سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
 

اخبار

گزارش «بندر و دریا» از مشاغلی که بانوان هرمزی برای خود دست‌وپا کرده‌اند

زنانِ جزیره‌

زنانِ جزیره‌
تا چشم کار می‌کند ماهی روی زمین ریخته است، ماهی‌هایی که با چشمان باز انگار سرتاسر خاک را پر کرد‌ه‌اند. اگر بیشتر از چند دقیقه میانشان‌ بایستی، بوی بدشان نفست را تنگ می‌کند. آفتابِ مستقیم و تند جزیره پوستت را می‌زند و به جان لاشه‌ی ماهی‌ها می‌افتد. فرقی ندارد کجا ایستاده باشی، تا چند کیلومتری این‌جا  مگس‌ها امان آدم را می‌بُرند.
سه، چهار زن پیر و جوان ماهی‌های مرده را از ماشین‌ها خالی می‌کنند، روی پارچه‌های بزرگ چهارگوشی می‌ریزند و می‌کِشند و می‌برند؛ می‌کشند و می‌برند... روسری‌هاشان رنگی است، اما صورتشان را آفتاب حسابی سوزانده‌ است، دست‌هایشان تیره و زخمی شده و ناخن‌هایشان به گوشت ماهی‌های مرده خو گرفته ‌است. خاله‌خاتون از وقتی که خودش را شناخته، کارش همین بوده، این‌که میان آفتاب سوزان جزیره بایستد و ماهی‌ها را پهن کند، خشک کند و کود نهایی را تحویل کارخانه‌دارها بدهد. سراغش می‌روم و احوال‌پرسی می‌کنم. دستم را دراز می‌کنم، اما خاله دست‌هایش را نشان می‌دهد: «من که نمی‌تونم به دست قشنگ تو دست بزنم. دست ما پرِ خُرده‌ماهیه.»
خاله کاری به گردشگرها ندارد. سرما و گرما برایش فرقی نمی‌کند، او و زنانی مثل او سال‌هاست که از همین راه نان خود را از جزیره‌ی مهجور هرمز درمی‌آورند. خشک‌کردن ماهی‌ها و تبدیلشان‌ به کود برای کارخانه‌ها یکی از مشاغل قدیمی جزیره هرمز است؛ از آن مشاغل سختی که عموما کار زنان است و اصلا انگار از ابتدا به نام آن‌ها ثبت شده است.

 

تنها کاری که بلدم، پاک‌کردن ماهی است 

«من همین هرمز به دنیا آمده‌ام.» خاله حرف‌هایش را این‌گونه شروع می‌کند: «از وقتی چشم باز کردم همین‌جا بودم. اصلا بیرون از این‌جا را ندیده‌ام؛ فقط چند باری مشهد رفته‌ام.»

آفتاب چشم‌هایمان را کوچک و تنگ کرده، اما خاله استوار ایستاده و النگوهایش را مرتب می‌کند. از او درباره سن و سالش که می‌پرسم، می‌گوید: «من که نمی‌دانم، بنویس خیلی سن و سال دارد. اصلا هرچی دلت می‌خواهد خودت بنویس؛ 60 سال، 70 سال...» 

خاله خیلی وقت است از شوهرش طلاق گرفته و خودش به‌تنهایی 9 بچه‌اش را بزرگ کرده است. هشت تا از بچه‌هایش رفته‌اند و حالا خودش مانده با ته‌تغاری‌ 24 ساله‌اش. ادامه می‌دهد: «این آخری را که بفرستم سر خانه و زندگی‌اش‌، خلاص می‌شوم.» خاله‌خاتون کارکشته‌ی دریا و کار دریایی است. با لهجه‌ی‌ شیرین جنوبی‌اش می‌گوید: «از وقتی دست چپ و راستم را شناختم، همین کار را بلد بودم. از همین کار نان درمی‌آوردم و تا وقتی هم که پاهایم توان داشته باشند، 

همین‌جا می‌مانم.»

 

دست‌هایی که به زخم‌ها عادت دارند 

«کار ما خیلی سخت است. به چشم مردها نمی‌آید، اما خودشان اگر بیایند، یک روز هم دوام نمی‌آورند. هر روز از ساعت شش صبح تا وقتی هوا روشن است این‌جا درگیر همین ماهی‌ها هستم‌ و تنها برای ناهارخوردن به حالِ خودم هستم. باید سرِ زمین بایستم تا حیوانی، چیزی سراغشان نیاید. باید بین این‌همه ماهی بگردم و آن‌هایی که به درد می‌خورد سوا کنم، بزرگ‌تر‌ها را یک‌جا بریزم، کوچک‌ترها را یک‌جا. آن‌ها را جوری بچینم که خوب آفتاب بخورند، بعد که خشک شدند، خارهای ماهی‌ها را می‌گیرم تا پودرشان کنم.» دست‌هایش گواهی می‌دهند؛ سیه‌چرده و زخمی. خاله ادامه می‌دهد: «همین مگس‌هایی که شما نمی‌توانی 10 دقیقه هم تحملشان کنی، ما با آن‌ها صبح را شب می‌کنیم. غذا‌خوردنمان با مگس و پشه است، نفس هم می‌کشیم دهانمان پر می‌شود از مگس و پشه.» با خنده می‌گوید: «اصلا ما پوستمان کلفت شده!»

