چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

اخبار

کوچه کالچر

کوچه کالچر
برادرم آمد تهران، گفت دارد می‌رود هند. پرسیدم چرا می‌رود هند؟! گفت دارد می‌رود پیگیر برپاکردن یک کافه‌ی فرهنگی توی بمبئی بشود. گفت می‌رود با یکی دو تا کافه توی بمبئی لینک بشود و با هم ارتباط‌های توریستی برقرار کنند. نفهمیدم چه دارد می‌گوید. فقط می‌فهمیدم پیِ یک ارتباط‌ها و این‌طور چیزهایی ‌است و خبر داشتم که از قبل هم، دلش می‌خواست مِنو و آشپز هندی بیاورد توی کافه‌رستورانی که خودش توی بوشهر دارد. رفت و آمد. گفت قضیه اساسی‌تر و پت‌وپهن‌تر از کافه و لینک و غذا و این حرف‌هاست، گفت یک هفته‌ی فرهنگِ بوشهر ردیف کرده برای نیمه‌ی اول سپتامبر. درآورد یکی یکی عکس سالن‌ها و استیج‌ها و مکان‌هایی را که قطعی کرده بود، هم نشانم داد. درآورد روزنامه‌ای که عکس و خبر اولیه‌ی نشست مطبوعاتی‌شان را کار کرده بود، هم نشانم داد! گفت آن‌جا هزار تا رگ و ریشه‌ی مشترک یافته توی تاریخ و زبان و روش و منش زندگی بوشهر و خودش و مردمان هند و علی‌الخصوص بمبئی. گفت همه چیز دومینووار پیش رفته و آن‌ها هم مشتاق شده‌اند.

خب، هر کسی غیر از او بود، بیشتر شوخیم می‌گرفت تا هر چیز دیگری. ولی اشتیاق و هیجانِ توی رفتارش متوجهم کرد که از چه قرار و در چه سطحی‌ است قضایا. بعد همان‌جا یاد سربازیم افتادم توی شیراز. یاد عصری که از فلکه‌ی اطلسی رفته بودم تالار حافظ تا جشن خواهرخواندگی هامبورگ و شیراز را ببینم با همه‌ی اهالی سفارت آلمان و شهردارها در شیراز و البته جشن و ماجراهاش.

گفتم بیا یک کاری به‌قول قدیمی‌ها برای جلب سیاحان کنیم به بوشهر. یک‌جوری که هم صبغه‌ی تاریخی و آن‌چه که پشت سر بر روابط شهری‌مان با بمبئی رفته ثبت و برملا شود و هم برای روبه‌جلومان، آورده‌ی توریستی و لیبیل فرهنگی داشته باشد. خب خواهرخواندگی‌ها گرچه هیچ الزام سیاسی ‌ـ اقتصادی نمی‌آورند، ولی شناسنامه‌ی فرهنگی هر شهری را رنگ و لعاب‌دار می‌کند و مضافا که یک دلار خرج هم ندارد.
خب ماجرا را بردیم در حلقه‌ی دوستانمان که دل‌ودماغ و حال‌وهوس فرهنگ و شهر و ماجراهاش را دارند. پسندیدند و قضیه عملیاتی شد. موسیقی، سینما، ادبیات، غذا، صنایع دستی و یک اجرای صحنه‌ای فرمال؛ پکیجی شد که برای رونمایی در بمبئی، در بوشهر بسته‌بندی شد. حدودا هفده، هجده نفری شدیم تیم اجرایی. محسن شریفیان و گروه لیان، موسیقی را اجرا می‌کردند، ایرج صغیری می‌آمد که سخنرانی تاریخچه روابط بوشهر ـ بمبئی را بگوید؛ داریوش غریب‌زاده را برداشتیم برای نمایش فیلم‌های سینمای بوشهر، شاهین بهرام‌نژاد باید برنامه‌ها را اجرا می‌کرد و عباس پوربهی که مرمت‌کار میراث بود، صنایع دستی دستش بود و رفیق‌های عکاس و فیلمبردار و باقی.
