دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
 

اخبار

کشتی‌شکستگان

کشتی‌شکستگان
  امیرحسین خوش‌حال متولد 1367 مشهد است اما این سال‌ها ساکن یکی از شهرهای شمالی است؛ آمل. بیش از یک دهه است که شعرهایش را چه در قالب طنز و چه جدّی در مطبوعات و رسانه‌ها منتشر می‌کند. صاحب چند کتاب شعر هم هست: «البدیع الجدید، فی الهزاران اشعار المفید» (شعر و نثر به طنز، ناشر: مرندیز، 1389) ، «مرگ را حس می‌کنم این روزها» (مجموعه غزل عاشقانه، ناشر: نی نگار، 1390)، «مات رخت شدم» (مجموعه شعر عاشقانه، ناشر: شاملو، 1392)، «داستان‌های شاهنامه» / 12 داستان شاهنامه به شعر برای نوجوانان، ناشر: سخنور توس، 1395) و «خیابان یک طرفه» (شعر عاشقانه)، ناشر: فصل پنجم،  1397). امیرحسین خوشحال، از این شماره، سروده‌های طنزش را که حال و هوایی بندری و دریایی دارد، یا در ستایش، انتقاد و یا موضوعی مرتبط با حوزه‌ی فعالیت «بندر و دریا»ست، تقدیم شما می‌کند. بهتر است برای آشناییِ بیشتر با این شاعرِ جوانِ بااستعداد و خوش‌ذوق، ابتدا مثنویِ کوتاهی از او را بخوانیم که در آن خودش را به ما معرفی کرده است و سپس چند رباعی و یک غزلِ طنزِ دریایی.

 

 خردادِ سالِ شصت و هفت
صبح جمعه مادرم از حال رفت
بُرد او را بهرِ زاییدن پدر
من به دنیا آمدم بی دردِ سر
در دبستان کارِ من تحصیل بود
یا صفِ نانوایی و زنبیل بود
وقتی از سنّ دبستان رد شدم
با فضای علم و دانش بد شدم
بس که می‌کردم کلاسم را دودَر
ناظمم می‌گفت: «گم شو کرّه‌خر!»
در دبیرستان کمی آدم شدم
البته یک‌باره نه، کم‌کم شدم
می‌شکستم تخمه در زیرِ چنار
بود سبکِ موی من فرقِ کنار!
یاد دارم اولِ هشتاد و سه
شعرکی گفتم ز وصف مدرسه
گرچه شعرم اندکی معیوب بود
از برای کار اول خوب بود
در فنونِ شعر چون ماهر شدم!
ناگهان دیدم شبی شاعر شدم
می‌سرودم شعرهای ارزشی
اجتماعی، گاه حتّی ورزشی!
بعدِ آن هم نوبت کنکور شد
مدتی الواتی از من دور شد
سر فرو بردم به تحصیلِ ادب
درس می‌خواندم حسابی روز و شب
مهرماه سیصد و هشتاد و شش
بعد کلّی جنگ و ایضاً کشمکش
وارد آموزشِ عالی شدم
آشنا با مشکل مالی شدم!
همچنان درگیر تحصیلم شدید
می‌سرایم شعر، جز شعر سپید!
 
یک
لب دریایم و حالم ردیفه
دو تا مایو اضافی توی کیفه
پدر عریان شد و با غم به من گفت:
«به دریا بنگرم دریا» کثیفه!
 
دو
لبِ دریا ز بو، بینی گرفتیم
برای چایمون سینی گرفتیم
اگر در تورمون ماهی نیومد
به جاش با تورمون چینی! گرفتیم
 
سه
بیا از حقمون باطل بسازیم
برای قتلمون قاتل بسازیم
بیا ثابت بشه گردن‌کُلفتیم
دو تا ویلا لب ساحل بسازیم
 
 
دریای پر از آدم!
به منظور صفا و عشق و حالی
سفر رفتیم یک شهرِ شمالی
هوای شهر ما آلوده بود و
هوای شهر آن‌ها بود عالی!
پتو و سفره را برداشت مادر
پدر هم توی دستش بود قالی
لب دریا رسیدیم و نشستیم
به سختی جور شد یک جای خالی!
نشد یک خانه یا ویلا بگیریم
(دلیلش نیست اصلا ضعفِ مالی!)
دو ساعت بعد، داداشِ بزرگم
خرید از سوپری پاچین و بالی
من و داداشِ دیگر هم در این حین
به فکر گوجه بودیم و زغالی
بگویم با شما چیزی که دیدم
نباشد حرف من هرگز خیالی
عزیزی بر سر ِخود روسری داشت
یکی هم داشت یک مقدار شالی!
به پای عدّه‌ای شلوارکِ شیک
وَ طرحش گُل‌گُلی یا خال‌خالی!
یکی قلیانِ لیمو می‌کشید و
یکی دنبال طعمِ پرتقالی!
صدای ضبط ماشینی بلند و
گروهی هم شده حالی‌به‌حالی!
وَ دریا بود تیره از کثیفی!
وَ ساحل هم شبیه آشغالی!
تمام نرخ‌ها چندین‌برابر
به طوری که مُخم کرد اتّصالی!
یقین دارم حسابی سود کرده
به جز آلوچه‌ای، مَرد بلالی
خیابان در خیابان بود ماشین
چه ایرانی، چه چینی، چه نپالی!
به جانِ مادرم دریا ندیدم
ز فرطِ جمعیت در آن حوالی!
۹ مرداد ۱۳۹۸ ۱۵:۱۵