یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
 

اخبار

فانوس

یکی از چهره‌های موفق و صاحب‌نام فرهنگ، ادب و هنرِ امروز بوشهر، احمد آرام است؛ متولد 1330 در همین شهر که در چند حوزه هنری آثار ارزنده‌ای را خلق کرده است. زندگی هنریِ آرام با طراحی و بازیگریِ تئاتر در نوجوانی شروع شده و هم‌زمان با آن به نوشتن داستان و نمایشنامه نیز پرداخته است. آن‌چه امروزه در کارنامه‌ی او بیش از هر چیز دیگر جلوه می‌کند، داستان‌نویسیِ اوست. احمد آرام که تا یکی دو دهه پیش ـ برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش ـ تمایلی به چاپ و انتشار نوشته‌هایش نشان نمی‌دهد، در 50 سالگی نخستین مجموعه‌داستانش را با نام «غریبه در بخار نمک» منتشر می‌کند که مورد توجه منتقدان، جوایز ادبی و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی قرار می‌گیرد. از آن هنگام تا کنون، بیش از 10 مجموعه‌داستان، رمان و نمایشنامه از او منتشر شده است که همگی مورد استقبال قرار گرفته‌اند و به چاپ‌های بعدی هم رسیده‌اند. نکته‌ی مهم در نوشته‌های آرام، دلمشغولیِ او به زادگاهش بندر بوشهر و در کل جنوب است. فرهنگ مردم جنوب، آداب و رسوم و باورهای آن‌ها، تنیده‌شدن و رسوب فرهنگ اهالی بندر و دریا در بسیاری از نوشته‌های آرام به عینه دیده می‌شود و شکلی جادویی به آن‌ها می‌دهد. داستان «فانوس» مشتی نمونه‌ی خروار است.  

وقتی پدر در آخرین سفر دریایی‌اش ناپدید شد، مادر گفت دیگر از این‌جا جنب نمی‌خورد؛ یعنی از توی خانه‌ای که ایوانی مشرف به دریا داشت. توی ایوان روی تخت چوبی کهنه‌اش می‌نشست و تسبیح می‌انداخت و ورد می‌خواند. گاهی نیمه‌های شب می‌آمد و ما را بیدار می‌کرد که صدایش را می‌شنود. برادر کوچکم زیر بار نمی‌رفت و پتو را می‌کشید روی صورتش و وانمود می‌کرد که خوابیده است. من می‌رفتم کنارش می‌نشستم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم. چیزهایی می‌گفت که سال‌ها پیش هم گفته بود.

با پیشروی دریا موقعیت خانه‌ی کلنگی ما نیز روزبه‌روز به خطر می‌افتاد. مادر هم قانع نمی‌شد تا خانه را عوض کنیم و به منطقه‌ای دورتر برویم؛ جایی که ارتفاع بیشتری داشت. یعنی روی تپه‌های منتهی‌الیه شهر. خانه‌هایی که پیش از این، چند کوچه آن‌طرف‌تر دیده می‌شدند حالا فقط سرستون‌هایشان به جا مانده بود، و آب دریا از تاقچه‌ها هم گذشته بود. بعضی مواقع وقتی که صدای فروریختن خانه‌ای را می‌شنیدیم، که ده‌ها متر وسط آب قرار داشت، وحشت‌زده به ایوان می‌آمدیم و به صاحبانشان، که ماه‌ها پیش از آن‌جا گریخته بودند، فکر می‌کردیم. برادر کوچک‌ترم، پس از شنیدن صدای فروریختن سقف‌ها، همان جمله‌ی همیشگی را تکرار می‌کرد: «این دریای لعنتی دارد شهر را می‌خورد.» مادر نسبت به این جمله واکنشی نشان نمی‌داد و همه‌اش می‌گفت دریا تقدیر ماست؛ سرنوشتی تعیین شده.

