جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

اخبار

مرگ یا فرار؟

ماجرای کشتی آلبدو که گرفتار دزدان دریایی شد
مرگ یا فرار؟

از سال 2010 و همزمان با شدت گرفتن دزدی‌های دریایی در محدوده سومالی، اخبار، گزارشات و روایت‌های ضد و نقیضی در این باره منتشرشده است. در این میان یکی از معتبرترین گزارش‌ها، روایتی داستانی است که در شماره آوریل 2015 مجله نیویورکر و به قلم جیمز ورینی به چاپ رسیده است. روایتی از کشتی آلبدو (Albedo) که در 26 نوامبر 2010 اسیر دزدان دریایی شد و به خاطر دو خدمه ایرانی‌اش در کشور ما نیز بازتاب گسترده داشت. همزمان با موج آزادسازی ملوانانی که در چند سال اخیر به دست دزدان دریایی سومالی گرفتار شده‌اند، ترجمه‌ای از این روایت ژورنالیستی را انتخاب و برای اولین بار به فارسی ترجمه کرده‌‎ایم که اینک پیش روی شماست. تطبیق این ترجمه را ؟؟؟؟ عهده‌دار شده‌اند که از مترجمان زبده کشور به شمار می‌روند.

* * *

وقتی صدایی از بلندگو اعلام کرد «دزدان دریایی نزدیک می‌شوند»، «امان کومار» خواب بود. کشتی باربری «آلبدو» ـ که از امارات متحده عربی به سمت کنیا می‌رفت ـ در اقیانوس هند حرکت می‌کرد، درحالیکه هزاران مایل از ساحل شرقی آفریقا فاصله گرفته بود. کومار به‌سرعت از پله‌های باریک کشتی به سمت برج مراقبت حرکت کرد؛ جایی که همه‌ی 23 نفر خدمه کشتی جمع شده بودند. هم‌اتاقی‌اش «راجو راجبار» به بندر اشاره کرد. کشتی دزدان دریایی هر لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد.

کاپیتان آلبدو، «جاوید خان»، در پوشه‌ی پیش‌نویس ایمیل خود، پیامی نوشت. بعد وارد موتورخانه‌ی کشتی شد و پیام را به نیروی دریایی اتحادیه اروپا، اداره امنیت دریایی منطقه‌ای و مرکز گزارش‌دهی دزدی‌های دریایی ارسال کرد. بعد از آن، حرکت کشتی در دریا زیگزاگی شد، اما آلبدو خیلی قدیمی و کند بود.

صبح 26 نوامبر 2010 بود. کشتی آلبدو به غرب مالدیو نزدیک‌تر بود تا سومالی، اما دزدان دریایی سومالی در شکار کشتی‌ها حتی در دوردست‌ها هم شناخته‌شده بودند. در همان سال، دزدان سومالی به 200 کشتی دیگر حمله کرده بودند که تقریبا همگی آن‌ها در محدوده اقیانوس هند تردد داشتند. قبل از شروع سفر، خدمه، اطراف کشتی آلبدو را سیم‌خاردار کشیده بودند به امید این‌که کسی بی‌اجازه نتواند وارد کشتی شود.

کومار و راجبار، سیم برق را به سیم‌خاردار وصل کردند، اما دیگر دیر شده بود. کشتی دزدان تنها در چندصد متری آن‌ها بود و چهار مرد با تیشرتی بر تن و کلاشینکفی در دست روی عرشه آن ایستاده بودند. کاپیتان خان، هیچ‌وقت آموزش‌هایی برای مقابله با دزدان دریایی ندیده بود و این تاسف‌بار بود. حالا همه‌ی خدمه کشتی با بیچارگی به کشتی دزدان چشم دوخته بودند که داشت کنار کشتی آن‌ها پهلو می‌گرفت.

محموله‌ای که آلبدو حمل می‌کرد به‌قدری سنگین بود که عرشه اصلی کشتی به روی سطح آب خمیده بود و این کار دزدان دریایی را راحت می‌کرد. با یک نردبان بلند و قلاب‌هایی که به‌طرف کشتی پرتاب کردند، مثل آب‌خوردن خودشان را به بالا رساندند. حتی سیم‌های خاردار هم جلودارشان نبود. اولین دزد دریایی که به سیم‌های خاردار رسید، تنش زخمی شد اما راهش را بی‌خیال ادامه داد. کوما می‌گوید: «واقعا فکرش را هم نمی‌کردم که آدم‌هایی مثل این‌ها هنوز وجود داشته باشند!»

کاپیتان به همه دستور داد به‌سرعت از عرشه کشتی پایین بروند. «شهریار علی‌آبادی»، همگی را به سمت موتورخانه فرستاد. صدای شکسته‌شدن شیشه و تیر‌اندازی به گوش می‌رسید. بعد از چند دقیقه، صدایی تند و تیز با یک لهجه‌ی ناآشنا از بلندگو به انگلیسیِ عجیب و غریبی گفت: «با همه‌ی خدمه بیا روی عرشه یا پخ‌پخ شروع»!

چیزی نگذشت که ملوانان صدای کاپیتان آلبدو را شنیدند که از آن‌ها می‌خواست روی عرشه کشتی بیایند. یکی از دزدان دریایی به‌محض بالا رفتن ملوانان، جیغی کشید و با قنداق اسلحه کوبید به یکی از خدمه کشتی و نقش زمینش کرد. بعد یکی دیگرشان آمد که لباس‌های تمیزتری داشت و موهایش مرتب بود. گفت که نامش «علی جابین» است: «ما فقط پولِ کمپانی خواست!» و بعد هم گفت: «اگر کمپانی پول بدهد، نو پرابلم». دستور بعدی دزد دریایی، تخلیه‌ی ملوانان و خدمه بود. آن‌ها باید همه‌ی چیزهای ارزشمندشان را تحویل می‌دادند؛ از موبایل گرفته تا پول نقد، دوربین و... در وسط این تفتیش بدنی، مدام تکرار می‌کرد: «مشکل خدمه، مشکل سومالی» و «خدمه مشکلی نداشت، سومالی مشکل نداشت».

جابین مسیری را به کاپیتان نشان داد و گفت که از آن راه برود. در راه به یک کشتی ماهی‌گیری رسیدند و هشت دزد دریایی دیگر هم به جمعشان اضافه شد؛ همه مسلح به تفنگ و آرپی‌جی. آلبدو حالا مسیر تازه‌ای داشت؛ سومالی.

شش روز بعد، از عرشه‌ی آلبدو، ساحل سومالی دیده شد. جابین، رئیس دزدان دریایی، به خان، کاپیتان کشتی، دستور داد روانه‌ی ساحل شوند. خان زیر بار نرفت. آخر بدون نقشه، نمی‌توانست موانعی را که سر راه کشتی بود پیش‌بینی کند. جابین داد زد: «می‌خواهی زندگی کنی یا بمیری؟» خان در سکوت به راهش ادامه داد. سه کیلومتر مانده به ساحل، جابین رو به خدمه اعلام کرد: «همین‌جا ماند تا کمپانی پول داد... بعد آزادید... نو پرابلم... خیلی زود، خانه!»

جای «امان کومار» در پایین‌ترین بخش کشتی بود؛ دریانوردی عادی و جوان‌ترین خدمه کشتی آلبدو که فقط 18 سال داشت. تا سال گذشته که خانه‌اش را در هندوستان رها کرد، به عشق آکادمی دریایی کلکته، حتی یک برکه‌ی آب هم در نزدیکی مزرعه خانواده‌اش ندیده بود، چه برسد به آب اقیانوس‌ها. بعد از فارغ‌التحصیلی، یک شرکت ترانزیتی به او پیشنهاد داد که می‌تواند با کارکردن در کشتی آلبدو، ماهی 250 دلار دربیاورد. برای کومار این مثل یک خواب یا یک دروغ بود. هیچ‌وقت توی زندگی‌اش این‌قدر پول ندیده بود و تازه وقتی با هواپیما از کلکته به دوبی رفت تا به آلبدو که در ساحل پهلوگرفته بود برسد، اولین پروازش را تجربه می‌کرد. «من برای همه‌چیز می‌ترسیدم.» این جمله‌ای بود که او مدام با خودش تکرار می‌کرد.

«راجو رابهر» قبل از رفاقت با کومار در این کشتی، در همان دانشگاه دریایی کلکته درس خوانده بود. این دو تنها خدمه هندی کشتی بودند و طبیعی بود که خیلی زود بساط رفاقتشان پهن شود. شب‌هایشان در اتاق شریکی به ورق‌بازی و دیدن فیلم‌های بالیوودی می‌گذشت و روزها مشقت کار روی دریا.

جدای از این دو همکارِ هندی، آلبدو هم مثل بقیه کشتی‌های باربری، کلکسیونی از خدمه‌های مختلف داشت؛ کاپیتان، اهلِ کراچی بود. شش سریلانکایی، هفت نفر بنگلادشی، شش تا هم پاکستانی و یک نفر هم ایرانی که نامش علی‌آبادی بود و گفته می‌شد از خویشاوندان صاحب کشتی است. 26 سال داشت ولی چهره‌اش سرسخت‌تر از این‌ها نشان می‌داد. با این‌که تجربه‌اش در دریا کم بود اما صاحب کشتی او را به عنوان بالاترین مقام کشتی تعیین کرده بود.

