چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

اخبار

حکایت آدم‌های بالدار در دریا

حکایت آدم‌های بالدار در دریا
این سومین شماره است که در بخش فرهنگ، صفحات تازه‌ای را منتشر کرده‌ایم با نام «عجایب هند» که از کتابی با عنوان «عجایب‌الهند بره و بحره و جزایره» گرفته شده است. همان‌طور که پیشتر هم اشاره شد، این کتاب تالیف ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی است که 11 قرن پیش نوشته شده و دربرگیرنده‌ی 136 حکایت و داستان عجیب و غریب است که خود نویسنده، دیده یا شنیده است. همه‌ی این حکایت‌ها شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان هندی و ایرانی ـ به‌خصوص روایت سفرهای دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف به هند، چین و پیرامون آن ـ است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا جنوب چین و ژاپن در رفت و آمد بوده‌اند. با سپاس و یادی از مترجم ارجمند، محمد ملک‌زاده، که چنین اثر ارزشمندی را برای فارسی‌زبانان به یادگار گذاشته است، سومین حکایت برگزیده از آن را با هم می‌خوانیم.
ناخدا ابوزهر برختی حکایتی را که از خالوی خود «ابن‌انشرتوا» شنیده بود برای من چنین نقل کرد: خالوی من از پدر خود شنیده است که او گفته بود: من در کشتی بزرگی که متعلق به خود من بود مسافرت می‌کردم و به طرف جزیره فنصور می‌رفتم. جریان باد ما را به خلیج کوچکی برد و ناگزیر شدیم در آن نقطه 33 شبانه‌روز توقف کنیم. در آن‌جا هوا راکد بود و باد از هیچ‌سو نمی‌وزید و ما در سطح دریای آرام و ساکت قرار گرفتیم. در آن نقطه دستگاه عمق‌یاب ما به کف دریا که هزار ذراع عمق آن بود، نمی‌رسید. جریان ملایم دریا بدون آن‌که احساس کنیم، کشتی را به میان جزیره‌هایی راند و به یکی از آن جزایر نزدیک شدیم. در ساحل جزیره زن‌هایی را دیدیم که درون دریا مشغول شناوری و بازی بودند. در حال نزدیک‌شدن به آن‌ها اشارات دوستانه‌ای به آن‌ها می‌نمودیم، اما همین‌که کشتی ما به آن‌ها نزدیک شد، تماما به داخل جزیره فرار کردند. پس از لحظه‌ای یک عدد مرد و زن از سوی جزیره به طرف ما آمدند. این مردم به نظر خیلی زیرک و عاقل می‌نمودند ولی ما زبان آن‌ها را به ‌هیچ‌وجه نمی‌فهمیدیم و مقصود خود را با اشاره به آنان می‌فهماندیم. آن‌ها هم با اشاره به ما جواب می‌دادند. از آن‌ها خواهش کردیم اگر غذایی دارند به ما بفروشند. جواب دادند، داریم. آن‌گاه رفته و مقدار زیادی برنج و مرغ و گوسفند و عسل و روغن و انواع دیگر خوراکی و میوه برای ما آوردند. ما نیز در ازاء آن آهن، مس، سورمه، اشیاء خرازی و پوشاک به آن‌ها دادیم. باز با اشاره پرسیدیم مال‌التجاره‌ای برای فروش به ما دارند؟ جواب دادند چیزی نداریم جز بنده‌ی زر‌خرید. گفتیم بسیار خوب، آن‌ها را بیاورید. وقتی آن‌ها را آوردند دیدیم بهتر و زیباتر از آن‌ها در عمر خود ندیده‌ایم. تمام با خودشان خنده و شوخی و مسخرگی می‌کردند و آواز می‌خواندند. بدن‌هایشان نرم و لطیف بود، به قدری سبک‌وزن و چست و چالاک بودند که گمان می‌رفت هر لحظه می‌خواهند به پرواز درآیند. سرهایشان کوچک بود و در زیر کتفشان آلت شنا شبیه به بال ماهی دیده می‌شد، مانند آلت شنای سنگ‌پشت آبی. از آن‌ها پرسیدیم این چیست؟ به ما خندیدند و گفتند تعجب نکنید، تمام اهالی این جزیره بدین‌گونه آفریده شده‌اند و به آسمان اشاره کردند؛ یعنی خدای تعالی ما را بدین‌گونه خلق کرده است.
دیگر ما در این باب حرفی نزدیم و با خود اندیشیدیم که خوب فرصتی به دست آمده و خوب غنیمتی یافته‌ایم. سپس هر یک از ما به مقدار متاعی که همراه داشتیم از آن بندگان خریداری کردیم و کشتی را از امتعه‌ی خود خالی ساخته به‌ جای آن اسیر و آذوقه بار کردیم. هرچه می‌خریدیم، باز می‌دیدیم بهتر از آن و زیباتر از آن را عرضه می‌داشتند.
خلاصه کشتی را از مخلوقی که چشم بهتر از آن را ابدا ندیده است مملو ساختیم، چنان‌که هرگاه کار به مراد ما انجام می‌شد، خودمان و اعقابمان توانگر و بی‌نیاز می‌شدیم. باری، باد موافق به سوی مقصد ما وزیدن گرفت و کشتی عازم حرکت شد. اهل جزیره در طول ساحل ما را مشایعت کردند و گفتند ان‌شاءالله زودتر برخواهید گشت. این حرف کاملا موافق میل و آرزوی ما بود، مخصوصا ناخدای کشتی طمع داشت که بار دیگر با کشتی خالی و بدون بازرگان به این جزایر بیاید و به همین قصد تمام شب را با عمال خود مشغول مطالعه‌ی آسمان و ستارگان بود و خط سیر کشتی را برای مراجعت خود با مواضع ستارگان منطبق می‌کرد و به خاطر می‌سپرد. 
