چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
 

اخبار

میداسْ‌پرنس

میداسْ‌پرنس

  صفحاتِ «دریایی‌های داریو»ـ که از اسمش هم پیداست ـبه نام داریوش غریب‌زاده سند زده شده؛ فیلم‌ساز و نویسنده‌ی جنوبی که هرچند شهرتش به‌واسطه‌ی فیلم‌های کوتاه و فیلم‌نامه‌های اوست، اما داستان‌ها و نوشته‌های جذاب و خواندنی فراوانی دارد که کمتر مجال انتشار یافته‌اند. همان‌طور که در شماره گذشته هم اشاره شد، او در نوشته‌هایش، حکایت‌هایی تلخ و شیرین از زندگیِ مردم جنوب را روایت می‌کند که تمِ اصلیِ آن‌ها اغلب برگرفته از زندگیِ خود او و اطرافیان اوست و ترجیع‌بند همه‌ی آن‌ها هم بندر و دریاست. 

صبح زودِ همهی روزهای تابستان «شنگولو» روی لبهی اسکله مینشست و قلاب میانداخت. ظهرِ همهی روزها هم دست خالی به زمین و زمان فحش میداد، قامت پیر و خمیدهاش را به سمت قهوهخانه میکشاند تا چای بنوشد و قلیانی دود کند.

آن روز دریای اسکله مثل آینه صاف بود. خورشید در آب تلالو میکرد و حروف لاتینِ «میداس پرنس» به شکل وارونه روی آب افتاده بود. قلابم را توی آب انداختم. حروف به هم ریخت اما آب دوباره ساکن شد و نام میداس پرنس شکل گرفت. به شنگولو گفتم: «اسم ای غُراب میداس پرنسه.»

با بیحوصلگی تُفی به دریا انداخت و گفت: «به مو چه؟»

گفتم: «اسم یه پادشاه گریکه.»

گفت: «خو اسم پادشاه گریکا باشه. به مو چه؟»

گفتم: «میداس داستان عجیب و غریبی داره. تو کتاب انگلیسیِ ما نوشته.»

گفت: «تعریف کن عامو، داستانش چه بیده؟»

بعد نخ ضخیم ماهیگیریاش را کشید و کشید. به طعمهی آش و لاش نگاه کرد و به خرچنگها فحش داد. ماهی کوچک دیگری از قلاب بزرگ گذراند و با پرتاب به اعماق فرستاد. گفتم: «میداس دس به هر چی میزده طلا میشده.»

گفت: «یعنی چه؟»

گفتم: «آرزو داشته دس به هر چی بزنه طلا بشه. عاقبت سحرگری پیدا میشه و کاری میکنه که میداس دس به هر چی بزنه طلا بشه.»

گفت: «ما هم دس به هر چی میزنیم خلا میشه.»

بعد سکوت کرد و سپس با حسرت گفت: «مو فقط یه بار تو زندگی صاحب طلا شدام. یه انگشتری بید اندازهی گردو، مث رطب نور داشت.»

گفتم: «چه شد؟»

گفت: «هیچی، جوون بیدام. تو قمار بردم. شو بعد هم باختمش. فقط یه روز صاحبش شدام.»

خیره به آب سرش را به طرف کشتی بلند کرد و گفت: «میداس، طلا، عجب حکایتی!»

گوشش را خاراند و گفت: «خیلی خوب میشهها. مثلا ای خیط و قلاب، دمپایی، شلوارت بشه طلا اگه دسشون بزنی.»

گفتم: «ها.»

گفت: «بری قهوهخونه، نی و کوزهی قلیون بشه طلا. بری خلا، افتووه دس بزنی بشه طلا.»

گفتم: «ها.»

گفت: «دس به هرچه بزنی بشه طلا. دس به درخت بزنی، سنگ، خاک.»

گفتم: «همه چی، منتها میداس آخرش بدبخت شد.»

گفت: «سی چه بدبخت شد؟ بدبختی چنن؟»

گفتم: «میداس دس به دخترش میزنه، دختر میشه مجسمه طلا. خشک میشه.»

