سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
 

اخبار

سنّت‌ها و مدرن‌ها

یک لندنی در بندر عباس

یک لندنی در  بندر عباس
آدام چیدل، معلم و گردشگر ـ جهانگرد لندنی، برای کشف جنبه‌هایی دیگر از ایران، یک مقصد نه‌چندان شناخته‌شده برای گردشگرهای خارجی را انتخاب کرد. او به استان هرمزگان رفت، از شهر بندر عباس دیدن کرد و در کنار خلیج فارس نشست.
من با لنج [از جزیره قشم] به بندر‌ عباس رفتم. مردم محلیِ بندر عباس را به اسم بندر «گَپ» می‌خوانند. به محض ورود، اولین چیزی که حس کردم، لایه‌ی ضخیمی از هوای گرم بود که شدیدا نمک خلیج فارس را در خود داشت. دریا آرام و کم‌موج بود و دو پسر لبِ ساحل بازی می‌کردند. در طرف دیگر بلوار چهاربانده‌ی کنار دریا، درست رو به دریا، مسجدی زیبا بود. دو مناره‌ی مسجد کاملا بلندتر از ستون‌های پشتیبان مسجد بودند و سایه‌های بلندی را بر ساختمان‌های همسایه پهن کرده بودند. این ساختمان‌ها خانه‌هایی از سیمان و شیشه و یا با نماهای چوبی پوسیده بودند.
هفته‌ی پیش از رسیدنم به بندر عباس مردی در اصفهان از من پرسیده بود: «بندر عباس! اما چرا؟» چهره‌اش، وقتی مسیر برنامه‌ریزی‌شده‌ام را به او گفتم، حالت تعجبیِ جالبی پیدا کرده بود. در کتاب راهنمای سفری که همراهم بود، درباره این منطقه نوشته شده بود: «غنی از ویژگی‌های تاریخی و کاریزما». علی‌رغم این‌که واقعا هنوز هم نمی‌دانم چرا به‌طور خاص به سمت بندر عباس کشیده شدم، اما این را می‌دانم که می‌خواستم جنبه و رویه دیگری از ایران را ببینم، جایی دور از شکوه و جلال طراحی‌شده‌ی اصفهان، شلوغی و سر و صداهای کلان‌شهری مثل تهران و یا زیباییِ خاص طبیعیِ مناطق کردنشین.
وقتی به کنار اتوبان رسیدم، یک تاکسی را با تکان‌دادن دست نگه داشتم و سعی کردم با راننده‌ای که با دیدن کوله‌پشتی من و با وجود گرمای شدید و شاید به خیال این‌که من تصور درستی از محل هتل ندارم، می‌خواست قیمت بالایی بگیرد، درباره قیمت مناسب توافق کنم. بعد از یک دقیقه مذاکره، که چند لحظه‌ای هم به بالارفتن صدا انجامید، و با انجام مکالمات گریزناپذیر و پرتحرکی که من در شمال ایران زیاد تجربه کرده بودم، روی شش هزار تومان (تقریبا دو دلار در آن زمان) توافق کردیم؛ عددی که هنوز هم بالاتر از حد معمول بود، اما خب خیلی هم زیاد نبود. تاکسی در بلوار به سمت پایین حرکت کرد و به خیابان باریک‌تری پیچید. گروه‌های کوچکی از پسران نوجوان، با پیراهن‌های آبی، در‌حالی‌‌که از بین اتومبیل‌ها می‌گذشتند، برخی تند و برخی خیلی آرام، از جهات مختلف خیابان حرکت می‌کردند و سربه‌سر هم می‌گذاشتند و با هم شوخی می‌کردند و می‌خندیدند. این نشانه‌ی آن بود که یک مدرسه در همان نزدیکی کلاس‌های روز را به پایان رسانده بود.