ماه‌ها از پیشروی دریا خبری نبود، تا این‌که در آن بعدازظهر ابری، وقتی‌که مردم به آسمان چشم دوخته بودند تا باران ببارد، دیدند که امواج دریا از چند کوچه گذشت و دیگر به جای اول خود برنگشت. همین امواج خودش را رسانده بود به درگاهیِ در ورودی خانه‌ی ما. ما تنها کاری که از دستمان برمی‌آمد این بود که با چوب بلندی جلوی هجوم خرچنگ‌های ریز و خاکی‌رنگ را به درون خانه بگیریم. اما انبوه خرچنگ‌ها از دیوارها بالا می‌رفتند و خودشان را به شکاف پنجره‌ها می‌رساندند. مانند موریانه، کف اتاق‌ها و روی دیوارها پهن می‌شدند. شکاف پنجره‌ها را با پارچه، مقوا، و گاهی پنبه مسدود می‌کردیم. آخر کار به این نتیجه می‌رسیدیم که باید دورتادور خانه را گازوئیل سیاه بپاشیم. خانه‌هایی که به ما نزدیک‌تر بودند همین‌کار را کرده بودند، و روزهای اول بسیار راضی به‌نظر می‌رسیدند. می‌گفتند بوی گازوئیلِ سیاه خرچنگ‌ها را به قعر دریا برمی‌گرداند. مادر هنوز روی همان تخت می‌نشست و سعی می‌کرد پاهایش را کف ایوان نگذارد، چون چندتایی خرچنگ ریز را دیده بود که بی‌محابا می‌خواستند از انگشت پاهایش بالا بروند. شبی که ترس به سراغمان آمد همان شبی بود که خانه‌ی بغلیِ ما تخلیه شد. نیمه‌های شب پچ‌پچه‌هایشان را شنیده بودیم، اما نمی‌دانستیم که مشغول چه کاری هستند. آن شب به‌نحو دردناکی بیدار ماندیم. وقتی امواج به در چوبی خانه خورد و کوبه‌ها را به صدا درآورد، می‌دانستیم که به‌جز دریا کس دیگری پشت در نیست. مجبور می‌شدیم به مادر بگوییم، وقتش رسیده تا اسباب و اثاثیه را جمع کنیم. او می‌گفت محال است که تکان بخورد؛ چون روبه‌روی دری نشسته که روزگاری شوهرش، به امید برگشتن، به‌سلامت از آن چارچوب گذشته بود. مادر می‌گفت او دوباره در این درگاهی پیدا می‌شود و از همان‌جا برایمان دست تکان خواهد داد. می‌گفت اگر می‌خواهیم خودمان برویم و کاری به کارش نداشته باشیم. نیمه‌های شب بود که برادرِ کوچکم مرا بیدار کرد. به ایوان رفتیم. بوی نای دریا، بیشتر از روزهای دیگر، توی خانه پیچیده بود. لامپ ایوان را روشن کردیم. بعد، رفتیم و دیدیم خرچنگ‌های ریز از سوراخ‌های کوچک، که جای‌جای حیاط دیده می‌شدند، بیرون زده‌اند. کف حیاط در آن روشنایی مختصر دیده می‌شد. انگار یکپارچه آن را شخم زده بودند. با جاروهای بلندی که برای این کار درست کرده بودیم به جانشان افتادیم. فایده‌ای نداشت؛ حریفشان نمی‌شدیم. همان‌جور، جسورانه، گُله‌گُله از سوراخ‌ها بیرون می‌زدند. می‌دیدیم که حلزون‌ها نیز به آن‌ها پیوسته‌اند و از دیوار خانه بالا می‌روند. بعضی از آن‌ها، با پوسته‌ی سختی که روی کولشان گرفته بودند، بالای دیوارها رژه می‌رفتند. صدای شُره‌ی امواج که به در حیاط می‌خورد ما را می‌ترساند. کوبه‌ها مدام به صدا درمی‌آمد. به مادر گفتیم حالا که دارد سماجت به خرج می‌دهد، حداقل بگذارد تختش را ببریم روی پشت‌بام. قبول کرد. در آبان‌ماه روی پشت‌بام کاه‌گلی سرد بود. ما مجبور شدیم پتوها و لباس‌های ضخیم و مایحتاجمان را نیز با خود ببریم. هرازگاهی که از پله‌ها سرازیر می‌شدیم توی ایوان، فقط برای کُشتن خرچنگ‌ها بود.