گفت: «مو دختر ندارام، اصن اولاد ندارام، خاتون هم خو هفتکفن پوسونده. فقط دس قبرش بزنام قبرش میشه طلا. چقه خوشن، ولی اینا همش قصهن.»

خورشید بالای سرمان آمد. من چند ماهیِ کوچکی که صید کرده بودم توی زنبیلم گذاشتم. شنگولو هم که هیچوقت دنبال صید ماهی کوچک نبود، نخ ماهیگیری را آرام آرام کشید و گفت: «قلاب تو حوض میندازیم نه دریا. سگ...» یکدفعه نخ مثل سیم شد. ضربهی ماهی چنان بود که انگشت شنگولو را پاره کرد.

وقتی دو ماهیگیر کنار هم نشستهاند و یکی صید بزرگ دارد، ماهیگیر دوم باید بهسرعت نخ و قلابش را جمع کند. منم بهسرعت قلاب بالا کشیدم و کنار رفتم.

از انگشت شنگولو خون پشنگ میخورد و شلوارش را گلگلی میکرد. ماهی خیلی بزرگ بود. شنگولو نخ را آزاد گذاشت تا ماهی برود. ماهی رفت و رفت تا خسته شد. شنگولو به آرامی نخ را کشید و کشید. نیمهی راه دوباره ماهی جان گرفت و گریخت. دوباره نخ را آزاد کرد. ماهی میرفت، خسته میشد، دوباره نیمهی راه میآمد. نخ ماهیگیری مثل سیم روی آب راکد پیش میرفت؛ چپ میرفت، راست میرفت و حروف میداس پرنس را میشکافت، تکه تکه میکرد و از هم میپاشاند. در چنین شرایطی یک غفلت کوچک باعث رهاییِ ماهی از قلاب میشود. ماهی درک عجیبی دارد و بهموقع با تکان شدید سر، امکان رهایی خود را فراهم میکند، اما هیچکدام از زرنگترین ماهیان هم از قلاب شنگولو جان سالم به در نبرده بودند و مهارت او زبانزد بود.

کمکم جمعیت حمالان، رانندگان کامیون و ملوانان اطراف شنگولو جمع شدند. آنقدر زیاد شدند که روی اسکله جای سوزنانداختن نبود. گاهی با التماس و گاهی با قلدری آنان را از نزدیکشدن برحذر میداشتم، اما وقتی شبح عظیم ماهی زیر آب نمایان شد، همه با فریاد و تعجب مرا پس زدند.

با دیدن شبحِ ماهی وحشت کردم. در چشمان شنگولو اما ترسی نبود. به سختترین مرحله رسیده بود. حالا ماهی برای رهایی به سمت پایهی اسکله میرفت. ستونهای پایهی اسکله مملو از صدفهای تیزاَند. ماهی به دورشان میپیچد و نخ را دو تکه میکند. حفظ این فاصله مهارت فراوانی میخواهد.

شنگولو بالاخره با زبردستیِ خاصی ماهی را به لبهی اسکله کشاند. ماهی دوبرابرِ من بود. نخ را دور مچش پیچاند. در فاصلهی چندسانتیمتری کلّهی ماهی بلند شد. دست دیگر به سمت آبشش رفت. اگر دست شنگولو وارد آبشش میشد، کار صید تمام بود، اما بهمحض لمس ماهی کلّهای زد؛ رها و غیب شد.

جماعت شیشکی زدند. قهقهه زدند و مسخره کردند. سپس پراکنده شدند.

شنگولو در بهتی غریب مثل مجسمه خشک بود؛ دوزانو و خمیده. یک دست بالا، با نخی پیچیده دور مچ و قلابی آویزان، دست دیگر در آب، بدون کمترین تکان. از انگشت این مجسمه هرچند لحظه قطرهخونی جمع میشد و توی آینهی آب میافتاد، پهن میشد و در حروف میداس پرنس حل میشد.

یاد مجسمهی دختر میداس افتادم!|

۷ مرداد ۱۳۹۸ ۱۶:۰۴