 بیست‌و‌پنج، سی‌تایی هم دلشان خواست هزینه سفرشان را بدهند و آن تاریخ، با ما در بمبئی باشند. یکهو دیدیم کاروانی شده‌ایم. آدم یاد سفرهای زیارتی بیست، سی سال پیش می‌افتاد. بعدها که توی بمبئی با اتوبوس این‌ور و آن‌ور می‌رفتیم، همین هم شد.
یک مقداری پول خودمان گذاشتیم وسط و فکر یک راه‌هایی برای برگشت هزینه‌هایمان و جذب اسپانسر هم بودیم. سال قبلش کوچه‌فستیوال موسیقی را با پول خودمان برگزار کرده بودیم و شده بود و خیلی هم اتفاق درستی از آب درآمده بود. خب همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یکهو دلار کله کرد و آن ماجراها پیش آمد. پشت‌بندش ارز مسافرتی هم رخت بربست و تقریبا مجاب شدیم که آن‌چه در سر داریم یک ماموریت غیرممکن است.
ولی یک شبی توی خانه‌ی محسن شریفیان انرژی‌ها و اراده‌ها، دوباره به هم بافته شد. همه‌ی آن پنج شش نفری که سرشکسته رفته بودند، آخر شب مصمم و شوریده بیرون آمدند. همه‌ی هزینه‌ها و خوردوخوراک‌ها و محل خوابیدن و همه‌چیز را یک فرم دیگری کردند تا خرج‌مان به دخل‌مان بخورد. شورای شهر هم در غیاب میراث فرهنگی و هر جای فرهنگی دیگر، برداشت یک کمک‌خرجی حدود صد میلیون داد به گروه تا کوچه‌ی فرهنگ، همان سر نبش، بن‌بست نشود.
و این شد که اتوبوس با انبوه هلهله و شور و حال خوش راه افتاد سمت تهران. پولی نبود که با طیاره بیاییم. پانزده ساعت آمدیم و جلوی فرودگاه امام پیاده شدیم و رفتیم توی صف. صبح زود چهارم سپتامبر نشستیم توی طیاره‌ی بمبئی و دم ظهر ما بودیم و در و دیوار چاتراپاتی شیواجی. بالاخره رسیده بودیم. رفیق‌های هندی با دسته‌گل و کلی سیم‌کارت محلی و اتوبوس از قبل منتظر ایستاده بودند. راه افتادیم سمت محل اتاق‌ها و اقامتمان. دلار کار خودش را کرده بود. هتل عبارت بود از تعدادی اتاق در طبقه‌ی چهارمِ یک ساختمان رُعب‌آوری که توی هر اتاقِ سه‌تخته‌اش پنج آرتیست، درویش‌وار کنار هم خوابیدن گرفتند! خب خودمان خواسته بودیم و انتخابمان بود و چه بگویم و به کی بگویم که چقدر حال خوشی بود توی تنگی همین هتلِ فکسنی که نقلش را کردم. دوباره مثل سال‌های اردوهای شبانه‌روزی مدرسه شده بودیم و همه‌مان، سیزده، چهارده ساله شده بودیم و هر مسئله و ماجرایی پیش می‌آمد، ته‌اش اسباب خنده بود. از فردا راه افتادیم با صدابردارها و طراحان سالن‌ها و استیج‌ها پیگیر قضایا شدیم. ایرانی‌های هند خیلی پشتمان درآمدند؛ یزدی‌الاصل‌هایی که مثلا دویست، سیصد سال پیش مهاجرت کرده بودند به هند. می‌گفتند چند سال پیش استاندار یزد و تیمش آمده بودند برای یک ارتباط‌های فرهنگی از این دست، منتهی مانده بودند و چرخیده بودند و سوغات موغات‌هایشان را خریده بودند و رفته بودند که برگردند و هنوز که برگردند. خب اجراها و شب‌های مراسم طبق برنامه از شب دوم بیتوته‌ی ما در بمبئی شروع شد. مدل‌ها و دسته‌های مختلفی از قبل برنامه‌ریزی و دعوت شده بودند. مثلا یک شبی در یک باشگاه ورزشی، متمولان و گردشگرهای منطقه‌ی بندرا میهمان بودند. خب این‌ها جماعتی بودند که سفر جزء لایتجزی زندگی‌شان بود و بالطبع جامعه‌ی هدف ما بودند. برخلاف ایونت‌های ایرانی که در همه‌جای دنیا مدام شکل می‌گیرند، در تمام شب‌هایی که مراسم کوچه کالچر برگزار شد، نودوپنج درصد حضار در سالن، بومیِ آن شهر و کشور بودند؛ یعنی هندی. یعنی خودمان برای خودمان نبود. که اگر بود، نقض غرض بود. ما که برای پرکردن اوقات فراغت و آخر هفته‌ی ایرانی‌ها به بمبئی نرفته بودیم.
