دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
 

اخبار

ماهی و زن حریص

ماهی و زن حریص
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در زمان‌های خیلی قدیم، مرد ماهیگیری بود که با زنش در کلبه‌ای کوچک زندگی می‌کردند. مرد روزها می‌رفت دریا ماهی می‌گرفت و اگر چیزی توی تورش می‌افتاد، آن‌ها را در بازار می‌فروخت و خلاصه زندگی سخت و بخور نمیری داشتند.
مثل روزهای گذشته، مرد رفت دریا ولی هر چه تور انداخت، قلاب انداخت، هیچ چیزی صید نکرد. وقتی ناراحت و ناامید می‌خواست برگردد، برای آخرین بار تورش را انداخت. وقتی تور را بالا کشید، دید عجب ماهی طلایی و قشنگی توی تور انداخته است. با خودش گفت: «نباید ارزان بفروشمش.» وقتی می‌خواست آن را توی قایق کوچکش بگذارد، ماهی زبان باز کرد و گفت: «ای مرد ماهیگیر، جوانمردی کن و مرا آزاد کن تا در عوضش هر چه بخواهی و آرزو کنی به تو بدهم.»
مرد ماهیگیر با خودش فکر کرد حالا که حرف می‌زند، توی شیشه‌ای می‌گذارمش و چند برابر قیمت می‌فروشم. ماهی چند بار عز و التماس کرد تا دل ماهیگیر به رحم آمد و او را رها کرد. قبلش البته گفت: «یادت باشد که چه قولی به من دادی.»
مرد خرد و خسته برگشت توی کلبه‌اش. زنش گفت: «چیزی نخریدی امشب، توی تورت هم چیزی نیست، مگر امروز نرفتی سرکار؟» مرد ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کرد. زنش زد توی سر که «چه اشتباهی کردی مرد، وقتی ماهی حرف بزند یعنی خدا تومان می‌ارزد و تو مفت و مجانی رهایش کردی؟» مرد گفت: «ولی قولی که به من داد خیلی بیشتر از این‌ها می‌ارزد.» زنش گفت: «عجب صاف و ساده‌ای تو ولی محض امتحان فردا برو بهش بگو یک خانه‌ی دلواز و درندشت برایمان جور کند.» مرد گفت: «گمان کنم این بیچاره چیزهای کوچولو موچولو را بتواند سر هم کند، نه یک خانه‌ی گنده!» زن گفت: «تو برو، کارت نباشد. می‌خواهم راست و دروغش را معین کنم.»
صبح زود ماهیگیر رفت دریا و تا رسید به همان جایی که ماهی را رها کرده بود، او را صدا زد. ماهی جلدی سرش را از آب بیرون کرد و گفت: «بفرما، در خدمتم.» مرد همان‌طور که خجالت می‌کشید، گفت: «می‌دانم که نباید از شما چیزهای درشت و گنده بخواهم ولی زنم گفته که برو بهش بگو یک خانه‌ی دلواز و درندشت بده.» ماهی چند حباب توی آب درست کرد و گفت: «برو که زنت توی خانه نشسته.»
ماهیگیر وقتی برگشت دید بعله، چه خانه‌ای، چه اسباب و اثاثیه‌ای، چه دار و درختی. مرد گفت: «خدا را شکر، ما دیگه هیچی از خدا نمی‌خواهیم، باور کن تا آخر عمرمان نمی‌توانستیم صاحب خانه شویم.» زن خنده‌ای کرد و گفت: «شانس به ما رو کرده، نباید مفت و مجانی رهایش کنیم.» مرد گفت: «ناشکری نکن زن، دیگه چی می‌خواهی؟» زن گفت: «بگو بهش یک خانه‌ی دیگری هم بهمان بدهد برای اجاره‌دادن. با چهارتا ماهی که خرج و دخلمان با هم جور در نمی‌آید.»
مرد ماهیگیر پارو زد و زد تا رسید سر جای همیشگی. ماهی را صدا زد و با هزار خجالت گفت: «زنم گفته یک خانه‌ی دیگر هم به ما بده برای اجاره‌دادن. گمانم می‌خواهد چهارتا لباس و خلخال را هم بده اجاره.» 
