى دلفین است که بسیارباهوش است و شایع است که در حوادث دریایى به غرق‌شدگان کمک مى‏کند.

  پیکو: [piku] نوعى ماهى کم‏ارزش و نسبتا نامرغوب که کم‏گوشت و پرتیغ است. در قدیم همراه با ماهى سرخو در یک ردیف بود به‌طورى‌که ماهى سرخو هم در قدیم نمى‏خوردند. مثلا مى‏گفتند سنگ بازار ماهى سرخو و پیکو است، اما کسى نمى‏خرد. یعنى بازار پر است.

  تابک: [tɑbok] تابوک، پهلوگرفتن، نزدیک کشتى، پهلوگرفتن کشتى کنار اسکله تابک‌رفتن، پهلو‌گرفتن، بیو تابک یعنى بیا نزدیک.

  تاش: [tɑš] کف دریا که معمولا ماسه‏اى است و در هنگام جزر دریا نمایان می‌شود. کف‌ دریا به‌واسطه‌ی آمد و رفت آب راه‌راه مى‏شود.

  تالى من: [tɑliman] (ان) بارشمار، آمارگیر در کشتى و روى اسکله.

  تاه: [tɑh] عبور کشتى از خور، گذشتن و عبورکردن.

  ترّاد: [tarrɑd] (ع) نوعى قایق کوچک، ترّاده.

 تشاله: [tešɑle] حمل کالا به‌وسیله‌ی قایق‏ها و لنج‏هایى که بار را از کشتى به بندر و برعکس حمل‌ونقل مى‏کنند، پیش‏تر که امکان پهلوگرفتن کشتى‏هاى بزرگ در گمرک بندر نبود، کشتى بزرگ در فاصله‌ی حدود شش کیلومترى بندر لنگر مى‏انداخت و بار و کالاى آن به‌وسیله‌ی تشاله به بندر مى‏رسید. امروزه به‌واسطه‌ی وجود اسکله در بندر چنین کارى کمتر انجام مى‏گیرد. به لنج‏ها و قایق‏هایى که این کار را انجام مى‏دادند نیز اصطلاحا تشاله مى‏گفتند.

  تِفار: [tefɑr] لنگ یا پارچه‏اى که جاشو یا صیاد مروارید در هنگام زیر آب رفتن به‌جاى شلوار مى‏پوشد. 

 تگ‏بوت: [tagbut] (ان) کشتى یدک‏کش، کشتى کوچکى که کشتى‏هاى بزرگ را به داخل بندرگاه راهنمایى مى‏کند یا شناورهاى بى‏موتور را بکسل مى‏کند و به دنبال خود مى‏کشد.

  تِندیل: [tendeyl] (ان) سرپرست یک دسته کارگر در کشتى، این کلمه در اصل  (tindɑl) انگلیسى است که در هندى هم تِندیل گویند.

  تهرّیج: [taharrij] ترّیج، بدنه یا دیواره‌ی کشتى، بالاترین تخته‌ی دیواره‌ی لنج، در بوشهر «tarrij» گویند.

  تیوْ: [tiyow] مرکز تجارت، اسکله‌ی قدیم بوشهر در جایى که امروز اداره‌بندر واقع است، پایانه‌ی آبى و محل توقف کشتى‏ها، لنج‏ها و بوم‏هاى بزرگ و کوچک در آن‌جا لنگر مى‏انداختند. انبارهاى متعدد کالا در حوالى آن قرار داشت. ملوانان، ناخدایان و جاشوان و پیله‏وران در قهوه‏خانه‌ی نزدیک تیو مشهور به قهوه‌خانه‌ی کاکى (kɑki) رفع خستگى و استراحت مى‏کردند. مذاکرات مهم اقتصادى، دریانوردى و اجتماعى روز در این قهوه‏خانه انجام مى‏گرفت، حتى مشهور است که کنسول و کارمندان کنسولگرى انگلیس در بوشهر نیز به منظور کسب اطلاعات در این قهوه‏خانه آمدورفت مى‏کردند. قهوه‏خانه توسط دو برادر به نام‏هاى ماندنى کاکى و مهدى کاکى اداره مى‏شد. امروزه اثرى از تیو و قهوه‏خانه‌ی کاکى نیست، تیو از دو کلمه انگلیسى[trade   organisation] یا مرکز تجارت تشکیل مى‏شد.

  جالبوت: [jɑlbut] قایق کوچک، این اسم از دو کلمه ترکیب شده «جال» که در زبان هندى تور و دام است و «بوت» در زبان انگلیسى قایق است، جالبوت قایق ماهیگیرى است. در انگلیسى (yalibout) و در لهجه‌ی بوشهر جلبوت گفته مى‏شود. قایق کمکى کشتى، قایق نجات.

   جالى: [jɑli] سرپوش خن کشتى در خَن یا انبار کشتى، این واژه هندى است به معنى تور، سرپوش تورى، درپوش مخزن و محل بار کشتى.

  جِپ: [jep] کوچک‌ترین بادبان کشتى که مثلثى شکل است، شراع کوچک. ناخدایان جیب گویند.

  جتى: [jetti] اسکله، بارانداز، اصل کلمه انگلیسى است، اسکله‌ی چوبى.

  جَمّه: [jamme] ته قایق یا کشتى که آب‏هاى زاید در آن‌جا جمع مى‏شود. به این آب، آب جمّه گویند که حتما باید تخلیه شود.

  جهاز: [jahɑz] کشتى. اصطلاحا براى همه‌نوع کشتى و اختصاصا براى کشتى چوبى.

  جى: [ji] چوبى که به سکان کشتى متصل مى‏شود. 

 چُپو: [čopow] تلمبه، خالى‌کردن آب کشتى، چپوزدن یعنى تلمبه‌زدن.

  چِکّار: [čekkɑr] پر، لبریز، کشتى پر از بار و کالا، کشتى چکّار است یعنى کشتى پر و لبریز است.

  چَم: [čam] پیچ رودخانه. جایى که رودخانه حالت خمیده و پیچ مى‏یابد.

  چور: [čowr] گودال‏هایى که در سطوح صفحات مرجانى زیر آب دریا وجود دارد و آن‌جا عمق آب از دیگر نقاط محل بیشتر است. 

  چیبال: [čibɑl] نوعى نى که در گرگوربافى از آن استفاده مى‏شود. 

  چیف چندل: [čif čandal] همان (shipchanduer) انگلیسى است و در اصطلاح کشتیرانى به کسى گویند که براى کشتى‏نشینان آذوقه تهیه مى‏کند.

  چیله گوى: [čile goy] پله‌ی کرکابى یا پله‌ی طنابى کشتى که به هنگام اضطرار براى بالارفتن یا پایین‌آمدن از کشتى از آن استفاده مى‏کنند. (على‏اکبر خالصى)

  حَشینه: [hašine] ماهى کوچکى که آن را خشک یا کنسرو مى‏کنند، ساردین.

  حیرون: [hirun] هیرون، جنوب، طرف جنوب، مقابل شمال.

حیرونى: هیرونى، جنوبى.