بالجمله در اولین روز بادهای موافق به بادبان‌های کشتی درافتاد. ما با کمال مسرت جزیره را ترک گفته، به راه افتادیم. همین‌که جزیره از نظر ناپدید شد، بعضی از اسیران بنای گریه و لابه را گذاردند، به ‌طوری که گریه آن‌ها باعث کدورت خاطر و دلتنگی ما گردیده بود، ولی عده‌ی دیگری از آن‌ها که ساکت بودند، به رفقای خود گفتند چرا گریه می‌کنید؟ برخیزید تا با هم برقصیم و بخوانیم و شادی کنیم. با این حرف تمام اسرا برخاستند و بنای رقصیدن و خندیدن و آواز‌خوانی را گذاردند. این رفتار آن‌ها مسرت و انبساط خاطر ما را نیز فراهم ساخت و به آن‌ها گفتیم این رفتار شما خیلی بهتر از آن گریه و دلتنگی بود. آن‌گاه آن‌ها را به حال خود گذاشته و هر یک از ماها نیز به کارهای خود مشغول شدیم. همین‌که اسرا ما را نسبت به خودشان غافل و منصرف دیدند، فرصت را غنیمت شمرده و مانند ملخ‌های پران از کناره‌ی کشتی به درون دریا پریدند و کشتی هم‌چنان بر روی امواج دریا به سرعت سیر می‌کرد و ما به فراریان هیچ دسترسی نداشتیم تا این‌که کشتی به قدر یک فرسنگ از آن‌ها دور شد و ما هنوز صدای خنده و آواز و کف‌زدن آن‌ها را در دریا می‌شنیدیم و دانستیم که آن‌ها در برابر آشوب و انقلاب دریا قادر به همه‌گونه مبارزه و مقاومت می‌باشند.
باری، چون کشتی نمی‌توانست به عقب برگردد، لذا از دسترسی به آن‎‌ها و گرفتار ساختن آنان به کلی مایوس شدیم.
پدرم می‌گفت: بدین‌گونه تمام اسیرها را از دست دادیم مگر یک دختر جوانی که او را در یکی از اتاق‌های بزرگ کشتی حبس کرده بودم. پس از این واقعه همین‌که داخل آن اتاق شدم دیدم آن دختر در تقلای آن است که کشتی را سوراخ کرده و خود را مانند رفقای خود به دریا افکند. فورا او را گرفتم و بند کردم.
بالاخره به سرزمین هند رسیدیم و متاعی که باقی مانده بود فروختیم و قیمت آن را بین خود تقسیم کردیم، به هر نفری ده‌یکِ سرمایه‌اش عاید گردید.
چون آوازه‌ی مراجعت ما در شهر پیچید و از سرگذشت ما مردم آگاه شدند، پیرمردی از اهالی همان جزایر نزد ما آمد و گفت: «مرا در کودکی از آن جزایر گرفته و به هند آورده‌اند و در این دیار مانده‌ام تا پیر شدم.» سپس گفت: «جزایری که اتفاقات شما را بدان‌جا افکنده است، به جزایر ماهی معروف است و من اهل آن دیار هستم. در قدیم مردان دیار ما با جنس مادینه‌ی نوعی از حیوانات دریا و هم‌چنین زنان ما با نرینه‌ی آن‌ها آمیزش کرده و در نتیجه موجوداتی به طبیعت پدران و مادرانشان به وجود آمدند که دارای وجه مشترک می‌باشند. 
این قضیه در زمان‌های قدیم صورت گرفته است و ما به همان اندازه که در خشکی به سر می‌بریم، در دریا نیز مدت زیادی می‌مانیم و علت همان سر مشترکی است که بین انسان و آن حیوان وجود دارد.»
اما آن دختری که در تصرف پدرم درآمده بود، برای پدرم شش فرزند آورد که من ششمی آن‌ها هستم و آن دختر مدت 18 سال نزد پدرم زندگی کرد در‌حالی‌که همیشه در قید و بند بود، زیرا آن پیرمرد جزایری به پدرم گفته بود هیچ‌وقت او را آزاد نگذارد والا فورا خود را به دریا افکنده و برای همیشه ناپدید خواهد شد، چون‌که ماها در جدایی از آب شکیبایی نداریم. پدرم هم نصیحت پیرمرد را کار بسته، مادرم را همیشه در بند داشت، تا این‌که ماها بزرگ شدیم و پدر وفات یافت و ما از قید و بند مادرمان ـ بدون این‌که از علت آن آگاه باشیم ـ متاثر بودیم. پس از مرگ پدر از نظر محبت مادری و حس مروت و مشاهده بیچارگی او، اولین کاری که کردیم، بند را از او برداشتیم و آزادش ساختیم، اما همین‌که آزاد شد، هم‌چون اسبی سرکش در میدان مسابقه، پا به فرار گذاشت، ما نیز به دنبال او دوان شدیم، ولی ابدا به او نرسیدیم. کسانی که در حین فرار به او نزدیک بودند به وی گفتند چگونه می‌روی و پسران و دختران خود را ترک می‌گویی؟ او جواب داد: انشرتوا؛ یعنی چه‌ کاری می‌توانم برای آن‌ها بکنم. این بگفت و خود را به دریا افکند و هم‌چون ماهیان قوی در آب دریا شناور شد و ناپدید گشت. سبحان الخالق الباری المصور تبارک‌الله احسن‌الخالقین.|
۱ آبان ۱۳۹۷ ۱۰:۴۹