چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
 

اخبار

حالات بهاری

 
1) یک روز یکی از اقوام نزدیک، قول خرید رنگ روغن و لوازم نقاشی به من داد ولی به شرطی که از جبهه برگردد. برنگشت، اما لذت قولش هنوز با من است. داستایوفسکی بزرگ می‌گوید:«یک خاطره‌ی خوب از کودکی می‌تواند، تمام عمر به ما کمک کند». 
2) یک‌بار دایی پدرم (دایی سرمست) که از انسان‌های نادر و باایمان قبیله بود، با من مانند یک انسان بزرگ صحبت کرد! من کودک بودم و ما دو نفر با هم در مغازه او بودیم، او نظر مشورتی از من خواست، من هم دادم. یادم نیست چه می‌پرسید و من چه می‌گفتم، اما لذت واقعی سئوال پرسیدن‌ها و جواب‌های طبیعی‌ام و آن لیوان‌های چای، هنوز با من است. بعضی از لحظه‌ها به اندازه سال‌های سال زیبا و باشکوه‌اند. «بن جانسن»، شاعر آمریکایی می‌گوید: «چه سود چون بلوطی تناور سی‌صد سالِ تمام عمر کنی/ و دست آخر کنده‌ای شوی/ خشک و برهنه و بی‌بار؟/ زنبق یک‌روزه را زیبایی دوچندان است/ هر چند همان شب می‌پژمرد./ زیبایی را در مقاطع کوتاه می‌توان یافت/ و در برهه‌های کوتاه می‌توان به جاودانگی رسید».
3) پول خُردهای کوچکم را که حاصل فروش بستنی بود، جمع می‌کردم، اسکناس‌شان می‌کردم و به مادرم می‌دادم تا به زخم‌های کوچکش بزند. مادر خوشحال می‌شد و در میان فامیل از آن‌ها حرف می‌زد و من احساس بزرگی می‌کردم. مردی مومن گفت تشویق، نقش مهمی در زندگی دارد ولی آدم‌ها آن را از یاد می‌برند یا فکر می‌کنند فقط باید بچه‌ها را تشویق کرد. بزرگ‌ترها از تشویقِ هم غافل می‌شوند، بزرگ‌تر‌ها از تشویقِ هم خجالت می‌کشند، بزرگ‌ترها بزرگ نیستند. ابوالحسن خرقانی عزیز گفت، آن که در برابر خداوند مرد است، در برابر خلق کودک است.
4) عکس‌های نوازندگان و رقصندگان آذری را از پشت شیشه مغازه کتاب‌فروشی نگاه می‌کردم. اوایل دهه 60 بود و آن‌ها تنها وسیله ارتباطی من با جهان بودند، با فردا، فردایی که هیچ شکلی نداشت و می‌دانستم که شبیه رویاهایم خواهد بود. آن عکس‌ها را می‌خریدم و بی‌دلیل ساعت‌ها نگاهشان می‌کردم و لذت می‌بردم. حالای من از آن‌ها شروع شده است و شکل گرفته و بزرگ شده است. بزرگی می‌گفت بچه‌ها با چیزهای کوچک شاد می‌شوند، چیزهای کوچک پناهگاه‌های من شدند.  پناهگاه‌های بزرگ، پناهگاه‌های شخصی هستند  و تنها به چشم خودمان دیده می‌شوند.
ریتسوس شاعر بزرگ یونانی گفت، که اشیا چندان هم ساده نیستند. 
5) این نوشته در ساعت چهار بامداد نوشته می‌شود، برای سعید و محمد و کسانی که معلوم نیست در چه ساعتی از روز یا شب آن را خواهند خواند. کسانی که در جاها، مکان‌ها و حالات مختلف خواهند بود اما آن‌قدر ارزشمند هستند که باید دورادور آن‌ها را در آغوش کشید، سال نو را به آن‌ها تبریک گفت؛ کسانی که کودکی‌شان آن‌قدر سرشار است که می‌تواند سطرهای آینده مجله را رقم بزند و ما را در لذت خاصشان سهیم کند. تا آن روز منتظر می‌نشینیم، انتظار هم زیباست ولی این روزها زیاد انتظار نمی‌کشیم، قدیم‌ها آن‌قدر انتظار مهم بود که برایش شعرها و داستان‌ها می‌گفتند. شعر کوچک محلی ترک (بایاتی) می‌گوید: 
تو از نیامدن خسته نمی‌شوی / من از انتظار. 
۲۶ اسفند ۱۳۹۷ ۱۴:۵۷