پنج شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار

یک سال بعد از حادثه سانچی، خانواده‌های داغدار هم‌چنان منتظرند

بدرقه‌ بی‌پایان

بدرقه‌ بی‌پایان
   یک سال از یکی از تلخ‌ترین حادثه‌هایی که ایران را سوگوار کرد، می‌گذرد؛ سالی که برای 32 خانواده درگیر با آن، خیلی بیشتر از 365 روز بود؛ روزهایی که هنوز هم بسیاری از مادران، پدران، همسران، فرزندان و... می‌شمارندشان و کورسوی امیدی دارند به این‌که شاید زنگی که در خانه‌شان را می‌زند، با انگشت‌ آن کسی باشد که انتظارش را می‌کشند. شاید تا یک سال پیش کسی نمی‌دانست سانچی چیست؟ نفتکش چیست؟ سوختن یک نفتکش به نام سانچی در دریا چیست؟ اما طی این یک سال، دیگر کمتر کسی است که این واژه‌ها برایش ناآشنا باشد و متاثرش نکند. 16 دی‌ماه بود که خبری آمد درباره تصادف یک کشتی نفتکش به نام سانچی با یک کشتی فله‌بر چینی به نام کریستال؛ تصادفی که آتش‌سوزی مهیبی به همراه داشت، به‌طوری که کمک‌های ـ حالا کم و زیاد ـ کشورهای اطراف هم نتوانست طی هشت روز آتشش را خاموش کند و در نهایت کشتی آن‌قدر سوخت که دیگر غرق شد؛ غرق‌شدنی که تلاش‌ها برای یافتن پیکر 32 خدمه را بی‌سرانجام گذاشت و در نهایت، پس از تجسس‌های فراوان تنها سه پیکر به کشور بازگردانده شد. کشف جعبه سیاه کشتی نیز تسکینی برای خانواده‌ها نبود. اکثر آن‌ها هنوز هم چشم‌انتظار عزیزانشان هستند. هنوز هم بغض گلویشان فرو ننشسته و تازه است. حادثه سانچی در کنار حوادثی چون وقوع زلزله کرمانشاه، انفجار معدن زغال‌سنگ یورت آزادشهر و سقوط هواپیمای تهران ـ یاسوج، به‌عنوان حوادث تلخ سال 1396 در تاریخ برای همیشه ثبت شد. 
ارتباط‌گرفتن با خانواده‌های کشتی سانچی کار ساده‌ای نبود؛ خانواده‌هایی که هر روزشان به یادآوری آن یک‌هفته انتظار می‌گذرد. انتظارها، کاشکی‌ها، اگرها و... هنوز هم به زبان می‌آید. مادر و پدرانی که چون پیکری تحویل نگرفته‌اند، فرزندان خود را مفقودشده می‌دانند. آن‌ها داغدار فرزندانی هستند که مزار ندارند و نمی‌دانند به کدام سو سراغی از فرزندانشان بگیرند. فرزند، همسر و پدری که شاید در زمان بودنشان هم بیشتر عمرشان بر روی کشتی می‌گذشت، با این حال وجودشان دلگرمی بود، چون بازگشتی داشت؛ بازگشتی که امید به آن هر روز کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. 
پیش از آن‌که گپ‌وگفتِ «بندر و دریا» با خانواده این عزیزان را بخوانید، ذکر این نکته ضروری‌ است که گروهی از خانواده بزرگ سانچی با دفتر ماهنامه تماس گرفتند و اعلام کردند که خانواده 12 نفر از دریانوردان کشتی سانچی، عزیز خود را شهید به حساب نمی‌آورند و مایل نیستند که در هیچ متن و گزارشی، این پیشوند در کنار نام عزیزانشان درج شود تا زمانی‌که پایانِ انتظار با دیدن نشانه‌ای محقق شود و یا قوانینِ دریایی، تمام‌شدن فرصت انتظار را اعلام کند. خانواده‌های امید ضیایی، مهدی سادگی، علیرضا نجفی‌فر، سید جواد حیدری، حامد بهاری، ابوذر نظامی، محمد پیریایی، حسن رومیانی، پوریا عیدی‌پور، سجاد عبداللهی، سعید دهقانی و... ما در این انتظار، کنار شما ایستاده‌ایم.

