سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷

اخبار

راکت

داریوش غریب‌زاده| نویسنده و فیلمساز
راکت

خیلی‌ها داریوش غریب‌زاده را به‌واسطه‌ی فیلم‌ها و فیلمنامه‌هایش می‌شناسند که در جشنواره‌های مختلف داخلی و خارجی تقدیر شده و جوایز متعددی نیز دریافت کرده‌اند. اما تا قبل از گسترش فضای مجازی و رسانه‌ای به نام «اینستاگرام»، کمتر کسی خارج از جغرافیای دوستان و همشهریانش، از نوشته‌های جذاب و خواندنی‌اش با‌خبر بود. او که زاده‌ی «چهارمحل» (کوی بهبهانیِ بندر بوشهر) است، حکایت‌هایی تلخ و شیرین از زندگیِ همین مردم را اغلب با گویش خودشان روایت می‌کند که تمِ اصلیِ بیشتر آن‌ها برگرفته از زندگیِ او و اطرافیان اوست و ترجیع‌بند همه‌ی آن‌ها هم بندر و دریاست. قلم شیرین و ستایش‌آمیز غریب‌زاده در مواردی حزن‌انگیز و رازناک و گاهی نیز با آمیزه‌ای از طنز، چنان در کوچه‌پسکوچه‌های بندر جولان می‌دهد که شما احساس آدمی را دارید که در سرزمینی دیگر و با باورهای مردمانی دیگر روبه‌رو‌ هستید. انبان حکایت‌های داریوش غریب‌زاده با موضوعات خواندنی‌اش، تمام‌ناشدنی است و در اغلب آن‌ها دست ما را می‌گیرد و پای آداب و رسوم مردمانش ـ که همزاد دریا هستند ـ می‌نشاند. گویی او میراث‌دار و حافظه‌ی نسلی فراموش‌شده‌ی از تبار و دیارش بوشهر است که به جاودانگی آن‌ها برخاسته. از این‌شماره، روایت‌های او را از زندگی دریایی مردمان جنوب می‌خوانیم.

سال‌های اول جنگ شبانه‌روز مورد حملات هوایی بودیم. شب‌ها خاموشی بود و آسمان گاه‌و‌بی‌گاه از شلیک گلوله‌های ضدّ هوایی شکل آتشبازیِ جشن‌ها می‌گرفت.

چون سایه‌ی مرگ همیشه روی سر شهر بود، همسایه‌ها با هم صمیمی‌تر شدند. دنیا در نظرشان کم‌اهمیت آمد. کافی بود موشکی از هواپیمای دشمن به محله شلیک شود و فردایی در کار نباشد.

در همان اوان «کشکو» راضی شد دخترش را به پسرِ «غُلمَل» بدهد اما دستش خالی بود و پولی برای خربد جهیزیه نداشت. پولِ سودی را هم حرام می‌دانست و منتظر گشایشی در این امر، همیشه دست به دامان امامزاده‌ی محله بود.

مردم رَنگینک و شربت نذری می‌خوردند و منتظر بودند از آسمان برکتی بر زندگیِ کشکو نازل شود.

همه‌ی دارایی کشکو پنج‌ بچه، سه تا بز و هشت تا‌ مرغ، یک خروس و یک کبکِ کور بود که در اتاق مجاورشان در خانه‌ای مخروبه به سر می‌بردند. یک قایق چوبیِ درب و داغان میراث پدربزرگش هم داشت که گاهی با آن به دریا می‌رفت و قلاب می‌انداخت. قایق پر از سوراخ و ترک بود. هم باید ماهی می‌گرفت و هم با قوطی کنسرو خالی کف قایق را از آب خالی می‌کرد. در مجموع زندگیِ کشکو مثنویِ غم‌انگیزی بود که وصف آن در این کلام مختصر نمی‌گنجد.

* * *

شب‌های جنگ‌ گاهی کشکو پاروزنان از کانال اسکله می‌گذشت و پشت جزیره‌ی «عَلَفدون»* لنگر می‌انداخت. قبلا جزیره‌ی علفدون نبود. وقتی ژاپنی‌ها کانال را لایروبی کردند، حجم عظیمی از خاک کف دریا را گوشه‌ای ریختند و‌ جزیره کوچکی شکل گرفت. سال‌ها باران زد و علف سبز شد و نام علفدون به خود گرفت.

