دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
 

اخبار

حکایت ناخدای سیرافی و جزیره‌ای که خورشید شب‌ها در آن می‌خوابد!

حکایت ناخدای سیرافی و جزیره‌ای که خورشید شب‌ها در آن می‌خوابد!
 این چهارمین بخش از «عجایب هند»  است که در «بندر و دریا» منتشر می‌شود؛  همان‌طور که پیشتر هم اشاره شد، این کتاب تالیف ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی است که 11 قرن پیش نوشته شده و دربرگیرنده‌ی 136 حکایت و داستان عجیب و غریب است که خود نویسنده، دیده یا شنیده است. همه‌ی این حکایت‌ها شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان هندی و ایرانی ـ به‌خصوص روایت سفرهای دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف به هند، چین و پیرامون آن ـ است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا جنوب چین و ژاپن در رفت و آمد بوده‌اند.
ابوزهر برختیِ ناخدا، یکی از بزرگان سیراف بود و نزد هم‌کیشان خود ـ مجوسیان هند ـ به امانت شهرت داشت. سپس دین اسلام قبول کرد و به زیارت مکه رفت و زنی از زنان جزیره‌ی نساء را به زنی گرفت.
وی حکایت کرد که: مردی با کشتی بزرگ او همراه دیگر بازرگانان و مسافران روانه‌ی سفر دریا شد. چون گذارشان به دریای ملانو افتاد و به سرزمین چین نزدیک شدند، قلل کوه‌های آن را از دور می‌دیدند. ناگاه توفانی وزیدن گرفت، تلاطم دریا مسافران را بی‌تاب کرد، باد کشتی را به طرف ستاره سهیل کشانید ـ هر کس در دریا به نقطه‌ای بیفتد که سهیل بالای سر او قرار گیرد، فلاح و نجاتی برای او نیست. ـ کشتی در امواج متلاطم دریا که به‌سوی جنوب جریان داشت، گرفتار آمد و هرچه جلو می‌رفت، امواج خروشان دریا از عقب کشتی بالا آمده، در جلو آن سرازیر می‌شد. جریان امواج به قدری قوی و شدید بود که هیچ‎گونه باد تندی قادر نبود کشتی را از مسیر امواج برگرداند و کشتی هم‌چنان در این جریان شدید به‌سوی ژرفای هول‌انگیز دریا رانده می‌شد.
همین که ساکنین کشتی دریافتند که به‌طرف ستاره‌ی سهیل روانند و شب تیره و تاری آن‌ها را در برگرفته است، به کلی دست از جان شسته و از زندگانی خود ناامید شدند. امواج عظیم دریا چندان مضطرب و پرهیجان بود که گاهی کشتی را به ابر برده و زمانی به قعر دریا فرو می‌برد. تمام شب را در ظلمت و تیرگی مه غلیظ دریا گذرانیدند. چون روز بر آمد، هیچ‌یک از مردم کشتی نتوانست روز را از شب ظلمانی تمیز دهد، زیرا سیاهیِ دریا و مه بی‌پایان فضا و بادهای کدر و غبارآلود، عالم را چنان در نظر آنان تیره و تار ساخته بود که روز را از شب نمی‌شناختند.
چون بدین‌گونه روز آن‌ها به شب تار مبدل شد و کشتی آنان را به‌سوی مرگ و فنا می‌برد و خویش را از هر طرف در چنگال توفان‌های شدید و امواج سهمگین و دریایی هول‌انگیز گرفتار دیدند، با هم به وداع پرداختند و هر یک بر وفق آیین خویش نماز گزارده، آماده‌ی مرگ شدند.
دو شبانه‌روز بدین منوال گذشت. شب سوم از دور شعله‌های آتش عظیمی را در مقابل خود مشاهده کردند. ترس و وحشت فوق‌العاده بر آنان مستولی گشت، نزد ناخدا رفتند و بنای ناله و استغاثه گذاشتند و گفتند: ما غرق‌شدن در آب را از سوختن در آتش گواراتر می‌دانیم، تو را به خدایی که می‌پرستی قسم می‌دهیم کشتی را در میان امواج دریا غرق کن تا ما از مشاهده‌ی جان‌کندن دوستان خود در آتش رنج نبریم.
