سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
 

اخبار

هرمز؛ جادوی خاک و آب

(بخشی از یک سفرنامه)
هرمز؛ جادوی خاک و آب
دیدن جزیره هرمز وسوسه‌انگیز است. یکی از دوستانم برایم پیغام فرستاده که مراقب باش هرمز جادویت نکند. نمی‌دانم چه چیزی در انتظارم است و چه جادویی قرار است اتفاق بیفتد.
چند نفری با موتور کنار اسکله ایستاده‌اند که بعدتر می‌فهمم کارشان این است که یک نفر را سوار کنند و دور جزیره بگردانند و جزیره را به او نشان دهند. چند تا دختر پسرِ پرسروصدا که آمده‌اند جزیره را ببینند، یک وانت می‌گیرند و می‌پرند پشت آن تا دور جزیره را بگردند. من اما ترجیح می‌دهم فعلا پیاده بروم تا بوی دریا و خاک توی مشامم رسوب کند.
در کنار آبیِ دریا، یکباره رنگ خاک تغییر می‌کند. سرخ می‌شود... سرخِ سرخِ سرخ. انگار این تکه از جزیره با خون آغشته شده باشد. در فاصله‌ای میان یک سوله‌ی بزرگ و خط ساحل، زمین سرخ است. خاک اُخرا مهم‌ترین محصول هرمز است؛ خاکی سرشار از اکسید آهن که یکی از مهم‌ترین رنگ‌های طبیعی صنعتی به شمار می‌آید. 
کمی آن‌طرف‌تر از زمین سرخ، بعد از یک پیچ کوتاه، قلعه پرتغالی‌ها خود را نمایان می‌کند؛ یادگار سال‌ها اشغال که حالا ویرانه است و مخروبه. پر از زباله و کیسه‌های پلاستیکی و بطری‌های آب معدنی؛ بی‌صاحب و بی‌دفاع. پسر جوانی پولی می‌گیرد و در قلعه را باز می‌کند تا بخش‌های مختلفش را نشانم دهد.
بر فراز قلعه که قرار می‌گیرم، خلیج فارس در چشم‌انداز است. لارک و قشم مثل دو نگین سر برآورده‌اند و خودنمایی می‌کنند. قلعه، صرف نظر از ویرانی و کثیفی، به شکل شگفت‌انگیزی احساسی را در من برمی‌انگیزد که چند سال پیش در قلعه‌ی سنت‌جورج در لیسبون داشتم؛ کمی شبیه به همان معماری، با این تفاوت که این‌جا دریا حال دیگری دارد.
قلعه پرتغالی‌ها معروف‌ترین نقطه‌ی دیدنی جزیره است، گرچه دیدنی‌ترین نقطه نیست. و از همین روست که دور و بر آن می‌شود دخترهای بومی را دید که با چادرها و شلوارهای محلی و صورت‌های سبزه و خندان، بساطی پهن کرده‌اند و صنایع دستی جزیره را می‌فروشند. از گردن‌آویزها و گوشواره‌هایی که با صدف‌های جزیره درست شده تا تابلوهای نسبتا مدرنی که تصاویر بومیان جزیره بر آن نقش بسته. تابلوهای یکی از دخترها چشمم را می‌گیرد. هر تابلوی کوچک را حدود 20 هزار تومان می‌فروشد و من پنج‌تایی انتخاب می‌کنم. دخترک قصه‌ی هر تابلو را می‌گوید. بیشتر قصه‌ی زنانی است که در انتظار شوهرانِ دریارفته‌شان هستند یا چهره‌ی سوخته ماهیگیرانی که دل به عشق یک پری دریایی بسته‌اند. در تخیل این نقاش‌ها، زنان منتظر، موهایی مشکی و پوست‌هایی تیره دارند و پری‌های اغواگر دریا که دل از مردانشان ربوده‌اند، بیشتر زنانی هستند با هیبت موبلوندهای غربی.
دختر فروشنده تابلوها را بسته‌بندی می‌کند و من دست توی جیبم می‌کنم و تازه یادم می‌آید که 100هزار تومان پول نقد همراهم نیست. می‌گویم: «صبر کن! نبند... من پول ندارم. توی جزیره عابر بانک هست؟» می‌گوید: «ها... هست... نزدیک اسکله. ولی پول می‌خوای چی‌کار؟ ببر، من شماره‌کارت می‌دم، تهران که رسیدی هر وقت داشتی بریز به حسابم!» می‌گویم: «اگه بردم بعد پولو نریختم چی؟» چشم توی چشمم می‌دوزد و انگار این فرضیه هیچ‌وقت توی ذهنش تعریف نشده، می‌گوید: «نه... می‌ریزی... برای چی نریزی؟!» و تابلوها را می‌دهد زیر بغل من و شماره‌کارتش را روی یک تکه روزنامه می‌نویسد و می‌گوید: «حالا عجله نیست... هر وقت داشتی بریز!»
