چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
 

اخبار

پیوند ناگسستنی دو نام؛ خلیج فارس و احمد اقتداری

من آن مرغم و مملکت کوهِ من

من آن مرغم و مملکت کوهِ من

خلیج فارس نیاز به روز خاصی برای بزرگداشت ندارد؛ هر روز ایران به نام خلیج فارس نامگذاری شده، بهخصوص اگر بدانید برای اثبات ایرانی بودن فرهنگی که زندگی در این آبراه را ساخته، چه زحمتهایی که کشیده نشده است.

پرونده پیش رو نگاهی متفاوت به خلیج فارس دارد؛ پروندهای در بزرگداشت مقام استاد احمد اقتداری که نام او به عنوان «پدر مطالعات خلیج فارس»، ماحصل عمری است که او در این راه صرف کرده و انبوه کتابهایی که در اثبات این نام نوشته است. حال که این آبراه به گرانیگاه اقتصادی ایران در شرایط تحریم بدل شده است، به محضر این استاد ایرانشناسی رفتهایم و از او درباره تاریخ و حقوق قانونی ایران در خلیج فارس پرسیدهایم.

در اوایل مهرماه 1327، بخشنامه دکتر علیاکبر سیاسی، وزیر وقت فرهنگ، از تهران به تمام شهرهای کشور ارسال میشود. متن بخشنامه درباره قانون تعلیمات اجباری است که پیشتر به تصویب مجلس رسیده؛ تاکیدی بر اجباری بودن آموزش رایگان در سراسر کشور. در این نامه، از تمام دستگاهها خواسته شده حتی اگر در شهری توانِ دایر کردن مدرسه و آموزش به دبستانیها وجود ندارد، دستگاههایی مثل وزارت بهداری و فرهنگ، پا پیش بگذارند و برای کودکان بیسواد کشور فکری کنند. یکی از این بخشنامهها به رئیس اداره فرهنگ لارستان میرسد؛ مردِ جوانی که با حقوق ماهی 32 تومان معلمی در لار بوده و اکنون به ریاست این اداره کوچک منصوب شده است. مرد، بخشنامه را میخواند و احتمالا در ذهنش خاطرات سفر اخیرش به بستک، لنگه و گاوبندی بیدار میشود. با عصبانیت شدید، رنجش خاطر خود از بیتوجهی دولت مرکزی به نواحی ساحلی خلیج فارس و جورِ ماموران امنیه و بیداد دولتمردان و فساد و خرابی روستاهای آن اطراف را روی کاغذ میآورد و به وزیر فرهنگ ارسال میکند: «آن جناب، ساحل خلیج فارس را مشاهده نفرمودهاند و شاید آن روزگاری هم که مردم این سامان در امن و امان و در نعمت و فراوانی زندگی کردهاند، در تاریخ منعکس نشده باشد و به عرض آن جناب نرسیده باشد. ولی امروز میتوانید تصور فرمایید وضع مردم لارستان و بنادر بیشباهت به وضع کشتی‌ شکسته‌ای نیست که در شرف غرق شدن است یا در حالت مریضی که در حال احتضار است».

نویسنده این گزارش، از سرنوشت آن نامه اطلاعی در دست ندارد اما گمان میکند که شاید این نامه جوششی در آن معلم زنده کرده که سرچشمهاش در این هفت دهه خاموش نشده است. احمد اقتداری لارستانی به فاصله کوتاه زمانی بعد از آن نامه، یکی از مهمترین آثار خود را درباره خلیج فارس و وضعیت شهرهای جنوبی کشور منتشر کرد؛ کتابی که انگار پا درآورده و به جای ماندن در کتابخانهها، روانه حافظه تاریخی ایرانیان شده و نام خلیج فارس را برای همیشه به گوشه ذهن دنیا سنجاق کرده است.