  حیلو: [hilu] دام، دیوار، حایل، تور بسیارطولانى است که در دریا به‌صورت دیوار قرار مى‏دهند و ماهى‏ها هنگام مدّ آب در چشمه‏ها یا در پشت آن مى‏مانند و در هنگام جزر یا عقب‌رفتن آب نمى‏توانند برگردند و این‌گونه آن‌ها را جمع مى‏کنند. فصل حیلو فصل فراوانى ماهى است.

  خار: [xɑr] تیغ، خار درخت، خار ماهى.

  خارو: [xɑru] نوعى ماهى درجه دو و سه که خارهاى بسیار دارد و براى تنورى‌کردن یا دَلّه‌انداختن (کنسروکردن محلى) مناسب است.

 خِرّت: [xerret] گیر‌کردن قلاب ماهیگیرى پشت سنگ و کلمه دیگرى نیز که همین معنى مى‏دهد شِیّر [šeyyer] بر وزن دیّر است. وقتى قلاب از پشت سنگ که در آب است رها و آزاد شد مى‏گویند «ودّر» (vedder) شد. پاره‌شدن طناب ماهیگیرى به‌وسیله‌ی سنگ گسّار نیز گویند.

  خَسّاگ: [xassɑg] ماهى مرکب، هشت‌پا، اختاپوس.

 خلبوس: [xalbus] گره‌خورده. نخ یا خیط ماهیگیرى که در هم برود و چپه شود. به نخِ خلبوس «رچو» (roču) هم گویند یعنى طناب درهم‌شده.

  خَن: [xan] انبار کشتى، قسمت زیرین کشتى که محل بار است.

 خَواهِر: [xovɑher] هواى آرام و زمانى که دریا صاف و آرام است. خَواهِر هم گویند.

  خور: [xur] آبراه و پیش‌رفتگى پهن یا باریک آب دریا در خشکى که محل عبور یا توقف کشتى‏هاى کوچک و بزرگ است.

  خیط: [xeyt] نخ، نخ ماهیگیرى که قلاب به آن وصل مى‏شود.

 دامر: [dɑmer] موادى که به پنبه آغشته مى‏کنند و با آن درزها و روزنه‏هاى بدنه‌ی کشتى را مى‏پوشانند معمولا دامر با قیر همراه است و مى‏گویند قیر و دامر.

  دباش: [debɑš] تاجرى که براى کارکنان کشتى غذا و مایحتاج دیگر را تهیه مى‏کند و به کشتى مى‏فرستد به نظر مى‏رسد مخفف کلمه «دهباش» به‌معنى بزرگ و رئیس ده باشد. در فرهنگ اردو، کلمه‌ی دباش دیده نشد.

  دِریا: [deryɑ] دریا، دَریا.

  دریابیگى: [daryɑ beygi] مرکب از کلمه‌ی دریا و بیگى به‌معنى رئیس، حاکم، فرمانده دریا، حکومت سواحل و بنادر، امیر دریا، در قدیم به حکام بوشهر و بندر عباس گفته مى‏شد، مثل احمدخان دریابیگى 

  دَفرا: [dafrɑ] حرکت‌کردن کشتى از لنگرگاه، راه‌افتادن هر وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگر، اما بیشتر ویژه‌ی کشتى است.

  دک: [dek] (ان) عرشه‌ی کشتى، این واژه انگلیسى است.

  دک: برخورد ته کشتى در دریا با زمین در جایى که عمق آب کم باشد. گاهى دک‌زدن باعث شکسته‌شدن کشتى مخصوصا کشتى چوبى می‌شود.

 دِگَل: [degal] دکل کشتى، تیر میان کشتى که باعث راست و مستقیم ماندن کشتى مى‏شود. دِکَل هم مى‏گویند.

 دَم: [dam] کنار، نزدیک، دم دریا یعنى کنار دریا، دم دیوار یعنى کنار دیوار.

 دِمریج: [demereyj] (ان) اصل کلمه در انگلیسى (demurrage) است به‌معنى غرامت و در اصطلاح بار و کشتى تعهد تخلیه‌ی بار از کشتى است در یک زمان معین، در صورتى که از زمان معین گذشت و تخلیه نشد، روزانه مبلغ شش هزار دلار به‌عنوان غرامت باید به کشتى پرداخت شود. البته این مبلغ مربوط به سال‏ها قبل است و امروزه قطعا به‏آن اضافه شده است. در مقابل آن دیس‏پچ (dispatch) است که اگر کشتى زودتر از موعد مقرر تخلیه شود، باید روزى دو هزار دلار بپردازد که در واقع جایزه‌ی تخلیه‌ی بار پیش از موعد مقرر است. (على‏اکبر خالصى) 

 دوّار: [davvar] دورزننده، به چرخ و پروانه‌ی کشتى هم دوّار گویند، مثل پَوّار.

 دُوْگ: [dowg] هواى آرام و دریاى صاف مناسب براى حرکت کشتى. هوا دوْگنه یعنی هوا صاف است.

  دول: [dul] عروس دریایى، نوعى نرم‏تن با باله‏هاى زیبا و شفاف، اگر باله‏هایش به تن شناگران بخورد بسیاردردناک است.

   دُوم: [dum] (پ) دام، تور ماهیگیرى، در پهلوى هم دام (dam) است.

 دىْربیون: [deyribiyun] دى یعنى مادر و ربیون یعنى میگو، مادرمیگو، میگوى بزرگ، خرچنگ دراز، لابستر.

  دیْره: [deyre] قطب‏نماى کشتى که دایره‏گونه است.

  راگى: [ragi] راه‌انداختن کشتى، جداشدن و حرکت لنج از محل توقف، یا بعد از تعمیرات یا پس از ساخت.

  رُبابه: [robɑbe] دوختن و تعمیر تور ماهیگیرى. 

 ربّان: [rabbɑn] راهنماى دریایى که همان رَه‌بان فارسى است. منسوب به ربّان را ربّانى گویند که خانواده‏اى هم در بوشهر به این نام مشهور بود.

  رِبیون: [rebiyon] (ع) میگو، در عربى رُبیان.

 رُچُو: [roču] درهم و به‌هم‌ریخته، معمولا این کلمه را در مورد نخ ماهیگیرى (خیط) که در هم رفته و گره سردرگم یافته است می‌گویند، خلبوس (xalbus) نیز نام دیگرى براى موضوع است.

  ردّه: [radde] ردیف، محکم‌کردن قلاب ماهیگیرى به نخ یا خیط. ردّه‌زدن نوعى بافتن خیط است به دسته‌ی قلاب به منظور بستن آن دو به هم.

 رِشن: [rešen] خواروبار و معمولا خواروبار و مواد غذایى کارکنان کشتى، جیره و مواجب.

  رِکّس: [rekkes] پربار، کشتی پر از کالا که دیگر جا نداشته باشد، ظرف پر.

  رِه: [re] تور، دام ماهیگیرىِ دستى به‌شکل دایره.

 رى‏وِس‏رفتن: [reves raftan] (ان) انگلیسی آن (revers) است به‌معنى عقب‌عقب‌رفتن اتومبیل یا کشتى.

  زام: [zɑm] واحد مسافت براى طى‌کردن راه دریایى در قدیم براى کشتى بادبانى، نزدیک به 12 مایل دریایى.