کاپیتان جاویدخان چهار دهه بود که روی کشتی‌های مختلف کار می‌کرد. خانه و شهرش را رها کرده بود تا بتواند مخارج خانواده‌اش را تامین کند. وقتی دختر بزرگش، نریمان، به دنیا آمد، مجبور بود روی کشتی باشد و نتوانسته بود از کودکی دخترش لذت ببرد. چرخ روزگار برای نریمان چرخیده بود و با فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، در دوبی به‌عنوان مشاور مشغول به کار شده بود. آلبدو که آماده رفتن به آب‌های آزاد شد، شهناز، همسر کاپیتان، به دوبی آمد تا نریمان را ببیند. در همین حین آن‌ها برای دیدن خان به اسکله رفتند. دیدار کوتاهی بود و کاپیتان پریشان. او به همسر و دخترش گفته بود که نگران این سفر است و از کمپانی درخواست کرده بود در این سفر، نگهبان مسلح همراه کشتی بفرستد. شرکت نپذیرفته بود. شهناز و نریمان به پایش افتادند که بی‌خیال این سفر شود، اما کاپیتان خان، مثل همیشه مجبور بود: «نمی‌توانم کشتی را رها کنم! اگر به این سفر نروم، همه‌ی خدمه دست از کار خواهند کشید!»

قرار بود آلبدو با 24 خدمه، دوبی را ترک کند، اما روز قبل از حرکت، یک برق‌کار مصری از ادامه سفر منصرف شد. او کابوسی دیده بود. در کابوس برق‌کار مصری، دست‌های نامریی، آلبدو را از آب کنده و به صحرایی بی‌آب‌وعلف پرت کرده بود. همین بود که بدون یک‌ریال دستمزد و حق‌الزحمه، بی‌خیال سفر شده بود.

روزی که کشتی ربوده شد، نریمان سعی کرد با تلفن ماهواره‌ای داخل کشتی تماس بگیرد. وقتی که نتوانست صدای پدرش را بشنود، به یک شرکت کشتیرانی که با صاحب کشتی آلبدو آشنایی داشت تماس گرفت. به او گفتند که آلبدو طعمه دزدان دریایی شده است. شهناز، دخترش را دید که موقع شنیدن این جمله‌ها پای تلفن به‌زانو افتاد و از هوش رفت.

***

کشتی هنوز به ساحل سومالی نرسیده بود که کشتی‌رباها کم‌کم از آلبدو غیبشان زد. به‌جای آن‌ها، دوازده نگهبان مسلح، دو آشپز و یک مرد درشت‌هیکل عرشه کشتی را تصاحب کردند که هرکدامشان خودش را رئیس می‌دانست. جابین که روی عرشه مانده بود، بدل شد به سرپرست اصلی نگهبانان و آن مردِ درشت‌هیکل که صدای ترسناکی داشت، اولین نطقش را انجام داد: «شما، مهمان ما.»... «ما فقط عاشق پول بود.»

آلبدو 500 فوت (152 متر) درازا داشت و محموله‌اش سیمان، برنج و لوازم آشپزخانه بود. شرکت Majestic Enrich Shipping این کشتی را در سال 2009 خریداری کرده بود و رئیس کمپانی فردی بود به نام امید خسروجردی. (اما این را خصوصی بگویم که «آلن کول» از اعضای اداره مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل به من گفت که کشورهایی مثل ایران و مالزی، استانداردهای کمی را رعایت می‌کنند و در صورت بروز هرگونه مشکل، مسئولیت اتفاقات را نمی‌پذیرند و انکار می‌کنند.) شرکت برخلاف نام باشکوهش، کوچک بود و شاید حتی تنها کارمند این شرکت، خود خسروجردی بوده است! (وب‌سایت این شرکت، خسروجردی را به‌عنوان فارغ‌التحصیل مهندسی نانو الکترونیک معرفی کرده و جز نام او، فقط نام یک نفر دیگر در فهرست اعضای هیات مدیره آمده است.) هرچه بود، این شرکت فقط یک کشتی روی آب‌ها داشت که نامش آلبدو بود و این را هم خان و هم علی‌آبادی تایید می‌کردند. برای کشتی‌های باربری که در نزدیکی سومالی تردد می‌کنند، بیمه دزدان دریایی و ریسک جنگ جزء اولویت‌هاست، اما عجیب این‌که آلبدو هیچ‌کدام از این مجوزها را نداشت!

دولت مرکزی سومالی ضعیف است و قادر به اداره کشور نیست. بسیاری از مناطق سومالی اعلام استقلال کرده‌اند و به وسیله قبایل خانوادگی یا شبه‌نظامیان اداره می‌شوند. در اواسط دهه گذشته، بسیاری از باندهای دزدان دریایی سومالی با برگزیدن نام‌هایی چون «گارد داوطلبانه ملی ساحل»، خیلِ جوانان بیکار را به خود جذب کرده‌اند و توانسته‌اند محدوده‌ای هزاران مایل مربعی از کانال موزامبیک تا دریای سرخ را به تصرف خود درآوردند. آن‌ها عملیات خود را با استفاده از گوشی‌های هوشمند، رسانه‌های اجتماعی، مذاکره‌کنندگان حرفه‌ای و کارفرمایانی شامل سرمایه‌گذاران سومالیایی که به سرتاسر جهان مهاجرت کرده‌اند، انجام می‌دهند. در سال 2010، دزدان دریایی سومالی بیش از یک‌هزار گروگان را گرفتند و حداقل 100 میلیون دلار درآمد داشتند.

در بسیاری از موارد، کشتی‌ها پس از چند هفته اسارت، تخلیه و آزاد می‌شوند. سرعت معامله بستگی به توانایی شرکت حمل‌ونقل در جمع‌آوری پول و قابلیت‌های دزدان دریایی دارد. «لسلی ادواردز»، یک مذاکره‌کننده گروگان‌گیری انگلیسی‌تبار که بیش از 12 مورد دزدی دریایی را اداره کرده بود، به من گفت که برخی از باندها «بسیار حرفه‌ای» عمل می‌کنند: «آن‌ها براساس ارزیابی یک صاحب کشتی و محموله آن، بحث و تفسیر هوشمندانه و استدلال در مورد این‌که چه میزانی باج تعیین کنند را آغاز می‌کنند.»

در ماه ژانویه 2011، بیش از یک ماه پس از در اختیار داشتن آلبدو، دزدان دریایی تقاضای خود را اعلام کردند: شش میلیون دلار. خسروجردی به کاپیتان خان جواب فرستاد که: «لطفا به دزدان دریایی بفهمانید که مبلغ مورد درخواستشان باید معقول باشد تا من بتوانم وام بگیرم و پول قرض کنم.» خان به دزدان دریایی گفت که شش میلیون دلار، «احتمالا دو برابر ارزش کشتی» است، اما دزدان حاضر نشدند که حتی به رقمی کمتر از این مبلغ فکر کنند.

برای هفته‌ها، دزدان دریایی و دریانوردان منتظر پاسخی از خسروجردی بودند. روزها طاقت‌فرسا شده بود. خدمه، کشتی را شست‌وشو دادند و سعی کردند مراحل تعمیر و نگهداری کشتی مثل همیشه و بر اساس قول و قرارها باشد. در عوض، نگهبانانی که از طرف دزدان دریایی مامور پاییدن آن‌ها بودند، این‌طرف و آن‌طرف کشتی مدفوع می‌کردند و هر بار کومار یا رجبار مجبور بودند ردِ آن کثافت را پاک کنند. شب‌ها وضع اندکی بهتر بود. خدمه اجازه داشتند در اتاق‌های مشخص‌شده، ورق‌بازی کنند. در اثنای همین بازی‌ها، اطلاعاتی که از گروگان‌گیرها داشتند، ردوبدل می‌کردند. سرهنگ گفت: «آن‌ها دولت ندارند.» یک خدمه مسن‌تر که مدت کوتاهی در سومالی ساکن بود، کمی درباره دزدان دریایی می‌دانست: «معمولا خدمه و کشتی را رها می‌کنند!» در حافظه یکی از خدمه‌های بنگلادشی هم مانده بود که در کودکی پیشوای مذهبی‌اش از او خواسته تا برای مسلمانان سومالیایی که در گیرودار جنگ داخلی بودند دعا کند، اما حالا: «آن موقع فکر می‌کردم آن‌ها مردم خوبی هستند. از وقتی‌که ما را گرفته‌اند از خودم می‌پرسم که اصلا چرا باید برای آمرزش‌شان دعا می‌کردم؟!»