در وصف او، همچنان که در وصفِ خلیج فارس، سخن بسیار رفته است. گذشتِ 90 و خردهای سال سن از این مرد تکیده، بلندقد، لاغر، دارای هوش بسیار بالا که دستی در نوشتن دارد و دلی در وادی شعر و پایی در ایرانشناسی، چهرهای اسطورهای ساخته تا جایی که امروز نام او بی نام خلیج فارس و نام خلیج فارس بی نام احمد اقتداری چیزی کم دارد. او یکی نفراتِ اصلی ایرانشناسی نوین است؛ یک ضلع از سه ضلعیِ ایرج افشار، منوچهر ستوده و احمد اقتداری. عمرِ دراز و سایهای که از «امید» و «آرزو» همواره بر سر این عمر بوده، رنگ و بوی فعالیت تحقیقی اقتداری را متفاوت کرده است. او در طول این سالها، یک پژوهشگر و ایرانشناسِ نشسته بر صندلی کتابخانهها نبوده! شاید تفاوت شیوهی ایرانشناسی این سه تفنگدار در همین بوده است؛ آنها همواره مسافر و زائرِ مکانی بودهاند که در فهرست پژوهشهایشان جا داشته؛ گاه با ماشین و بیشتر با پای پیاده: «با انجمن آثار ملی قرارداد بستم و سفارشنامهای برای حمایت ژاندارمری و استانداریهای جنوب گرفتم و با هواپیما عازم بوشهر شدم. ابتدا جزیره خارگ را دیدم و سپس با اتومبیل شهرداری بوشهر که در اختیارم گذاردند، از بندر گناوه، بندر دیلم، شبانکاره و سعدآباد بازدید کردم. سپس عازم دشتستان و سپس تنگستان، اهرم، خورموج، کنگان، طاهری، نایبند، عسلویه، شبیکوه، گاوبندی، بندر لنگه، بندر خمیر، بندر عباس، میناب و جاسک شدم تا به مقصد غاییام یعنی چابهار و بندر تیس برسم.» در چنین مواجهه رودررویی است که اقتداری ویرانی سواحل جنوبی کشور را میبیند و با پای پیاده در سوگش قدم برمیدارد: «در آن زمان جادهی اتومبیلرو در سواحل نبود. گاهی میتوانستم با جیپ کهنه ژاندارمری چند کیلومتری بروم و چون جیپ از کار میافتاد، پیاده با ژاندارم محافظم به راه میافتادم. با اینکه زمستان بود اما چون بارندگی نشده بود، کمآبی و خشکسالی و قحطی ناراحتکننده بود. البته من جز گردش در قبرستانها و خواندن سنگ قبرها و دیدار خرابهها و امامزادهها و آثار قدیمه پیش و پس از اسلام کاری نداشتم. شلواری کوتاه بر پا و پوتینی پوشیده بودم و کولهپشتی کوهنوردی بر پشت و دوربینهای عکاسی بر دوش و بغل از پیش از آفتاب تا شامگاه به تحقیق و عکسبرداری و راه سپردن و شبها به نوشتن و تنظیم یادداشتها میپرداختم که حاصلش کتاب «آثار شهرهای باستانی سواحل و جزایر خلیج فارس و دریای عمان» در سال 1348 شد.»

ایرانشناسی معاصر

تصور اینکه چرا جلال آلاحمد این سه را، «سه تفنگدارِ گورنگار» میخواند، اکنون سادهتر است؛ کشف واقعیتهای تاریخی درست آنطور که والتر بنیامین میگوید، از دلِ ویرانهها اتفاق میافتد. احمد اقتداری در حاشیه خلیج فارس به جستوجوی سنگقبرها میپردازد، منوچهر ستوده در استرآباد و ایرج افشار در سراسر ایرانِ کهن، از سمرقند و بخارا تا غربیترین سرحدات. نتیجه اما کشفِ روشی مدرن برای مقابله با استعمار و استعمارگران است.

