سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۰
 

آخرین مطالب

بوها و البسه‌ی نو

 
 
 
 
هرگاه بوی بهار از توی درختان نارنج بیرون می‌زد، خانه سرشار از نشاط می‌شد. حالا دیگر می‌دانستیم که عید نزدیک است. تنها اتاق محرمانه‌ی خانه ما اتاق مجلسی بود؛ اتاقی که کلیدش دست پدر بود، و او کلید را در میان شاخ و برگ یکی از درختان نارنج قایم می‌کرد که فقط خودش می‌توانست جایش را پیدا کند. اگر درخت مورد نظر را گم می‌کرد، مجبور می‌شد تمام درختان را تکان بدهد تا کلید اتاق مجلسی از میان شاخه‌های یکی از درخت‌ها بیفتد کف حیاط‌. پدر کلید را بر می‌داشت و با آن در اتاق را باز می‌کرد. با باز‌شدن درِ اتاق، بوی شیرینی و شکلات‌های خارجی که از کویت و بحرین برایش می‌فرستادند، تمام حیاط را پر می‌کرد. چهارشنبه آخر سال بود و او سیب و پرتقال‌های لبنانی را، که هر کدام توی کاغذ‌های نازک معطر پیچیده شده بودند، روی میز مربع‌شکل گوشه‌ی اتاق پنج‌دری می‌چید. ما جرات نداشتیم به میز نزدیک شویم، فقط بو می‌کشیدیم‌. عید را با همین بوها می‌شناختیم‌. در را که دوباره قفل می‌کرد، بین ما و بوها فاصله می‌افتاد و ما فقط می‌توانستیم از پشت شیشه‌ی درها به شکلات‌ها و میوه‌ها نگاه کنیم. دم‌دمای ظهر کارگرها به خانه می‌آمدند تا قالی‌ها را ببرند کنار دریا و با چوب به بختشان بیفتند‌. همه مردم در هفته‌ای که داشت تمام می‌شد و سال نو فرا می‌رسید، قالی‌ها و گلیم‌هایشان را می‌بردند در خط ساحل و گرد‌گیری می‌کردند‌. اگر خودمان را می‌رساندیم توی شناشیر (تراس چوبی) طبقه دوم، می‌توانستیم صدای تاپ‌تاپ چوب‌ها را‌، میان جیغ کلاغ‌های دریایی‌، بشنویم که انگار به طبل‌ها می‌کوبیدند. تمام ساحل دریا پر از تاپ‌تاپ قالی‌ها بود که از میان غبارها بیرون می‌زد و نشان از پیدا‌شدن سال نو بود. یک جای مخفی دیگر هم در خانه داشتیم‌: گنجه‌های پنهان در اتاق پنج‌دری. توی این گنجه‌ها خیلی چیزها پنهان شده بود که ما از آن‌ها سر در نمی‌آوردیم؛ رمز و رازهایی بودند که فقط بزرگ‌ترها می‌توانستند درکشان بکنند. اما دم‌دمای عید از همین گنجه‌ها البسه‌ی نو و کفش‌های کتانی بیرون آورده می‌شد که همه‌ی آن‌ها یک بوی خاص می‌دادند. پدر اسکناس یک تومانی را توی جیب شلوار هرکداممان قایم می‌کرد. ما حق نداشتیم قبل از آمدن عید آن‌ها را بپوشیم. باید صبر می‌کردیم، یک‌ساعت قبل از شلیک توپ نیروی دریایی که کنار خانه‌مان بود‌، و تغییر سال را با 21 توپ اعلام می‌کرد، لباس‌های نو را می‌پوشیدیم‌. حالا که چهارشنبه‌ی آخر سال بود، می‌توانستیم به سمت ساحل بدویم؛ جایی که زن‌ها ردیف رو به دریا می‌نشستند و هر کدام سنگی را به درون دریا می‌انداختند، به این معنا که بلا‌ها و بدبختی‌های سال گذشته را از خود دور کنند. زن‌هایی که سال گذشته جوان‌هایشان را در دریا از دست داده بودند، به این نیت که دیگر دریا با آن‌ها کاری نداشته باشد، سنگ به دریا پرتاب می‌کردند. ما با لباس‌های نو آن‌قدر پشت سفره هفت‌سین می‌نشستیم تا صدای توپ نیروی دریایی بلند شود و پدر از لای قرآن اسکناس‌ها را بیرون می‌کشید. مادر اشک می‌ریخت برای کسانی که دیگر نبودند و پدر مراقب بود که ما در خوردن شیرینی افراط نکنیم!
۲۶ اسفند ۱۳۹۷ ۱۴:۵۰