شکوفه عبدالله‌زاده،

همسر احسان ابولی، افسر دوم کشتی سانچی

می‌گوید تنها شش سال از زندگی مشترکشان می‌گذشت؛ شش سالی که با عشق شروع شده بود. می‌گوید آشنایی‌شان عاشقانه بود و ازدواجشان به سبک سنتی پیش نرفته بود. برای همین با تمام وجود همدیگر را دوست داشتند. شش ماه نبودنش را به امید آن شش ماهی می‌گذراند که همسرش در کنارش بود. همسری که او را صبور معرفی می‌کند؛ کسی که هیچ‌وقت از سختی کارش نگفته تا مبادا شریک زندگی‌اش را نگران روزهایی کند که نیست. البته شکوفه عبدالله‌زاده یک بار هم با او همسفر می‌شود و از نزدیک سختی کار همسرش را می‌بیند. شکوفه از آن روزها تعریف می‌کند: «اوایل ازدواجمان بود که من هم یک بار با او همراه شدم و به سمت چین رفتیم. آن سفر طولاتی‌ترین سفر من بود که نزدیک به سه ماه طول کشید. واقعا سفر سختی بود. یک بار هم هوا خراب شد. آن‌قدر سفر برایم طاقت‌فرسا بود که وقتی برگشتیم به احسان گفتم، من دیگر پایم را در کشتی نمی‌گذارم. او هم به من گفته بود که ببین ما چی می‌کشیم! آن زمان بود که فهمیدم همسرم چقدر مرد صبوری است که در طی سال‌ها کار کردن‌ بر روی کشتی از سختی‌هایش نگفته بود.» شکوفه کار کردن بر روی کشتی را یکی از سخت‌ترین کارهای ممکن در دنیا می‌داند و می‌گوید: «وقتی هوا خراب می‌شد من به‌عنوان یک همسفر باید به کابین می‌رفتم، اما کار آن‌ها تازه سخت‌تر می‌شد. باید ساعت‌ها سرپا می‌ایستادند و در حرکت بودند تا مبادا اتفاقی از زیر دستشان رد شود.» ساعت‌های کاری احسان، همسر شکوفه، آن‌قدر عجیب بود که باعث می‌شد روزهایی که بر روی خشکی است شب و روزش را قاطی کند: «احسان ساعت کاری‌اش به‌عنوان افسر دوم به این صورت بود که یا باید شیفت 12 تا چهار و یا چهار تا هشت می‌ماند. برای همین، شب و روزش بهم می‌ریخت و تا بتواند به حالت عادی برگردد، خیلی زمان می‌برد. او خیلی شب‌ها نمی‌توانست بخوابد، چون سیستم بدنش بهم

ریخته بود.» 

همه این سختی‌ها اما باعث نمی‌شد که احسان در زمان کار از همسرش که عاشقانه دوستش داشت، غافل بماند. شکوفه در این‌باره می‌گوید: «من و همسرم برای این‌که بتوانیم دوری هم را تحمل کنیم، هر روز دو سه ساعت با هم تلفنی حرف می‌زدیم تا نبود همدیگر را از طریق مکالمه تلفنی جبران کرده باشیم. خارج از خلیج فارس هم وقتی می‌رفت، کارت‌هایی داشتند تا بتوانند با تلفن ماهواره‌ای از کشتی تماس بگیرند. همسرم همیشه اولین نفر کارت‌ها را می‌گرفت و می‌گفت من بیشتر کارت‌ها را خریداری کردم تا بتوانم یک روز در میان با تو صحبت کنم.» شکوفه خوشحال است که توانسته یک ساعت قبل از حادثه، صدای همسرش را برای آخرین بار بشود. آن زمان هنوز اتفاقی نیفتاده بود و احسان به شکوفه گفته بود که دیگر خسته شده و این آخرین سفری است که این‌قدر طولانی‌مدت می‌رود: «خوشحالم این سعادت را داشتم که یک ساعت قبل از حادثه با همسرم حرف بزنم. به من می‌گفت همه چیز خیلی خوب پیش می‌رود اما دریا خراب است و ما حالت تهوع داریم. در همان صحبت بود که به من گفت این آخرین سفر طولانی‌اش است و دیگر سفرهای خارج از خلیج فارس را قبول نخواهد کرد. همسرم این آخرین سفر افسر دومی‌اش بود و قرار بود کمیسیون برود و افسر اول شود که متاسفانه این اتفاق افتاد...» 