    به عقب بازگردیم: اشغال ایران در سوم شهریورماه 1320 به وسیله سه کشور انگلیس، روسیه و آمریکا و تبعید رضاشاه به جزیره موریس، احمد اقتداریِ 16 ساله را تکان میدهد. او در ذکر خاطرات آن روزگار نوشته: «به این فکر افتادم که چه انگیزهای این سه رقیب (انگلیس، آمریکا و روسیه) را با هم متحد کرده است؟ در آن زمان کشورهای قدرتمند درصدد بودند از ایران بهعنوان پایگاهی برای زیر نظر داشتن منطقه استفاده کنند، من نیز اندیشیدم که باید فکری بکنم و به کشورهای عرب همسایه و نیز دولتهای مقتدر جهانی بگویم که ایرانی، خلیج فارس و جزایر آن را متعلق به خود میداند و محال است بگذارد بخشی از آن از ایران جدا شود. فکر کردم لازمه بیان چنین دیدگاهی، مقابله کتبی و علمی با آنهاست و با این انگیزه شروع به نوشتن کردم.» به فاصله کمی بعد از آن، کتاب «خلیج فارس» و اندکی بعد، «فرهنگ لارستانی و لارستان کهن» منتشر میشوند که هر کدام آغازگر یک راه برای ایرانشناسی مبتنی بر فیزیکِ مشاهده عینی و شیمیِ مقابله با استعمار هستند و زنده شدن نامهایی که هیچگاه از تاریخ معاصر ایران پاک نمیشوند.

در حوالی سال 1343 ایرج افشار به انجمن آثار ملی پیشنهاد میدهد مجموعهای از کتب پژوهشی و تالیفی درباره آثار تاریخی و باستانی نواحی مختلف ایران منتشر کند. انجمن با این پیشنهاد موافقت میکند و ایرانشناسی نوینی به دست چهرههایی که برای نگارش این کتابها انتخاب میشوند، رقم میخورد. ایرج افشار، منوچهر ستوده، احمد اقتداری، مصطفی مقربی، عباس زریاب خویی، علیقلیخان جوانشیر، محمدتقی دانشپژوه، محسن و ناصر مفخم سالهای سال، سفر و حضر را در کنار هم تجربه میکنند و حاصلش تنها در فقره احمد اقتداری بیش از 48 کتاب چاپ شده و نشده است!

مقصد نهایی، سمت دریاست

نزدیک به 10 سال است که احمد اقتداری وصیتنامهاش را به طور رسمی منتشر کرده است. قسمت عجیب این نامه که به دستخطِ خودش در فضای مجازی وجود دارد، توصیف دقیق شرایط و نحوه دفن پیکرش است: «امیدوارم وصی مزبور، از راه لطف سعی کند مرا طوری به گراش برساند که در یک صبحگاهروزی مراسم کفن و دفن تمام شود و در ظهر همان روز در حسینیه اعظم گراش به طور عام از همه رهگذران دعوت کنند که برای صرف ناهار در حسینیه حضور یابند و ناهاری ساده و عمومی به عموم مردمی که بر سر سفره بدون دعوت رسمی و مکتوب حاضر شوند، تقدیم نماید.» او میخواهد پس از مرگش به شهر گراش در 355 کیلومتری جنوب شیراز برگردد، درست همانجایی که قصه خود را آغاز کرد و در خانواده‌ خانی از خوانین لار به دنیا آمد، اما خان‌زاده نشد بلکه نگین شهر خود شد تا جایی که مصدق، یک روز ظهر او را به اتاق استراحت خود فرامی‌خواند و می‌خواهد که عنوان شهرداری شهر لار را بپذیرد، درست چند روز بعد از آن‌که از طرف انجمن شهر، منتخب شده بود، اما نمی‌پذیرد. می‌گویند که هنرمندان در نهایت شبیه به اثر خود می‌شوند. سرنوشت احمد اقتداری نیز گویی بی‌شباهت به سرنوشت خلیج فارس نیست؛ دریایی بزرگ و مملو از نعمت خدادادی که هر چه از او بخواهند، عرضه خواهد کرد، بی منت و ادعا: «از حق‌التالیف حاصله، همه ساله به یک دانشجو یا محقق یا نویسنده‌ای که رساله یا کتابی تحقیقی و علمی و مستند و مورد قبول جامعه علمی ـ دانشگاهی درباره خلیج فارس و مناطق جنوبی ایران چاپ کند، جایزه نقدی به نام «جایزه فرهنگی احمد اقتداری» پرداخت نماید و در صورت لزوم به چاپ و انتشار آن رساله یا کتاب کمک مادی و علمی و فنی و مالی نماید.»

