سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷

اخبار

40 سال در جزیره آدمخواران

40 سال در جزیره آدمخواران
دو شماره قبل، در بخش فرهنگ، صفحات تازه‌ای را منتشر کردیم با نام «عجایب هند» که از کتابی با عنوان «عجایب‌الهند بره و بحره و جزایره» گرفته شده بود. همان‌طور که در همان شماره هم اشاره شد، این کتاب تالیف ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی است که 11 قرن پیش نوشته شده و دربرگیرنده‌ی 136 حکایت و داستان عجیب و غریب است که خود نویسنده دیده یا شنیده است. همه‌ی این حکایت‌ها شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان هندی و ایرانی ـ به‌خصوص روایت سفرهای دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف به هند، چین و پیرامون آن ـ است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا جنوب چین و ژاپن در رفت و آمد بوده‌اند. از نسخه‌ی فارسیِ این کتاب خبری در دست نیست و ما نمی‌دانیم که در چه زمانی به عربی ترجمه شده است. تنها می‌دانیم که مستشرقان اروپایی، نسخه‌ی عربی آن را در استانبولِ ترکیه پیدا کرده و به فرانسوی برگردانده‌اند و سپس همراه با متن عربی و مقدمه و تفسیری بر آن منتشر کرده‌اند. بعدها، محمد ملک‌زاده، نسخه‌ای از کتاب را در کتابخانه‌ی ملک‌الشعراء بهار می‌بیند و پس از مقابله‌ی متن عربی و فرانسوی، آن را ترجمه کرده و در سال 1348 شمسی در انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ـ که تحت سرپرستیِ دکتر پرویز ناتل خانلری بوده ـ به دست چاپ می‌سپارد. بسیاری از این حکایت‌ها، عجیب و غریب‌اند و امروزه باور آن‌ها برای ما سخت است، اما اطلاعات بسیار نادر و ارزشمندی از احوال طبیعی دریاها و اوضاع محلی و جغرافیایی بنادر و جزایر ایران و مشرق‌زمین و همچنین مطالب سودمندی از دریانوردی و آداب و رسوم و رفتار مردم آن روزگار در اختیار ما قرار می‌دهد.
از آن‌جایی که حکایت‌های زیبا و در عین حال شگفت‌انگیز این کتاب با دریا و دریانوردی مرتبط است و بیش از نیم قرن از انتشار آن به فارسی می‌گذرد و خیلی‌ها به محتوای آن دسترسی ندارند، وعده کرده بودیم که هر شماره در بخش فرهنگ، یکی از حکایت‌های آن را انتخاب و تقدیم خوانندگان «بندر و دریا» کنیم. با سپاس و یادی از مترجم ارجمند، محمد ملک‌زاده، که چنین اثر ارزشمندی را برای فارسی‌زبانان به یادگار گذاشته است، دومین حکایت برگزیده از آن را با هم می‌خوانیم.

ز شخصی شنیدم داستان مردی از اهل بصره را که در کوچه‌ی قریش سکونت داشت و از بصره به قصد زابج1 یا نواحی آن عزیمت کرده بود... کشتی او در دریا غرق شده، او تنها کسی بود که از غرقاب نجات یافته و به جزیره‌ای افتاده بود. آن مرد گفت: داخل جزیره شدم و به درختی قوی بالا رفتم و در پناه برگ‌های درخت، شب را به صبح آوردم. چون صبح دمید، گله گوسفندی را دیدم به تعداد 200 راس و هر یک به قدر یک گوساله و مردی عظیم‌الخلقه آن گله را چوپانی می‌کرد که مثل او را به عمرم ندیده بودم؛ بلند و پهن و زشت‌منظر. شَفتی در دست داشت که با آن گوسفندها را می‌راند. آمد کنار ساحل دریا و ساعتی نشست، گوسفندان هم در میان درختان می‌چریدند، آن‌گاه چوپان به رو بر زمین افتاد تا نزدیک ظهر خوابید. پس از آن برخاست و خود را به آب دریا افکند و آب‌تنی کرد، سپس از آب بیرون آمد، همچنان لخت و عریان فقط برگی همراه داشت شبیه به برگ موز ولی قدری از آن پهن‌تر و آن را در میان بسته بود، آن‌گاه به طرف میشی حمله برد و پای حیوان را به یک دست گرفت و پستانش را در دهان گذارد و آن‌چه شیر در آن بود تمام را مکید و این عمل را با چند میش دیگر نیز انجام داد. پس از آن در زیر سایه‌ی درختان به پشت دراز کشید و نظرش را به میان شاخه‌های درختان افکند. در این هنگام مرغی به روی همان درختی نشست که من در آن پنهان بودم. چوپان برخاست و سنگ بزرگی را برداشت و به جانب مرغ پرتاب کرد. نشان او خطا نکرد و سنگ درست به هدف خورد و مرغ در میان شاخه‌های درخت ساقط شد و به شاخه‌ای نزدیک من گیر کرد. ناگاه چوپان نظرش به من افتاد، با دست اشاره کرد به زیر آیم. من با ترس زیاد اطاعت کردم، اما از وحشت روح در بدن نداشتم. او مرغ را از درخت به زیر آورد و بر زمین افکند، وزن مرغ به نظر یک صد رطل2 بود. آن‌گاه آن را هم‌چنان زنده از پر عریان ساخت، سپس آن را هم‌چون حیوانات درنده به دندان کشید و خورد و جز استخوان چیزی از مرغ باقی نگذاشت.