حالا خانه‌های اطراف را خالی کرده بودند. ما شب‌ها از روی پشت‌بام به تاریکی خانه‌ها نگاه می‌کردیم. خانه‌ها همچون جزایری متروک و لرزان دیده می‌شدند. گاهی که صدای ریزش سقف‌ها به گوش می‌رسید، به مادر نگاه می‌کردیم. او به ما می‌گفت شما می‌توانید بروید، ولی خودش منتظر می‌ماند تا بداند شوهرش از کدام سمت وارد خانه می‌شود. می‌خواست بداند این دریای پُر شَروشور حرف آخرش چیست. آیا می‌خواهد او را به شوهرش برساند یا می‌خواهد تا ابد کوبه‌ها را به صدا در بیاورد: «خصومت بین مردم و دریا تمام‌شدنی نیست!» این را همیشه مادر می‌گفت؛ چه در روزهای خوش و چه در روزهای ناخوش!

صداهایی در شب می‌شنیدیم که گاهی‌وقت‌ها ما را می‌ترساند. ما می‌گفتیم دریا دارد خانه‌هایی که از ما دور افتاده‌اند را می‌جَوَد. مادر می‌گفت اشتباه نکنید، این صدایی که دارید در دل شب می‌شنوید صدای ریزش خانه‌ها نیست؛ صدای نزدیک‌شدن کسی به خانه‌ی ماست. انگار دیوانه شده بود. وقتی که برق خانه به‌طور طبیعی قطع شد، فهمیدیم که آب دریا از کنتور برق، دیوارها و ایوان بالا زده. اتاق‌ها حالت اولیه خود را از دست داده بودند. مانند حوضچه‌هایی لبریز از سگ‌ماهی و خرچنگ‌های سمج

 دیده می‌شدند.

حالا دیگر خرچنگ‌ها و حلزون‌ها بدون هیچ زحمتی می‌توانستند خودشان را به روی پشت‌بام برسانند. برادر کوچکم می‌گفت دارد از توی این تاریکی پولک ماهی‌های کف حیاط را می‌بیند. البته دروغ می‌گفت؛ می‌خواست مادر را بترساند. بوی گسِ شورآب بیشتر شده بود؛ انگار چیزهای بویناک از قعر دریا بالا زده بودند تا به دماغمان بچسبند. حالا در فاصله‌ی 100متری خانه‌ی ما هیچ جنبنده‌ای دیده نمی‌شد. بعضی از سقف‌های به‌جا مانده با صدای رعب‌آوری فرومی‌ریخت. فرو ریختنشان ما را به یاد شب‌های بمباران می‌انداخت.