ناخدا جواب داد: شما باید بدانید که کلیه‌ی مسافرین و بازرگانان همیشه به مخاطرات و بالایی دچار می‌شوند که این حادثه پیش آن خیلی سهل و ناچیز است. گذشته از آن ما ناخدایان وظیفه‌دار هستیم که کشتی خود را تا زمانی که باقی است و به حادثه‌ی شومی دچار نشده است، هیچ‌گاه در معرض خطر قرار ندهیم، زیرا ما گروه رانندگان کشتی از روزی که قدم در کشتی گذاشته‌ایم، رشته‌ی حیات ما و مقدرات ما به مقدرات کشتی بسته شده است، زنده‌ایم تا کشتی سلامت است و می‌میریم هنگامی که کشتی نابود شود. پس صبر و شکیبایی داشته باشید و خود را به خداوند بادها و دریاها بسپارید تا هرچه میل و رضای اوست، درباره‌ی ما رفتار کند.
همین که این سخنان را از ناخدا شنیدند و از انجام درخواست خود مایوس شدند، بنای گریه و زاری و شیون گذاردند، چنان هنگامه‌ای برپا شد که فرمان‌های ناخدا برای عملیات نجات و بستن و بازکردن طناب‌ها به گوش هیچ‌یک از ملوانان کشتی نمی‌رسید، تلاطم دریا و غرش امواج و نفیر باد و توفان که در بادبان‌های کشتی پیچیده بود و بدتر از همه شیون و هیاهوی مردم نمی‌گذاشت که ملوانان فرمان ناخدا را شنیده به نجات کشتی قیام کنند. این اوضاع و زمام‌گسیختگی مردم و از کار افتادن اسباب و ابزار کشتی علاوه بر خطرات توفان باعث دیگری برای غرق کشتی شده بود.
پیرمردی مسلمان از اهالی قادسیه اسپانیا در کشتی بود. این مرد هنگام به راه افتادن کشتی و سوارشدن مسافران در میان ازدحام مردم و بدون این‌که ناخدای کشتی بداند خود را در کشتی انداخته بود و از بیم این‌که مبادا مورد مواخذه قرار گیرد، تمام مدت را در گوشه‌ای دور از انظار می‌زیست، چون اوضاع کشتی را بدین منوال دید و مشاهده کرد که مردم خودشان دارند موجبات غرق کشتی و هلاک خویش را به دست خود فراهم می‌سازند و با توفان و انقلاب دریا در فنای خود کمک می‌کنند، انزوا را بیش از این جایز نشمرد و مصمم شد که خود را در میان جمعیت آشکار سازد. پس از مکان خود بیرون آمد و به جمعیت متوجه شد و گفت: ای مردم چه می‌گویید؟ آیا کشتی شکسته است؟ گفتند نه. آیا سکان کشتی خراب شده است؟ گفتند نه. آیا دریا شماها را گرفته است؟ باز گفتند نه. گفت: پس چه می‌گویید؟ مردم گفتند: مثل این است که تو در این کشتی با ما نیستی و انقلاب دریا و تلاطم امواج و تیرگی هوا و ناپدید بودن خورشید و ماه و ستارگان را که راه‌نمای ما بودند نمی‌بینی و مشاهده نمی‌کنی که ما اکنون زیر ستاره‌ی سهیل قرار گرفته‌ایم! طغیان دریا و توفان هوا ما را محاصره کرده‌اند و بدتر از آن شعله‌های آتشی است که افق را فرا گرفته و ما داریم به‌طرف آن آتش رانده می‌شویم. با این حال غرق در دریا برای ما بسی بهتر از سوختن در آن آتش است. ما از ناخدای کشتی تمنا کردیم کشتی را میان ظلمت در آب واژگون کند تا غرق شویم و هیچ‌یک از ما هلاک دیگری را نبیند و این بهتر از آن است که در آتش سوخته و با چشم خود رنج و عذاب یاران خودمان را که در آتش سوزان جان می‌دهند نظاره کنیم.