شب دوم که جمعه شب بود و اولین شب تعطیلات آخر هفته‌شان بود، یک استیج روباز کنار دریا میزبان محسن شریفیان و گروهش بود. بنرها و نوشته‌ها همه را مطلع می‌کرد که شاهد ایونتی به نام «شب‌های هنر پارس؛ از بوشهر تا بمبئی» هستند. جمعیت عادی و کوچه و خیابان هم گزینه‌ی خوبی بود. خب در روزگاری هستیم که هر انسانی، موبایلی ا‌ست و هر موبایل یک‌تنه سه‌تا لاین ارتباط و تکثیر مجازی در خودش دارد. بعد از استیج باید فرز و جنگی منتقل می‌شدیم به سالنی که برنامه مشترکمان با رونمایی از یک فیلم سینمایی برگزار می‌شد.
آن‌جا کلی فیلمساز و بازیگر و به قول خودشان پرودوسِر می‌آمدند و برایمان مهم بود. به‌خصوص برای تیم سینماگری که همراهمان بودند. هیچ اپلیکیشنی حریف تخمین مسافت‌ها در ترافیک بمبئی نمی‌شود. تا حالا که نشده. در مورد آمدن یا نیامدن باران هم همین نظر را دارند خودشان. به پیش‌بینی‌ها ابدا اعتماد ندارند. خلاصه این‌که ما دیر رسیدیم، ولی رسیدیم!
آن شب از فیلم‌های داریوش غریب‌زاده، «بومرنگ» را اکران کردیم و موسیقی از ما و رونمایی فیلم از آن‌ها و خلاصه فضای خوبی شد. خیلی خوب. مهمانی‌های شام بعد از هر مراسم هم خودشان یک پای علی‌حده‌ی دیگر در شکل‌گیری ارتباط‌ها و مناسبات هستند. کسانی که فستیوال‌هایی در هر زمینه‌ای رفته باشند، احتمالا این نکته را تایید می‌کنند. معمولا معاشرت‌های توی لابی هتل‌ها و مهمانی‌های شام و دورهمی‌هایی از‌این‌دست، اگر‌نه بیشتر، خیلی هم از خود نفس فستیوال کم‌اهمیت‌تر نیست. منظور این‌که خیلی مراودات و اتفاق‌ها و قول و قرارها شکل گرفت.
شب خسته برگشتیم هتل! توی بمبئی عجیب نیست که برای رفتن از یک سمت شهر به یک سمت دیگرش، مثلا دو ساعت و چهار دقیقه توی راه باشی. اصلا عجیب نیست. ما حالا مثل یک هنگِ فرهنگی در ارتش بودیم که باید راس موعد مقرر در مکان مقرر خودش را عرضه کند. خواب راحتمان‌ توی همین جابه‎جایی‌های دو، سه ساعته توی اتوبوس بود.