«ای کاش همه مسئولیت‌پذیر باشند که دیگر چنین حادثه‌ای رخ ندهد. افرادی که برای چنین باری و چنین مسیری انتخاب می‌شوند، باتجربه‌ترین‌ها و بهترین‌ها هستند. حیف بود این اتفاق برایشان بیافتد.» او این حرف‌ها را می‌زند و ناراحت است از این‌که همسرش و دیگر خدمه باتجربه و زبده به خاطر هیچ از میان رفتند: «همسرم با وجود سختی کار اما حقوق بین‌المللی هم دریافت نمی‌کرد. حقوق بین‌المللی افسر دوم در دنیا ۱۰ هزار دلار است اما همسر من هزار و 500 دلار به‌علاوه یک مقدار حقوق ریالی می‌گرفت. واقعا همسر من جانش را کف دستش گذاشت برای هزار و 500 دلار؟!» او گلایه دارد که چرا همسرش و باقی سرنشینان سانچی به‌عنوان شهید از سوی بنیاد شهید پذیرفته نشده‌اند: «ما جزو خانواده شهدا محسوب نشدیم و از بنیاد شهید هم امکاناتی دریافت نکردیم، در صورتی که این افراد در راه خدمت به کشورمان این اتفاق برایشان رخ داد. نفت کشور را جابه‌جا می‌کردند؛ محموله‌ای که اقتصاد مملکت ما بر روی همین محصول می‌چرخد. اما در هر صورت این افتخار برای ما وجود دارد. آن‌ها غریبانه مردند، آن هم در کشوری دیگر؛ کشوری که به آن‌ها کمکی هم نکرد.» او از کم‌کاری کشور چین هم گله‌مند است و ادامه می‌دهد: «به نظر من دولت چین خیلی کم‌کاری کرد و در حق این افراد ظلم شد. همان زمان گفتیم اگر امروز به فردا بکشد، بچه‌های ما از بین رفته‌اند. همان امیدی که داریم هم از بین خواهد رفت. هلیکوپتر نمی‌فرستادند و می‌گفتند بردش نمی‌رسد. در آمریکا یک شهر آتش می‌گیرد و ظرف چهار روز آن را خاموش می‌کنند. این کشتی هشت روز سوخت و هیچ کمکی صورت نگرفت. ما حتی نتوانستیم اجساد عزیزانمان را دریافت کنیم... من باید بدنش را تحویل می‌گرفتم... می‌گویند ظرف سه دقیقه گاز آمده و همه خفه شده‌اند اما آیا بدنشان هم از بین رفت؟ متاسفانه دولت چین هیچ همکاری‌ای با ایران نکرد. همه خانواده‌ها تلاش کردند غواص فرستاده شود تا اجساد ‌پیدا شوند اما گویا فرستادن غواص زمان می‌برد و باعث شد کشتی بیش از حد خراب شود و نتوانند به آن ورود کنند.» شکوفه در نهایت می‌گوید: «شرایط سختی است. به عمق فاجعه که فکر می‌کنم با خودم می‌گویم من چگونه زنده هستم؟ احسان برنمی‌گردد؟ این اتفاقات برای همسر من پیش آمده است؟ اما هنوز ما نفس می‌کشیم، راه می‌رویم؛ چون زنده هستیم... وگرنه هیچ خانواده‌ای در آرامش نیست. مادرش هنوز منتظر پسرش است. هنوز منتظر زنگ تلفن احسان است. هروقت زنگ در خانه‌اش می‌خورد می‌گوید نکند احسان باشد؟ اگر اجساد این‌ها آورده می‌شد، انتظار هم تمام می‌شد. اما در هر صورت نشد...»

 

نیما حیدریه‌کهن،

برادر علی حیدریه‌کهن، ملوان دوم کشتی سانچی

«اگر امسال بود 24 ساله می‌شد.» نیما حیدریه‌کهن، برادر علی این جمله را با بغضی که سعی می‌کند آن را ببلعد می‌گوید. فرزند آخر خانواده بود؛ ساکن انزلی و مرد دریا. آن‌قدر دریا را دوست داشته که با هزار سختی خود را وارد این دنیای آبی می‌کند؛ دنیایی که خبر نداشته قرار است در آن باقی بماند و چشم‌ها را در انتظار برگشتش خشک کند. مادر علی هنوز باور ندارد که پسر آخرش قرار نیست دیگر برگردد. هنوز چشم انتظار است... 