هنگام غروب آفتاب از جای برخاست و شفت را به دست گرفت و برای حرکت‌دادن گله نعره‌ای برآورد، مرا نیز اشاره کرد با او به راه افتم. گله را در یک‌جا جمع کرد و به طرف خلیجی برد که آب شیرین و گوارا داشت، خود و گوسفندانش از آن آب نوشیدند، من نیز که یقین به مرگ خود داشتم از آن آب آشامیدم. پس از آن ما را به جلو انداخت و به مکانی در میان درختان برد که چهارطرف آن با چوب‌های خشک محصور شده بود. من و گوسفندان از مدخل آن داخل آن مکان شدیم. در وسط آن جایگاه، بر روی یک پایه‌ی محکم چوبی به ارتفاع 20 ذراع اتاقکی ساخته شده بود. اولین کاری که مرد چوپان انجام داد این بود که یکی از کوچک‌ترین و لاغرترین گوسفندان را گرفت و سر او را به سنگ کوبید، سپس آتشی افروخت و لش گوسفند را مانند درندگان با چنگ و دندان خود قطعه قطعه ساخت و قطعات گوشت را با پوست و پشم بر آتش افکند و تمام را یک‌جا بخورد. پس از آن چند میش را یکی پس از دیگری گرفت و شیر آن‌ها را تا ته مکید... بعد از آن برخاست و چیزی آشامید و بخفت و مانند گاو خرناس می‌کشید.

چون شب به نیمه رسید، من آهسته و با سینه به طرف آتش خزیدم تا از بقایای گوشت گوسفند بخورم و رمقی پیدا کنم، اما از ترس این‌که مبادا گوسفندان رم کنند و چوپان بیدار شود و با من همان معامله را بکند که با مرغ و گوسفند کرد، بر روی زمین دراز کشیدم تا روز برآمد.

چون صبح شد، چوپان از خوابگاه خود به زیر آمد و گوسفندان را به جلو انداخت، مرا نیز با گله به پیش راند. او با من به کلامی حرف می‌زد که اصلا زبان او را نمی‌فهمیدم، من نیز با لهجه‌ها و لغات مختلفی که می‌دانستم با او حرف زدم ولی او هم حرف مرا هیچ نفهمید.

در آن هنگام من خیلی پشم‌آلود شده بودم و احتمال می‌دادم که با این وضع او از من نفرت پبدا خواهد کرد و همین امر سبب خواهد شد که خوردن مرا به تاخیر اندازد. بدین حالت 10 روز با او به سر بردم و او هر روز همان اعمالی را به جا می‌آورد که روز قبل به جای آورده بود. روزی نمی‌گذشت که او یک یا دو پرنده شکار نکند. اگر پرنده‌ای به چنگ می‌آورد و با آن شکم خود را سیر می‌کرد، از خوردن گوسفند صرف‌نظر می‌نمود و الا یک گوسفند را طعمه خود می‌ساخت. من در امر جمع‌آوری هیزم و افروختن آتش به او کمک می‌کردم و ضمن انجام خدمت به فکر حیله‌ای بودم که از چنگ او فرار کنم.

بدین منوال دو ماه گذشت. روزی سر و صورت خود را اصلاح کردم دیدم در قیافه او آثار سرور نمایان شد، فهمیدم که قصد خوردن مرا دارد.

یکی از روزها دیدم از یک درخت میوه‌ای‌ چید و آن را در آب خیس کرد، آن‌گاه آب آن را پس از صاف کردن نوشید و مست شد و تمام شب را در حال مستی و لا‌یعقلی گذراند.

در آن جزیره من مرغان عظیمی دیدم به اندازه یک فیل یا یک گاومیش، بعضی بزرگ‌تر و برخی کوچک‌تر. این مرغان گاهی گوسفندان گله را می‌ربودند. بدین جهت مرد چوپان خود و گوسفندانش در محوطه‌ای شب را می‌گذراندند تا از حمله مرغان در امان باشند، زیرا آن محوطه در زیر درختان قوی و تنومند با استحکام کامل بنا شده بود، به قسمی که مرغان جرات نمی‌کردند از میان شاخ و برگ درختان داخل محوطه شوند.