* * *

روز سیاه خدمه کشتی وقتی شروع شد که دزدان فهمیدند خبری از پول نیست و مذاکرات با ایران به‌جایی نخواهد رسید. یکی از نگهبانان که کوتاه‌قد بود و زخم بزرگی پشت گردنش داشت، با تپانچه‌ای به دور کمر، در کشتی رژه می‌رفت و خدمه را زیر مشت و لگد می‌گرفت. به آن‌ها می‌گفت که کلکشان کنده است و بعد دندان‌های سیاه‌رنگش را نشان آن‌ها می‌داد. وقتی‌که ژنراتور از کار افتاد، همین نگهبان قدکوتاه ضربه‌ای به سرِ مهندس ارشد کشتی زد و بی‌هوشش کرد. بعد پای خان را با طناب گره زد و او را در آب فرو برد. یکی از اعضای تیم بعدها می‌گفت: «ما نمی‌توانستیم چیزی بگوییم. سعی می‌کردیم به آن‌ها در ظاهر احترام بگذاریم ولی در ذهن‌مان نقشه قتل‌شان را می‌کشیدیم!»

جابین، دیرتر از بقیه عصبانی می‌شد. یک روز، علی‌آبادی را به یکی از اتاقک‌های کشتی برد و درست جلوی چشم نگهبانان از او پرسید که محموله کشتی چیست؟ علی‌آبادی، با استفاده از زبان انگلیسی دست‌وپا شکسته و حرکات صورت، به آن‌ها حالی کرد که فقط کاپیتان و مالک می‌دانند که محموله این کشتی چیست. جابین که تحمل نه شنیدن نداشت، داد زد: «شما دروغ گفت!» بعد دستور داد که علی‌آبادی همه کانتینرهای بار را باز کند. تلاش علی‌آبادی برای توضیح این‌که چنین کاری بدون اتصال و تخلیه کل کشتی غیرممکن است، بی‌فایده بود. نگهبانی وارد اتاق شد و سر علی‌آبادی را به گوشه میز کوبید و با تپانچه به گیج‌گاهش کوفت. علی‌آبادی چشم‌هایش را بست و زیر لب شروع به زمزمه‌ی اشهدش کرد. در نهایت، جابین تپانچه را برداشت، چیزی را به زبان سومالی به یکی دیگر از نگهبانان گفت و اجازه داد که علی‌آبادی آن‌جا را ترک کند.

در ماه فوریه، خسروجردی، با دزدان دریایی تماس گرفت و به آن‌ها گفت می‌تواند یک‌میلیون دلار پرداخت کند. خشم سرتاپای دزدان دریایی را گرفت. یکی‌شان سر خان داد زد که «جسارت است!» یکی دیگر گفت: «دروغ‌گو هستید!» آن‌ها باور نداشتند که ارزش محموله کشتی تا این حد پایین باشد. در آن ماه، یک تانکر در شمال سومالی ربوده شده بود. دزدان بابت آن کشتی 13 میلیون دلار دریافت کرده بودند. شاید همین باعث شد که آن‌ها تقاضای خود را برای آلبدو به 13 میلیون دلار افزایش دادند.

* * *

چهار ماه از ربوده‌شدن کشتی می‌گذشت و دزدان برای اولین‌بار به خدمه اجازه دادند تا با خانواده‌هایشان تماس بگیرند. یکی از ملوانان متوجه شد که پس از دیدن گزارش خبری در مورد آلبدو، همسرش دچار حمله قلبی شده است. کومار با مادرش تماس گرفت و سعی کرد وضعیت را توضیح دهد. او گفت: «اما مادر من نمی‌داند سومالی چیست، دزد دریایی کیست و یا آدم‌ربایی چیست.» مادر کومار گوشی را به همسرش داد و کومار، گریه‌کنان به پدرش گفت که به‌زودی به خانه باز‌می‌گردد.

یک مذاکره‌کننده جدید سومالیایی وارد کشتی شد. مذاکره‌کنندگان پیشین متوجه شدند که خدمه کشتی اگر فقیرتر از سومالیایی‌ها نباشند، تقریبا به همان اندازه فقیرند و دولت‌هایشان ارزشی برایشان قائل نیستند. پس فشار آوردن به آن‌ها اتلاف وقت بود. مذاکره‌کننده جدید این واقعیت را درک نمی‌کرد و یا اهمیتی نمی‌داد. وقتی خسروجردی تماس‌های خود را متوقف کرد، مذاکره‌کننده اعلام کرد که فهرستی از اعضای خدمه را که او قصد دارد بکشد تهیه کرده است. اگر خسروجردی در عرض یک هفته مبلغی پرداخت نکند، دزدان دریایی آن‌ها را یکی پس از دیگری به قتل خواهند رساند.

یک هفته گذشت. دزدان دریایی که تا آن موقع کشتی را ترک کرده بودند، برگشتند و با خسروجردی تماس گرفتند. هیچ پاسخی در کار نبود. او گفت: «حالا وقتش است، بکشید!» به دستور او اسیران آلبدو روی عرشه جمع شدند. علی‌آبادی به راجو راجبار که در کنار او نشسته بود، زیر لب گفت که سومالی‌ها فقط می‌خواهند آن‌ها را بترسانند. یکی از نگهبانان نام راجبار را صدا زد و او را از عرشه دور کرد. صدای شلیک گلوله‌ای به گوش رسید.

خان را بعد از او صدا زدند ولی به‌جای آن که به او شلیک کنند، او را نزد راجبار بردند. پیراهن او از خون کاملا سرخ شده بود. خان گفت: «وقتی نزدیکش رفتم، می‌توانستم ببینم که او مرده است.» دزدان دریایی به دو نفر از خدمه دستور دادند که جسد را به یک فریزر حمل کنند. بعد از این صحنه‌ها بود که یکی از خدمه بنگلادشی کشتی، خودش را باخت و گفت: «مشخص است که همه ما را یکی پس از دیگری خواهند کشت.»

هفته‌ها گذشته بود و کومار نمی‌توانست باور کند که راجبار، نزدیک‌ترین دوستش در کشتی، دیگر زنده نیست! چندین بار تصمیم به خودکشی گرفت و تلاش کرد خودش را از روی عرشه به دریا بیندازد تا غرق شود. علی‌آبادی مواظبش بود. کارهایش را انجام می‌داد. مطمئن می‌شد که غذایش را می‌خورد. در نهایت کومار به این نتیجه رسید که اگر قرار است از این مهلکه جان سالم به در ببرند، راهی جز جنگیدن ندارند. با این‌که گروگان‌گیرها آدم‌های بی‌منطقی بودند اما آن‌ها باید راهی منطقی برای رفتن پیدا می‌کردند؛ گرچه دیگر برایشان کاملا واضح بود که راه فراری ندارند. کومار تصمیم گرفت تا جایی که می‌تواند راجع به جابین و دیگر دزدان اطلاعات کسب کند.

دو آشپز سومالیایی که کنارشان در کشتی بودند، برخورد دوستانه‌تری نسبت به بقیه با آن‌ها داشتند. هر وقت می‌توانستند سعی می‌کردند غذای بیشتری برای ملوانان بیاورند. کومار با کمک کردن در کارهای آشپزخانه به آن‌ها نزدیک‌تر شد. تنها کار آن‌ها آماده کردن دو وعده غذایی مثل برنج، نودل و سیب‌زمینی بود. بنابراین زمان زیادی برای صحبت کردن داشتند. آشپزها به او زبان سومالیایی یاد می‌دادند و او هم هر آن‌چه را که می‌آموخت، در دفترچه‌ای که پنهانش می‌کرد یادداشت می‌کرد. وقتی روی عرشه کار می‌کرد، به‌دقت به مکالماتی که بین دزدان ردوبدل می‌شد گوش می‌داد. لباس‌هایشان را می‌شست، برایشان چای و سیگار می‌برد و از این فرصت استفاده می‌کرد تا به حرف‌های‌شان با دقت گوش کند. در آشپزخانه، آشپزان به موسیقی پاپ غربی گوش می‌دادند: جنیفر لوپز، جاستین بیبر، شکیرا. کومار عاشق این آهنگ‌ها شده بود، خصوصا آهنگ سلین دیون که می‌خواند «من زنده هستم» برایش یک‌جور سرود شخصی شده بود.

همه نگهبانان گیاهی به اسم «خات» می‌جویدند. کشتِ خات یا همان «قان» که یک نوع مخدر است و اثرات روان‌گردانی دارد، این روزها یکی از سودآورترین کسب‌وکارهای سومالی به‌حساب می‌آید؛ خصوصا آن‌که قیمتش به جیب دزدان دریایی هم می‌خورد. کومار پایه‌ی آن‌ها شده بود و با آن‌ها خات می‌جوید. شاید به این خاطر که به گفته خودش «اگر کسی برای جویدن به آن‌ها ملحق شود، خیلی خوشحال می‌شوند و کلی از خودشان می‌گویند.»