و رفتیم که با یک روز فاصله حمله کنیم به سمت مهم‌ترین برنامه و سالن اجرایمان. یک هالِ نهصد‌نفره در یک مرکز دانشگاهی بزرگ. این شبی بود که برخلاف شب‌های دیگر، ما میزبان شامِ حضار و مدعوین بودیم. نکته این‌که مهمان‌ها دونه‌به‌دونه از قبل دعوت و هماهنگ شده بودند و از همه‌ی طیف‌ها، از دانشگاهی تا تاجر تا هتل‌دار تا آرتیست تا آژانس‌های مسافرتی و تورلیدرها تا زرتشتی‌ها یا پارسیان، مسلمانان و رهبران نحله‌های مختلف مذهبی در میانشان بود. خب شب شکوهمندی بود. سرود ملی ایران و هند پشت هم نواخته شدند و شب مشترک بوشهر و بمبئی آغاز شد. خیلی به سرود ملی‌شان احترام می‌گذاشتند. هرکس هرچه دستش بود رها می‌کرد و به‌احترام سرود و پرچمش قیام می‌کرد، حتی کارگر فنی پشت استیج، حتی پیرمرد یا پیرزنی که با واکر آورده و نشانده بودندش.
و بعد همه‌چیز با اجرای مشترک مجری ما یعنی شاهین بهرام‌نژاد و مجری هندی مراسم، آغاز هنری خودش را اعلام کرد. دسته‌ی دمام از بیرون سالن آمد روی سن و درحالی‌که گزیده‌ی فرم‌های نمایش «قلندرخونه» روی ویدیو والِ ته استیج، تصویر می‌شد، گروه «هیامظلوم» روی سن جا خوش کرد و به اوج رسید. و حالا جاش بود که ایرج صغیری آرمان‌ها و اهداف فرهنگی اجتماعی کوچه کالچر را برملا سازد:
خانم‌ها و آقایان!
شخصا شادمانم که در این رویداد فرخنده حضور دارم و این‌جا ایستاده‌ام تا دوستی‌های کهن دو ملت ایران و هند، و به‎طور اخص، بوشهر و بمبئی را مرور کنم و در تلاشی که برای کوتاه‎‌کردن فاصله دو جامعه زنده و پویای انسانی شکل گرفته، نقشی هرچند کوتاه داشته باشم.
بوشهر و بمبئی مهم‌ترین بندرهای کشورهای متبوعشان هستند و روزگار یگانه‌ی رونق اقتصادی‌شان‌، مالامالِ مراودات فرهنگی، اقتصادی و انسانی بوده است. منظور، روزگاری است که برخلاف تجارت مدرن، خریدوفروش نیازمند مراجعه و حضور و رابطه بود. دریانوردان و تاجران بوشهر و بمبئی در سفرهای مدام و دورودرازشان، غیر از پارچه و ادویه و خرما و چوب، موسیقی و داستان و افسانه و کلمات تازه را هم سوغات آوردند. راه آن‌قدر باز شد که چندتا از کتاب‌های مهم ادبیات ایران که دولت‌ها تحمل انتشارش را نداشتند، در چاپ‌خانه‌های بمبئی، شکلِ چاپ‌شده به خودش گرفت و راه آن‌قدر هموار شد که تاگور برای دیدن فرهنگ پارس با کشتی تاجران، راهی بوشهر شد.
باعث افسوس است که در روزگار غیبت فراگیر تکنولوژی، مراودات سخت و زمان‌بر تجاری، آن دستاوردها را داشت و اکنون در زمانه‌ای که بر قله‌ی وسایل ارتباط‌جمعی ایستاده‌ایم، همدیگر را نمی‌بینیم و نرم‌افزارهای تجاری و اقتصادی جای همه‌ی مکالمات و نشست‌های چهره‌به‌چهره را گرفته‌اند. 