زیر تابلویی از غروب

«من در 70 سال عمر خود در ایران و خارج از ایران بسیاری از مشکلات را در سر راه زندگی خود یافتهام. بسیاری را حل کردهام و بسیاری را حل نکردهام...» با این همه هنوز هفتهای دو روز در مرکز دایرهالمعارف اسلامی مشغول به کار و پژوهش است. خلق او در 93 سالگی بیش از پیش شبیه خلیج فارس شده؛ گوشهایش کمتر میشنوند، به سختی راه میرود اما ثابتقدم، سرسخت و دلسپردهی شعر است. دوستان و شاگردانی که میخواهند او را ببینند، باید تا شمال تهران برانند و او را میان بوی کتابهایی که به این مرکز اهدا کرده بیابند؛ درحالیکه زیر تابلوی نقاشیِ اسلام کاظمیه نشسته است و به قفسه کتابهای اهدایی ایرانشناسان به این مرکز خیره شده. در هر دیدار، اصلیترین سخن او درباره اهمیت خلیج فارس است، میگوید که وجهه مهم این دریا، فراتر از یک موقعیت جغرافیایی یا صفحهای از مثنوی تاریخی باستانی ایران، مقوله فرهنگی آن است؛ چشمهای از هویت ایرانی ما که مدام در حال جوشش است و مثل هر دریایی، هر صبح متولد میشود. در تابلوی بالای سر او، اسلام کاظمیه، غروبِ یک لنگرگاهِ خلیج فارس را به تصویر درآورده اما این پایین، مردی نشسته است با خاطره رفقایی که ترکش کردهاند و دریایی که هیچگاه تنهایش نخواهد گذاشت.|

ـ  برای نگارش این مطلب از گفتوگوی مفصل مرکز دایرهالمعارف اسلامی با احمد اقتداری کمک گرفته شده است.

ـ  بدون راهنمایی گرفتن از مقاله سید جواد میرهاشمی و نگاه کردن به وبلاگ احمد اقتداری، صحت برخی از تاریخها و اظهارات تعیین نمیشد.

ـ  وصیتنامه اقتداری با این شعر نظامی تمام میشود: «یکی مرغ برکوه بنشست و خاست/ چه افزود بر کوه باز و چه کاست؟/ من آن مرغم و مملکت کوه من/ چو رفتم، جهان را چه اندوه من؟» این ابیات که در واقع وصیتنامه نمادین اسکندر در شهر نظامی هستند، در پای وصیتنامه احمد اقتداری چه میکنند؟ برای پاسخ به این سئوال، راهی جز رجعت به خردنامهی خمسه نظامی نیست.

در فیلم مستندی که از شما به عنوان «به ایران جاودانیام» ساخته شده، میگویید هر ایرانی موظف است برای خلیجفارس کاری بکند. فکر میکنید بهترین کاری که میشود برای ترویج فرهنگ خلیجفارس کرد، چیست؟

در مبحث شما و فعالیتی که دارید، اطلاعرسانی و فرهنگسازی. من یک زمانی مهمان فرماندههای ارتش بودم. به آنها گفتم که به سربازانتان خلیجفارس را آموزش دهید. به شما هم همین را میگویم. سازمان بنادر و دریانوردی، همانطور که از نامش پیداست، انس و الفتی با خلیجفارس دارد. این کارمندان، این زحمتکشان باید بدانند که در چه سرزمینی و چه دریایی زندگی میکنند. این کار شماست که به آنها بگویید. کار مطبوعات و رسانه همین است که این اطلاعات را به دست عامه برساند. سعی کنید به مردم ایران بفهمانید که این دریا از ابتدا، نامش خلیجفارس بوده و هست و خواهد بود. این جزایر، این بنادر، مال ایران بوده و خواهد بود. کتابی در دست چاپ دارم به نام «بحرین». در این کتاب شرح دادهام که چطور شاه فریب خورد و در مقابل تحویل گرفتن جزایری که 100 درصد ایرانی بودهاند، بحرین را از دست داد. اگر آن اشتباه تاریخی نبود، امروز بحرین هم تکهای از نقشه جغرافیایی ما بود؛ همانطور که تکهای از جغرافیای فرهنگی و تاریخی ماست و خواهد بود. در این کتاب، روایت علم [امیر اسدالله] را درباره بحرین آوردهام که نوشته بود: «امروز خدمت اعلیحضرت بودم. ایشان فرمودند «قضیه بحرین دارد حل میشود.» نمیدانم بعد از این به ما میگویند خیانت کردید یا خدمت؟»