چیزی نگذشت که آشپزها بند را آب دادند و تعریف کردند که چطور آلبدو را دزدیده‌اند. بحث مافیاها و بده‌بستان‌های پیچیده مالی بود. آن‌ها توضیح دادند که کمیته‌هایی از حسابداران، سرمایهگذاران و حتی سهام‌داران در این کار دخیل هستند. با فرض این‌که از کارِ دزدی کشتی‌ها، برای هر دزد دریایی پول خوبی می‌ماند، می‌شد تصور کرد که برای سرمایه‌گذاران اصلی تا صدها هزار دلار سود باقی می‌ماند. جابین فقط یک نفر از این هزاران نفر بود. آشپزها و نگهبانان سومالی مانند خدمه آلبدو، فقط کارگر بودند و مقدار کمی درآمد داشتند. درحالی‌که مذاکرات در حال انجام بود، سرمایه‌گذاران همچنان هزینه‌های مربوط به غذا، سوخت و دیگر منابع را می‌پرداختند. همین امر باعث می‌شد پول درخواستی آن‌ها بابت گروگان‌های هر عملیات روزبه‌روز بیشتر شود و میل آن‌ها به کاهش درخواست‌شان کمتر.

بعضی از نگهبانان سومالی قرآن را به‌خوبی بلد بودند و بسیار ذوق‌زده می‌شدند از این‌که می‌دیدند خدمه بنگلادشی‌ و پاکستانی‌ آلبدو هم قرآن خواندن بلدند. ملوانان بارها آیه‌ای را برایشان تکرار می‌کردند که می‌گفت به اسارت گرفتن مسلمانی توسط مسلمان دیگر گناهی بزرگ است.نگهبانان توضیح می‌دادند که اگر دزدی دریایی نکنند، چاره‌ای جز از گرسنگی مردن برایشان نمی‌ماند. یکی از آن‌ها می‌گفت: «اگر پول ندهید، همه شما مسیحی هستید.»

* * *

در سال 2008، شورای امنیت ملی ایالات‌متحده، قانونی برای مقابله با دزدان دریایی سومالی تصویب کرد، اما فقط چند کشور قادر و مایل به استفاده از آن بودند. مداخلات نظامی تقریبا همیشه در آب‌های بین‌المللی رخ می‌دهد. (معروف‌ترین این‌ها، حمله‌ی سال 2009 در فیلم «کاپیتان فیلیپس» است که در فاصله 300 مایل از ساحل صورت گرفت.) در مرز سومالی، ارتش ایالات‌متحده تمرکزش را بر روی گروه تروریستی زیرمجموعه القاعده با نام «شباب» گذاشته بود. «ریچارد نیلون»، وکیل پرونده‌های مربوط به دزدی دریایی، به من گفت: «هنگامی‌که کشتی‌ها ربوده می‌شوند، تنها چاره‌ای که برای مالکان می‌ماند، مذاکره و پرداخت پول درخواستی دزدان است.»

اخیرا با دختر یکی از ملوانان کشتی آلبدو در سریلانکا دیداری داشتم. او گفت که با مقامات سریلانکا درباره پدرش تماس گرفته و هیچ پاسخی دریافت نکرده است. در بنگلادش من با خانواده‌ی ملوانی دیگر به نام امین‌الاسلام ملاقات کردم. پدر و مادرش به من گفتند که دولت بنگلادش هیچ مسئولیتی در قبال پسرشان قبول نکرده است، به این دلیل که می‌گفتند آقای اسلام مجوز رسمی از طرف دولت برای کار کردن با یک شرکت خارجی دریافت نکرده و به‌صورت غیرقانونی در دریا فعالیت داشته است. مادرش می‌گفت: «آن‌ها به ما گوش نمی‌دهند.»

پدر امان کومار به من گفت پس از ماه‌ها پیگیری از مقامات هند، بالاخره وزارت کشتیرانی به آن‌ها پاسخی داد. یک مقام رسمی آن‌جا به او گفت که دولت متوجه این مشکل هست و هرکاری از دستش بربیاید انجام خواهد داد. پدر کومار می‌گوید تمام تلاشش را کرده تا برای آزادی پسرش پول جمع کند ولی به او گفته‌شده که این کار کاملا بی‌فایده است: «مهم نیست او چه مقدار پول جمع می‌کند، هر چقدر که باشد باز دزدان سومالی درخواست مبلغ بیشتری خواهند کرد!» پدر هر خبری را که می‌توانست در مورد آلبدو پیدا کند، کپی می‌گرفت و آن را در یک پوشه زیر تختش نگه می‌داشت. هر روز او و همسرش به زیارتگاه‌ها می‌رفتند تا برای پسرشان دعا کنند.

شهناز خان، همسر کاپیتان کشتی، تنها فردی بود که با هر دو طرف در ارتباط بود: «دزدان سومالی» و «خسروجردی»، مالک کشتی. پس از این‌که خسروجردی نتوانست جلوی به قتل رسیدن راجبار را بگیرد، او دیگر فهمیده بود که نمی‌تواند برای آزاد کردن ملوانان آلبدو به مالک کشتی تکیه کند. در تابستان سال 2011، شهناز، کمپینی برای جذب حمایت مقامات پاکستانی، سیاستمداران و تجار به راه انداخت. او و دختر دیگرش، «میشال» و همچنین نریمان که برای کمک به مادرش به پاکستان برگشته بود، صندوق‌هایی برای کمک‌های مالی مردم جلوی ورودی مساجد محلی نصب کردند. میشال و نریمان، وب‌سایت و صفحه فیس‌بوکی را برای این کار راه‌اندازی کردند و هر از چندگاهی در رسانه‌ها و برنامه تلویزیون ظاهر می‌شدند. نریمان جلسات متعددی را با سفرا و خیرین دوبی برای جذب حمایتشان ترتیب داد. خودش در این زمینه توضیح می‌دهد که «آن‌ها به نظر بسیار امیدوارکننده می‌آمدند، اما هرگز کمکی نکردند!» بااین‌حال تا اوایل سال 2012، این خانواده حدود یک‌میلیون دلار جمع‌آوری کرد. بیشتر این پول از یک شخص با نفوذ و ثروتمند در کراچی به دست آن‌ها رسید که میشال را در تلویزیون دیده بود.

هنگامی که سومالی‌ها شنیدند که قرار است از پاکستان پولی به دستشان برسد، کاپیتان، شش خدمه پاکستانی و دیگر ملوانان، از جمله کومار و علی‌آبادی را با یک قایق موتوری به سمت ساحل بردند. در ساحل، خدمه را سوار ماشین‌های شاسی‌بلند کردند و به بیشه‌زاری در دوردست بردند. به خان یک موبایل دادند و به او گفتند اگر نتواند کاری کند که پول به دستشان برسد، مجبور خواهد شد باقی عمرش را در سومالی بگذراند!

چند هفته بعد، شهناز ایمیلی از یک فرد ناشناس دریافت کرد. ناامیدانه ویدئویی را که ضمیمه ایمیل بود باز کرد. شوهرش و بقیه خدمه پاکستانی را دید که به زمین افتاده‌اند و چندین سومالیایی با چهره‌های پوشانده شده، تفنگ‌هایشان را به سمت آن‌ها نشانه گرفته‌اند. او به‌سختی شوهرش را شناخت. بسیار لاغر و ضعیف شده و پاها و لب‌هایش به طرز وحشتناکی ورم‌کرده بود. دزدان سومالی اعلام کردند که با یک‌میلیون دلار فقط هفت نفر پاکستانی را آزاد می‌کنند. شهناز و نریمان التماس کردند که با این پول می‌خواستند کلِ گروه آلبدو آزاد شوند؛ اما پس از این‌که شهناز، شوهرش را در ویدیو دید، به‌خوبی دریافت که او در این شرایط دوام نخواهد آورد و به‌زودی می‌میرد. برای همین در نهایت به دزدان گفت که ترتیب آزادی پاکستانی‌ها را بدهند و بقیه را نگه‌ دارند.

خدمه‌های پاکستانی از ‌گالکایو با هواپیما به دوبی فرستاده شدند. نریمان پدرش را در فرودگاه ملاقات کرد: «پدرم بسیار ضعیف و لاغر و چروکیده شده بود و موهایش تماما به رنگ خاکستری درآمده بود. دندان‌هایش پوسیده شده بودند و لباس‌هایش بسیار آشفته و نامرتب بود.» دختر، وضعیت پدرش را این‌طور توصیف کرد: «می‌دانستم که شکنجه‌شده، می‌دانستم به او غذای مناسب داده نشده، اما دیدن ظاهرش از نزدیک با تصور کردنش خیلی فرق داشت.» نریمان حس می‌کرد که پدرش می‌خواهد بزند زیر گریه ولی جلوی او و مادرش نمی‌تواند: «پدرم به دستشویی رفت و وقتی برگشت چشمانش اشک‌آلود و قرمز بود... با این‌که از آزاد شدن پدرم خیلی خوشحال بودم ولی مدام به خانواده بقیه ملوانان فکر میکردم. حتما الان خیلی غمگین هستند که می‌بینند پدر ما به خانه برگشته ولی پدران آن‌ها هنوز در چنگ دزدان اسیر هستند.»

وقتی بقیه به کشتی بازگشتند، کومار از شجاعتی می‌گفت که علی‌آبادی در مدتی که در خشکی بودند از خودش نشان داده بود. حتی بعد از روزهای متوالی کتک‌خوردن و شکنجه‌شدن، علی‌آبادی تلاش می‌کرد به هم‌گروهی‌هایش روحیه بدهد و نگذارد خودشان را ببازند. حالا که دیگر کاپیتان رفته بود، علی‌آبادی نقش رهبری گروه را ایفا می‌کرد. مو‌های ملوانان را کوتاه می‌کرد و با استفاده از لغت‌نامه آکسفوردی که از ایران با خودش آورده بود، به آن‌ها انگلیسی درس می‌داد.