   زانه: [zɑne] قلاب‏هاى بزرگ ماهیگیرى که با نخ ضخیم به عقب لنج یا قایق مى‏بندند تا در حال حرکت، ماهى‏هاى بزرگ گرفتار قلاب شوند.

  زِفر: [zefr] بدبو، بوى ماهى مخصوصا ماهى گندیده.

 زمین‏کن: [zemin kan] نوعى ماهى است که در ته آب زیر خاک مى‏رود مى‏گویند خوراک این ماهى هم خاک است. شکل آن زیبا نیست اما گوشتش لذیذ است.

  زُولى: [zuli] توالت یا مستراح چوبى لنج یا بوم که به بدنه‌ی کشتى متصل است، زیلو هم گویند.

  زَهروک: [zahruk] ماهى کوچک سمى که خوردنى نیست. نوعى آبزى که تیغ یا خار زهرآلود آن به بدن یا دست و پاى شناگران آسیب مى‏رساند و غالبا شناگران را مسموم مى‏کند و باید آن‌ها را فورا به درمانگاه رساند.

  سافل: [sɑfel] جهت جنوبى یا جنوب‌شرقى خلیج فارس را سافل یا برّ سافلى گویند.

  سِپروىْزن: [seperveyzen] (ان) ناظر، راهنما، این واژه انگلیسى و (supervisor) و به‌معنى ناظر، کارگزار و مشاور ارشد، ناظر کل، استاد راهنما و مباشر در کارها مخصوصا در امور کشتى است.

 سُرخو: [sorxu] نوعى ماهى درجه دو است که در قدیم مردم نمى‏خوردند ولى حالا با قیمت بالا هم مى‏خرند و مى‏خورند.

  سرهنگ: [sarhang] (ان) کسى است که در کشتى سرپرستى گروه کارگران را به عهده دارد. اصل کلمه در انگلیسى (sarang) است و در بوشهر سرهنگ جهاز گویند. 

  سُکار: [soـsekɑr] در عربى به‌معنى هواى صاف و آرام، شب آرام، فصل مخصوص صید ماهى در شب‏هاى آرام و صاف زمستان یا بهار که دریا آرام است. در این موسم ماهى فراوان مى‏شود. این صید معمولا نزدیک ساحل انجام مى‏گیرد، در سکار اول محل ماهى را شناسایى بعد ماهى‏ها را محاصره و به‌سوى دام هدایت مى‏کنند.

      سُکارى: ماهى سکارى، ماهى‌ای که در فصل و موسم سکار صید شود.

  سکن: [seken] نوعى ماهى در بوشهر.

  سِکنْیل: [sekneyl] (ان) علامت، علامت‌دادن به کشتى با آینه یا چراغ. این کلمه همان (signɑl) انگلیسى است.

  سُکون: [sokun] سکان، فرمان کشتى، اتومبیل و غیره.

  سکونى: سکان‌دار کشتى، سکون‌دار هم مى‏گویند. راننده‌ی کشتى.

  سِل: [sel] روغن غلیظ بدبوى قهوه‏اى رنگ که معمولا از کوسه یا بعضى ماهى‏هاى غیرخوراکى مى‏گیرند و در کار لنج‏سازى براى محکم‌شدن و جلوگیرى از پوسیده‌شدن چوب بدنه‌ی لنج و نفوذ آب، درزها و شکاف‏هاى بین تخته‏هاى کشتى را با فتیله‌ی آغشته به این روغن مى‏گیرند که در اصطلاح «کلفات» (kalfɑt) گویند. سپس تمام بدنه‌ی کشتى را با این روغن اندود مى‏کنند. معمولا به‌کاربردن روغن سل در کشتى‏سازى عمر کشتى‏هاى چوبى را چندین سال افزایش مى‏دهد.

 سِلَک: (ان) [selak] شل، سست، راکد. شل‌کردن و آزادکردن طناب کشتى و طناب لامپ روشنایى. در انگلیسى [slack] شل‌کردن طناب است.

 سِلِنگ: [seleng] (ان) قلاب بزرگ و طناب بلندى است که بسته‏ها و صندوق‏هاى بار را به آن مى‏آویزند و به‌وسیله‌ی جرثقیل به داخل یا خن کشتى یا روى اسکله پیاده مى‏کنند. وسیله‌ی جابه‌جاکردن بار، همان کلمه‌ی انگلیسى (sling) است به‌معنى قلاب، سنگ قلاب، پرت‌کردن.

 سلْو میْل: [selow meyl] کشتى کندرو، مقابل کشتى تندرو یا فاست میل، کشتى سلومیل یا سلومایل مربوط به کشتیرانى جهازات هند انگلیسى و مرکز آن بمبئى بود. کشتى‏هاى تندرو هفته‏اى یک‌بار به بوشهر مى‏آمدند و سلومیل کشتى غیرمستقیم و ماهى یک‌بار به بوشهر مى‏آمد و مسافر و بار را حمل مى‏کرد. 

  سمبُوک: [sambuk] قایق بزرگ موتوردار یا بادبانى که سبک و تندرو است. پارویى آن هم هست که قسمت جلوی آن باریک‏تر و قسمت عقب آن پهن‏تر و مرتفع‏تر است.

 سِمِرّى: [semeri] حرکت کشتى با جریان آب معمولا در موقع خراب‌شدن موتور یا نبودن باد، این حرکت بدون اراده‌ی ناخداست و کشتى، خود روى آب حرکت و توقف مى‏کند. ممکن است این نام از کلمه‌ی سُمارى (بر وزن بخارى) گرفته شده باشد که در فارسى پهلوى به‌معنى کشتى و قایق است کلمه‌ی سُمارى چندین بار در متون فارسى نظم و نثر دیده شده است.

حاسد چو پیش باشد بهتر رود سعادت / چون باد بیش باشد بهتر رود سمارى(منوچهرى دامغانى)  سمارى بیاوردند و فتح را از دجله نجات دادند.  (قابوسنامه) 

   سِمَهْک: [semahk] بدبو، مخصوصا بوى ماهى را سمهک یا سهک (sahk) گویند شاید همان کلمه‌ی «سمک» عربى به‌معنى ماهى باشد.

  سِنات: [senɑt] تعادل کشتى.

 سِنِگار: [sengɑr] همراه، همراه‌شدن با کسى بدون رضایت او، قایقى که با طناب به کشتى وصل است و به‌دنبال آن روى آب مى‏رود. چند قایق که با هم به‌سوى یک مقصد مى‏روند، همراه با هم.

  سَواحیلى: [savɑhili] سواحلى، چوب محکمى که از بندر سواحیل یا سواحیلى آفریقا مى‏آوردند و در کشتى‏سازى از آن استفاده مى‏کردند. جنس سواحیلى، کدو سواحیلى، شخص سواحیلى هم معروف بوده است. سواحیل منطقه‏اى است در شرق آفریقا که به همین زبان یعنى زبان سواحیلى صحبت مى‏کنند.

