چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

اخبار

برکت

برکت
صفحاتِ «دریایی‌های داریو» ـ که از اسمش هم پیداست ـ به نام داریوش غریب‌زاده سند زده شده؛ فیلم‌ساز و نویسنده‌ی جنوبی که هرچند شهرتش به‌واسطه‌ی فیلم‌ها و فیلم‌نامه‌های اوست، اما داستان‌ها و نوشته‌های جذاب و خواندنی فراوانی دارد که کمتر مجال انتشار یافته‌اند. همان‌طور که در شماره گذشته هم اشاره شد، او در نوشته‌هایش، حکایت‌هایی تلخ و شیرین از زندگیِ مردم جنوب را روایت می‌کند که تمِ اصلیِ آن‌ها اغلب برگرفته از زندگیِ خود او و اطرافیان اوست و ترجیع‌بند همه‌ی آن‌ها هم بندر و دریاست. این شماره نیز دو داستان کوتاه دریایی و منتشرنشده از او را می‌خوانیم.
نصف بیشتر عمر «ماشو»ی ماهی‌گیر روی دریا سپری شد. فقط برای خواب و خوراک و زاد و ولد به خشکی پا می‌گذاشت. 
ماشو هشت تا دختر داشت. تصمیم گرفت تجدید فراش کند و صاحب پسر شود. 
دمِ غروب دِی‌زاغی1 با عصبانیت قلیانش را برداشت و راهیِ خانه‌ی ماشو شد. من و «مسو» ـ دختر دی‌زاغی ـ هم مثل سگِ پای سوار پشت سرش راه افتادیم. 
وسط حیاط جلسه بود. ماشو می‌گفت مو دیگه پیر شُدام. دیگه جون ندارام. نمی‌تونام میداف2 بزنام و تور بکشام. یه پسری می‌خوام کمک‌حالام باشه.
«شهرو» و دخترها گریه کردند. دی‌زاغی گفت: حرف زیادی نزن ماشو! زن مث زمینن، هرچی کاشتی همو ورداشتی! اینا گناهی ندارن دختر شدن! 
شهرو با گریه گفت: اگه بهونه‌اش ایه که کسی کمک‌حالش باشه، مو نسل اندر نسلام موهی‌گیر بیده. خودام با دخترام می‌ریم دریا. 
فرداصبح یکی از دخترها توی قایق زیر سینه‌ی شهرو شیر می‌خورد؛ چهارتا دختربچه یک‌طرف و سه دختر بزرگ‌تر طرف دیگرِ قایق پارو کشیدند. قایق در افق گم شد. 
عصر که قایق برگشت، آن‌قدر ماهیِ «شیر» صید شده بود که قایق تا لبه زیر آب بود. 
دی‌زاغی کنار ساحل دمِ ماهیِ بزرگِ شیری را بلند کرد و گفت: بنازام قدرت خدا، دختر بِرِکِتِن. ارواح بووای ماشو که بتونه ای موهیا بگیره. 
ماشو از زن‌گرفتن منصرف شد. دیگر دریا نرفت و بازنشسته شد. شهرو و دخترها فقط یک‌‌‌‌روزِ هفته دریا می‌رفتند اما به طرز عجیبی با صید فراوانی برمی‌گشتند که بیش از کفاف معیشت‌شان بود. 
من هم قایق حلبیِ کوچکی داشتم که گاهی به دریا می‌انداختم و صد متری از ساحل دور می‌شدم و قلاب می‌انداختم. پسینِ خنکی که زن‌ها کنار ساحل جمع بودند، دریا به شکل سحرآمیزی لبالب بود. دریا مثل آیینه‌ای یکدست صاف و زلال تا بیکران گسترش داشت. به دی‌زاغی گفتم: ماشالا دختر برکتن. می‌ذاری مسو باهام بیاد دریا موهی شیر بگیریم؟ 
شهرو و دخترانش همراه با بقیه‌ی زن‌ها زدند زیر خنده. دی‌زاغی دوید، دو دستم را گرفت، مرا دور خود چرخاند و چرخاند و چرخاند. دریا و زن‌ها دور سرم می‌چرخیدند و صدای جیغ و خنده‌شان را می‌شنیدم. وقتی دی‌زاغی دستم را رها کرد، با کلّه در آب فرو رفتم. چشم که باز کردم، زیر آیینه‌ی زلال دریا ماهی‌های خوش‌رنگ و زیبا فراوان بود، اما برکت نبود.|
 
1- دی‌زاغی: مادر زاغی
2- میداف: پارو

اتحادیه بین‌المللی موش‌ها

موش از عناصر لاینفک کشتی است. موش‌ها در لنگرگاه به‌راحتی از طناب لنگر به درون‌ کشتی‌های چوبی و فلزی می‌روند و به مسافران قاره‌ها تبدیل می‌شوند.