* * *

بعد از آزادی پاکستانی‌ها طولی نکشید که خسروجردی تمامی راه‌های ارتباطی‌اش مثل ایمیل و تلفن را قطع کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست با او تماسی برقرار کند. 15 نفر باقی‌مانده سعی داشتند امیدوار باشند، اما برای آن‌ها مثل روز روشن بود که وقتی مالک پاسخی نمی‌دهد و کاپیتانشان هم رفته، شانس آن‌ها برای خروج از سومالی، از همیشه کمتر است. پس از گذشت بیش از دو سال، خانواده‌هایشان موفق نشده بودند پولی برایشان جمع‌آوری کنند.

در آن زمان، ساحل سومالی جایی شده بود برای پهلوگرفتن کشتی‌های ربوده‌شده. در مارس 2012، یک باند از دزدان دریایی وابسته به کسانی که مسئول عملیات آلبدو بودند، یک کشتی ماهی‌گیری به نام «نهام 3» را با 26 خدمه گروگان گرفتند. هنگامی که موتور و لنگر نهام دچار مشکل شد، دزدان سومالی آن را نزدیک آلبدو آوردند و با مشخص کردن خط فاصله بین این دو کشتی، آن را در همان مکان مستقر کردند. چندین بار، سومالی‌ها مهندسین آلبدو را برای تعمیر موتور نهام به کار گرفتند.

آلبدو وضعیتی به‌مراتب بدتر از نهام داشت. دزدان دریایی کابین‌ها را خراب کرده بودند و بیشتر محموله کشتی را به دریا انداخته بودند. دیگ بخار و پمپ آب شکسته شده بود و موتور که مدت طولانی خاموش بود، با لجن پوشیده شده بود. یک روز علی‌آبادی پس از بازرسی کشتی، یک مورد نشتی را در بدنه کشف کرد. آب به‌سرعت به داخل محفظه بارگیری وارد می‌شد. مهندس ارشد کشتی به این نتیجه رسید که اگر به‌سرعت فکری به حال این موضوع نکنند، کشتی غرق خواهد شد. او رفت و قضیه را به دزدان دریایی گفت. آن‌ها طبق معمول گفتند که «نو پرابلم»، ولی در نهایت، پمپ‌های شناور را آوردند تا آب وارد شده به کشتی را تخلیه کنند اما سوخت پمپ‌های مکنده فقط به‌اندازه دو ساعت بود و به‌اندازه لازم آب از کشتی خارج نشد.

تا ژوئن 2013، آلبدو به شکل خطرناکی به سمت بندر کج شده بود. وزش بادهای موسمی باعث می‌شد موج‌های دریا به دیواره کشتی بکوبند. کانتینرهای حمل بار در کشتی با بادها جابه‌جا می‌شدند و به هم برخورد می‌کردند. علی‌آبادی به خدمه گفت که هرلحظه امکان غرق‌شدن کشتی وجود دارد. او و کومار خطوطی را تعیین کردند و به این نتیجه رسیدند که اگر کشتی غرق شود، تنها پل عرشه در بالای آب باقی خواهد ماند. یکی از نگهبانان به تمسخر به آن‌ها گفت: «اگر کشتی غرق شد، شما آزاد، سومالی، غرق! ما بلد نبود شنا!»

در جمعه اوایل ماه جولای، دماغه کشتی کاملا زیر آب رفت. آلبدو دیگر با وزش باد تکان نمی‌خورد و حالا حدود 10 فوت (حدود سه متر) یا بیشتر از طول آن به داخل آب رفته بود. آب از تمامی دریچه‌ها به داخل کشتی می‌ریخت و ژنراتورها را غیرفعال می‌کرد. کانتینرها از عرشه به دریا افتادند. علی‌آبادی در اطراف کشتی می‌دوید و جلیقه‌های نجاتی که تا آن موقع به دست دزدان به غارت نرفته بود را جمع‌آوری می‌کرد. مهندس ارشد کشتی را درحالی‌که بی‌هیچ حرکتی و بی‌هیچ تقلایی برای نجات جانش ایستاده بود، در موتورخانه پیدا کرد. مرد بی‌آن‌که حرکتی کند، تکرار می‌کرد: «ما دیگر دو سال و نیم است که در این کشتی زندگی می‌کنیم، همین‌جا هم می‌میمریم.» شب شد و کشتی آلبدو در تاریکی فرو رفت.

همان‌طور که کشتی در حال غرق شدن بود، علی‌آبادی همه را به سمت نوک عرشه هدایت می‌کرد؛ تنها جایی که چند فوت از سطح آب بالاتر مانده بود. آن‌ها فریاد می‌زدند و از کشتیِ نهام برای نجات جانشان کمک می‌خواستند. نوری در نهام پدیدار شد که باقی‌مانده آلبدو را روشن کرد. خدمه‌ی نهام، قایق نجاتی برایشان به آب انداختند.

علی‌آبادی به کسانی که کنارش ایستاده بودند گفت: «همه با هم می‌پریم.» و فریاد زد: «حالا!» و سپس پریدند. در حال شنا کردن، احساس می‌کرد که دیگر رمقی برایش نمانده، احساس می‌کرد دارد غرق می‌شود. بار دیگر مشغول خواندن اشهدش شد. در همان لحظه بود که یک ملوان ویتنامی از نهام برایش طنابی انداخت و او را بالا کشید.

کومار بلد نبود شنا کند. یک بشکه پلاستیکیِ خالی را محکم بغل کرده بود که باعث می‌شد روی آب شناور بماند و در همین حال از ترس فلج شده بود. همان‌طور که نهام با امواج کژ و مژ می‌شد، کومار خود را به خطوط بین کشتی‌ها رساند. طنابی که کومار به آن چنگ زده بود شل و سفت می‌شد و ناگهان از دستش در رفت. درست همین وقت بود که یک نفر او را بالا کشید و به‌جایی امن برد.

علی‌آبادی وقتی به عرشه‌ی نهام رسید، از هوش رفت. وقتی به هوش آمد شروع به فریاد زدن نام همراهانش کرد. شمارش سریع نشان داد که پنج نفر از دست رفته بودند. (یکی از ملوانان رفته بود بالای پل آلبدو و جانش را نجات داده بود.) بیشتر نگهبانان سومالی غرق‌شده بودند اما علی‌آبادی و ده نفر دیگر از خدمه زنده مانده بودند.

سومالی‌ها افراد نجات‌یافته را با یک قایق پارویی به «کمارا» بردند؛ روستایی نیمه‌بیابانی که حدود 100 خانوار جمعیت داشت. تا نزدیک‌ترین شهر ـ گالکایو ـ یک روز تمام راه بود. دزدان دریایی سعی داشتند از همین روستا مذاکرات برای گرفتن پول را از سر بگیرند. حالا دیگر نه کاپیتانی مانده بود، نه مالکی و نه کشتی‌ای. تنها امیدشان برای گرفتن پول، معامله با جان بازماندگان آلبدو بود.

* * *

«جان استید»، رئیس برنامه حمایت از گروگان‌هاست؛ یک سازمان مبهم در اداره مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل. او در آپارتمان خود، در محله‌ای به نام نایروبی کار می‌کند. دیوارهای خانه‌اش با نقشه‌های سواحل سومالی، عکس کشتی‌های مختلف و فهرست ملوانان اسیر پوشانده شده‌اند. در سال 2010، زمانی که استید به یک مشاور نظامی سازمان ملل در سومالی تبدیل شد، دزدی دریایی توجه جهانیان را به خود جلب کرد. صدها گروگان که بسیاری از آن‌ها توسط کارفرمایان خود طرد شده بودند، در سومالی اسیر مانده بودند. استید تلاش کرد تا توجه مقامات بین‌المللی را به وضعیت ملوانان اسیر افزایش دهد و در عین حال برای ارائه خدمات پزشکی به آن‌ها تلاش می‌کرد. بیشتر کارکنان سازمان ملل چیزی از استید و برنامه‌اش نمی‌دانستند، آن‌هایی هم که در جریان برنامه‌هایش بودند، برای او ابراز نگرانی می‌کردند. از آن‌جایی که استید به‌طور مستقیم با دزدان دریایی کار می‌کرد، حوزه کاری‌اش لابه‌لای کارهای بشردوستانه‌ای که سازمان ملل به‌صورت رسمی انجام می‌داد، از یک‌سو و مذاکره با جنایتکاران که غیررسمی است، از سوی دیگر جا می‌گرفت. هنگامی که استید با دولت‌های اسرا وارد مذاکره می‌شد، عموما نادیده‌اش می‌گرفتند. با این حال، بدون تلاش‌های او، ده‌ها تن از اسیران هرگز نمی‌توانستند به خانه‌هایشان بازگردند.