یکی از شب‌ها که چوپان با حالت مستی در خواب عمیقی فرو رفته  بود، من برخاستم و از شاخه‌های درختان استفاده کرده، از محوطه خارج شدم و به سوی صحرایی روان گشتم که از بالای درخت و از دور آن‌جا را زیر نظر گرفته بودم و تا صبح به راه خود ادامه دادم. چون صبح شد، از ترس آن غول به درخت قطوری بالا رفتم و چماقی همراه بردم تا اگر با او با من برخورد کند بر مغزش بکوبم یا به دفع او توفیق می‌یابم و یا او مرا خواهد کشت. به‌هرحال کسی نمی‌تواند از سرنوشت خود فرار کند.

آن روز را بر بالای درخت گذراندم و آن مرد را ندیدم. شب را با خوردن قطعه‌گوشتی که همراه برده بودم سدّ جوع نمودم، آن‌گاه از درخت به زیر آمدم و تا صبح راه رفتم. صبح خودم را در دشتی دیدم که جابه‌جا درختانی دور از هم دیده می‌شد. هم‌چنان به راه‌پیمایی ادامه دادم، احدی را ندیدم جز مارها و پرندگان و حیوانات وحشی که آن‌ها را نمی‌شناختم. چون به آب صاف و زلالی رسیدم توقف کردم، مقداری موز و میوه‌های دیگر خوردم و از آب شیرین سیراب شدم. پرندگان آسمانی در بالای دشت در پرواز و رفت و آمد بودند. من در کمین یکی از پرندگان عظیم‌الجثه ایستادم. از پوست درختان چیزی مانند طناب تهیه نمودم. همین که آن پرنده برای چریدن به زمین نشست، از عقب او آهسته به جلو رفتم. همان‌طور که مرغ مشغول چریدن بود، خود را به ساق پای او بند کردم. مرغ پس از چریدن و نوشیدن آب به هوا برخاست و چرخی زد، دریا در نظرم نمایان شد، من تسلیم قضا و قدر گشته مرگ را آماده شدم. مرغ بر روی کوهی در جزیره فرود آمد، خودم را از پای او جدا ساختم و با حال ضعف و ترس از حیوان سینه‌خیز از کوه به زیر آمدم و به درختی بالا رفتم تا در آن پنهان شوم. چون صبح شد دودی را از دور مشاهده کردم و دانستم که با این دود انسانی نیز هست. آ‌ن‌گاه از درخت پایین آمدم و به‌ طرف دود روان گشتم. چند قدمی نرفته بودم که دیدم جماعتی به‌طرف من می‌آیند. چون به من رسیدند، مرا دستگیر کردند. زبان آن‌ها را هیچ نمی‌فهمیدم. مرا به قریه بردند و در منزلی محبوسم ساختند. در آن‌جا هشت نفر دیگر هم محبوس بودند. سرگذشت مرا پرسیدند، برای آن‌ها شرح دادم. من از حال آن‌ها پرسیدم گفتند در فلان کشتی که از صنف3 به زابح می‌رفت سوار بودند، ناگاه گرفتار توفان شدند، 20 نفر از اهل کشتی به‌وسیله قایقی نجات یافتند و به این جزیره افتادند و گرفتار اهالی شدند که آن‌ها را بین خود تقسیم کردند و تا به حال عده‌ای از آنان خورده شده‌اند. دیدم به چه خطر بزرگی گرفتار آمده‌ام. با خود گفتم ای کاش که پیش همان غول چوپان می‌ماندم.

بالاخره از مشاهده‌ی چنان مصاحبان بیچاره‌ای تسلی یافتم و با خود گفتم اگر هم خورده شوم مرگ در نظرم آسان خواهد بود. با این حال هر یک دیگری را تسلی می‌دادیم.

روز بعد برای ما مقداری کنجد و چیز دیگری شبیه به آن با قدری موز و سرشیر و عسل آوردند و پیش ما گذاشتند. رفقا گفتند تا زمانی که در چنگ آنان گرفتاریم، این غذای ما خواهد بود. هر کدام به مقدار سدّ جوع از آن خوردیم، سپس آدمخواران آمدند و نظری به ما انداختند و قوی‌ترین ما را انتخاب کردند. ما با او وداع کردیم و بین خودمان نیز هر یک به دیگری وصیت نمودیم.

آدمخواران آن شخص را به وسط حیاط بردند و از سر تا پای او را با روغن چرب کردند، سپس او را به مدت دو ساعت در آفتاب نشاندند. آن‌گاه دور او جمع شدند و در برابر چشمان ما او را کشتند و قطعه‌قطعه ساختند. بعضی گوشت او را کباب کردند. برخی طبخ نمودند و عده‌ای همچنان خام نمک بر آن پاشیدند و خوردند و پس از نوشیدن مشروب سکرآوری مست شدند و خفتند.