  سُور: [sur] آبراهى که در اثر طغیان دریا در بعضى نقاط پدید آمده است و با جزرومد دریا خالى و پر مى‏شود. اگرچه سور تغییریافته‌ی کلمه «شور» است، اما در فارسى باستان واژه‌ی «سوور» (suvr) که بعدها تبدیل به «سو» شده است به‌معنى آبى بوده است که پلیدى‏ها را به کرانه مى‏اندازد و خود پاک و روشن است. تفاوتى که سور با خور دارد این است که آب خور دائمى و همیشگى است، اما سور با جزرومد دریا پر و خالى مى‏شود. در استان بوشهر چندین سور وجود دارد مثل سور اهرم، سور بیدو، سور دیّر و سور گناوه.

  سُوْزک: [sowzak] سبزک، خزه یا جلبک که در اثر راکدبودن آب در بدنه‌ی حوض یا آبگیر پدید مى‏آید.

  سوْزیماهی: [sowzi mɑhi] سبزى ماهى شامل دو نوع سبزى است: گشنیز و شنبلیله که در پختن قلیه یا سرخ‌کرده به کار مى‏رود. سیر و فلفل و نمک و تمر هندى نیز کنار این سبزی‌ها گذاشته می‌شود.

  سُوس: [sus] نوعى ماهى بزرگ حرام‌گوشت که خوردنى نیست. دهانش مانند دهان کوسه و لقمه در زیر بدن است.

  سیلک: [silak] کیسه‏اى است که ماهیگیران محلى به هنگام صید ماهى در آب کم‏عمق ساحلى به گردن خود مى‏آویزند و ماهى‏هاى صیدشده را در آن مى‏ریزند.

  شالُو: [šɑlu] پرنده‌ی دریایى بزرگ سفیدرنگ نوک‌دراز و پابلند که در بعضى از بنادر جنوب آن را «شلیلو» [šeleylu] گویند. این پرنده به‌سبب وزن سنگین اغلب مى‏افتد و مردم آن را در خانه نگهدارى و پذیرایى مى‏کنند. کبوتربازان به کبوتر تنبل و کم‏پرواز شالو مى‏گویند.

  شاه بندر: [šɑhـe bandar] رئیس بندر، بزرگ و حاکم بندر، والى.

 شب‏چه: [šabče] سِلِنگ یا بسته‌ی تورى که براى حمل کارتن‏هاى کوچک در کشتى از آن استفاده مى‏شود. 

  شُپوشپو: [šopow šapow] صداى آب درآوردن.

 شِتِّن: [šetten] مهارکردن کشتى یا لنج با سه یا چهار لنگر به‌طورى‌که تکان نخورد. به معنى پر و مملو هم هست.

  شِرا: [šerɑ] شراع کشتى، بادبان.

  شَرّابه: [šarrabe] رشته، منگوله و نخ‏هاى آویزان از جامه یا بیرق، این واژه در اصل عربى است. پاهاى عروس دریایى (دول دریا) و ریشه‏هاى پرده را نیز گویند.

  شرّابه‌شرّابه: ریشه‌ریشه.

 شُرباک: [šorbɑk] طنابى که به‌وسیله‌ی آن گرگورها را به هم مى‏بندند. 

 شُرپ‌شُرپ: [šorop šorop] صداى آب و صداى هر چیزى که مى‏ریزد. تلفظ دیگر آن شلپ‌شلپ است.

  شِرْپو‌شِرْپو: [šerpow šerpow] صداى آب و صداى ریختن هر چیز دیگر، صداى راه‌رفتن و قدم‌برداشتن در آب.

  شُرّه: [šorre] صداى ریختن آب، عمل ریختن آب.

 شَفره: [šafre] از ابزار گلافى و نجّارى است که در کار کنده‏کارى چوب از آن استفاده مى‏شود، مُغار یا مُقار.

  شلپ‏شلپ: [šeـšolop šolop] صداى آب، سروصداى پا در آب.

  شِلْپو‌شِلْپو: [šelpow šelpow] صداى آب هنگام راه‌رفتن کسى در آن.

 شَلمون: [šalmun] تخته‏هاى بلند، تخته‏هایى که در قسمت طولى کشتى یا لنج به کار مى‏رود.

 شَنْیوک: [šanyuk] نوعى خرچنگ کوچک است که در ساحل در حفره‏ها و سوراخ‏هاى زمین زندگى مى‏کند و با سرعت مى‏دود. گوشت شنیوک طعمه‌ی خوبى براى ماهیگیرى است.

  شوریده: [šuride] از انواع ماهى‏هاى مرغوب و درجه یک است که هم براى سرخ‌کردن و شکم‌گرفتن و هم براى قلیه مناسب است. سه نوع ماهى شوریده وجود دارد، نقره‏اى، طلایى و خاکسترى، مرغوب‏ترین نوع آن‏ها طلایى و نقره‏اى هستند که در اطراف بوشهر در دریا صید مى‏شوند و نوع خاکسترى را از هندیجان مى‌آورند. ماهى شوریده هم مطبوع است و هم زیبا، به‌طورى‌که تازه‌صیدشده‌ی آن در نور شکل زیبایى دارد.

  شیخاسه: [šixase] تخته و چوب‏هاى کوچکى که در درزگیرى بدنه‌ی کشتى به کار مى‏رود.

  شِیّر: [šeyyer] گیر‌کردن قلاب ماهیگیرى در پشت سنگ کف دریا.

  شیرماهى: [šir mɑhi] ماهى شیر، نوعى ماهى مرغوب درجه دو که براى سرخ‌کردن مناسب است، اما در پختن قلیه و شلّه نیز از آن استفاده مى‏شود. 

  شیلوْ: [šilow] علف دریایى که از کف دریا جدا مى‏شود و همراه با موج به‌سوى ساحل مى‏آید. اصل آن شیلاب، شیلاف و سیلاف است که نام بندر سیراف از همین کلمه گرفته شده است. از دو کلمه‌ی شیل به‌معنى علف دریایى و آب ترکیب شده است. این کلمه ممکن است ماخوذ از کلمه‌ی «سیلونه»ی یونانى باشد که به‌معنى انگور یا خوشه‌ی انگور است. شیلو نیز دانه‏هایى به شکل دانه‏هاى ریز انگور دارد.

 صِفربه‌دَر: [sefar bedar] در تلفظ دیگر (صفر کدر) (s. kedar) آخرین چهارشنبه‌ی ماه صفر مراسمى انجام مى‏گرفت مثل چهارشنبه‌سورى. معتقد بودند که ماه صفر نحس است و در روایت هم آمده است این مراسم با روشن‌کردن آتش روبه‌روى درب حیاط توى کوچه و پریدن روى آن و شکستن یک کوزه‌ی سفالى آب‌ندیده به دیوار به اصطلاح نحوست ماه صفر را از خانه بیرون مى‏کردند. برخى هم براین باور بودند که براى رفع نحوست صفر باید از آب گذشت. بنابراین با سوارشدن اعضاى خانواده بر قایق و عبور از روى آب دریا و رفتن به جزیره‌ی شیخ‌زنگى و زیارت شیخ‌زنگى نحوست را از خود دور مى‏کردند.