شبی که مجبور شدیم خرچنگ‌ها را از روی پشت‌بام جارو کنیم، روشنایی کم‌سویی را دیدیم که روی آب حرکت می‌کرد. فهمیدیم که یک فانوس سرگردان است. مادر گفت خودش است، دیدی گفتم برمی‌گردد. فانوس با نور مُرده‌اش می‌توانست از روی دیوار و سقف‌های مخروبه، که حالا زیر آب دیده نمی‌شدند، عبور کند. مادر  روی تخت ایستاد و ما خزیدیم تا هِرِه‌ی پشت‌بام. به پَروپایمان خرچنگ‌های ریز آویزان بودند. چنگک‌هایشان را فروکرده بودند توی تنمان. ما درد می‌کشیدیم، اما به روی خودمان نمی‌آوردیم. راستش دیگر به آن‌ها اهمیتی نمی‌دادیم. گذاشتیم تا فانوس از بالای جایی بگذرد که روزگاری درِ ورودی خانه بود. بدون تردید فانوس در ماشووِه‌ای بود که نیمه‌ای از آن دیده نمی‌شد. فریاد زدیم: «هی... هی... هی!» کسی از ته ماشووِه، شبح‌وار، بلند شد و ایستاد. چشم‌هاش توی آن تاریکیِ دوروبَرش برق می‌زدند. هیکلش مانند کُنده‌ی درختی کژوکوژ دیده می‌شد. گفت آب می‌خواهد و کمی غذا. مادر گفت این آدم پدرتان هست: «وقتی آخرین‌بار به من گفت به دلش برات شده که دیگر برنمی‌گردد، صدایش همین ریختی شده بود.» طنابی به سمت ما انداخت. طناب را گرفتیم و کشیدیم. ماشووِه خورد به هره‌ی پشت‌بام. سر طناب را گره زدیم به پایه‌ی تخت. غریبه با فانوسش قدم گذاشت روی پشت‌بام مرطوب. مادر نشست روی تخت و گفت بهش بگوییم تا فانوسش را بگیرد روبه‌روی صورتش. این کار را کرد. صورت غریبه‌ی ژنده‌پوش، که بوی ماهی‌های حرام‌گوشت می‌داد، پُر از چین و چروک، و پوشیده از ریشی تُنُک، دیده شد. همان‌جور ایستاد و نگاهمان کرد. گفتم سلام. برادر کوچک‌ترم هم سلام کرد. یک قدم آمد جلوتر. مادر به او گفت: «خوش آمدی! بعد از آن‌همه سال هنوز هم می‌توانی پاروبزنی!» کله‌اش را تکان داد که معنایش را نفهمیدیم. مادر به او گفت چرا بعد از آن غیبت کبری این ریختی شده؛ مانند عرب‌های بادیه‌نشین! گفت مگر او را غارت کرده‌اند؟! جوابی نداد، فقط به چشم‌های مادر خیره شد. ما، من و برادرم، پدرمان را به یاد نمی‌آوردیم؛ چون هر دو نوزاد بودیم که دریا او را گرفت. اما به هر صورت، به او لبخند زدیم. غریبه در آن نور مُرده فقط نگاهمان می‌کرد. هنوز صدای گرومبْ‌گرومبِ فروریختن خانه‌ها از توی تاریکیِ بیرون به گوش می‌رسید. مادر به او گفت: «حرف بزن تا صدایت را بشنویم!» من رفتم به طرفش، و دوستانه، زدم پشت شانه‌اش. می‌خواستم تا خودی بشویم. او عکس‌العملی نشان نداد. فهمیدیم که خسته است. مادر گفت: «چرا ریش گذاشته‌ای؟» غریبه جواب نداد. برادر کوچکم دستش را گرفت، تکان داد و گفت لباس‌هایش را دربیاورد تا هم غذا به او بدهیم هم آب. کاری نکرد و صُمٌ بُکم بهمان زُل زد. مادر بلند شد و پا گذاشت روی ردیفی از خرچنگ‌هایی که داشتند خودشان را به پایه‌های تخت می‌رساندند. همه را له کرد تا بتواند بایستد روبه‌رویش، چشم دوخت به آن چشم‌های بی‌رمق. بعد از آن به ما اشاره کرد تا آن مقدار غذایی که برایمان باقی مانده بود توی قابلمه‌ای بگذاریم؛ با نان و خرما و یک بطری آب. این کار را کردیم. مادر آن‌ها را در دستمال گنده‌ای پیچید و به دستش داد. غریبه آن را گرفت و دستمال را بو کرد. بوی غذا تکانش داد. طناب ماشووه را ورچید و سر آن را توی مشتش گرفت. مادرم قبل از او، رفت و کف ماشووِه نشست. غریبه بی هیچ اعتراضی نگاهش کرد. بعد برگشت و به ما چشم دوخت. ما خیره شده بودیم به مادر که کله‌اش و قسمتی از شانه‌هایش دیده می‌شد. غریبه با احتیاط قدم گذاشت توی ماشووه و نشست کنارش. به خودم گفتم چه زود خودی شدند! با صدای بلند داد زدیم فانوس را فراموش کرده‌اند! مادر جواب داد دیگر به دردشان نمی‌خورد. مرد پارو را چسباند به هره‌ی پشت‌بام و فشار داد. هر دو بدون آن نور مُرده‌ی فانوس، روانه‌ی دریای تاریک شدند. ما دوتا روی تخت نشستیم و به رفتنشان نگاه کردیم. طولی نکشید که ناپدید شدند، زیر آن‌همه ستاره‌ی پراکنده.

 

باد سردی از دریا می‌آمد که پشتْ‌بندش، در دوردست‌ها، صدای غُناهِشت امواج هم شنیده می‌شد. حالا برق محله‌های حاشیه‌ی ساحل هم یکی پس از دیگری قطع می‌شد. صداهایی از دل شب می‌شنیدیم که دیگر برایمان عادی شده بودند. وقتی که آب دریا رسید به قوزک پاهایمان، هر دو خندیدیم. انگار پشت‌بام مانند لنجی سرگردان تکان‌تکان می‌خورد.|

۲۷ اسفند ۱۳۹۸ ۱۴:۰۶