علفدون با سکوت غریب خود خلوتگاه دل پر درد کشکو بود. یکی دو باری هم در تنهاییِ علفدون از خدا خواسته بود که از این زندگی تماما نکبت نجاتش دهد. اما شبی مهتابی که تمام شهر و اسکله و‌جزیره زیر پرتو‌ نقره‌فام ماه می‌درخشید، کشکو با تمام وجودش احساس کرد زندگی را با تمام تلخی‌هایش به شدت دوست دارد.

با یک دست آب کف قایق را خالی می‌کرد و با دست دیگر نخِ ماهی‌‎گیری را گرفته بود که یک‌دفعه آتشبارهای ضدّ هوایی به سمت یک مقصد معلوم شلیک کردند.

زیر نور ماه پیکره‌ی هواپیمای دشمن نزدیک و ‌نزدیک‌تر شد. از روی سر کشکو گذشت و در میان چشمان وحشت‌زده‌ی او دو راکت از هواپیما روی آسمانِ علفدون معلق زد. کشکو از وحشت چشمان خود را بست. صدای انفجار به حدی زباد بود که دل او را لرزاند. هواپیما رفت اما از دو راکت فقط یک انفجار شکل گرفت. کشکو به سرعت لنگر کشید و پاروزنان به علفدون رسید. از دور راکت دوم را دید که مثل شبح آدمی لاغر و سفیدپوش توی ماسه‌ها ایستاده است. کشکو بی‌اختیار این شبح را فرشته نجات خود دید و به سرعت‌ به سمت او دوید.

وقتی کشکو‌ در یک‌قدمی راکت ایستاد، بی‌آن‌که خود بخواهد، مثل فیلسوفی وارد عالم مکاشفه شد. چند متر آن‌طرف‌تر گودال عظیم انفجار راکت اول و این‌جا یک لوله قطور فلزی، یک توربین در بالای آن و نوشته‌ها و علامت‌هایی که روی بدنه‌ی راکت به چشم می‌خورد.‌ هویت کامل یک نابودگر که اگر چندصد متر آن‌طرف‌تر افتاده بود، یا اسکله را به آتش می‌کشید یا خانه‌های آدمیان را.

چند مرغ دریایی وحشت‌زده اطراف کشکو بر اثر موج انفجار قیقاج می‌رفتند و ناله‌های شوم سر می‌دادند.‌ کشکو در بهت و حیرت دور راکت چرخی زد. ارتفاع آن را با قد خود سنجید و‌ به این فکر رفت که علم و دانش بشر چقدر پیشرفت کرده و چه عجایبی می‌سازد، اما یک‌دفعه یاد قایق سوراخش افتاد. به سمت قایق دوید و دید تا نصف آن را آب فرا گرفته. به سرعت آب‌ها را خالی کرد. چند تکه گونی برداشت و به سوی راکت دوید. حتم داشت به زودی نیروهای نظامی به محل انفجار می‌رسند و راکت را می‌برند؛ راکتی که در محاسبه‌ی اولیه کشکو با پول آهنش اقلا یک پنکه‌ي جهیزیه خریداری می‌شد.

به سختی و سماجت راکت را بغل کرد و نوک‌ آن را از ماسه‌ها بیرون کشید. دورتادور راکت را گونی پیچید و با نیروی عجیبی که هرگز در خود سراغ نداشت، راکت را کول کرد و به سمت قایق رفت. راکت را از درازا توی قایق گذاشت و چون جا نبود، روی آن نشست. لنگر را‌ کشید و از پشت علفدون خارج شد. به جای مسیر‌ کانال که حتما حالا در قرق بود، به سمت شمال رفت تا مسیر را دور زده، روبه‌روی محله قرار گیرد. سنگینی راکت، قایق پوسیده و ‌پر آب کار او‌ را سخت‌تر می‌کرد. مجبور بود مدام دست از پاروزنی بردارد و قایقی را از آب خالی کند که تا نیمه غرق آب بود.

راکت هم زیر پایش مثل کرسیِ متحرکی در رفت و‌آمد بود و تعادلش را بر هم می‌زد. به هر جان کندنی بود، بعد از دو سه ساعت روبه‌روی محله قرار گرفت. حتی از دوردست ساحل در بطن تاریکی آواهای وحشت آدمیان هنوز به گوش می‌رسید و کشکو به این مسئله فکر می‌کرد که در میان آن‌همه شلوغی چگونه محموله را به خانه برساند، آن را چگونه بفروشد و به‌‌ چه کسی بفروشد!