محله‌ی ما همه رقم موش از بنادر عالم داشت: موش سوئدی، جامائیکایی، آرژانتینی؛ موش نروژی، چینی و...

گاهی موش‌ها در فاصله‌ی تخلیه و بارگیری کشتی با هم جفت‌وجور‌ می‌شدند. حاصل این ایام عاشقانه که عموما به هجران منتهی می‌شد، بچه‌موش‌های دورگه بود؛ موش‌هایی که مثلا رنگ‌ پوستشان وایکینگ بود اما خلق و خوی‌شان تند و سودامزاج بود و‌ در بزرگسالی با‌ کمترین بهانه به هر موجودی حتی آدمی یورش می‌بردند و چنگ و دندان می‌کشیدند. این موش‌ها خصلت عاطفیِ آمریکای لاتین یا آفریقایی اما در عین خشونت بیرونی، درونی بسیار رمانتیک و شکننده داشتند. مثل آدم‌ها عاشق می‌شدند و‌ در صورت سوارشدن یار بر کشتی و غم دوری، از شدت غصه می‌مردند.

یک‌شب تله‌موش «افرا» غیب شد! شبِ بعد افرا سنگ پنج‌کیلویی به تله‌موش بست. صبح که بلند شد، تله و سنگ غیب شده بودند. آخرِ سر تله و سنگ روی محوطه‌ی اسکله پیدا شدند. 

افرا شبِ بعد کشیک نشست. چند قاچ خیار روی زمین گذاشت و توی تاریکیِ اتاق به حیاط خیره شد. نصف‌شب موشی غول‌پیکر و زخمی، خیارها را خورد و رفت.

صبح‌ افرا از دوردست به پرچم کشتی خیره و متوجه شد با نره‌موشی از مکزیک سرو‌کار دارد. 

شب‌ کنار قاچ‌های خیار، موشی ماده در بطری دهانه باز و سربسته اسیر و طعمه‌ی صید موش مکزیکی بود. افرا در تاریکی اتاق به شیوه‌ی خردکننده‌ی انتقام خود می‌اندیشید. 

نیمه‌شب دوباره موش مکزیکی آمد. با دیدن موش ماده در بطری، خوردن خیار را از یاد برد اما هرچه به در و دیوار بطری چنگ کشید، فایده نداشت. تا نزدیک صبح آن‌قدر تلاش و تقلا کرد که کم‌کم ناتوان و ناتوان‌تر شد. افرا چماق در دست گرفت و منتظر لحظه‌ی موعود شد. شیشه به پهلو‌ افتاد. موش آن را غلتاند و به سمت درِ خانه برد. افرا از اتاق بیرون آمد و دنبال موش دوید. موش مکزیکی با چابکیِ شگفت‌انگیزی بطری را می‌غلتاند و مانند راننده‌ای ماهر در کوچه‌ها فرمان عوض می‌کرد اما سرعت افرا با شیلنگ‌های بلندش بیشتر بود. به موش رسید اما وقتی که چماق را بالا برد، از شدت بی‌خوابی و خستگی آن را بر بطری کوفت و موش ماده غرق خون و خرده‌شیشه شد.

موش غول‌پیکرِ مکزیکی ایستاد. چشم در چشم افرا دوخت. چشم موش کیفیتی غریب داشت. غم نبود، داغ نبود، تلخیِ باختی عاشقانه بود. حس آشنای افرای تنها. دست افرا بی‌حس شد. دست بدون فرمان از مغز دانست به چماق نیازی نیست. 

تا سال‌ها هیچ‌کس به معمای صبحِ مرگِ افرا کنار جسدِ دو موش پی نبرد.|

۱ آبان ۱۳۹۷ ۱۱:۰۸