در قدیم این مراسم را چهارشنبه‌ی آخر صفر مى‏گفتند که به منزله‌ی چهارشنبه‌سورى بود و مراسم چهارشنبه‌سورى به‌شکل امروز کمتر برگزار مى‏شد. ناگفته نماند که بعد از اسلام چهارشنبه‌ی آخر صفر برگرفته از همان چهارشنبه‌سورى قبل از اسلام ایرانیان است.

 طَرّقه: [taraqqe] ترقّه، نوعى کشتى نفتکش یا یدک‏کش پرسروصدا بود که از آبادان نفت وارد بوشهر مى‏کرد و در مخازن نفتى پودر نگهدارى و پخش مى‏شد.

  عالى: [ʔɑli] قسمت شمال و شمال‌غربى خلیج فارس را عالى یا برِّ عالى گویند. سمت غربى قطب‏نما یا دایره‌ی کشتى را هم عالى گویند.

 عِبرى: [ʔebri] مسافر، این کلمه برگرفته از کلمه‌ی عبور است. مسافر قاچاقى را نیز گویند.

  عُمار: [ʔomɑr] طنابى که به لنگر کشتى متصل است.

  غاوى: [qɑـqovi] غوُی، محل عمیق آب دریا.

  غُب: [qob] میان دریا که عمق آب زیاد است.

  غُبّه: [qobbe] آب عمیق، جایى که آب دریا عمق زیاد دارد. غاوى، غبّى هم گویند.

 غُراب: [qorɑb] کشتى، کشتى بزرگ، در متون کهن فارسى کلمه‌ی غراب بسیار آمده است. غیر از غراب که به‌معنى کلاغ یا جغد است. در عربى غراب و در انگلیسى «گراب» است.

  غرّف: [qerref] وارونه‌شدن کشتى به‌علت تعادل‌نداشتن.

   غِمرّ: [qemmer] ملایم، حرکت ملایم کشتى، صداى یکنواخت دمّام.

  غنغون: [qanqun] آب شش یا ریه‌ی ماهى. غمغون هم گویند.

  غُوّى: [qovvi] اغواکننده، محلى که آب دریا فریب‌دهنده است. یک جا آب دریا آبى و عمیق است و کمى آن‌طرف‏تر کم‏عمق. غُوى همان غاوى است، محل عمیق آب، اما در واقع به‌معنى فریب است. تقریبا دو کیلومتر از بندر دور است و کشتى‏هاى بزرگ که نمى‏توانند در اسکله پهلو بگیرند در غُوى متوقف مى‏شوند و بار آن‌ها با تشاله یا کشتى‏هاى کوچک به بندر حمل مى‏شود. گاهى اگر کشتى‏ها از آب عمیق منحرف شوند، در تپه‏هاى شنى زیر آب به گل مى‏نشینند.

  غیابل: [qeyɑbel] هواى به‌شدت توفانى به‌طورى‌که دریا متلاطم و مواج مى‏شود.

  غِیاله: [qeyale] پرشدن و طغیان آب دریا، طغیان‏هاى موسمى، تقریبا تا  40 سال پیش که سد و دیواره‌ی ساحلى دو طرف دریا کامل نبود، دریا از دو طرف یعنى هم از طرف غرب (جفره) و هم از طرف شرق (جبرى و ظلم‏آباد سابق) آب دریا طغیان مى‏کرد و از دو طرف به هم مى‏رسید و حد فاصل سنگى تا پمپ بنزین شهر را آب فرامى‏گرفت. در آن زمان این فاصله بیابان بود و ساختمانى در آن‌جا وجود نداشت. یک جاده‌ی شوسه، سفید که از «گچینه» ساخته شده بود، مسیر ارتباطى بیرون به شهر بود. پس از اتمام طغیان تا سه یا چهار ماه تمام این منطقه پر از آب بود و در آن‌ها ماهى و قورباغه پیدا مى‏شد. بچه‏ها اغلب در این آب‏ها شنا مى‏کردند. تمام ناخدایان و خِبرگان بوشهر این وضعیت را «غیاله» بر وزن پیاله مى‏گفتند و حتى از زمان وقوع آن خبر داشتند امروزه مى‏گویند (سونامى) این غیاله هیچ تلفاتى نداشت. بعضى غریاله گویند که درست آن غیاله است.

  فرضه: [forze] (ع) اسکله، بارانداز. این واژه عربى است، ساحل.

  فرمن: [farman] چوب یا تیر بسیاربلندى که شراع یا بادبان کشتى را به آن بسته و از دکل بالا مى‏برند. فرمن باعث صاف ایستادن بادبان مى‏شود، دکل افقى.

  فِریاله: [feryale] عقرب دریایى. این حیوان داراى بدنى سیاه و نقطه‏دار است. روى سر آن خارى زهرآلود و دردناک قرار دارد. در کف آب زیر خاک مى‏خوابد و اگر کسى هنگام راه‌رفتن در آب ساحل دریا ناگهانى روى آن پا بگذارد خار زهرآلودش در پاى او رفته و فریادش را به آسمان مى‏رساند و چنان‌چه او را به مراکز درمانى نرسانند، گاهى خطر مرگ در پی خواهد داشت.

  فرّیز: [farriz] چوب بلندى معمولا از جنس بمبو که با فشاردادن آن به کف دریا قایق را به جلو مى‏برند.

 فُگُل: [fogol] نوعى ماهى بادکنکى است که در هنگام شکار یا روبه‏روشدن با خطر، شکم خود را پرباد مى‏کند و به شکل بادکنک درمى‏آید. این ماهى خوراکى نیست، بادکرده‌ی آن را شکار و خشک مى‏کنند و به منظور دکور و زیبایى در ویترین شیشه‏اى مى‏گذارند.

  فُندل: [fondol] (ان) دودکش کشتى، اگزوز.

  فَنّه: [fanne] قسمت بالاى کشتى، عرشه عقب یا جلوی کشتى.

 فیدوس: [feydus] (هـ) سوت کشتى یا کارخانه. فیدوس یک واژه هندى است.

  قاتُغ: [qɑtoq] سهم روزانه‌ی ناخدا و جاشوان از ماهى صیدشده قبل از توزین و فروش.

 قِبله‌دعا: [qeble doʔɑ] در سال‏هاى کم‏بارانى مردم جمع مى‏شدند و براى دعاى نزول باران به طرف قبله‌ی شهر که ساحل دریا هم بود مى‏رفتند و دعا مى‏کردند و در حرکت مى‏خواندند: مى‏خوایم بریم قبله‌دعا بلکى خدا رحمش بیا.

  قُتُل: [qotol] نوعى گوش ماهى حامل حلزون‏هاى کوچک دریایى.

 قُش: [qoš] گوش ماهى، صدف‏هاى ریز و کوچک که کنار دریا ریخته شده یعنى با آب به ساحل ریخته مى‏شود. قُچ در فارسى هم «قچ» گفته مى‏شود. (فرهنگ معین) 

  قُلّاب: [qollɑb] وسیله‌ی ماهیگیرى سرتیز و سرکج که در داخل خمیدگى آن زبانه‌ی کوچک تیزى دارد که آن را «مَچ» (mač) گویند هنگامى که ماهى طعمه را با قلاب مى‏بلعد مَچ داخل لبش گیر مى‏کند و مانع نجاتش مى‏شود.