در اوایل سال 2013، تحلیل‌گری ناظر در سومالی به استید خبر داد که آلبدو در حال غرق شدن است. از آن‌جایی که استید می‌دانست دزدان دریایی همواره سایت مربوط به اداره مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل را چک می‌کنند، فورا خبری بر روی سایت قرار داد و در آن از دزدان خواست تا خدمه‌ی آلبدو را آزاد کنند. او شماره تلفن خود را در این خبر قرار داد و همان‌طور که انتظار می‌رفت، تعداد زیادی از دزدان دریایی در سومالی با او تماس گرفتند و ادعا کردند نگهبانان آلبدو هستند. در همین رابطه استید به من گفت: «بعضی از آن‌ها فقط یک مشت احمق بودند؛ اما می‌دانستم که جایی در میان همین تماس‌های به‌دردنخور، بالاخره کسی که با خدمه آلبدو در ارتباط است، تماس خواهد گرفت.»

در کمارا، یکی از سرمایه‌گذاران عملیات آلبدو، زنی به نام «صحرا» که از تاجران ماده مخدرِ خات بود، مسئولیت روزمره نگهبانی از خدمه آلبدو را به عهده گرفت. او یک محوطه کوچک را در حومه روستا اجاره کرد تا از آن به‌عنوان یک زندان موقت استفاده کند. این محوطه شامل یک آشپزخانه، یک توالت و دو اتاق‌خواب بود. یکی برای اسیران و دیگری برای نگهبانان در حیاطی محافظت‌شده با سیم‌های خاردار. نگهبانان محیط اطراف را تمام مدت روز و شب زیر نظر داشتند، اما در داخل آن اتاق، زندانی‌ها می‌توانستند هر کاری که دوست دارند انجام دهند. آن‌ها شطرنج‌بازی می‌کردند، ورزش می‌کردند و زبان انگلیسی می‌خواندند. یکی از محافظان تلفن همراه خود را به آن‌ها قرض می‌داد و به آن‌ها اجازه می‌داد تا رادیو بی‌بی‌سی را گوش کنند و درباره جنگ در سوریه خبری بگیرند. علی‌آبادی مدام به دوستانش می‌گفت: «اگر مردم سوریه بتوانند نجات پیدا کنند، ما هم می‌توانیم.»

صحرا، یک زن چاق و مهربان بود، همیشه شال‌های سیاه به سر داشت و حجابش کامل بود. او اغلب برای اسرا غذا، لباس، سیگار و خات می‌آورد؛ ماده مخدری که حالا دیگر کومار به آن معتاد شده بود. کومار و نگهبانان ساعت‌ها با هم می‌نشستند و خات می‌جویدند. آن‌ها کومار را «صاحب» صدا می‌کردند؛ اصطلاحی که در زبان هندی نشانه‌ی احترام است. صحرا به کومار می‌گفت که او را یاد پسرش می‌اندازد و او را «ماما صحرا» صدا می‌زد. هنگامی که یکی از خدمه به چیزی نیاز داشت، کومار از او درخواست می‌کرد و معمولا درخواستش اجابت می‌شد. کومار و امین‌الاسلام برای همه آشپزی می‌کردند و گاهی اوقات با نگهبانان به بازار می‌رفتند تا غذای مورد نیاز را خریداری کنند.

«صحرا»، نخستین مذاکره‌کننده آلبدو را که در بین خدمه بسیار محبوب بود، دوباره استخدام کرد. در کمارا، او با آن‌ها چای می‌نوشید و به آن‌ها روحیه می‌داد. ساحره این را می‌دانست که بعد از گذشت سه سال دیگر سودی نصیبشان نخواهد شد و سعی می‌کرد صحرا را متقاعد کند که اسیرانش را آزاد کند. کومار عاجزانه به او می‌گفت: «شما ما را مثل سگ‌هایتان این‌جا نگه داشته‌اید.» صحرا همیشه دلسوزانه به او گوش می‌کرد اما هیچ‌وقت نظرش را در مورد آزادی آن‌ها تغییر نداد. او با انگشتانش هزینه‌هایی که تاکنون برای خدمه کرده بود، مانند غذا، سوخت، مواد مخدر و بسیاری چیزهای دیگر را ‌برمی‌شمرد و ادعا می‌کرد تا آن زمان، هزاران دلار برای زنده نگه‌داشتن آن‌ها خرج کرده است. کومار به او توضیح می‌داد که خانواده‌های این خدمه هرگز نخواهند توانست حتی همین میزان که او خرج کرده را به او برگردانند، ولی به نظر می‌رسید صحرا به حرف‌های او اهمیتی نمی‌دهد. کومار متوجه شد با این‌که صحرا بسیار مهربان به نظر می‌رسد ولی خدمه را به چشم وثیقه نگاه می‌کند و نه چند انسان.

پس از گذشت مدتی صحرا، تمام خدمه کشتی را به نگهبان سابق‌شان، علی جابین، تحویل داد. او و سایر نگهبانان، خدمه را به سمت بیابانی بردند. در آن‌جا شروع به ضرب و شتم آن‌ها کردند و در همان حال با خانواده‌هایشان تماس می‌گرفتند. علی‌آبادی معتقد بود که دزدان سومالی از روی عادت و فقط برای تفریح آن‌ها را شکنجه می‌کردند و هدف دیگری نداشتند. روزی علی‌آبادی به آن‌ها گفت: «چرا شما لعنتی‌ها مغز ندارید؟» اما آن‌ها بدون این‌که حتی کلمه‌ای به زبان بیاورند، به زدن او ادامه دادند. علاوه بر شکنجه، خدمه از بیماری‌های پوستی، عفونت و تب نیز رنج می‌بردند. یکی از نگهبانان چنان لگدی به دهان علی‌آبادی زده بود که دندان‌هایش ریخته بود. از اثرات همین ضربه بود که فهمیده بود، دزدان سومالی دیگر برای جان آن‌ها هیچ ارزشی قائل نیستند. وقتی علی‌آبادی با گروهش تنها می‌شد، تلاش می‌کرد آن‌ها را قانع کند که باید راهی برای فرار پیدا کنند: «ما باید یا فرار کنیم یا بمیریم.» بقیه افراد گروه زیاد به این موضوع خوش‌بین نبودند. آن‌ها به خطرات آشکار این کار اشاره می‌کردند و می‌گفتند که حتی نمی‌دانند در کجای نقشه جغرافیا هستند و حق هم داشتند؛ کمارا، مجموعه‌ای وسیع از بیابان‌ها بود که تحت کنترل شبه‌نظامیان اداره می‌شد. اگر آن‌ها از تشنگی یا خستگی نجات می‌یافتند، احتمالا کشته یا مجروح می‌شدند. شب‌های متوالی راجع به این موضوع بحث می‌کردند و برایش رای‌گیری می‌شد.

در اوایل سال 2014، یک شرکت حقوقی در لندن موافقت کرد به بازماندگان آلبدو کمک کند. این شرکت موفق شد با همکاری یک موسسه خیریه و «لسلی ادواردز»، مذاکره‌کننده گروگان‌گیر‌ها در بریتانیا حدود 200 هزار دلار، برای معامله با دزدان دریایی جمع‌آوری کند. اوایل ماه آوریل، ادواردز با جابین تماس گرفت و به او گفت این همه پولی است که می‌توانیم بپردازیم.

جابین به علی‌آبادی و کومار که حالا به زبان سومالی مسلط بودند، موبایل داد و از آن‌ها خواست به‌عنوان واسطه عمل کنند. کومار تا آن روز، روند چندین مذاکره با دزدان دریایی را دیده بود و می‌توانست واکنش آن‌‌ها را پیش‌بینی کند. هنگامی که جابین به مبلغ پیشنهادی ادواردز اعتراض کرد، کومار پاسخ داد که هیچ معامله دیگری وجود نخواهد داشت! اصلا همین که کسی برای برگرداندنِ این خدمه نگون‌بخت حاضر بود پولی به دزدان دریایی بپردازد، شبیه به معجزه بود و جابین انتخاب دیگری نداشت. در همین حین استید سعی می‌کرد مقادیری پول برای جابین بفرستد. او انتظار داشت جابین بخشی از آن پول را صرف مراقبت‌های پزشکی این گروه کند و باقی‌مانده را برای خود نگه دارد. این مثل یک بازی می‌ماند که هر دو خوب درکش ‌می‌کردند؛ بازی‌ای که صرفا برای جلب اعتماد انجام می‌شد.

در نهایت، جابین موافقت کرد که پیشنهاد ادواردز را بپذیرد. در ابتدا او به ادواردز گفت که این پول را به سرمایه‌گذاران ربودن آلبدو خواهد داد اما در اواسط ماه آوریل، جابین با یک نقشه جدید با ادواردز تماس گرفت؛ او می‌خواست پول را در میان خود و سه همدستش تقسیم کند که یکی از آن‌ها یک نگهبان در کمارا بود. این ترکیب سه نفره می‌توانست زندانیان را قاچاقی فراری دهد و عملا بقیه دزدان دریایی را از این معامله کنار بگذارد.