میخواهم برای مخاطبان ما بگویید که چرا هر وقت پای خلیجفارس به میان میآید، نوعی افسوس درباره بحرین هم وجود دارد؟

در مورد بحرین، افسوس به خاطر بیعرضگی شاه است. با یک رفراندوم ساختگی و دروغ که مردی به نام «گیچیاردی» مدعی برگزاری آن در بحرین شد، تمام این اتفاقات افتاد. این آقا ادعا کرد که رفراندومی از جانب سازمان ملل در بحرین انجام داده و مردم بحرین که عموما ایرانی و شیعه هستند، به استقلال از ایران رای دادهاند! شاه در فرودگاه دهلی از این رفراندوم و نتایج آن خبردار شد و تاییدش کرد. آیا شاه ایران، وزیر خارجه ایران، رئیس سازمان امنیت و اطلاعات ایران و رجال آن روز نمیدانستند که بحرین جزء لاینفک آبوخاک و مرز و بوم ایران است و مردم بحرین شیعه اثنیعشری و 80 درصد ساکنین بحرین، ایرانی و ایرانیتبار و از مردمان دشتستان، تنگستان، خوزستان و لارستان و بلوچستان ایران هستند؟ الان هم اگر شما وارد بحرین بشوید، اسم فرودگاهاش «دیلمون» است. ریشه این کلمه همان «دیلمِ» خودمان میشود، آن وقت دانمارکیها از شیخ بحرین پول گرفتهاند و کتابی به اسم «در جستوجوی دیلمون، قدیمیترین تمدن جهان» منتشر کردهاند. معلوم است که فقط با این حقهها میشود تاریخ را زیر سئوال برد وگرنه از خود بحرینیها هم بپرسید، خودشان را ایرانی میدانند. مخلص کلام اینکه: ایرانیان از قدیمالایام اینطور بودهاند که دستاندرکاران حاکمیت، در جریان امور بودهاند اما عامه مردم از این جور مقولهها چندان خبری ندارند. به سلیقه مردم بنویسید و اگر قصد دارید کاری برای آنها بکنید، کافی است حقایق تاریخی را درست به مردم بیاموزید، فرهنگسازی کنید تا آنها ایران را بهتر بشناسند.

یکی از مهمترین ویژگیهای فعالیتهای شما، گزارش میدانی، سفر و حضور در منطقه مورد تحقیق است. از سفرهایی که برای تهیه آثار خود در زمینه خلیجفارس به جنوب کشور داشتید، چه خاطرههایی همراه
خود آورده
اید؟

بسیاری از این خاطرات، در این طرف و آن طرف نقل شده است. عمر من 93 سال است و این روزها دیگر واقعا خستهام؛ از جاروجنجال، از مصاحبه و گفتوگو و حرفوحدیث. میخواهم همینجا بنشینم و «نون و ماستم» را بخورم. میخواهم بگویم قبل از اینکه پدر خیلی از شماها به دنیا بیاید، من برای خلیجفارس نوشتم و سعی کردم این دریای مهم در جهان را ـ که شاید بتوان گفت اهمیتش نه اقتصادی، نه امنیتی و سیاسی، بلکه تاریخی و تمدنی است ـ به دنیا معرفی کنم. کتابی دارم به نام «خلیجفارس از دیرباز تاکنون» که چاپ اول آن مربوط به سال 1343 است (میخندد). این کتاب در کنار کتاب «تاریخ دریانوردی ایرانیان» که کتابی مهم درباره خلیجفارس است به قلم «هادی حسن» و بعدها کتاب «از دریای پارس تا دریای چین»، همه این کتابها را به این قصد نوشتهام که این خاطرات، که این اطلاعات و دریافتها و نظرها و نقدها یک جایی برای روزهای آینده ثبت و ضبط بماند، برای نسلی که شاید از طریق همین کتابها، پیشینه خودش را بفهمد و قدر بداند. شاید این نسل دیگر نداند که «راسالخیمه» یعنی چه و چرا با اینکه امروز در کشور امارات قرار دارد، همجوار دریایی است که تمام دنیا به آن میگوید «خلیجفارس»؟ چرا اصلا چنین اسمی؟ چون نادرشاه افشار در سفرش به خلیجفارس، خیمهاش را در همین منطقه زده است. اینجا دریایی است ورای پنج هزار سال جنگ و ستیز و یکصد سال کشمکش اما در تمام طول این سالها نامش تغییری نیافته، حتی آنهایی که به شیطنت یا به نادانی یا به غرض سعی کردهاند نام این دریا را تغییر بدهند، از سوی تاریخ و زمانه خود، تودهنی خوردهاند. خلاصه، تمام این کتابها این است که خلیجفارس، خلیجفارس است و بس.