نیما می‌گوید از بچگی هم خودش و هم علی کار می‌کردند و برای همین سختی کار برایشان معنا نداشت: «در انزلی کار نیست. با وجود آن‌که من و علی بسیار در تلاش بودیم که کاری برای خودمان دست‌وپا کنیم اما کاری پیدا نمی‌شد. جوان‌های زیادی در انزلی هستند که بیکارند. با این حال، علی با تلاش‌هایی که کرد توانست وارد کشتی و نفتکش شود.» نیما از زمان‌هایی می‌گوید که علی از سفر برمی‌گشت و با ذوق و شوق از سفری می‌گفت که در آن تجربه‌های زیادی به‌دست آورده بود: «سفر با سانچی سومین سفر علی بود. در دو سفر قبلی با وجود آن‌که سختی کشیده بود اما خیلی با ذوق و شوق برایمان از آن‌ها تعریف می‌کرد و می‌گفت خیلی سریع دارد پیشرفت می‌کند و کارهای زیادی به‌عنوان یک ملوان یاد گرفته است. از سفر اول که برگشت، بیشتر از 23 کیلو وزن کم کرده بود. با وجود این، آن‌قدر انگیزه داشت که به کاپیتان‌شدن هم فکر می‌کرد ولی نمی‌دانست شاید سفر با سانچی آخرین سفرش باشد.» 

به روز حادثه که می‌رسیم، غم فراوانی در صدایش گره می‌خورد. می‌گوید یک روز نیست که این روزها را با هم مرور نکنیم و غصه تمام وجودمان را در برنگیرد: «آن زمان که تلویزیون اعلام کرد یک کشتی ایرانی در دریای چین در حال سوختن است، فکرش را نمی‌کردیم کشتی‌ای باشد که علی درون آن است. چند نفری هم با ما تماس گرفتند. ما می‌گفتیم علی ما نیست... می‌گفتم این همه کشتی و دریانورد، چرا برادر من؟ تا این‌که بعد از پیگیری‌ها بالاخره متوجه شدیم علی خودمان است... آوار بر سرمان خراب شد...» 

دلش گله زیاد دارد. گله می‌کند که چرا یک عکس از برادرش در سطح شهر انزلی نیست که حداقل وقتی برادرش مزاری ندارد، دل مادرش به این عکس‌ها خوش باشد. می‌گوید مادرش عید امسال در خانه بست نشسته و ‌گفته که مردم می‌آیند: «سال نو هیچ‌کس به ما سر نزد. مادرم هیچ جا نمی‌رفت. می‌گفت بچه‌ام جوان بود و رفت. سال اول است؛ می‌آیند! اما هیچ‌کس نیامد...» گله می‌کند از مسئولانی که روزهای اول حادثه، دوربین به‌دست وارد خانه‌شان می‌شدند اما حالا یک نفر هم درِ خانه‌شان را نمی‌زند. گله دارد از بنیاد شهید که با وجود تاکید مقام معظم رهبری بر شهادت دریانوردان، عنوان شهید را بر آن‌ها قرار نمی‌دهد: «از مقام معظم رهبری مقامی بالاتر در کشور داریم؟ ایشان به کسانی که در حادثه سانچی بودند عنوان شهید خدمت دادند. حالا بنیاد شهید این موضوع را نمی‌پذیرد. دردمان را باید به چه کسی بگوییم؟» گله دارد از اداره بنادر و دریانوردی انزلی: «جز شرکت ملی نفتکش ایران که عزت و احترام به ما می‌گذارد و هیئت مسجد محله‌مان، دیگر از هیچ سازمان و ارگانی حمایت و دلجویی وجود ندارد. اداره بنادر و دریانوردی انزلی حتی از یک عکس هم دریغ کرده است. باشد، می‌پذیریم که برادرم اصلا جزو خانواده دریانوردی نبود؛ ایرانی که بود! در سطح شهر یک تابلو از برادر من نزده‌اند، آیا برای روزیِ یک ملت سوار بر کشتی نبوده؟ گله زیاد است، زیاد...»