دخترها از شاگردان دکتر احمد نادعلیان هستند. دکتر نادعلیان یک هنرمند محیطی است که آثارش در بسیاری از نقاط جهان به نمایش درآمده است. او چند سال پیش تصمیم می‌گیرد تا چند ماه از سال را در هرمز بگذراند و موزه‌ای را هم دایر کند. موزه این روزها به‌معروفیت جزیره کمک کرده و به‌ویژه توریست‌های فرنگی از مشتری‌های همیشگی آن هستند.
آن‌طرف‌تر از دست‌فروش‌های جزیره، یک پسر حدودا 30 ساله توی آفتاب، کنار موتورش نشسته است. می‌گویم: «منو می‌بری دور جزیره بگردانی؟» شانه‌ای بالا می‌اندازد و بی‌حوصله نگاهم ‌می‌کند. به سختی از سرجایش بلند می‌شود و به سمت موتور می‌رود. مانده‌ام با این بی‌حوصلگی چرا نمی‌رود توی خانه‌اش بنشیند! اسمش جعفر است و سرانجام سر قیمت توافق می‌کنیم و می‌پرم ترک موتورش و می‌خواهم مرا به موزه‌ی دکتر نادعلیان ببرد. می‌دانم که نادعلیان فقط چند ماه از سال خودش این‌جا زندگی می‌کند و نمی‌دانم آن‌قدر خوش‌شانس هستم که او را ببینم یا نه. جعفر از کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی عبور می‌کند و سر از کوچه‌ای درمی‌آورد که دیوارهای پر از نقش و نگارش آن را از کوچه‌های دیگر جدا می‌کند. در می‌زنیم و داخل می‌شویم به حیاطی کوچک که هر گوشه‌اش دیدنی است. با یک نخل بزرگ در وسط حیاط. به محض ورود به داخل ساختمان، پسری می‌نشاندم روی زمین و یک ویدئوی 10 دقیقه‌ای برایم پخش می‌کند درباره دکتر نادعلیان و پروژه‌اش در هرمز. عکس‌های قدیمی نشان می‌دهد که این ساختمان پیش از آن‌که دکتر نادعلیان آن را بخرد، محل جمع‌شدن معتادها و مصرف‌کنندگان مشروبات الکلی بوده. او آن را می‌خرد و تبدیلش می‌کند به موزه.
خوش‌شانسی می‌آورم. دکتر در هرمز است. می‌نشینیم به گپ‌زدن و صحبت‌کردن از جزیره و دریا و هنر. وسط صحبت‌هایمان، سر و کله‌ی جعفر که باز حوصله‌اش سر رفته، پیدا می‌شود. می‌گوید کار دارد و باید برود. می‌گویم ما که قرار گذاشته بودیم تا بعدازظهر با هم باشیم! می‌گوید که کار برایش پیش آمده اما به پسرخاله‌اش اشکان زنگ زده که بیاید این‌جا و موتورش را تحویل بگیرد و جزیره را نشانم دهد. برای من فرقی نمی‌کند، چه جعفر، چه اشکان! خداحافظی می‌کنیم و دوباره دل می‌دهم به حرف‌های دکتر.
حدود نیم‌ساعت بعد کارم در موزه تمام می‌شود و بیرون می‌آیم. موتور جعفر توی کوچه پارک است، اما اثری از آقای پسرخاله نیست. یک پسربچه‌ی لاغراندام سیه‌چرده آن اطراف پرسه می‌زند. کاش شماره اشکان را از جعفر گرفته بودم تا پیدایش می‌کردم. از پسرک می‌پرسم: «جعفر رو می‌شناسی؟» می‌گوید: «ها... پسر خاله‌مه.» لحظه‌ای مکث می‌کنم و می‌پرسم: «اسم خودت چیه؟» می‌گوید: «اشکان!» می‌گویم: «اشکان تویی؟ تو چند سالته؟» می‌گوید: «14 سال!» من که باور نمی‌کنم 10 سال بیشتر داشته باشد ولی لابد راست می‌گوید. با تردید می‌پرسم: «تو می‌خوای موتور رو برونی؟! بلدی؟» با چنان اعتماد به‌نفسی پاسخ مثبت می‌دهد که کمی دلگرم می‌شوم. البته در این لحظه اگر دلگرم نشوم هم تفاوتی نمی‌کند؛ انتخاب دیگری ندارم. می‌پرم ترک موتور اشکان و توکل می‌کنم به خدا. اشکان امسال می‌رود کلاس هشتم. پسر بزرگ یک خانواده‌ی پنج نفره است که یک برادر و یک خواهر هم دارد. تمام آرزویش این است که معلم شود و همین را برای خوشبخت‌شدنش کافی می‌داند. از هشت‌سالگی موتور می‌رانده و می‌تواند همه‌ی قطعات یک موتور را باز کند و دوباره ببندد، چون مدت‌ها هم در یک موتورسازی مشغول کار بوده است. این‌ها را در فاصله یک‌ربعه میان موزه و 
جنگل حرّا می‌فهمم.