تاکید فراوان شما بر روی ریشهیابی اسمها بهخصوص اسم مکانها برای چیست؟ آیا میتوان گفت یکی از نشانههای حضور ایرانیها در اطراف خلیجفارس همین نامها بوده که هنوز باقی ماندهاند؟

شما در تمام طول خلیجفارس میتوانید نشانههای حضور ایرانیها را ببینید. همین «زنگبار» که در فارسی میشود «ساحل سیاهان»، همین «شارجه» که در فارسی یعنی «شهرگه» و به معنای مکان یک شهر است، همه اینها نشان میدهد اندیشه این محدوده، تحت سیطره زبان فارسی بوده و صاحب این دریا فارسیزبانان هستند و به همین خاطر، «فارسی» فقط پسوند این دریا و خلیج نیست، بلکه ماهیت آن را شکل میدهد. امروز اما وضع تغییر کرده، دیگر خبری از انسانیتی که زمانی سلطان سعید خان در حق بیوه و دختر عبدالحسین میرزای شیرازی کرد، به چشم نمیخورد. اما اینها قصه نبودهاند، اینها واقعیتهای مراوداتی فرهنگی است که حول محور خلیجفارس شکل گرفته و باقی مانده.

این ماجرا، افسانه است یا واقعا اتفاق افتاده؟

کاملا واقعی است، اسنادش هم در کتابهای من موجود است. داستان یک انسانیت است که در آن زمان اتفاق افتاده و من بر اساس روایت پسر سدیدالدوله به آن اشاره کردهام. بر اساس این روایت، سلطانسعید، پدر سلطان قاموس، پادشاه کنونی عمان، در دوره ناصرالدینشاه به تهران میآید و آنجا از ناصرالدینشاه لقب خانی میگیرد. یکبار در سفری به شیراز، با 400 قاطر مروارید و جهاز، دخترِ عبدالحسین میرزای فرمانفرما را به زنی میگیرد و با خود به عمان میبرد. دختر در آنجا به سلطان میگوید که خواهشی از او دارد که در مسقط یک «ماتم» بسازد. (ماتم همان حسینیه است.) آن هم در کشوری که به اقرار پادشاهش همه سنیمذهب هستند. پادشاه در نهایت درخواست همسرش را قبول میکند اما در سفری که بعدها به نزد خانواده همسرش در شیراز دارد، فقها باعث متارکه این ازدواج میشوند، چرا که مرد، سنی و زن، شیعه بوده است. سالها بعد که عبدالحسین میرزا فوت میکند، پسر سدیدالدوله در سفر به نجف با دو زن مجاور مواجه میشود و درمییابد که این دو زن، همان دختر و مادر عبدالحسین میرزا هستند. نامهای به سلطان سعید مینویسد و شرح ماوقع میدهد. اینجا ما شاهد یک انسانیت منحصربهفرد هستیم. این مرد در جواب آن نامه یک کشتی پر از ظروف چینی، خواروبار و مایحتاج زندگی به همراه مقرری سالیانه 12 هزار دینار برای همسر سابق و مادرش حواله میکند. سدیدالدوله میگوید که تا زمانِ زنده بودن سلطان سعید این پول به این دو میرسید و این از آن واقعیتهایی است که ما امروز در اطراف خلیجفارس کمتر میبینیم. اکنون مردمان اطراف این دریا اغلب با همدیگر و بهخصوص با ما دشمنی میکنند.

فکر میکنید چرا دوره اینگونه روابط بینالمللی به پایان رسیده؟ آن هم در جوارِ دریایی که به گفته شما یک زمانی چنین اتفاقات مهمِ انسانی در آن رخ داده است.