 

محمدغدیر سادگی،

پدر مهدی سادگی، مهندس سوم کشتی سانچی

تنها پسرش است و تازه هفت ماه از دامادی‌اش گذشته بود که خبر حادثه کشتی سانچی را به آن‌ها دادند. باورکردنی نبود. مگر مهدی قرار نبود به کره برود؟ چرا از آب‌های چین سردرآورده‌اند؟ خبر حتما اشتباه است. مهدیِ تازه‌دامادم نیست... محمدغدیر سادگی، پدر مهدی این حرف‌ها را در میان صحبت‌هایش می‌زند. هنوز هم باور ندارد پسرش برنمی‌گردد و منتظر است بالاخره خبری از او شود. او می‌گوید: «پسرم 10 سال بود که تجربه سفر با کشتی داشت. مهندس بود. با خون و دل او را گذاشتم درس بخواند و مهندس شود. سه تا شش ماه روی آب بود و به ازای هر ماه، 18 روز خانه بود. کارش خیلی سخت بود اما برای آن‌که مادرش نگرانش نشود، حرفی از سختی کارش نمی‌زد. در سال سه چهار بار به سفر می‌رفت. یا درون خلیج فارس بود یا مسیرهای به سمت ترکیه، چین، جزایر قناری، مصر، تایوان، هند و... را طی می‌کرد و دائم روی آب بود...» به یاد 16 دی‌ماه می‌افتد؛ زمانی که متوجه می‌شوند کشتی سانچی در آب‌های چین در حال سوختن است: «به ما گفتند کشتی سانچی تصادف کرده است. مادرش تا فهمید با هم شال و کلاه کردیم و رفتیم شرکت نفتکش. اول به ما گفتند چیزی نیست و همه چیز تحت کنترل است. اما هر روز بدتر می‌شد. خبرها ناخوشایندتر می‌شد. از اذان صبح تا شب را داخل شرکت بودیم شاید خبری شود، اما نمی‌شد...»

مادر و همسر مهدی آن‌قدر گریه کرده بودند که دائم زیر سِرم بودند. باور این موضوع ساده نبود. هنوز یک سال از زندگی مشترک‌ این جوان 38 ساله نگذشته بود. دست به دعا بودند که اتفاق آن‌قدر وخیم نباشد: «بعد از گذشت یک سال ابهامات و سئوالات زیادی باقی مانده است. با این حال ما هنوز چشم‌انتظار هستیم و منتظر شنیدن یک خبر خوش و امیدبخش. چیزی به ما تحویل نداده‌اند که از مرگ پسرم مطمئن باشم.» 

پدر مهدی سادگی خودش 30 سال در شرکت ملی فولاد ایران کار کرده است و می‌گوید، پسرش را به دندان گرفته و بزرگ کرده: «از خودمان زدیم برای آن‌که پسرم درس بخواند و برای خودش کسی شود، مهندس شود... آن وقت عاقبتش باید این‌طور شود؟ هفت ماه بیشتر نبود که ازدواج کرده. الان جواب همسر و مادرش را چه بدهم؟ دائم در حال گریه هستند و کاری از دستم برنمی‌آید. من و مادرش هنوز فکر می‌کنیم که پسرم برمی‌گردد. ما هنوز منتظر هستیم. شاید خبری از آن‌ها شود. ما هنوز مطمئن نیستیم که او از بین رفته است.» 

مادر مهدی سادگی طاقت نمی‌آورد و می‌خواهد صحبت کند. حرف‌های او هم به این موضوع ختم می‌شود که امید دارد پسرش، تنها پسرش، زنده باشد و قانون دریا هم می‌گوید که تا پنج سال می‌شود امید داشت و گواهی فوت صادر نکرد: «قانون دریا می‌گوید تا پنج سال حق صدور گواهی صدور فوت ندارند. برای چه این قانون وجود دارد؟ برای آن‌که احتمالات می‌گوید شاید کسانی که در دریا گم می‌شوند، هنوز زنده باشند. ما به همین امید صبر می‌کنیم. مگر در جنگ تحمیلی این همه خانواده فرزند مفقودالاثر نداشتند که برگشتند؟ شاید پسر من هم روزی برگشت.» دوست ندارد از روزهای غمگین یک سال پیش که هنوز غمش بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند، حرفی به میان آورد و آن روزها را یادآوری کند: «نمی‌خواهم درباره آن روزها حرف بزنم، چون یادآوری آن روزها اعصابم را خرد می‌کند. یک سال است نمی‌خواهم روزهای تلخ زندگی‌ام را یادآوری کنم. آن‌قدر گریه کرده‌ام که چشمی برایم نمانده. بی‌خبری مانند شلاقی است که بر بدن ما زده می‌شود. برای همین مجبور هستیم بسوزیم و بسازیم و به خدا توکل کنیم.» 