از او می‌پرسم اوضاع زندگی در جزیره چطور است؟ می‌گوید: «اوضاع خرابه... مردم ندارن... بدبختن... موادی زیاده... بیکاری زیاده...»
ـ خب چرا این‌جوریه؟
ـ از بس تهرانی‌ها میان این‌جا فساد می‌کنن!
ـ تهرانی‌ها؟!
ـ ها... یعنی نه فقط تهرانی‌ها... از شهرای دیگه هم میان... حالا الانو نیگا نکن که بارون اومده. خدا قهر کرده. این‌جا دیگه بارون نمی‌آد.
ـ چرا؟ چون تهرانی‌ها این‌جا فساد می‌کنن؟
ـ اونم هست... اما مردم جزیره خودشونم مقصرن... خود مردمم فساد می‌کنن.
ـ چه جور فسادی؟
ـ مثلا این‌جا همه ماهواره دارن، خب خدا هم قهرش می‌گیره، بارون نمی‌فرسته...
ـ شما ماهواره ندارین؟
ـ چرا، ما هم داریم... مثل بقیه.
و با اشتیاق شروع می‌کند به تعریف‌کردن قصه‌ی یک سریال تُرک معروف که سریال تلویزیونیِ محبوبش است.
لاک‌پشت‌ها را قرار است در ساحلی ببینیم که برای دیدنش باید بر فراز ارتفاعی ایستاد. موج دریا به آرامی با ماسه‌های استثنایی ساحل می‌آمیزد و ما از ارتفاعی بیش از 30 متر به آن چشم می‌دوزیم تا لاک‌پشت‌ها را ببینیم. گرچه در این ساعت روز لاک‌پشتی را نمی‌توان پیدا کرد، اما حسی توامان از وهم و آرامش مرا دربر می‌گیرد. تصویر و احساس غریبی که در ساحل هیچ اقیانوسی در جهان تجربه نکرده‌ام. راستش در کناره‌ی هیچ دریایی، چنین ارتفاعی را ـ تا این حد نزدیک ـ ندیده‌ام یا بهتر است بگویم، دست‌کم من ندیده‌ام و این از جادوهای هرمز است. هرچه در جزیره پیشتر می‌روم، حیرتم بیشتر می‌شود. حالا دیگر آن‌قدر محو تماشای جزیره شده‌ام که دیگر نگران اشکان و موتورش نیستم. جذب این‌همه زیبایی و تنوع شده‌ام که تنها در یک جغرافیای 42 کیلومتر مربعی جمع شده است. انگار ماکتی است از جهان. خیال می‌کنم خداوند پیش از آفرینش جهان، هرمز را آفریده و بعد زیبایی‌های دنیا را بر طبق آن گسترش داده است. شاید زمین‌شناس‌ها هم چنین خیالی کرده‌اند که هرمز را بهشت زمین‌شناسان نامیده‌اند.
دره‌ی مجسمه‌ها مقصد بعدی است؛ جایی که برای رسیدن به آن باید از یک مسیر نسبتا تخت 10 دقیقه‌ای عبور کرد. از لابه‌لای سنگ‌ها... و باید مراقب بود تا تیزی سنگ‌ها در پشت و پهلو فرو نرود. بعد از 10 دقیقه پیاده‌روی، در پس‌زمینه‌ی آبی دریا، در گستره‌ای از سنگ‌ها قرار می‌گیریم که طبیعت در مقام یک مجسمه‌ساز روی آن کار کرده است. راستش باورم نمی‌شود که این عقاب‌ها و هیولاهای سنگی کار دست بشر نباشد. اما باید باورم بشود. این‌جا هرمز است و طبیعت در حق آن سنگ تمام گذاشته. مگر می‌شود در جهان جایی مانند دره‌ی رنگین‌کمان پیدا کرد؟
دره‌ی رنگین‌کمان یک فرورفتگیِ رنگین است. شاید رنگین‌ترین جایی که بشود در جهان پیدا کرد. آدم را یاد بساط ادویه‌فروش‌ها می‌اندازد. آن‌هایی که ادویه هفت‌رنگ می‌فروشند و طبقه‌طبقه روی هم می‌ریزند. این‌جا هم رنگ‌ها همان‌شکلی‌اند با این تفاوت که به جای هفت‌رنگ، 93 رنگی وجود دارد؛ و البته طبیعی است که همه‌شان در نگاه اول قابل تفکیک نباشند.