 قلیه: [qalye] غذاى محلى بوشهرى تهیه‌شده از ماهى، سیر، فلفل و سبزى ماهى یعنى گشنیز و شنبلیله و تمر هندى است. براى پختن قلیه ابتدا ماهى را پاک و به قطعات کوچک تقسیم مى‏کنند سپس پیازداغ را آماده مى‏کنند پس از سرخ‌شدن پیاز در روغن، سیر و فلفل کوبیده و نمک و زردچوبه به آن اضافه مى‏کنند، سپس سبزى خرد‌شده را در آن مى‏ریزند و هم مى‏زنند و مى‏گذارند خوب پخته شود. بعد از آن تمر هندى آب‌کرده یعنى شیره‌گرفته را که با آرد گندم مخلوط شده است روى پیازداغ و سبزى مى‏ریزند و مى‏گذارند کاملا گرم شود. در انتها ماهى‏هاى آماده‌شده را در آن مخلوط مى‏ریزند و مى‏گذارند خوب بپزد و دم بکشد و بوى عطر آن بلند شود. در صرف‌کردن قلیه یا در ظرف بزرگى تلیت (ترید) مى‏کنند و هر کس سهم خود را در بشقاب خود ریخته و میل مى‏کند یا آن را با برنج (چلو) یا (لِلک) مى‏خورند. ماهى مناسب قلیه معمولا سنگسر، هامور، بالول و سبیتى است.

  قلیه‌میگو: قلیه‏اى که به‌جاى ماهى در آن میگو مى‏ریزند.

  کُر: [kor] تخم ملخ، تخم ماهى، عمل تخم‌ریزى ماهى را کرریزى یا کرریختن گویند.

 کِرنجال: [kerenjɑl] نوعى خرچنگ است که وقتى چنگال آن دست یا پاى کسى را گرفت به‌آسانى رها نمى‏کند، کلنجار.

  کُرو: [keـkoru] در اصل کشتى یا جهاز کوچک بادبانى در فارسى هم آمده است: جوانى پاک‌باز و پاک‏رو بود که با پاکیزه‏رویى در کرو بود. (سعدى)  در بوشهر به خدمه‌ی کشتى هم کرو گویند ولى در اصل کشتى بادبانى است. خدمه‌ی هواپیما نیز هست. در انگلیسى (crew) است.

  کریشو: [kereyšu] کریشه، نوعى ماهى که زنان شیرده براى ازدیاد شیر خود از این ماهى مى‏خورند. مى‏گویند شیر را زیاد مى‏کند.

  کِلگ: [kelg] نوعى پرنده‌ی دریایى نسبتاکوچک که روى زمین با سرعت مى‏دود. نام دیگر آن «چوبْ‌پا» است.

  کَمبال: [kambɑl] نوعى طناب بسیارمحکم که از الیاف پوست نارگیل یا الیاف دیگر ساخته و بافته مى‏شود. این طناب در کارهاى صنعتى مخصوصا در کار کشتى مصرف بسیار دارد. در زبان پهلوى «کَمبار» است.

  کَمله: [kamle] گودال، مثل شکم‌له. گودال کوچک محل تجمع ماهى‏ها.

 کَوْشَک: [kowšak] نوعى ماهى است. ماهى کفشک که از ماهى‏هاى کم‏اهمیت است و معمولا در بوشهر آن را نمى‏خورند.

  کُولوْ: [kolow] وسیله‏اى از کائوچو، پلاستیک یا تاپول درخت خرما که در دریا به گرگور مى‏بندند تا روى آب شناور بماند و محل گرگور مشخص باشد.

  کیلیت: [kilit] چوب کوچکى است روى بدنه‌ی قایق که پارو روى آن قرار مى‏گیرد.

  گاف: [gɑf] (ان) خلیج. قسمت صخره‏اى دریا که در آن‌جا عمق آب زیاد مى‏شود و کشتى‏هاى بزرگ در آن قسمت لنگر مى‏اندازند و ماهى نیز، براى صید، فراوان است. اصل کلمه (gulf) به‌معنى خلیج است. در محل گاف عمق آب زیاد است، در اصطلاح جغرافیایى: ایوان خشکى.

  گایم: [gɑyom] چوب‏هاى محکم طرفین اتاقک چوبى انتهاى کشتى یا لنج. باید قایم عربى باشد، ستون محکم چوبى.

  گب: [gob] قبّه، بالاى دکل کشتى، گنبد. روى گب دکل یعنى روى نوک دکل.

  گُب: غاب (در عربى) ستاره‌ی ثابت که حرکت و توقف کشتى را با آن مى‏سنجند.

  گِباب: [gebɑb] نوعى ماهى است مثل ماهى تُن که خوراکى و درجه دو است. در قدیم از این ماهى در ساختن ماهى نمک‏سود (دونمکه) استفاده مى‏کردند. پوستى تیره و گوشتى قرمز دارد از ماهیان پرگوشت و کم‏تیغ است. این ماهى مصرف دارویى هم دارد.

  گَبْگو: [gabgu] خرچنگ، گبگوب هم گویند.

  گِترى: [getri] (هـ) بسته، عدل، واحد بار کشتى. این کلمه هندى است و در اصل (garthri) به‌معنى بسته و بقچه، عدل و بار بزرگ است. (فرهنگ اردو) 

  گَرگور: [gargur] قفس ماهیگیرى که از چوب، نى یا سیم به هم مى‏بافند. گرگور شبیه یک سبد بزرگ کُروى است که فقط یک طرف آن باز است. ماهى‏ها که وارد آن مى‏شوند دیگر نمى‏توانند بیرون آیند.

  گُرم: [gorm] پوشش گیاهى دریایى مثل (حرّا) مانگرو. 

 گسّار: [gassɑr] گچ‏سار، مانند گچ، سنگ‏هاى دریایى که به مرور زمان و در اثر مجاورت با آب شور، سفت، سخت، مجوّف و سوراخ‌سوراخ مى‏شوند، دندانه‏هاى تیز و برنده در آن‌ها ایجاد مى‏شود، به‌طورى‌که اگر با پاى برهنه روى آن‌ها راه بروند، پا را مى‏خراشد؛ نوعى از آن‌ها هم صاف هستند.

  گسّار مهنّا: [g. mohannɑ] مچاله‏ها و برجستگى‏هاى کوچه‌مانند از سنگ گسّار در زیر دریا در فاصله‌ی تقریبا نیم‌کیلومترى ساحل روبه‏روى محله‌ی «مُفگه» یا جفره‌ی ماهینى است. مى‏گویند این سنگ‌مانده‏هاى دریایى که آثارى طاق‌مانند نیز در آن‌ها دیده مى‏شود بازمانده‌ی شهرى است که روزگارى دراز محل سکونت بوده و بعدا به زیر آب رفته است، اما این موضوع بعید به نظر می‌رسد. شناکنندگان بوشهرى گاهى با شنا تا این محدوده مى‏روند و روى سنگ‏هاى آن مى‏ایستند و از زیر آب ستاره‌ی دریایى، درختچه‏هاى مرجانى سفید و گاهى صدف‏هاى زیبا بیرون مى‏آورند.