فکر میکنم همه اینها زیر سر سیاست باشد. البته نباید اسرائیل را هم نادیده گرفت. برهم زدن منطقه، سیاست اسرائیل است. تمام جنجالی هم که امروز ما در منطقه و بهخصوص در خلیجفارس با آن روبهرو هستیم، زیر سر همین اسرائیل است. لابد الان خیالشان راحت شده که کشورهای منطقه را درگیر خود کردهاند، اما خلیجفارس اینطور نمیماند. اینجا جایی است که میتواند در دورههای مختلف، صلح را به چشم ببیند، همانطور که قبلا و پیشترها دیده است. این را هم یادتان نرود که خلیجفارس یعنی نفت. تا نفت دارید این مجادلات هست. قضیه نفت، قضیههای دیگری هم به دنبال دارد؛ پای سیاست در میان میآید، پای منافع کشورهایی که میخواهند از این نفت به نفع خودشان بهرهبرداری کنند. پای قدرتهای جهانی به میان میآید. هدف یک چیز است: سیاست استعماری. این همان استعماری است که شنیدهاید همیشه میخواهد نفوذ کند و کجا بهتر از خلیجفارس. نفوذ آنها برابر است با نبود امنیت و وقتی که امنیت نباشد، میتوانند بدون ایران برای صادرات و واردات کالا از چین و هند برنامه بریزند.

درباره دریای خزر، پیشینه تاریخی ما چگونه است؟

تا زمانی که دو کشور ایران و شوروی بودند و تمام ممالک اطراف این دریا در اختیار این دو کشور بود، ایران از نفت خزر چیزی عایدش نمیشد و هر چه بود در اختیار شوروی بود. همین که شوروی به هم خورد و این ممالک هر کدام مستقل شدند، به روسیه وفادار ماندند و سهم نفت و دریای خود را به این کشور دادند و سهم نفت ایران در این میان از بین رفت. یعنی میشود گفت که ایران از نفت دریای خزر چیزی نمیبرد.

بر اساس چه مقررات و قانونی؟

اگر اشتباه نکنم، هیأتی از ایران تشکیل میشود، مرکب از لطفعلی خُنجی، سعید نفیسی و مجتبی مینوی. اینها میروند و لنین را در روسیه میبینند. لنین به آنها میگوید حالا که در این کشور انقلاب شده، تمام قراردادهایی که تزارها با حکومت ایران بستهاند، لغو خواهد شد و ممالک تازه استقلالیافته، خسارت مستقل شدن خود را به ایران پرداخت میکنند که البته نکردند! گناه اینها بود که رفتند و قرارداد نوشتند و این کار در خزر به ضرر ایران تمام شد.

شما به عنوان یک محقق و یک نویسنده که در زمینه تاریخ و جغرافیا مطالعه داشتهاید و همزمان کارِ پژوهشی هم انجام دادهاید، فکر میکنید میشود با ثبت اتفاقات تاریخی، فرهنگسازی کرد و حافظه تاریخی ایرانیان را
غنا بخشید؟