پیرمرد گفت: مرا نزد ناخدا ببرید. چون که او را پیش ناخدا بردند، به زبان هندی به ناخدا سلام کرد. ناخدا که از مشاهده‌ی این مرد ناشناس در عجب بود، جواب سلام او را داد و از او پرسید تو کیستی؟! از بازرگانان هستی یا از کسان آن‌ها؟! زیرا ما تو را در میان مسافران خود هنگام سوارشدن به کشتی ندیده و نمی‌شناسیم! مرد جواب داد: من نه بازرگانم و نه از کسان آن‌ها. ناخدا سئوال کرد: پس تو کیستی و چه کسی تو را به کشتی سوار کرده است؟! جواب داد: هنگامی که مسافران سوار کشتی می‌شدند من خودم را به درون کشتی انداخته در گوشه‌ای پنهان شدم. پرسید: در این مدت نان و آب از کجا به‌دست می‌آوردی؟! گفت: ملاحان کشتی هر روز ظرفی از برنج و سرشیر و سطلی آب برای ارواح خیر در مجاورت مکان من می‌گذاشتند و من از آن تغذیه می‌کردم. و اما متاع من عبارت است از یک خیک خرما.
ناخدا از این مرد هم‌چنان در تعجب بود، از طرفی هم اهالی کشتی سرگرم شنیدن گفت‌وگوی او با ناخدا شده از جنجال و هیاهو دست کشیدند. کارکنان کشتی نیز از فرصت استفاده کرده فرمان‌های لازم را صادر کردند و ملوانان به اصلاح خرابی‌ها پرداختند. شراع کشتی و بادبان‌ها مرتب شد و کشتی دوباره به اختیار درآمد و به راه افتاد.
پیرمرد از ناخدا پرسید: گریه و وحشت این مردم برای چه بود؟ ناخدا گفت: ندیدی که انقلاب دریا و توفان هوا و ظلمت فضا چه به سر این مردم آورد؟ و امواج دریا چگونه ما را به سوی شعله‌های آتشی که سراسر افق را پوشانده است می‌کشانید؟ به خدا قسم از وقتی که من در سنین کودکی با پدرم که تمام عمر خود را در کشتی گذرانیده، سوار کشتی شده‌ام تا امروز که 80 سال از عمرم می‌گذرد، هرگز نشنیده‌ام که کشتی‌ای از این نقطه عبور کرده باشد و خبری هم از چنین مکانی نداشته‌ام.
پیرمرد گفت: آقای ناخدا، مطمئن باش و نترس که خدای تعالی به قدرت کامله‌ی خود شما را نجات خواهد داد. اما آن‌چه را که در مقابل خود می‌بینید جزیره‌ای است که اطراف و سواحل آن را کوه‌ها احاطه کرده و امواج عظیم اقیانوس حین برخورد به کوه‌های جزیره متلاشی شده و به دریا برمی‌گردد و شب هنگام چنین به نظر می‌رسد که آتش هولناکی برافروخته‌اند و باعث ترس و وحشت مردم نادان می‌شود. هنگام روز و طلوع آفتاب منظره‌ی آتش به کلی ناپدید شده و آب نمایان می‌گردد. این منظره‌ی آتش از اسپانیا نیز دیده می‌شود. من یک‌مرتبه از این‌جا عبور کرده‌ام و این دومین دفعه است که به این‌جا می‌آیم.
گفتار آن مرد موجب آرامش و نشاط اهالی شد و در سرتاسر کشتی اطمینان و خوشحالی برقرار گشت و هرکس به خوردن و آشامیدن مشغول شد، ترس و وحشت به‌کلی از میان رفت.
در این هنگام باد و توفان نیز تسکین یافت و دریا آرامش خود را از سر گرفت. کشتی هنگام طلوع آفتاب به جزیره نزدیک شد. در آسمان صاف و هوای روشن، خشکی در انظار کشتی‌نشینان پدیدار گشت.
کشتی در محل مناسبی لنگر انداخت و تمام مسافران از کشتی پیاده شده، با خوشحالی فراوان روی شن‌های ساحل که از دیدار آن بی‌اندازه شادمان شده بودند، به غلتیدن و آسایش مشغول شدند و در کشتی احدی باقی نمانده بود. ناگاه از درون جزیره جمعیت انبوهی از زنان ـ که خدا می‌داند عده‌ی آن‌ها چقدر بود ـ سر رسیدند و خود را به روی مردان کشتی انداختند به قسمی که هر یک مرد به دست متجاوز از هزار زن گرفتار شد... .