 

سلحشور، داماد عبدالغنی سامری، سَرملوان 

سَرملوان بود و 30 سال سابقه کار داشت. مردی 52 ساله با سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر. مردی که بیشترین روزهای عمرش را روی آب گذراند و حالا هم یک سال است در میان آب‌هایی به سر می‌برد که خانواده‌اش هم‌چنان امید دارند شاید روزی از آن برگردد. داماد خانواده سامری حاضر می‌شود بعد از یک سال که از حادثه سانچی می‌گذرد، با ما صحبت کند؛ از مردی حرف بزند که هشت ماه سال را بر روی دریا و چهار ماه را بر روی خشکی به سر می‌برد. سلحشور می‌گوید: «از طریق همکارهای پدر همسرم متوجه شدیم که حادثه‌ای برای کشتی سانچی رخ داده است. بعد از آن هم دیدیم که رسانه‌ها این حادثه را اعلام کردند.» او از بی‌خبری‌هایی می‌گوید که امان خانواده را بریده است: «ما آن‌جا و در صحنه حادثه نبودیم تا ببینیم آن‌جا چه خبر است؟ چه کار می‌کنند؟ چقدر توان برای نجات این 32 نفر گذاشتند؟ پیگیری‌هایمان تنها از طریق شرکت خلاصه می‌شد. تمام خانواده‌ها هم مرجع پیگیری‌شان شرکت بود. واقعا کاری از دست هیچ‌کدام از ما برنمی‌آمد جز این‌که در آن یک هفته، از صبح تا شب در شرکت باشیم و از آن‌جا اخبار را پیگیری کنیم تا بدانیم در آخر چه می‌شود. جایی که اتفاق رخ داده بود خیلی دور بود و حتی از چین هم 300 مایل فاصله داشت. کمک‌رسانی بسیار سخت بود اما در هر صورت، غیرممکن نبود و باید کشورهای اطراف بیشتر همکاری می‌کردند که انگار نکردند... شایعاتی وجود دارد که این شایعات خانواده‌ها را اذیت می‌کند. بلاتکلیفی اذیت‌کننده است.»

داماد خانواده سامری از جلسه‌ای می‌گوید که چند هفته پیش برگزار شد و در آن گفته شده که منتظر پیکرها نباشند، چون برگرداندن آن‌ها ممکن نیست: «چند هفته قبل جلسه‌ای گذاشتند و از خانواده‌ها هم دعوت کردند. در آن‌جا اعلام کردند امکانش نیست وارد کشتی شوند و وضعیت ظاهری آن به شکلی است که نمی‌شود به داخل آن رفت و دیگر دسترسی به پیکرها ممکن نخواهد بود.» او ابراز خرسندی کرد که حداقل شرکت ملی نفتکش ایران حمایت‌های لازم را از بازماندگان کرده است و همین شاید تسکینی باشد برای بازماندگانی که البته هنوز هم چشم به‌راه هستند: «آقای سامری سه فرزند، دو دختر و یک پسر دارد. خوشبختانه از طرف شرکت ملی نفتکش، هرطورشده و در هر زمینه‌ای که می‌توانستند، حمایت کردند. اما ارگان‌ها و شرکت‌های دیگر را در جریان نیستم که تا چه حد خانواده‌های سانچی را مورد حمایت قرار داده‌اند.» سلحشور می‌گوید، تا به حال چنین اتفاقی بسیار نادر بوده و با وجود آن‌که بارها پدر همسرش در دریا با مشکلات بسیاری دست‌وپنجه نرم کرده بود اما چنین اتفاقی بسیار دور از ذهن می‌نمود؛ با وجود این اگر باز هم چنین حادثه‌ای رخ دهد، سیستم خاموش‌کننده‌ای وجود ندارد که بتواند از پس مهار چنین حادثه‌ای بر بیاید: «چنین حادثه‌ای شاید تا الان بی‌سابقه بوده و طبق گفته کسانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند، اگر در آینده باز هم چنین اتفاقی بیافتد، در هیچ نقطه از جهان سیستمی وجود ندارد که بتواند این حریق را خاموش کند. باید امیدوار باشیم دیگر چنین حادثه‌ای تکرار نشود؛ در هیچ کجای دنیا...»|

۱۴ بهمن ۱۳۹۷ ۱۴:۵۷