چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
 

اخبار

فاطو و پری دریایی

 
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. از دریا صدای مرموز موج‌های ریز می‌آمد و پریانِ ناپیدا که در ذهن‌ها حضور داشتند. تاریکی سیال بود. نمی‌شد تا سه متری خود را به درستی تشخیص دهی.
در آن جمعِ پنج نفری که گرد آتش بودند، دو نفر از شهرهایی بودند که با دریا فاصله داشتند. همه‌چیز برایشان عجیب و بهت‌آور بود؛ به‌خصوص دریا که با موج‌هایش، انبوهی از هراس را در جان آن‌ها می‌ریخت. ناخدا خضیر به آرامی سخن می‌گفت اما در پشت هر واژه، دنیایی از خوف و ترس و مرارت خوابیده بود. او با حرف‌هایش آن‌ها را از زمینی که بر آن قرار داشتند، می‌کَند و به فضاهای ناشناخته می‌برد. 
«آن‌چنان توفانی سر گرفته بود که چشم چشم را نمی‌دید. با وجودی که هنوز ساعتی به غروب مانده بود اما همه‌جا تاریک بود. این تاریکی از آسمان شروع می‌شد و با ظلمت دریا درمی‌آمیخت. ما همگی دست‌وپایمان را گم کرده بودیم و هرچه دعا از حفظ داشتیم، زمزمه می‌کردیم. اما همه در یک چیز به باور رسیده بودیم که این سفرِ آخر ماست. کافی بود نیم‌نگاهی از سر وحشت به موج‌های غول‌پیکر بیندازیم تا باور مرگ را دوچندان به خود بقبولانیم.
با هر موج، قسمتی از «لنج» از هم می‌گسیخت و تخته‌پاره‌ها به اعماق آب‌های پریشان و سیاه فرو می‌رفتند تا کجا باز سر از آب درآورند و شناور بمانند. شاید 12ـ 10 نفر از مسافرها با همان تخته‌پاره‌ها و دکل‌ها به زیر آب فرو رفتند و دیگر موج‌های پی‌درپی و بنیان‌کن آن‌ها را از دید وحشت‌زده‌ی دیگران پنهان می‌کردند. چهار ـ پنج نفر بیشتر در لنج نمانده بودیم. مرگ هر آن می‌توانست ما را بنوازد و در برگیرد.
در آن هیر و ویرِ وحشت و ناامیدی، چشممان به قایق کوچکی افتاد که در عقب لنج با بدبختی خودش را به نرده‌های کناری گیر داده بود. هر آن امکان داشت که قایق هم روی شانه‌های موج از دست برود که همه با عجله مثل گرسنگانی که به طعمه‌ای رسیده باشند، حمله کردیم. در یک فرصت، پس از یک موج عظیم، تا بعدی از راه برسد، قایق را به آب انداختیم و خود را در آب پرتاب کردیم. ما فرزندان آب بودیم. با آب و موج و توفان سرِ آشتی داشتیم. هر کدام از یک‌طرفِ قایق خودمان را بالا کشیدیم و درون آن انداختیم. قایق آن‌قدر کوچک بود که شاید یکی از ما پنج نفر هم زیادی بود. با تعجب دیدیم دست‌هایی به لبه‌ی قایق چسبیده بودند و سعی داشتند خودشان را به بالا بکشند. هر آن بیم آن می‌رفت که قایق وارو شود و همه را به کام توفان بکشاند و ما جان نصفه‌نیمه‌مان را از دست بدهیم. پس در یک تصمیم خودبرانگیخته پهنه‌ی پاروها را بر پشت دست‌های آن‌ها آشنا کردیم. دست‌هایی که از لبه‌ی قایق رها می‌شد، با موج‌های بنیان‌کن گم و گور می‌شدند و در گورهای نامرییِ ته دریا آرام می‌گرفتند. اما از بین آن بخت برگشته‌ها یک نفر بود که با وجود ضربات خردکننده‌ی پارو باز هم دست‌های خود را رها نمی‌کرد. مستاصل مانده بودیم که چه کنیم. هر آن بیم واروشدن قایق می‌رفت. تا این‌که خنجرم را از پرِ شالم بیرون کشیدم و دست را از مچ...»
قصه که به این‌جا رسید، پیرمرد مکثی کرد و به دوستانِ نویسنده‌ی جوانش گفت: «حالا ادامه‌اش را شما بنویسید».
۲۶ اسفند ۱۳۹۷ ۱۵:۰۵