وقتی کشکو به کرانه‌های ساحل رسید، محله کم‌کم از تب و تاب افتاده بود. مردم فهمیده بودند خطر از بیخ گوششان گذشته و راکت در علفدون منفجر شده است.‌ کم و بیش خواب بودند اما‌ کشکو‌ محض احتیاط صبر کرد تا نزدیک سحر شود و کوچه‌ها کاملا خلوت شود.

سحرگاه در سکوت شب فقط صدای جیرجیرک‌ها به گوش می‌رسید. نور ماه کوچه‌ها را به قدری روشن کرده بود که کشکو جلوی پایش را ببیند اما با این وجود نبش کوچه‌ای تنگ وقتی مسیر خود را تغییر داد، ته راکت از روی کولش به تیرک برق خورد و سرنگون شد. یک لحظه بدن کشکو‌ از وحشت یخ زد و موهای تنش سیخ شد، اما به خود آمد. راکت را بلند کرد، دوباره روی کول گذاشت و به خانه رسید. وارد حیاط که شد، مستقیم به آغل رفت. در میان چشمان متعجب بزها و مرغ و خروس‌ها‌ راکت را کنج دیوار گذاشت و نفس راحتی کشید. کبک کور با سر و صدای حیوانات بیدار شده بود و یکریز کرکر می‌کرد.

کشکو‌ خسته و بی‌رمق به سمت اتاق خودشان رفت. مهتاب از دریچه پنجره‌ها توی اتاق پخش شده بود. به «سَمنگُل» خیره شد که نوزاد در بغل خواب بود. به «اَکو» و «ماشو» و آن‌طرف‌تر به دخترش «زری» که کم‌کم باید به خانه‌ی بخت می‌رفت.

وقتی کشکو سرش را روی بالش گذاشت، سر نبود، کوهی متراکم و غلیان از ترس و کابوس‌هایی بود که در واقعیت چند ساعت پیش او را به‌ مرز جنون کشانده بود. کبک کور در سکوت شب آرام کرکر می‌کرد. صدایش برای کشکو لالایی دلنشینی بود و او را به خواب عمیقی کشاند، اما به اشاره‌ای از خواب پرید. سَمنگُل و بچه‌ها با ترس و وحشت بالای سر او حلقه زده بودند.

کشکو حوصله‌ی بحث و تفهیم نداشت، فقط در برابر سئوالات ترسناک آنان یک کلام گفت: «همه‌تون خفه بیشین و حرفش نزنین. دو ‌روز بیشتر این‌جا نمی‌مونه.»

بعد وارد آغل شد. راکت را در روشنایی خوب برانداز کرد و چند فضله‌ی مرغ و خروس را بر بدنه‌اش پاک کرد. آن را لکه‌پیچ کرد و سپس با چند تکه مقوا و زباله استتار کرد. سیگاری آتش زد و‌ از خانه خارج شد.

یکراست به قهوه‌خانه‌ی بازار رفت و در انتظار الیاس پشت سر هم چای نوشید و سیگار دود کرد. الیاس سال‌ها قمارباز بود، بعد توبه کرد و قمار را کنار گذاشت اما جوهره‌ی یک قمارباز البته به شکل شرعی و قانونی در تمام رفتارهایش به چشم می‌خورد. الیاس بدون محاسبه و از سر شانس و اقبال هر فروختنی حلال را خریداری می‌کرد. متملکاتش ترکیب عجیب و خنده‌داری بود. چند شتر در بیابان‌های اطراف شهر داشت، دو دانگ یک لنج ماهی‌گیری، پنجاه قواره پارچه کفن، سی چهل فرغون، سی چهل تا سماور و پریموس، چند کارتن باتری قلمی، شمع موتورسیکلت، نهال درخت و‌ پوست بز و ‌بره، و... دکه‌اش هم قهوه‌خانه بود. اجناس خرد با پول نقد و جنس کلان با چک معاوضه می‌کرد. به هیچ‌کس هم نه نمی‌گفت، ولو فروشنده حلب خالی روغن داشت، پول می‌داد، می‌خرید و‌ می‌فروخت و شکر خدا می‌کرد.

کشکو منتظر نشست. کم‌کم یک‌نفر با طوطی، یک نفر با ساعت دیواری کهنه‌ای کنار او نشستند، اما همین‌که سر و کله الیاس از ته بازار پیدا شد، کشکو مثل فنر پرید و به سمت او رفت. سلام که کردند، دست الیاس را گرفت و گفت: «بریم خونه، چای و قلیونت با مو. یه جنس خوبی هم دارم بخرش.»