کسی که در میان مسافران کشتی باقی ماند، همان مرد اسپانیولی بود که در آن هنگامه‌ی زنان فقط یک زن به او دست یافته و در سپیده‌ی صبح او را در نزدیکی‌های دریا مخفی ساخته بود و برایش خوراک می‌برد.
چندی گذشت تا جریان باد تغییر کرد و باد از جانب جزیره به طرف نقطه‌ای از هندوستان که کشتی از آن‌جا به راه افتاده بود وزیدن گرفت. مرد اسپانیولی یکی از قایق‌های کشتی را که «فلو» نامیده می‌شد انتخاب کرد و شبانه آب و آذوقه‌ی کافی در آن جای داد. وقتی که زن از قصد او آگاه شد، دست او را گرفته به مکانی راهنمایی کرد که معدن خاک طلا بود. زن با دست خود مقداری زمین را کاوید، سپس هر دو با هم به‌قدری که می‌توانستند از آن خاک به قایق حمل کردند، آن‌گاه سوار قایق شده پس از 10 شبانه‌روز به همان بندری رسیدند که کشتی از آن‌جا به راه افتاده بود.
مرد اسپانیولی در آن‌جا سرگذشت کشتی و پیش‌آمد آن را برای اهالی نقل کرد. آن زن نیز هم‌‌چنان با او زندگی می‌کرد، رفته رفته زبان او را یاد گرفت و به دین اسلام درآمد و چند اولاد برای او آورد.
روزی مرد چگونگی جزیره و زنانی که در آن‌جا بدون مرد زندگی می‌کردند، از او پرسید. زن چنین حکایت کرد: ما زنان از اهالی کشور وسیعی هستیم که دارای شهرهای بزرگی است و به آن جزیره احاطه دارند. مسافت میان هر یک از شهرها تا جزیره سه شبانه‌روز راه است. تمام مردم کشور ما از شاه تا گدا آتشی را که شب‌ها در جزیره مشاهده می‌شود، می‌پرستند و آن جزیره را خانه‌ی خورشید می‌نامند، زیرا می‌بینند که خورشید از سمت مشرق آن برآمده و به سمت مغرب فرو می‌رود. بدین جهت گمان می‌کنند که خورشید شب‌ها را در جزیره می‌خوابد. وقتی که صبح می‌شود و آن آتش ناپدید می‌گردد و خورشید طلوع کرده در آسمان اوج می‌گیرد همه می‌گویند: آن است، آن است! و هم‌چنین هنگام غروب خورشید و ظاهرشدن شعله‌های آتش باز می‌گویند: آن است، آن است! و به عبادت و نماز به جانب آتش مشغول می‌شوند.
باید دانست که به خواست خدای متعال زنان کشور ما در شکم اول یک پسر می‌زایند و در شکم دوم دو دختر و به همین قسم تا آخر عمر، بدین سبب است که در این کشور عده‌ی مردان کم و عده‌ی زنان زیاد است و همین که تعداد زن‌ها رو به فزونی می‌گذارد و می‌خواهند بر مردها غلبه کنند، بلادرنگ کشتی‌هایی ساخته و هزاران زن را در کشتی‌ها سوار می‌کنند و می‌برند به جزیره و به خدای خود خورشید می‌گویند: خدایا! تو سزاوارتری که این زنان را که خود خلق کرده‌ای نگاهداری کنی، زیرا ما طاقت نگاهداری آن‌ها را نداریم.
بدین طریق زن‌ها در جزیره می‌مانند و به تدریج می‌میرند. قبل از ورود شما هیچ شنیده و دیده نشده است که کسی را در جزیره و در میان زنان عبور افتد، حتی از نزدیک جزیره نیز کسی عبور نکرده است، زیرا این جزیره در وسط دریای عظیم قرار گرفته و زیر ستاره‌ی سهیل واقع شده است و هیچ‌کس قادر نیست به سوی جزیره آمد و شد کند و نیز کسی را جرات آن نیست که جزیره را ترک کرده و از سواحل آن دور شود، زیرا بیم آن است که در اقیانوس غرق شده و طعمه‌ی امواج دریا گردد و ذلک تقدیر العزیز العلیم.|
۷ مرداد ۱۳۹۸ ۱۵:۱۷