ادواردز فورا با نقشه او مخالفت کرد، چرا که اساسا با فراری‌دادن خدمه موافق نبود. بعد در پای تلفن با علی‌آبادی اتمام‌حجت کرد: «دیگر تصمیم با توست؛ می‌دانم شمایید که آن‌جا گیر کرده‌اید نه من. ولی باید بدانید که کار بسیار خطرناکی است.» خدمه آلبدو دلیلی برای اعتماد کردن به جابین که سال‌ها مامور شکنجه آن‌ها بود نداشتند، اما گزینه‌های دیگر پیش‌رو به مراتب بدتر بود. طبیعی بود که کله‌گنده‌های این دزدی، به‌محض آن‌که پول را بگیرند، متوجه می‌شوند چقدر کم است و کلک گروگان‌ها کنده می‌شود. سرانجام، خدمه به‌اتفاق آرا تصمیم گرفتند نقشه جابین را عملی کنند.

ادواردز می‌دانست که برای دزدان سومالی، مناسبات رسمی چقدر مهم است؛ پس برای آن‌ها یک قرارداد ارسال کرد. همچنین واضح بود که دزد دریایی پول را به‌صورت قسطی دریافت نمی‌کند و لازم است که همه‌چیز نقدی و در یک‌سری پرداخت شود. ادواردز ته دلش امیدوار بود که جابین سر حرفش بماند. او جزئیات را تایپ کرد و قرارداد را برای جابین فرستاد. جابین آن را امضا کرده، اسکن کرد و در جواب به ایمیل ادواردز فرستاد. در این قرارداد، جابین بندی را اضافه کرده بود که می‌گفت: «ما توافق‌نامه را امضا کردیم و کاری را خواهیم کرد که مقرر شده است.» جابین سه شماره‌حساب سومالی به ادواردز داد. ادواردز 200 هزار دلار را به حساب‌ها ریخت و سپس فورا از لندن به نایروبی پرواز کرد، جایی که او و استید برای انتقال بازماندگان برنامه‌ریزی کرده بودند.

استید با مقامات گلمادوگ ـ که کمارا بخشی از آن به حساب می‌آید ـ آشنایی داشت. او با رهبر منطقه جنگجوی سابق تماس گرفت و از او درخواست کمک کرد. رهبر گلمادوک به یکی از وزرای خود گفت که برای دیدار با گروگان‌ها و محافظت از آن‌ها، پس از خارج شدن از کمارا آماده باشند. برای این کار استید، 11 هزار دلار به حساب وزیر انتقال داد. وزیر سپس با جابین تماس گرفت و بر سر محل رها کردن اسرا، جایی در خارج از روستا با او به توافق رسید. انتقال بازماندگان آلبدو به شب 10 ماه می موکول شد.

* * *

جابین دیگر از اسرا نگهبانی نمی‌کرد و بیشتر وقتش را در گالکایو می‌گذراند. با نزدیک شدن ماه می او بیشتر به کمارا می‌رفت. معمولا شب‌ها وقتی که نگهبانان و کومار در حال خات جویدن و استراحت بودند، به محوطه می‌آمد، با آن‌ها خات می‌جوید و در تاریکی شب طوری که نگهبان‌ها متوجه نشوند، به کومار ابزار می‌رساند. بقیه مواقع از طریق تلفن همراه با علی‌آبادی و کومار ارتباط برقرار می‌کرد. باید ترتیبی می‌دادند تا نگهبانان در شب فرار، بی‌هوش باشند. جابین به کومار گفت چند قورباغه‌ سمی بگیر، آن‌ها را تکه‌تکه کن و با غذای نگهبانان مخلوط کن. کومار بلافاصله این پیشنهاد را رد کرد و گفت: «این مردک آدم‌خوار است! ما مثل او نیستیم! ما مغز داریم.» راه‌حل بعدی جابین دادن چند اره فلزی به آن‌ها بود. علی‌آبادی تلاش کرد قسمتی از سیم‌خاردار دور محوطه را ببرد و راهی باز کند، ولی خیلی زود دست از این کار کشید، چون بسیار پر سروصدا بود. بعد، جابین پیشنهاد داد تونلی در زمین اتاقشان حفر کنند. یک شب، خدمه تلاش کردند در قسمت خاکی زمین اتاقشان با قاشق و چنگال، تونلی ایجاد کنند ولی در این کار موفق نشدند و صبح نشده روی حفره را با خاک پوشاندند.

آخرین گزینه، پنجره اتاق‌خواب بود که به بیرون محوطه و جایی آن‌سوی حیاط فنس‌کشی‌شده راه داشت. اگر آن‌ها می‌توانستند از پنجره عبور کنند، از محوطه به بیرون راه پیدا می‌کردند. برای چند ماه پنجره حفاظی محکم داشت، اما فقط چند هفته قبل از روز مقرر برای فرار، خدمه از نگهبانان خواستند تا حفاظ پنجره را بردارند تا اکسیژن بیشتری به داخل اتاق بیاید. نگهبانان که تصور می‌کردند پنجره‌ی یک فوتیِ اتاق بسیار کوچک‌تر از آن است که خدمه بتوانند از آن فرار کنند، حفاظ پنجره را درآوردند تا هوای بیشتری داخل اتاق بیاید. چند شب قبل از دهم ماه می، علی‌آبادی تقریبا قاب پنجره را از جا درآورد. یکی از ملوانان که جثه بزرگ‌تری نسبت به سایرین داشت، روی یک چمدان ایستاد و خود را تا کمر از پنجره به بیرون کشید. به نظر می‌رسید که آن‌ها در زمان مقرر بتوانند از طریق پنجره از محوطه خارج شوند.

در روز دهم ماه می، وزیر با یک کاروان مسلح در نقطه‌ای که قرار بود گروه در آن‌جا رها شوند، مستقر شدند. استید هم یک هواپیمای ملخیِ سازمان ملل را در حالت آماده‌باش در نایروبی مستقر کرد.

کمی قبل از آن روز، جابین یک پاکت کاغذی به کومار داد که محتوای آن قرص‌های خواب برای نگهبانان بود. در شب دهم، کومار با تکه‌ی کوچکی چوب، قرص‌ها را کوبید و در چای و چاشنی غذای نگهبانان ریخت. غذا را چشید و متوجه شد طعم تندی ندارد. بنابراین باقی‌مانده قرص‌ها را هم کوبید و دوباره با غذایشان مخلوط کرد. بعد تا دیروقت با نگهبانان خات جوید و منتظر شد به خواب بروند. آن‌ها به خواب نرفتند، گویا قرص‌ها اثر نکرد. شب بعد، کومار تعداد قرص‌ها را بیشتر کرد ولی باز هم بی‌تاثیر بود. شب بعد از آن، کومار تمام قرص‌های باقی‌مانده را با غذای نگهبانان مخلوط کرد. وقتی غذا را چشید متوجه شد که دیگر قابل‌خوردن نیست. اگر نگهبانان آن را می‌خوردند، می‌فهمیدند که او می‌خواسته چیزخورشان کند. او غذا را در نزدیکی اجاق‌گاز ریخت و از نگهبانان عذرخواهی کرد و گفت که قابلمه غذا از دستش افتاده و به زمین ریخته است.

پس از شش شب متوالی منتظر ماندن در منطقه موردنظر، استید تماس گرفت و گفت که دیگر نمی‌تواند آن‌جا بماند و به خانه بازخواهد گشت. ادواردز هم به لندن بازگشت. جابین به تماس‌های هیچ‌کدام از این دو پاسخی نمی‌داد. استید می‌گوید: «ما کاملا متقاعد شده بودیم که جابین دیگر به عهد خود وفا نمی‌کند و زیر قولش زده است.»

هفته اول ماه ژوئن بود. جابین با کسی که قرار بود از گالکایو برای نگهبانان خات ببرد، تماس گرفت و او که همدست جابین بود، به داروخانه شهر رفت و قر‌ص‌های خواب‌آور جدیدی خرید و به دست کومار رساند. جابین پنجم ماه ژوئن با علی‌آبادی تماس گرفت و از او خواست دوباره آن شب برای انجام عملیاتشان تلاش کنند. این بار، بدون مصرف خات، همگی به خواب رفتند.

یک‌بار دیگر افراد گروه، نقشه فرارشان را با هم بررسی کردند. لباس‌های تیره پوشیدند و پابرهنه به راه افتادند تا رد پایی از خود به‌جا نگذارند و در تاریکی شب دیده نشوند. علی‌آبادی و کومار موبایل‌هایشان را روی حالت لرزش گذاشتند تا ناخواسته صدایی ایجاد نکند. زمزمه‌کنان با هم قرار گذاشتند که اگر هرکدام از افراد گروه دستگیر شوند، بقیه افراد خودشان را تسلیم کنند.

ساعت 3:30 نیمه‌شب جابین با آن‌ها تماس گرفت و گفت وقت آن رسیده که حرکت کنند. او گفت در ماشینی خارج از روستا منتظرشان خواهد ماند. کومار می‌گوید: «در آن لحظه خودمان را برای رسیدن به خانه آمده می‌کردیم.» دو نفر از نگهبان‌ها هنوز بیدار بودند. یکی از آن‌ها که همان نگهبان همدست جابین بود سعی می‌کرد با نشان دادن یک ویدئو در گوشی موبایلش به دو نفر دیگر، حواسشان را پرت کند. فقط چند دقیقه طول کشید تا همه‌ی 11 نفر گروه خود را از پنجره اتاق به بیرون بکشند.