به‌عقیده‌ی من صاحبان اصلی پرچم‌ها و سرزمین‌ها، مردمانند نه حاکمان. تنها وقتی که ما وظیفه‌مان را فراموش کنیم، آن‌ها فرصت تملک می‌یابند.
به‌عقیده‌ی من مکالمه و دیالوگ مردمان سوءتفاهم کمتری دارد نسبت به نشست‌ها و جلسات و پروتکل‌های حاکمان. چرا که زبان سیاست این‌گونه آفریده شده است. به‌قول آن جمله‌ی مشهور منتسب به چرچیل، سیاسیون معتقدند: «ما نه دوست دائمی داریم، نه دشمن دائمی. ما منافع دائمی داریم.» ولی ملت‌ها، دوست دائمی هستند. چون آن‌ها انسان‌های دائمي هستند. آدمی، فطرتا آدمی را دوست دارد.»
شب باشکوه بوشهر، آن‌ شب بود. زن‌ها آن بیرون توی رستوران تالار، غذای بیش از هزار نفر از حاضرین در سالن را آماده کرده بودند. همه‌چیز در بهترین حالت پایان پذیرفت. محسن شریفیان که اجراهاش با حبیب مفتاح در کانادا را دو روز عقب انداخته بود، سراسیمه رساندیم فرودگاه تا به پروازش برسد. شب، برگشتنی، توی اتوبوس تا خودِ هتل، آکا صفوی می‌خواند و ما دست می‌زدیم و جواب می‌دادیم. همه چیز مثل قدیم‌ها بود. قدیم‌ها که می‌رفتیم چاهکوتاه، یا قدیم‌های مشهد رفتن‌ها. رفیق‌تر شده بودیم. ساده‌تر. بی‌ادا و اطوارتر. سربازهایی بودیم که رفته بودیم کاری کنیم، و حس‌مان این بود که کاری کرده‌ایم.
همان یک‌تکه دمام اول مراسم، یک لیست بالابلند از مسجدها و تکیه‌هایی درست کرد که از فردا صبح شروع کردند به زنگ زدن برای دعوت به مراسم عاشورایشان‌.
مسجد ایرانی‌ها و شوشتری‌ها را در دو شب جداگانه رفتیم. خیلی عجیب بود. به نظرم از ما توی ایران، جدی‌تر و شلوغ‌تر و پُرپروداکشن‌تر بود، هیئت‌هایشان. آن‌ها هم دمام‌هایشان را آورده بودند و یک دمام تلفیقی زدیم! و به نظرتان شب آخر چه شد؟ آمدند گفتند دمام‌هایتان را می‌فروشید؟ ما می‌خریم!
برایمان عجیب بود. همین الانش هم توی بوشهر اگر یک مسجدی، حسینیه‌ای بخواهد فیسِ دمامی‌ش را بدهد، می‌گوید این دمام را از هند آورده‌ایم، آن‌وقت توی دل بمبئی، بانی مسجد آمده دمام‌های ما را بخرد. به‌نظرم، حادثه رخ داده بود. برای من و در ذهن من، مثل این بود که تو با آیفونت‌ یک کارهایی بکنی و بعد یک شرکتی از سیلیکون‌وَلی بیاید بگوید ما گوشی تو را می‌خریم! همین‌قدر عجیب بود. ما دمامی زدیم و جوری هم زدیم که آن‌ها یادشان رفت که چشمشان را باز کنند که ببینند خودشان صدبار بهترش را دارند. ما سنج و دمام خوبی زدیم و آن‌ها فکر کردند ما دمام‌های خوبی داریم! قول گرفتند سال دیگر، محرم، یک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهه آن‌جا باشیم. «تا محرم سال دیگه، کی زنده، کی مُرده!»
سفر ما ادامه خواهد داشت. ما مقصدهای دیگری در سر داریم؛ کوچه‌به‌کوچه.|
۱ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۵۶