به هتل که رسیدم، چمدانم را روی تخت پرت کردم و با خیال لم‌دادن باشکوه در یک اتاق خنک و دارای کولر جنگیدم و پس از موفق‌شدن در این جنگ، از هتل خارج شدم. قصد داشتم به‌آرامی به سمت بازار بندر بروم و در حین راه‌رفتن عکس هم بگیرم. به نظرم می‌رسید شهر نیمه‌خواب است و بسیاری از مغازه‌ها و غرفه‌های کنار بلوار به هنگام گرمای بعدازظهر بسته بودند و صاحبان آن‌ها یا در خانه‌هایشان یا در سایه‌های این‌سو و آن‌‌سو مشغول چرت‌زدن بودند. مناره‌های بلند مرجع مفیدی بودند، زیرا تقریبا مرکز خط ساحلی شهر را نشان می‌دادند. به‌آرامی، از طریق مسیری غیرمستقیم و از دل خیابان‌های مسکونیِ دارای نخل‌های بلند به سمت این مناره‌ها قدم زدم.
وقتی به بازار رسیدم که خوابیده‌های بعدازظهری مشغول آماده‌کردن مقدمات تجارت عصر (شلوغ‌ترین زمان روز) بودند. من درست زمانی به بازار رسیدم که در حال شلوغ‌شدن بود، یعنی موقعی که از شدت گرما کاسته شده و خانواده‌ها برای خرید مایحتاج و لوازم به بازار می‌آیند. فروشندگان میوه و تره‌بار جعبه‌های گوجه‌فرنگیِ رسیده را باز می‌کردند و در میزهای اُریب می‌ریختند و دسته‌های بزرگ گشنیز، ریحان، تربچه و پیاز بهاری را در سبدهای بزرگ قرار می‌دادند. بچه‌ها در حال بازی یکدیگر را در کوچه‌های باریک منتهی به بازار تعقیب می‌کردند و زنان ثروتمند ویترین‌هایی از دستبندها و النگوهای طلا را در فروشگاه‌های جواهرات مجاور بازار تماشا می‌کردند. زنان حجاب‌هایی چندرنگ، با ترکیب‌های جورواجورِ قرمز، زرد، صورتی، سبز، آبی، بنفش و نارنجی، و غالبا با نقوش گل و گیاه و مجسمه‌های گلدار، و نه چادرهای سیاه ساده، که پوششی مرسوم در دیگر نقاط ایران است، بر سر و تن داشتند. برخی نیز ماسک‌های پارچه‌ای و یا چرمی مشکی داشتند که گونه‌ها و بینی آن‌ها را پوشانده بود، و البته به‌نوعی در تضادی نامفهوم با لباس‌های رنگارنگ آن‌ها قرار داشت. بسیاری از ساکنان این شهر نسبت به هم‌وطنان مناطق شمالی خود پوست‌های تیره‌تری داشتند. ضمن صحبت با مردان شهر فهمیدم که استان هرمزگان، که مرکز آن بندر عباس است، دارای بخش قابل توجهی از جمعیت سیاه‌پوست و احتمالا دارای ریشه آفریقایی در این کشور است. برای انرژی‌گرفتن، یک وعده غذایی سریع، برنج و مرغ با دو لیوان دوغ سرد ـ نوشیدنی خوش‌طعمی که از ماست، آب و نعنا تهیه می‌شود ـ خوردم.
خسته و کمی بی‌حال از گرمای سخت و طاقت‌فرسا، تصمیم گرفتم به اتاقم در هتل برگردم. در‌حالی‌که راه می‌رفتم‌، موتورسیکلتی حامل دو پلیس از کنارم گذشت و علی‌رغم تلاشم برای جلب توجه نکردن ـ به هر حال هیچ گردشگری خیلی دوست ندارد در کشوری بیگانه سر و کارش با پلیس بیفتد ـ ناخواسته با راننده تماس چشمی برقرار کردم. در ابتدا فکر می‌کردم این دو به راه خودشان ادامه دهند، اما دقیقا همان لحظه‌ای که این امید در ذهن من شکل گرفت، موتورسیکلت یک چرخش U مانندِ تیز داشت و برگشت، و درست در کنار من ایستاد. پلیس جوان‌تر یک اسلحه روی شانه خود داشت. پلیس ارشد، قدبلند و با یک لباس خاکی، با پوستی تیره و عینک آفتابیِ مشکی که چشمانش را پنهان کرده بود، به من نزدیک شد و دندان‌های سفید‌رنگش را با لبخند به من نشان داد: «به ایران خوش آمدید، اما این‌جا چه می‌کنید؟» او در حال خیره‌شدن به دوربینِ متصل به مچ دست من بود. در جواب او گفتم: «من یک گردشگر هستم، در تعطیلات، فقط عکس می‌گیرم.» و ادای عکس‌گرفتن را درآوردم. در صورت او هنوز خنده بود. با اشاره به چهره‌ام، که خیس عرق بود، پرسید: «شما عرق کرده‌اید، چرا؟»
گفتم: «چون هوا خیلی گرم است. باید حداقل 35 درجه باشد!»