  گسل: [gasl] طناب، سیم که کشتى یا اتومبیل را با آن مى‏کشند. سیم بگسل.

  گسل‌کردن: بکسل‌کردن، کشیدن وسیله‌ی نقلیه‏اى با وسیله‌ی نقلیه دیگر با طناب، سیم یا زنجیر. مثلا وقتى یک کشتى، کشتى دیگر یا اتومبیل، اتومبیل دیگر را مى‏کشد مى‏گویند آن را گسل (بکسل) کرده است.

  گِش: [geš] نوعى ماهى درجه دو.

  گلاته: [gelɑte] سهم و مزد مقرر براى جاشو و کارگران کشتى. سهم یا درصدى از درآمد کشتى که به کارکنان آن مى‏رسد. این کلمه هندى است، اما در فرهنگ اردو دیده نشد.

 گلّاف: [gallɑf] (ع) کسى که در ساختن کشتى چوبى استاد است. در عربى، قلاف از کلمه‌ی «قَلَف» به‌معنى تعمیر و درزگیرى تخته‏هاى بدنه‌ی کشتى است. گِلاف هم تخته‏ها را به هم وصل مى‏کند و هم درزهاى آن را «کلفاط» مى‏کند.

  گُلدُم: [goldom] نوعى ماهى کوچک سفیدرنگ است که لکه‏اى سیاه روى دمش دارد. این نقطه‌ی سیاه گاهى به‌عنوان چشم کاذب باعث ترس یا اشتباه دشمنانش، که ماهى‏هاى دیگر باشند، مى‏شود.

  گِلو: [gelu] نوعى ماهى حرام‏گوشت بزرگ است که به‌طور اتفاقى در دام صیادان مى‏افتد یا بر سر قلاب ماهیگیران مى‏آید، این ماهى سبیل دارد.

  گَنگومن: [ganguman] (ان) سردسته و فرمانده یک گنگ یا دسته در کشتى.

  گَنْگومن: کسى که در کشتى براى بالابردن یا پایین‌آوردن کرن یا جرثقیل به کرن بالا فرمان مى‏دهد و اشاره‌ی هِریه هوبیس مى‏کند. هِریه هوبْیس، گنگ‌من هم گویند.

  گُودى: [gudi] (هـ) تعمیرگاه کشتى در بندر که به‌وسیله‌ی آن کشتى از آب بالا مى‏آید، تعمیر مى‏شود و دوباره با آن در آب فرومى‏رود. این کلمه هندى است.

  گُوفیه: [gufiye] (ع) قرقره‏هاى طناب‏هاى دکل کشتى. در عربى قوفیه است.

  گُواف: [govɑf] نوعى ماهى درجه دو که خار بسیار دارد.

  گُهره: [gohre] تخته یا چوبى که خیط یا نخ ماهیگیرى را دور آن مى‏پیچند.

 گیم: [gim] طعمه‌ی ماهى که بر سر قلاب مى‏زنند، به دریا مى‏اندازند و ماهى صید مى‏کنند. گیم براى ماهى‏هاى کوچک مثل ماهى «حواسیم»، کرم خاکى یا «دود» است که از زیر خاک یا زیر سنگ‏هاى اطراف دریا بیرون مى‏آورند آن را تکه‌تکه کرده و بر سر قلاب مى‏زنند. گاهى آن را نمک مى‏زنند و براى روزهاى دیگر نگه مى‏دارند. براى ماهى‏هاى بزرگ مثل «سبیتى» طعمه از ماهى «گواف» یا ماهى «صبور» تهیه مى‏شود. بهترین گیم یا طعمه براى ماهى‏هاى بزرگ‏تر، «سرورو» [seruru] است که از گلوى ماهى گواف و صبور بیرون مى‏آورند، در نمک مى‏خوابانند و در هنگام صید بر سر قلاب مى‏زنند. ماهى‏ها از این طعمه لذت بسیار مى‏برند. طعمه‏هایى که در گرگور مى‏گذراند با این طعمه‏ها متفاوت‌اند.

 گیم خُورَک: [gim xorak] وقتى که قلابِ طعمه‌دار را به دریا مى‏اندازند، ماهى‏هاى کوچک طعمه‏ها را مى‏خورند و قلاب خالى مى‏شود و ماهیگیر متوجه مى‏شود که ماهى کوچک طعمه را مى‏خورد. به این نوع ماهى‏ها «گیم خورک» یا طعمه‌خورک گویند.

  لام هى: [lɑm hey] نوعى آواز کار است، کارگران در موقع برداشتن بار سنگین از زمین یا کشیدن قایق و کشتى با صداى بلند مى‏گویند: لام... هى، لام... هى...

  لحام: [le-lohɑm] (ع) به گل نشستن کشتى، شخص مریض یک جا نشسته را نیز گویند، کنایه از زمین‏گیر.

  لَخ‏لَخ: [laxlax] غذا یا دم‏پختى که از برنج و ماهى تهیه مى‏شود. ابتدا ماهى را به‌صورت قلیه درآورده سپس برنج را در آن مى‏ریزند و مى‏گذارند دم بکشد. بهترین ماهى براى تهیه این غذا، ماهى هامور است و بعد از آن سنگسر. لاخ‌لاخ هم گویند.

    لرده: [larde] زمین صاف کنار یا بالاى کوه و کنار رودخانه، فضاى باز در ساحل دریا، در فارسى [lard] و تلفظ اصلى آن در بوشهر [lardi] است.

  لَزّاگ: [lazzɑg] (ع) نوعى ماهى کوچک غیرخوراکى که به سقف دهان ماهى وال، که در بوشهر نهنگ مى‏گویند، مى‏چسبد و جدا نمى‏شود تا موقعى که نهنگ از بین برود، به آدم‏هاى سمج و مزاحم که از کنار دیگران دور نمى‏شوند و به آن‌ها مى‏چسبند لزاگ گویند. این اسم در عربى «لزّوق» است به‌معنى چسبنده.

  لُقمه: [loqme] سفره‌ماهى.

  لِکیذب: [lekeyzeb] (ع) در لهجه‌ی محلّى «لچیذب» بادى است که قبل از باد «لحیمر» در آبان‌ماه مى‏وزد و ناخدایان و دریانوردان گمان مى‏کنند باد لحیمر است که البته نیست. پس این باد را لکیذب یعنى دروغگو مى‏شمارند. اصل عربى آن «الکاذب» است.

  لگوْ: [legow] از اصطلاحات کشتى است و در اصل «let go» است یعنى بگذار برود؛ هنگام پایین‌بردن بار یا انداختن لنگر این کلمه به کار مى‏رود. لگو لنگر یعنى لنگر را بینداز.

  لَنج: [lanj] کشتى چوبى موتوردار به ظرفیت‏هاى متفاوت که در بوشهر و بنادر دیگر مى‏سازند. در فارسى (lenj) که تغییریافته‌ی کلمه «linch» است.

  لنگر: [langar] لنگر کشتى که سبب نگهدارى و ایستادن کشتى مى‏شود، اَنچر.