وقتی وارد خانه شدند، الیاس را یکراست به‌ آغل برد.‌ درِ آغل کوتاه بود. خم شدند و ‌وارد شدند. الیاس گفت: «باشه. همشون می‌خرم. بز و مرغ و خروس مال مو.»

کشکو گفت: «بز ول کن. بز شیر می‌ده، مرغ هم‌ تخم. اینا نمی‌فروشم.»

بعد به گوشه آغل رفت. زباله‌ها را پس زد. الیاس با تعجب نزدیک شد. وقتی پارچه‌ی دور راکت باز شد، الیاس با وحشت گفت: «ای چنن؟!»

کشکو ‌گفت: «بمب!»

الیاس داد زد: «بواااا» و با وحشت به عقب فرار کرد. پیشانی‌اش به دیوار کوتاه در خورد و نقش زمین شد. کشکو دستپاچه پای الیاس را کشاند و بیرون برد. سمنگل دودستی توی سر زد و‌ جیغ کشید. بچه‌ها هم از ترس پشت مادرشان قایم شدند. نوزاد توی اتاق گریه می‌کرد. کبک کور هم دوباره هیجان‌زده شد و کرکر کرد. فقط آژیر خطر کم بود که نواختن گرفت و صدای رگبار آتشبارهای ضد هوایی به اوج رسید. هنگامه‌ی عجیبی بود. سمنگل با سرعت از چاه آب کشید و روی صورت خونین الیاس ریخت. پنبه آورد و ‌خون‌ها را پاک کرد. الیاس به هوش آمد. ‌زیر دست همه زد و از خانه فرار کرد.

سکوت مرگباری حاکم شد. سمنگل گفت: «رفت مامور بیاره.»

کشکو‌ گفت: «ها! رفت مامور بیاره. نباید به آدم ترسو اعتماد بِکردام. دس بچه‌ها بگیر برو خونه‌ی بووات. نمی‌خوام وقتی میان بچه‌ها این‌جا باشِن. فقط نگو قضیه چه بیده. بچه‌ها هم کَپِشون ببندن حرف نزنن.»

دقایقی بعد تنها نشست و خیره به در منتظر ماند. تا غروب مثل مجسمه همان‌جا نشست و تکان نخورد. غروب در به آهستگی باز شد و الیاس با سر باندپیچی‌شده وارد شد. کنار کشکو نشست و دو نخ سیگار آتش زد. سیگاری به کشکو داد و گفت: «دو دفعه تا در کلانتری رفتُم و پشیمون شدُم. تو ای وضعیت اگه یه دونه فشنگ ازت بگیرِن، جرمش زندانِن، چه برسه به بمب و موشک! فقط مُو نمی‌فهمام ای تو خونه‌ی تو چه می‌کنه؟! تو چکار به معامله‌ی بمب داری بدبختِ روزگارسیاه؟!»

کشکو تمام ماجرا از نیاز تامین جهیزیه تا پیدا کردن راکت تعریف کرد.‌ الیاس هم ناراحت شد، هم بر آن‌همه حماقت پوزخند زد. گفت: «جهاز دخترت بی‌منت با مُو. ‌حساب که دختر خودام. برین هرچی می‌خواین، از قاشق و چنگال تا یخچال و تلویزیون بار کنین. البته نو نیسِن، ولی خراب و داغون هم نیسِن. حالا می‌مونه ای بمب. کشکو، تو الان چوب دو سر گه هسی. نمی‌تونی به دولت خبر بدی، نمی‌تونی بمب بفروشی. هیچ‌جا هم نمی‌تونی نگهش داری. دیر یا زود منفجر می‌شه. اگه این‌جا منفجر بشه، سرا خونه‌ی خودت که هیچ، پنجاه خونوار دیگه هم تو هوا می‌رِن.»

کشکو ‌گفت: «بمب وقتی بمبِن که باروت داره. اگه‌ باروتش خالی بشه دیگه بمب نی.‌ سی چهل کیلو آهن و یه آرمیچری می‌شه همه ازت می‌خرِن!»