به رفقا گفتم برخیزیم و این جماعت را که مست و لایعقل افتاده‌اند بکشیم و به راه بیفتیم. اگر جان به سلامت بردیم، خدا را شکر می‌کنیم و اگر در برخورد با اهل قریه کشته شدیم، یک‌مرتبه خواهیم مرد و به این بلا دچار نمی‌شویم. درباره [نظر] من اختلاف رای پیدا شد تا روز به پایان رسید. شب نیز گذشت. چون صبح شد، بنا بر رسم معمول برای ما خوراکی آوردند.

یک روز، دو روز، سه روز و چهار روز گذشت و ما به همان حال باقی بودیم. روز پنجم آمدند و یکی دیگر از میان ما جدا کردند و با او همان رفتار شد که با اولی شده بود. این‌بار چون مست شدند و خفتند، بر آن‌ها هجوم بردیم و تمامشان را کشتیم و هر یک از ما کاردی به دست آورد. مقداری هم عسل و سرشیر و کنجد با خود برداشتیم. چون ظلمت شب بر روی زمین گسترده شد و دنیا را تیره و تار ساخت، از منزل خارج شدیم. 

از آن‌جایی که در روشنایی روز خط سیر به سوی ساحل را مطالعه کرده بودیم، به جانب نقطه‌ای از ساحل دریا که با قریه فاصله زیاد داشت به راه افتادیم تا به دشت رسیدیم و از ترس آدمخواران به درختان بالا رفته، پنهان شدیم.

ما هفت یا هشت نفر بودیم. همین که روز به پایان رسید و شب شد، از درخت به زیر آمدیم و از طریق ستاره‌ها راه خود را به طرف ساحل دریا در پیش گرفتیم. چون خود را از خطر آدمخواران در امان می‌دیدیم، به استراحت پرداختیم و از میوه درختان که بیشتر موز بود، رفع گرسنگی می‌کردیم.

بدین‌گونه مدت درازی گذشت تا به دشت زیبا و آبادی رسیدیم که آب گوارایی در آن‌جا جاری بود. تصمیم گرفتیم در آن محل بمانیم تا کشتی‌ای به سراغ ما بیاید و یا در همان‌جا بمیریم. مدتی گذشت. سه نفر از همراهان مردند. چهار نفر دیگر باقی ماندیم و گاهی در ساحل دریا به گردش می‌پرداختیم.

روزی در کنار ساحل به یک قایق کهنه و مندرسی برخوردیم که امواج دریا آن را به ساحل افکنده و قسمتی از بدنه آن به گل فرو رفته بود. در داخل قایق چند جسد مرده مشاهده کردیم که پوسیده و متلاشی شده بودند. اجساد مردگان را به دریا افکندیم، آن‌گاه قایق را تمیز نموده، با گل جزیره که مانند سریشم چسبنده بود، آن را تعمیر و اصلاح کردیم. سپس از چوب درختان و الیاف نخل و برگ نارگیل دکل و طناب و شراع برای قایق فراهم نمودیم. پس از آماده‌شدن قایق درون آن را از آب شیرین و نارگیل و میوه‌های دیگر مملو ساختیم. آن‌گاه به‌وسیله چند نفر از همراهان که به امر قایقرانی آشنا بودند، قایق را به راه انداختیم. پس از 15 روز دریانوردی و تحمل مصائب بی‌شمار به یکی از قراء صنف رسیدیم. از آن‌جا نیز به راه خود ادامه داده وارد صنف شدیم.

اهالی شهر از آمدن ما باخبر شدند، مقداری توشه‌ی راه برای ما آماده ساختند و ما هر کدام به قصد شهری حرکت کردیم. من نیز به بصره مراجعت نمودم.

غیبت این مرد از بصره 40 سال به طول انجامیده بود. اکثر خویشاوندان و اقوام او در گذشته بودند. از پدرش پسری باقی مانده بود که برادری او را انکار کرد، اموال او را هم ـ پس از آن‌که از بصره رفت و مدت‌‎ها خبری از او نرسید ـ تقسیم کرده بودند، درحالی‌که او وضع خوبی داشت اما به دارایی خود به هیچ‌وجه دست نیافت تا بدرود حیات گفت.»

 

1ـ زابج: نام جزیره‌ی جاوه بوده است.

2ـ رطل: هر رطل عراقی، 496/314 گرم است.

3ـ صنف: شهر و بندری است در هندوچین و ساحل خلیجی به همین نام. 

۲ مهر ۱۳۹۷ ۱۰:۵۹