آن‌ها سینه‌خیز از کنار خانه‌های نزدیک به محوطه عبور کردند. وقتی از روستا رد شدند، برخاستند و تا جایی که دیگر روستا در تیررسشان نبود دویدند. کومار با جابین که به او گفته بود گروه را به سمت برج رادیویی که بسیار دورتر از محوطه بود هدایت کند، تماس گرفت. آن‌ها با هم به حالت رژه قدم برمی‌داشتند. وقتی خسته می‌شدند سعی می‌کردند در کنار هم طوری خم شوند که در تاریکی مثل یک سایه یا تخته‌سنگی به نظر بیایند.

بالاخره به برج رسیدند. آن‌جا یک ماشین لندکروز را یافتند که منتظرشان ایستاده بود. خود جابین آن‌جا نبود ولی راننده ادعا می‌کرد جابین او را فرستاده. او چندین مایل رانندگی کرد و بعد گروه را پیاده کرد، به آن‌ها یک چراغ‌قوه داد و با نشان دادن مسیری که در گردوخاک به‌سختی دیده می‌شد، به آن‌ها گفت از آن‌جا به بعد پیاده به راهشان ادامه دهند. او گفت: «50 متر پیاده‌روی کنید و بعد کسی به دنبالتان خواهد آمد.» آن‌ها چند صد مایل را پیمودند و کسی را نیافتند. مضطرب و وحشت‌زده با جابین تماس گرفتند و از او خواستند به سراغشان بیاید. جابین گفت نمی‌تواند بیاید، چون در حال حاضر در شهر دیگری است و از آن‌ها خواست که نگران نباشند و به راه رفتن ادامه دهند.

کومار و علی‌آبادی آن‌قدر برای فرار عجله کرده بودند که با استید یا ادواردز برای مطلع ساختن آن‌ها از نقشه فرارشان تماسی نگرفته بودند. علی‌آبادی با ادواردز که حالا در لندن خواب بود تماس گرفت. به او گفت: «ما در وضعیت خیلی بدی قرار داریم. اگر هوا روشن شود و ما فرار نکرده باشیم، حتما باز ما را پیدا خواهند کرد.»

کومار هم با استید تماس گرفت که در نایروبی خواب بود. استید با وزیر در گالمادوک و فرمانده گروه شبه‌نظامی منطقه تماس گرفت. فرمانده افرادش را فراخواند و برای پیدا کردن گروه به راه افتادند. فرمانده تلفنی به کومار گفت که بالای درختی برود و با چراغ‌قوه به آن‌ها علامت بدهد. وقتی فرمانده نور چراغ را دید، برای آن‌ها علامتی فرستاد و به‌این‌ترتیب آن‌ها به سمت محل علامت روانه شدند.

چیزی به صبح نمانده بود. خدمه آلبدو با پاهایی خونین و زخمی با گروهی که به دنبالشان آمده بود دیدار کردند. آن‌ها را با ماشین به محل امنی انتقال دادند که وزیر منتظرشان بود. وزیر با آن‌ها همدردی کرد: «از اتفاقی که برایتان افتاده متاسفم. مشکل دیگری برای شما پیش نخواهد آمد. ولی مذاکرات جدیدی انجام‌شده و فرمانده در قبال ارائه خدماتش، 15 هزار دلار دیگر می‌خواهد.» خدمه از تصور این‌که به کمارا بازگردانده شوند وحشت‌زده شده بودند. بعد از حدود چهار ساعت چانه زدن، وزیر با استید تماس گرفت و او موافقت کرد چند هزار دلار دیگر برای آن‌ها ارسال کند. در نهایت وزیر و همراهانش خدمه را به گالکایو رساندند.

آن شب در هتل، کومار و امین‌الاسلام از شدت هیجان خوابشان نمی‌برد. تا صبح بیدار ماندند و با هم برنامه‌ریزی می‌کردند که برای بازدید از کشورهای یکدیگر به بنگلادش و هند سفر کنند. صبح روز بعد ـ هفتم ژوئن 2014 ـ وزیر و افرادش خدمه را به سمت هواپیمایی همراهی کردند که در گالکایو مستقر بود. استید آن‌جا به دیدارشان آمد. همان‌طور که هواپیما از آسمان سومالی عبور می‌کرد، خلبان اعلام کرد: «ما به‌سلامت به کنیا رسیدیم.» برخی از خدمه شروع به گریه کردند. وقتی هم که استید این لحظه را برای من بازگو کرد، اشک از چشمانش جاری شد. او گفت: «سال‌ها به‌عنوان یک سرباز سخت‌ترین کارهای ممکن را انجام داده بودم، اما این ماموریت بهترین اتفاق تمام این سال‌ها بود.»

* * *

زمانی که خدمه آلبدو فرار کردند، دیگر دزدی دریایی یک مشکل فراگیر محسوب نمی‌شد. به یمن گشت‌های دریایی و مجازات‌های سنگین برای این نوع جرائم در سراسر دنیا و افزایش ایمنی کشتی‌ها با گاردهای مسلح، از سال 2012 تا اوایل 2015 ، دزدان سومالی موفق نشدند کشتی دیگری را به گروگان بگیرند. (در ماه مارس همان سال دو کشتی ماهی‌گیری ایرانی در آب‌های سومالی گروگان گرفته شد.) هنگامی که استید برنامه مبارزه با گروگان‌گیری سازمان ملل را آغاز کرد، حدود 700 ملوان در اسارت دزدان سومالی قرار داشت. اکنون تعداد آن‌ها به 74 نفر رسیده است: خدمه دو کشتی ایرانی و خدمه نهام 3. حدود 300 دزد دریایی سومالی در زندان‌های سرتاسر دنیا به سر می‌برند که دو نفر از آن‌ها سرگروه دزدان و افرادی مهم‌اند که هم‌اکنون منتظر برگزاری دادگاهشان در بلژیک هستند.

وقتی شهریار علی‌آبادی به تهران بازگشت، امید خسروجردی به همراه خانواده شهریار در فرودگاه به استقبالش رفتند. علی‌آبادی، خسروجردی را در مقابل خانواده‌اش برای تنها گذاشتن و رها کردن گروهش بسیار شماتت کرد. خسروجردی خجالت‌زده شد و فرودگاه را ترک کرد. شرکت Majestic Enrich متعلق به خسروجردی هم امروزه دیگر فعالیتی ندارد. (خسروجردی نپذیرفت که در این رابطه مصاحبه کند.)

جاویدخان دیگر هیچ‌وقت به دریا بازنگشت ولی احساس می‌کرد کار دیگری هم برایش وجود ندارد. در طول اسارت، او و همسرش تمام دارایی خود را از دست داده بودند و او اکنون دیگر برای هیچ کاری واجد شرایط لازم نیست. شهناز خان می‌گوید، همسرش از زمانی که به کراچی بازگشته، هنوز هم روی زمین می‌خوابد و از لحاظ ذهنی بسیار آشفته است: «از او درخواست کردیم برای مشاوره به روانشناس مراجعه کند اما درخواست ما را نمی‌پذیرد. پس از آن‌که کاپیتان آزاد شد ولی هنوز خدمه کشتی آلبدو موفق به فرار نشده بودند، یک سازمان خیریه از او خواست که درباره اتفاقی که بر سر آن‌ها آمده اطلاع‌رسانی کند اما او زیر بار نرفت.» جاویدخان می‌گوید دیگر هیچ‌وقت با خدمه آن کشتی ارتباطی برقرار نکرده است.

در اواخر سال 2014، علی جابین در موگادیشو بر اثر اصابت گلوله کشته شد. هنوز مشخص نیست که آیا سرمایه‌گذاران آلبدو او را به قتل رسانده‌اند یا خیر.

وقتی به دیدن کومار در سرزمین مادری‌اش، جاوالی، رفتم، مرا به دیدن زیارتگاه‌های محلی برد که پدر و مادرش برای آزادی او در آن‌ها دعا کرده بودند. بیش از 200 زیارتگاه وجود داشت. او قصد دارد به همه این زیارتگاه‌ها سر بزند تا از خدایی که دعای خانواده‌اش را مستجاب کرد، تشکر کند. یک روز، همان‌طور که ما از یکی از زیارتگاه‌ها به سمت مزرعه خانوادگی کومار در حرکت بودیم، اعتراف کرد که گاهی دلش برای خات تنگ می‌شود. در همین موقع، علی‌آبادی به موبایلش زنگ زد. کومار تلفن را برداشت و گفت: سلام رئیس.

کومار در ماشین برایم آهنگ «من زنده هستمِ» سلن دیون را پخش کرد. او شروع به آواز خواندن کرد: «من آن کسی خواهم بود که در همه حال، چه خوشی و چه سختی، صبور است. این یک شروع است و من بی‌صبرانه منتظر بقیه زندگی‌ام هستم.» موقع خواندن آهنگ از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود و با لبخندی به روی لب‌هایش ادامه می‌داد: «من زنده هستم.»

۲۷ تیر ۱۳۹۷ ۱۵:۳۵