ببینید، در حوزه دریا، تاریخ، سندِ ماست. دریای شمال و جنوب اگر نبود، ایرانی وجود نداشت. حتی در تاریخ هم اگر نگاه کنیم، وجودِ امپراطوریهای بزرگی مثل هخامنشیان به لطف همین دو دریایی بوده که در شمال و جنوب کشور قرار داشته است. خاطرم است که یکبار حسنعلی منصور، نخستوزیر وقت، مرا احضار کرد و گفت تیمسار فرزانگان مدام شکایت میکند که او را در وزارت امور خارجهی کویت راه نمیدهند و به او بیاحترامی میکنند. ایرانیان را شبانه با یورش غافلگیرانه از کویت اخراج میکنند. مجلهی «ایران تودی» (ایران امروز) را در فرودگاه کویت توقیف کردهاند و اجازه پخش نمیدهند. شما به کویت بروید و به وسیله دوستانی که دارید، علت این قضایا را دریابید و راهحل آنها را گزارش کنید. من به کویت رفتم و در کویت به وسیله دوستی از مردم دشتستان که دوست وزیر خارجه کویت بود، وقت ملاقات گرفتم و به اتفاق او در موعد مقرر به دفتر وزیر خارجه کویت رفتیم. جوانی مصری با بیاعتنایی ما را پذیرفت و مدتی معطل شدیم تا وزیر خارجه به درون اتاق آمد و ما را با خود به اتاق خاص خودش برد. پس از تعارفات معمول گفت چرا تقاضای وقت ملاقات به وسیله سفارت ایران نکردهاید؟ و حالا فرمایش شما چیست؟ گفتم به خاطر اینکه شما سفارت ایران و سفیر ایران را محترم نمیشمارید و به تقاضاهای سفیر ما جواب نمیدهید! گفت سفیر ایران، یک نظامی است و خیال میکند ما نوکر ایران هستیم و با بیادبی روی میز منشی من مشت میکوبد و پرخاش میکند. حالا فرمایش شما چیست؟ گفتم ایرانیان را شبانه بدون آنکه بگذارید به حسابوکتاب خودشان برسند و پول و داراییشان را بردارند و حتی با آشنایان خود دیدار کنند، اسیر میکنید و با زور از کویت اخراج میکنید. مجله «ایران تودیِ» ما را در فرودگاه توقیف کردهاید و اجازه پخش آن در بین ایرانیان نمیدهید. من آمدهام از طرف نخستوزیر ایران تحقیق کنم علت این رفتارهای غیرمنطقی و نادرست شما با سفیر ایران و مردم ایرانیتبار اینجا چیست؟ و چرا مجله «ایران تودی» را توقیف کردهاید؟ گفت موضوع ایرانیان و اخراج آنها را بررسی میکنم، اما موضوع مجله «ایران تودی». البته که باید آن را توقیف کنیم، چون مطالب خلاف واقع در آن نوشته شده است. گفتم چه نوشته شده است و چه باید نوشته میشد که به نظر شما صحیح باشد؟ گفت همه جا نوشته شده است خلیجفارس (پرشین گلف)، باید نوشته میشد Arabian Gulf. گفتم آقای وزیر، شما مسلمان هستید؟ به زبان عربی گفت الحمدالله. گفتم شنیدهام بدو (یعنی بادیهنشین) هستید. گفت من به بدو و قبیلهام افتخار میکنم. گفتم اکنون که مسلمان و عرب و بدو هستید، باید دارای اوصاف این سه قوم نیز باشید. گفت سعی میکنم که دارا باشم و این اوصاف چیست؟ گفتم مهمترین آن اوصاف، راستگویی و صداقت است. گفت سعی کردهام راستگو باشم و انشاءالله هستم. گفتم حدودا شما همسنوسال من هستید و در مدارس جدید در کویت و اروپا درس خواندهاید. شما در مدرسه میخواندید، خلیجفارس یا خلیج عربی؟ دست بر دست خود زد و گفت مرا غافلگیر کردید. من در کتابهایم و مدارس میخواندم خلیجفارس (Persian Gulf) و خلیج الفارسی و بحر فارس. اما حالا شما دریایی دارید که در شمال کشورتان واقع است، یعنی دریای خزر (او گفت کاسپین سی)، اجازه دهید ما هم دریایی داشته باشیم به نام دریای عرب یا خلیج عربی. گفتم شما دریا دارید و چرا مانند قرون و اعصار گذشته از آن نام نمیبرید؟ گفت. کجا؟ گفتم آن دریا را که امروز دریای سرخ، بحر احمر مینامید.

 ببینید، حافظه تاریخی یک ملت اینطور شکل میگیرد، در دبستان، در دانشگاه، در کوچه و بازار، باید مدام به اینها یادآوری کرد که کی هستند، از کجا میآیند، فرهنگشان چیست، زبانشان چیست، فردوسیشان چقدر مهم است و اینکه اگر ایران نباشد، هیچکدام از اینها وجود ندارد. این اولین قدمِ فرهنگسازی است که شما از دستگاه خودتان شروع کنید، آن یکی از دستگاه کوچک خودش، آن دیگری از مدرسه و مکتبش و... بسمالله! 


۱ مهر ۱۳۹۷ ۱۴:۵۴