  لنگرى: [langari] سینى مسى بزرگ ته‏گود، نوعى بشقاب که در قدیم از انگلستان مى‏آوردند و عکس لنگر کشتى روى آن بود.

  لُووِس: [loves] سرگردان، بدون هدف، قایق یا لنج جداشده از لنگرگاه و سرگردان روى آب.

 لوْکه: [lowke] تخت یا عرشه‌ی بلندى که روى چهار یا شش پایه‌ی چوبى بنا مى‏کنند و به‌طور دسته‏جمعى روى آن مى‏خوابند (لاوک) در بوشهر چندان معمول نیست.

  لیکوْ: [likow] آژير، صداى سوت ممتد کارخانه یا کشتى یا قطار. بوق ممتد آمبولانس.

 ماشُوه: [mɑšuve] قایق، قایق کوچک براى رفت‌وآمد نزدیک.

 ماشى: [mɑši] مسابقه‌ی سرعت دو قایق یا دو موتورلنج، یا قایق‏هاى بادبانى.

 مالچ: [mɑleč] ردیف دوم تخته‏هاى بدنه‌ی کشتى از پایین. یک ردیف بالاتر از بیس یا ته کشتى. تخته‏هاى موازى بالاتر را ثالث، خامس و... گویند تا مى‏رسد به ترّیز که بالاترین تخته‌ی پهن است که به‌صورت خوابیده و مسطح است.

 مُتو: [mutu] موتو، ماهى ریز خشک‌کرده و نمک‏سود که یا خالى‌خالى یا با نان و آبلیمو و پیاز مى‏خورند.

 مِرِّگ: [merreg] خالى‌کردن آب‏هاى زاید از ته قایق یا لنج و خشک‌کردن آن.

     مُرمّا: [morammɑ] به چپ و راست مایل شدن کشتى در هنگام توفان.

 ملالیس: [melɑlis] نوعى کرم کوچک حلزونى است که در سوراخ‏هاى گل نرم ساحل زندگى مى‏کند. طعمه‌ی مناسبى است براى ماهى کوچک که صیادان بر سر قلاب مى‏زنند.

  مُنده: [monde] پایه، ستون یا تیرى که کنار ساحل است و طناب کشتى را به آن مى‏بندند.

  منگِسى: [mangesi] نوعى ماهى نامرغوب.

  مَنْور: [manvar] (ان) کشتى جنگى، رزم‌ناو، ناو جنگى. در انگلیسى «manofwar» است.

  موج مُرده: [mowj morde] موج‏هایى که پس از توفان تا چندین ساعت یا حتى یک شبانه‏روز روى دریا و کنار ساحل دیده مى‏شوند.

  موزورى: [muzuri] مزدورى، کارگر روزمزد، کارگر کشتى، کسى که مزد مى‏گیرد و کار مى‏کند و بار حمل مى‏کند یا از کشتى پیاده مى‏کند.

  موزیرى: [moziri] مزدورى، کارگر، کارگر کشتى.

  مُوى: [moy] ماهى.

  مُوینى: [moyni] ماهى‏فروش.

  مید: [meyd] نوعى ماهى کوچک در بوشهر که با تور صید مى‏شود و ماهى درجه دو و سه است. در عربى مِیْدع است.

 میداف: [meydaf] (ع) پارو، وسیله‌ی حرکت قایق، در عربى مِجداف (mejdɑf) است.

  مُیَدِّم: [moyaddem] ماهى‌دم، نوعى غذاست که از ماهى و برنج یا گندم درست مى‏کنند.

 میگو: [meygu] آبزى دریایى بیشتر مخصوص خلیج فارس که بسیار مقوى است. در عربى «ربیون» و «ربیان» است.

 ناکُو: [nɑku] نوعى کشتى دماغ‏دار، تندرو که به سبک لنج‏هاى هندى و پاکستانى ساخته مى‏شوند.

  نعگه: [nage] محل توقف کشتى و لنج. این واژه عربى و در اصل نعقه است به‌معنى محل خروج و ورود کشتى.

 نگله: [nagle] بار کشتى، بسته بار، بار بسته‏بندى‌شده، اصل کلمه‌ی «نقله» عربى است. گونى‏هاى بزرگ بار.

  نوْف: [nowf] علامت خرابى کشتى.

 نوْل: [nowl] (ع) کرایه، مزد، کرایه‌ی کشتى یا ماشین که مى‏پردازند. این کلمه عربى است. (فرهنگ نفیسى) 

 نیْداف: [neydɑf] تلفظ دیگرى از میْداف یا پاروى قایق است همان «مِجداف» عربى است.

 والِم: [vɑlem] ولم، درست، هواى مناسب و مساعد دریا براى کشتى، فرصت، والم‌کردن: منتظر فرصت بودن، کمین‌کردن.

  وِسِل: [vesel] (ان) سوت، سوت و آژیر کارخانه و کشتى، این کلمه انگلیسى و در اصل (whistol) است.

  هَداک: [hadɑk] صید ماهى با قلاب، تور یا سایر وسایل. در عربى کلمه‌ی «هداک» نام نوعى ماهى است. در بوشهر صید ماهى را «هداک» یا «هداگ» گویند.

 هِریه: [herye] در انگلیسى[hurry up]  در اصل شتاب‌کردن و در اصطلاح فرمان فروفرستادن بار کشتى با جرثقیل یا کِرِن توسط وینج‌من و به فرمان «گنگومن» است. مقابل «هوبیس» که فرمان بالابردن بار است.

 هِله‏مال: [helemɑl] آوازى است که در هنگام به آب انداختن کشتى یا هنگام جابه‌جاکردن بار سنگینى مى‏خوانند.

 هُوبیس: [hobeys] کشیدن بار کشتى به طرف بالا به‌وسیله‌ی کِرِن یا جرثقیل، در مقابل «هِریه» که پایین‌دادن بار است.

  یاه: [yɑh] ستاره‌ی روشنى است که در طرف شمال زمین دیده مى‏شود. ناخدایان و دریانوردان قدیمى بوشهر خط سیر حرکت دریایى خود را براى رسیدن به بوشهر از روى این ستاره تنظیم مى‏کردند به نظر مى‏آید همان ستاره‌ی قطبى یا ستاره «جدى» باشد. در بوشهر از این ستاره نام فامیل هم گرفته‏اند: «یاه».

  یزّاف: [yazzɑf] (ع) تحریف‌شده‌ی کلمه‌ی عربى «جزّاف» (jazzɑf) به‌معنى صیاد و شکارچى ماهى، اما در بوشهر به تاجر عمده‌ی ماهى مى‏گفته‏اند: یزّاف. و او کسى است که ماهى را از صیادان مى‏خرد یا پیش‏خرید (سلف‏خر) مى‏کند و به بازار منتقل و پخش مى‏کند. در قدیم شغل یزّافى از مشاغل مهم در بوشهر بود و خاندان بزرگى با نام خانوادگى یزّاف هنوز در بوشهر شهرت دارد.

  یِنَم: [yenam] نوعى ماهى خوراکى درجه دو، لب‏هاى این ماهى ضخیم و کلفت است.|

 
۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۳۴