چند روز گذشته بود و سر و ‌وضع زنش نو نوار شده بود و النگوها توی دستش و خلخال‌ها توی پایش جلینگ‌جلینگ می‌کردند که زن گفت: «مرد چرا نشسته‌ای؟ یک تک‌پا برو پیش این ماهی و بگو مرا ملکه‌ی زن‌ها کند.» مرد گفت: «زن! بگذار زندگی‌مان را بکنیم، می‌دانی که ملکه و از این جور چیزهاشدن همه‌اش گرفتاری خالص است.» زن گفت: «تو فقط گرفتاری‌اش را می‌بینی، لذت و خوشی‌اش را چرا نمی‌گویی؟» 
مرد ماهی‌‎گیر هلک‌وهلک قایقش را تا همان جای همیشگی رساند و ماهی را صدا زد. ماهی مثل برق ظاهر شد و گفت: «خب، تعریف کن، حالا همه چیز روبه‌راه هست؟» مرد ماهیگیر چند بار آب دهانش را قورت داد تا توانست بگوید: «زنم می‌گوید می‌خواهد ملکه‌ی همه‌‌ی زن‌ها شود.» ماهی چند حباب درست کرد و گفت : «برو پیش ملکه.»
چند روز گذشته بود و حالا زن همه چی داشت و صدتا کنیز و نوکر دور و برش می‌پلکیدند. یکی از کنیزهایش آمد و مرد ماهیگیر را صدا کرد که ملکه با او کار دارد. مرد ماهیگیر با خودش گفت: «یا خدا، دیگر چه می‌خواهد؟» ولی فورا بلند شد و پیشش رفت. زن گفت: «یک تک‌پا برو پیش این ماهی و بهش بگو زنم می‌گوید دلش کشیده که خورشید هم به فرمان او باشد که کی بیاید و کی برود.» مرد بی‌اختیار گفت: «زن! مگر می‌شود که دست توی کار خدا ببری، این یکی دیگر از عهده‌ من خارج است، باور کن زبانم نمی‌چرخد.» زن گفت: «مگر این چیزها که خواستم از عهده‌اش برنیامد؟ اگر تو بودی که جلوی یک ماهی فسقلی هم سرخ و سفید می‌شوی، هنوز توی همان کلبه زندگی می‌کردیم.» هر چه مرد نصیحت‌اش کرد و از پیر و پیغمبر برایش گفت، ذره‌ای در خواسته‌ی زن توفیری نکرد. مرد گفت: «استغفرالله.» و راه افتاد.
تا رسید به دریا دید که آب دریا سیاه شده و موج‌ها غُناهشت‌کنان می‌آیند و می‌روند. دل‌دل کرد که کار را بگذارد برای وقت دیگر ولی مگر می‌توانست فرمان ملکه را انجام ندهد؟
پارو زد و زد تا رسید جای همیشگی. هی دل‌دل کرد و با خودش بگو مگو داشت که چه بکند و چه نکند که ماهی سر از آب بیرون آورد. گفت: «بگو چه می‌خواهی؟ می‌دانم که آدم پاک و خوش‌نیتی هستی.» ماهیگیر گفت: «به نمک همین دریا قسم که بر خلاف میلم آمده‌ام ولی ناچارم که خواسته‌ی زنم را بگویم.» ماهی گفت: «بگو ببینم باز چه می‌خواهد؟» ماهیگیر گفت: «زنم گفته می‌خواهد خورشید به فرمان او بیاید و برود.» تا این را گفت، ماهی رفت زیر آب و خیلی طول کشید تا بیرون بیاید. ماهی همین‌طور نگاهش کرد. مرد ماهیگیر گفت: «چرا جواب نمی‌دهی؟ می‌بینی که نصف عمر شده‌ام.» ماهی گفت: «حالا برو تو کلبه کنار زن‌ات بنشین و دیگر هیچ گاه سراغ من نیا.»
مرد برگشت و دید نه خانه‌ درندشتی باقی مانده است و نه خلخال و سینه‌ریزی برای زنش. یواش تور و قلابش را گذاشت کنار در کلبه و آمد داخل پیش زنش.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌ش نرسید.|
 
منبع: افسانه‌های ایرانی به روایت دیروز و امروز، به اهتمام شین تاکه هارا و احمد وکیلیان، نشر ثالث، چاپ اول. 
۷ مرداد ۱۳۹۸ ۱۵:۲۳