 

از صفر تا 500 هزار تومان 

خاله با انگشت جایی مانند کپری را که با گِل ساخته شده و روی دیوارهایش گونی خیس کشیده‌اند نشان می‌دهد و می‌گوید: «گرمای این‌جا آدم را بیچاره‌ می‌کند. ظهرهایی که خیلی‌گرم می‌شود، می‌روم توی این کوتوک (کپر) می‌نشینم تا آفتاب کمی بیفتد.» وقتی درباره درآمدش از او می‌پرسم می‌گوید: «حقوقم؟ حقوقم بخورونمیر است دیگر. یک وقتی 300 هزار تومان کار می‌کنم، یک وقتی 500 هزار تومان، یک وقتی هم ضرر می‌کنم و هیچ‌چیزی عایدم نمی‌شود، چون بعضی وقت‌ها از این همه ماهی که می‌بینی هیچ‌چیزی درنمی‌آید. اما باز هم خدا را شکر. این‌جا خیلی‌ها بیکارند؛ از بیکاری بهتر است.» او ادامه می‌دهد: «هر خرمنی که بزنیم، بسته به وزن و نتیجه‌ی نهایی به ما پول می‌دهند. هر خرمن بین 10 تا 15 روز زمان برای خشک‎شدن نیاز دارد. بستگی به ماهی و به هوا دارد. اگر باران بزند، ضرر می‌کنیم. اگر مرغابی‌ها ماهی‌‌ها را پیدا کنند، دسته‌ای می‌آیند، به منقار می‌کشند و می‌برند و ما دستمان خالی می‌شود. خلاصه باید چهارچشمی مواظب باشیم.»

 

شب‌ها باید به خانه برویم

ساعت کاری زن‌هایی که ماهی‌ها را خشک می‌کنند مشخص است. همه‌شان حوالی شش صبح می‌آیند و شب‌نشده به خانه برمی‌گردند. می‌پرسم چرا هیچ‌کس شب را بالای سر ماهی‌ها نمی‌ماند؟ خاتون با تعجب سئوال من را با سئوال جواب می‌دهد: «شب؟! شب مگر می‌شود این‌جا ماند؟ شب‌ها هرمز جنّی می‌شود. شب که بشود، تا خانه بدوبدو می‌رویم؛ آفتاب نباشد، این‌جا قد و نیم‌قد جن پیدا می‌شود!» 

 

مسئولان سنگ‌اندازی می‌کنند

خشک‌کردن ماهی‌ها همه‌ی ماجرا نیست. کودها که آماده می‌شوند، همین زنانی که تمام جوانی‌شان میان تیغ آفتاب گذشته باید بارهای سنگین را به دوش بکشند، ببرند کنار لنج‌ها و قایق‌ها خالی کنند تا به دست کارخانه‌دار برسد. خاله درباره سختی‌های کارش می‌گوید: «ما به سختی‌هایش عادت داریم اما بعضی مسئولان ما را اذیت می‌کنند. چند‌وقت یک‌بار می‌آیند و می‌گویند ماهی را این‌جا نریز، آن‌جا نریز، بو راه ننداز، فلان‌جا نرو.» کسی که خاله‌خدیجه را به ما معرفی کرده حرف‌های خاتون را تایید می‌کند: «این‌جا برخی مسئولان گره‌گشا نیستند، سنگ‌اندازند.»

 

50 سال در مسیر خانه

از خاله درباره تفریح‌کردن که می‌پرسم، جوری می‌خندد که انگار معنی این کلمه را به‌درستی نمی‌داند: «تفریح می‌خواهیم چه کنیم؟ همه زندگی ما همین است. ما که ندیدیم جاهای دیگر را. شما دیدی، ما ندیدیم! فقط از خانه آمدم سر کار و از سر کار برگشتم خانه؛ در تمام این سال‌ها همین بوده. بعضی وقت‌ها فقط برای پابوسی امام‌رضا می‌روم و برمی‌گردم.»

 

از دَم امیر ‌خاتون...

در جزیره هرکس را که عقرب نیش بزند، سراغ خاله‌‌خاتون می‌آید. یک اعتقاد عمیق بین مردم هرمز وجود دارد که خاله دَم امیر (حضرت علی) دارد. روی جای نیش عقرب که دست بکشد، زخم بهبود پیدا می‌کند. خودش در این‌باره می‌گوید: «تا به حال نشده کسی زخمی بیاید و زخمی برگردد. من یک دست که بکشم و دعایش را بخوانم، جای نیش عقرب خوب می‌شود. جای زخم همه‌ی گزنده‌های زهرآلود را من با دَم امیر خوب می‌کنم.» 

۱ دی ۱۳۹۸ ۱۱:۰۶