الیاس داد زد و‌ گفت: «مردکه‌ی خر، دعوا سر همو ‌باروتِن.‌کی می‌خواد باروت موشک خالی کنه؟ تو چاهِ مستراح بلد نیسی خالی کنی، می‌خوای باروت موشک خالی کنی؟! مُو فقط امیدوارام دولت پِی به خریّت تو‌ ببره و گذشت کنه.»

کشکو گفت: «اگه پی نبرن؟»

الیاس گفت: «یه خری کمتر!»

کشکو گفت: «تو زن و ‌بچه نداری. تو خیلی چیا نمی‌فهمی. باشه! مُو خر، شما همه‌تون آدم. برو ‌مامورا بیار یه خری کمتر بشه.»

الیاس چیزی نگفت. ‌در سکوت سرش را پایین گرفت.

زردیِ غروب در سکوت آن دو کم‌کم بر آسمان آبی چیره شد. الیاس و‌ کشکو هر دو به یک چیز فکر می‌کردند؛ بمب هولناکی که مثل بختک روی زندگی همه افتاده بود.

کشکو که متوجه اشتباه مرگبارش شده بود گفت: «هوا تاریک بشه می‌برم دریا غرقش می‌کنم.»

الیاس گفت: «باز هم خطر داره. دریا پر و ‌خالی می‌شه. وقت خالی‌شدن اگه پَرّه موتور قایقی به موشک پوسیده بخوره، چه می‌شه؟»

کشکو سرش خاراند و گفت: «خودام تحویل قانون می‌دام.»

الیاس گفت: «قانون، اونم تو زمان جنگ، ای شوخی‌ها سرش نمی‌شه که تو ‌بمب رو کول بذاری تو‌ خونه انبار کنی. الانم شاید با یه تکون کوچیکی منفجر بشه، قتل عام‌ به پا کنه.»

دوباره سکوت برقرار و آسمان تیره‌تر شد. کشکو گفت: «باید اره بشه.»

الیاس گفت: «ها، باید اره بشه ولی کجا؟»

کشکو گفت: «ته دریا. ته دریا اگه منفجرم بشه باکی نی.»

الیاس رفت و با اره‌ی آهن‌بر و چند تیغه نو برگشت. دوتایی نشستند تا سحر شود. کشکو دراز کشید و به آسمان شب خیره شد. گفت: «تو چند سال قمار کردی؟»

الیاس گفت: «خیلی سال.»

کشکو گفت: «سی چه ترک قمار کردی؟»

الیاس گفت: «یه بار ساعتِ یه مردی ازش بردُم. اومد تلافی کنه، انگشترش باخت. اومد تلافی کنه، ده برابر ساعت و انگشتر پول باخت. اومد تلافی کنه، خونه‌شَم باخت.»

سکوت کرد. کشکو گفت: «بعدش!»

الیاس گفت: «بعدش گفت دخترام! یه دختر جوون دمِ بخت داشت! مو به هم رِختام. دنیا تو چشام سیاه شد. لگد زیر همه چی زدام و همو شو توبه کردام قمار کُنام.»

کشکو‌ گفت: «چه حکایت عجیب غریبی! قمار چه‌ها نمی‌کنه.»

الیاس گفت: «ها، هرچی می‌باخی تشنه‌تر میشی، هرچی می‌بری حریص‌تر. باختش زهر بردشَم زهرتر.»

کشکو ‌گفت: «به نظر مُو زندگی همش زهرن. همش قمار و باختن.»

نیمه‌شب هر دو ‌لب ساحل بودند. ماه درخشان‌تر از شب قبل دریا را نقره‌پاشی کرده بود. کشکو‌ سوار موشک و روی قایقش پاروزنان دور و دورتر به خال کوچکی تبدیل شد. ساعتی گذشت. الیاس در بیم و امید به خال سیاه در افق چشم دوخته بود. سحر ماه زردرنگ شد و در محاق فرو‌ رفت. علی‌رغم‌ منع روشنایی شب الیاس سیگاری بر لب گذاشت و دست به کبریت برد. ناگهان انفجاری عظیم دریا را به آتش کشید.

ذرات تنِ کشکو‌ در دوردست قاطی دودی عظیم مثل دستی به سوی ماهِ رنگ‌‌پریده دراز شد. از ماه فاصله گرفت و مثل ابری سیاه و بارانی آسمان شهر را فرا گرفت.|

 

* علفدون: «علفدان» یا «تُل ژاپنی‌ها» که امروزه به «جزیره نگین» معروف است

۲ مهر ۱۳۹۷ ۱۱:۰۸