گفت: «بله. اهل کجایید؟»
پاسخ دادم: «لندن.»
گفت: «گذرنامه‌تان را ببینم.»
جواب دادم: «در هتل است.» این را با درک این نکته گفتم که طبق مقررات، حداقل باید یک فتوکپی از آن را با خود داشته باشم.
گفت: «که این‌طور. اسم شما چیست؟»
گفتم: «آدام.»
گفت: «آدام، و نام خانوادگی شما...»
گفتم: «چیدل.»
از من خواست که این نام را هجی کنم و هر حرف را آرام‌آرام تکرار کرد، انگار که برای اولین‌بار این هجاها را امتحان می‌کند.
بعد ادامه داد: «نظر شما در مورد ایران چیست؟»
گفتم: «یک کشور بسیار زیبا، پر از مردمی بسیار مهربان و مهمان‌نواز.»
گفت: «ممنون، و نظر شما در مورد دولت ما چیست؟ و پلیس؟»
تا آن‌جا که ممکن بود دیپلماتیک و مشتاقانه پاسخ دادم، اما سئوالات همچنان ادامه داشت. بعد گفت که اصالتا اهل شیراز است و از من پرسید که نظرم در مورد این زیباترین شهر ایران چیست؟ من اصلا به شیراز نرفته بودم و تصمیم گرفتم به‌جای این‌که سعی کنم بلوف بزنم، راستش را بگویم. برای لحظه‌‌ای فکر کردم ناراحت شده است، اما خیلی سریع به حالت عادی برگشت و شروع به گفتن در مورد شهر زادگاهش کرد، آن هم با ذکر جزئیات دقیق. به نظرم سرانجام این پلیس به رضایت کامل رسید، به خاطر این‌که دست من را شاید کمی سفت‌تر از حد معمول فشرد، روی موتور نشست، جک را با لگد برداشت و گفت: «خداحافظ آدام چیدل!» بر نام خانوادگی من تاکید کرد و رفت.
در طی این سفر چندروزه، که بخشی از آن صرف رفتن به جزیره قشم و عکاسی در آن شد، چیزهای جالبی دیدم: خانه‌های قدیمی که دیوارها و حتی سقفشان به شکل سنتی ساخته شده بود، اما داخل آن‌ها تجهیزات مدرن و وسایل امروزی وجود داشتند؛ سقف‌ها و طاق‌های بلند خشتی و آجری که هم زیبا بودند و هم در خنکیِ خانه‌ها نقش داشتند؛ ماهیگیرانی که هنوز به شیوه پدران خود ماهیگیری می‌کردند؛ کودکانی که با لباس‌های سنتی، بدون توجه به گرما، بازی و شادی می‌کردند؛ غذاهای دریایی خوشمزه‌ای که با ادویه‌ی زیاد پخته می‌شدند و طعم و بویشان کاملا متفاوت بود؛ آداب و مناسک مذهبی و نشانه‌های سنتی و چیزهای مدرن در کنار هم... از همه این‌ها و از زندگی مردم عادی و مناظر طبیعی عکاسی کردم، اما به نظرم آن برخورد با پلیس جالب‌ترین نقطه سفرم به بندر عباس بود.|
منابع: گاردین، می 2115 / lonlelyplane
۱ دی ۱۳۹۸ ۱۱:۳۵