اشکان اصرار دارد مرا به جایی ببرد که کوسه‌ها زندگی می‌کنند؛ البته می‌گوید بعید است که بتوانم کوسه‌ای را در این ساعت از روز از نزدیک ببینم. این‌طور که پیش می‌رویم اگر 10 دقیقه دیگر مرا به محل زندگی گودزیلا در جزیره‌ی هرمز ببرد هم چندان تعجب نمی‌کنم. این‌جا همه‌چیز می‌شود پیدا کرد. هرچه جلوتر می‌رویم، سکوت، جزیره را بیشتر دربر‌ می‌گیرد. به غیر از صدای موج و گاهی برگ‌هایی که در نسیم به آرامی تکان می‌خورند. حالا دیگر، تنها صدا، صدای ناخوشایند معده‌ی من است که نیم‌ساعتی است هشدار می‌دهد حسابی گرسنه شده. از اشکان سراغ رستوران را می‌گیرم و او مرا به خانه‌ی خانمی می‌برد که برای مسافران احتمالی آشپزی می‌کند. به غیر از او چند نفر دیگر هم در جزیره همین کار را می‌کنند. نیم‌ساعت قبل از وقت غذا باید به سراغشان رفت و غذا سفارش داد.
اشکان موتور را در مقابل دری که با چند پله از کوچه جدا شده، نگه می‌دارد و پرده‌ی مقابل در را کنار می‌زند و معصومه‌خانم را صدا می‌کند. معصومه‌خانم که یک زن 30 و چند ساله به نظر می‌رسد، لبخندزنان سلام می‌کند. می‌پرسم: «غذا چی دارین؟»
ـ مرغ و ماهی و میگو... ماهی سرخو تازه‌ی تازه است.
طبیعی است که در کنار این دریای پربرکت، مرغ نمی‌تواند انتخاب خوبی باشد. میگو هم که دوست ندارم، پس تنها انتخاب ناگزیر، ماهی سرخو است. از اشکان می‌پرسم: «تو چی می‌خوری؟» او مکثی می‌کند و می‌گوید: «هیچ‌چی!» و اصرارش می‌کنم. می‌گوید: «میگو!»
معصومه‌خانم سفارش را می‌گیرد و ما می‌رویم که نیم‌ساعت دیگر برگردیم. اشکان می‌گوید: «چرا از من پرسیدی غذا چی می‌خوری؟»
ـ نباید می‌پرسیدم؟
ـ نه، این‌جوری حالا پول می‌گیرن ازت... اگه نمی‌پرسیدی خودشون به من غذای مجانی می‌دادن. هر کی مسافر ببره غذای خودش مجانیه.
ـ خب، بعد بهت غذا چی می‌دادن؟
ـ معلوم نیست، از ناهار خودشون یک کم می‌دادن.
ـ ولی تو دوست داری میگو بخوری! میگو می‌دادن؟
ـ نه، میگو نمی‌دادن.
ـ پس میگوت رو بخور، فکر پولشم نباش.
نیم‌ساعت، زمان خوبی است تا بروم سراغ تنها دستگاه عابربانک جزیره تا پول تابلوها را برای دخترک نقاش واریز کنم. این‌طوری خیالم راحت‌تر است. قشری ضخیم از خاک روی دستگاه را گرفته است. تنها دکمه‌های صفحه کلید است که خاک رویش
ننشسته است.
هوا چنان گرم شده که ترجیح می‌دهم به سقف خانه‌ی معصومه‌خانم پناه ببرم و همان‌جا منتظر آماده‌شدن ناهار هرمزی‌ام باشم. آن‌جا به یک پشتیِ اسفنجی تکیه می‌دهم و پاهای خسته‌ام را دراز می‌کنم. چشم‌هایم گرم می‌شود و وقتی بازشان می‌کنم، سفره‌ای رنگین می‌بینم با دو بشقاب برنج و یک دیس ماهی برای خودم و یک دیس میگو برای اشکان. کنارش یک سس قرمزرنگِ دست‌ساز و یک کاسه ترشیِ خانگیِ سرخ‌رنگ از همان‌هایی که خاک اُخرا را هم در خودش دارد. یا غذا واقعا خوشمزه است یا من به شدت گرسنه‌ام. هرچه که هست غذای معصومه‌خانم می‌رود در فهرست بهترین غذاهایی که دورتادور دنیا خورده‌ام.|
۱ دی ۱۳۹۸ ۱۱:۱۴