سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷

اخبار

سفر به بندر چابهار و دیدار با 5 ملوان آزادشده از دست دزدان دریایی سومالی

پایانِ چشم‌انتظاری

پایانِ چشم‌انتظاری

 

 

 

مرد توی چشمم زل می‌زند: «سر بروت بلئ قول مروت.»

این مثل را بلدم دیگر؛ بلوچ زیر قولش نمی‌زند. پس بالاخره عصر امروز می‌توانم بروم و ناخدایی را ببینم که بعد از هفت ماه اسارت، از دست دزدان دریایی گریخته و با خودش چهار دزد سومالی را هم به اسارت آورده است. او احتمالا می‌تواند مرا ببرد نزد ناخدا «شیرمحمد تابه‌زر» و ملوانانی که به‌تازگی آزاد شده‌اند. تا آن موقع اما همچنان در اسکله‌ی «پُزم» راه می‌روم بلکه سرنخ تازه‌ای بجورم از این مردانِ کم‌حرف و آفتاب‌سوخته.

نیزه‌هایی از آسمان فرو می‌روند در قلبِ آبی دریا. انعکاس شعله‌های آفتاب لای شرجی می‌پیچد و گرمای بالاتر از 42 درجه در پشم‌وپیله‌ی سینه ملوانان عرق به جا می‌گذارد. اسکله خالی‌ست، خیابان‌ها خالی و پُزم، خالی‌تر از همه. تشنگیِ ماهِ صیام همه را غیب کرده. پمپاژِ ضعف و تشنگی در ماهیچه‌ها، رنگ دریا را هم عوض کرده. پیرمرد می‌گوید: «انگار امروز تیره‌تره!» دریایی‌ها نشسته‌اند در سایه‌ی کپری آن‌سوتر و چشم‌هایشان به هیچ، خیره است. سراغ ناخدا شیرمحمد را می‌گیرم؛ خبری ندارند. قصه‌اش را اما بلدند. می‌دانند که بعد از چهار سال، سایه‌اش بازگشته بر سر خانواده‌اش. ناخدای کشتی‌شکسته، ناخدای بی‌ملوان، ناخدایی که از ناخدا بودن، درد برایش مانده و کابوس شبانه را کجا می‌شود پیدا کرد؟!

از کنار اسکله‌ی پُزم راهی خانه ناخدای دیگری می‌شویم در «کُنارک». ناخدا یونس؛ جوانِ به پیری نشسته که انگار دریا از غورگی مویز می‌کند آدم‌ها را، که انگار حامل باری‌ست در درون خودش این ناخدای جوان؛ این ناخدا یونس. درِ خانه‌اش را که می‌گشاید، خاک در خیابان بلند می‌شود و می‌پاشد توی چشم‌هایمان. به‌جای سلام می‌گوید: «دریا بودین؟... توفان تو راهه.»

وقتی که می‌شنود برای چه‌کاری راهی کُنارک شده‌ایم و آمده‌ایم در خانه‌اش، پاپس می‌کشد و چشم، ریز می‌کند. مشکوک است؟! بی‌اطلاع است یا حال و حوصله‌اش را ندارد؟ می‌گوید: «مثل شما کم ندیده‌ام! تشریف می‌آورند این‌جا یا حتی به خودشان زحمت هم نمی‌دهند که بیایند و با تلفن می‌خواهند از زیر زبانِ من، قصه‌ی دزدان دریایی را بکشند بیرون. حاضر نیستند کوچک‌ترین کمکی به ما بکنند اما می‌خواهند داستان اسارتمان در دست دزدان دریایی را برایشان تعریف کنیم و بعد بروند این قصه را به نام خودشان سند بزنند.» می‌پرسم که مگر شما هم در اسارت دزدان دریایی بوده‌اید؟! و جوابش نیم‌ساعت بعد، حلزونیِ گوشم را داغ می‌کند...

ناخدا یونس، همان ناخدای جوانی‌ست که چهار سال پیش با 20 دریانورد، اسیر دزدان دریایی شد. او اما هفت ماه بعد به لطایف‌الحیلی توانست از چنگ دزدان بگریزد و با چهار اسیر سومالیایی به خانه برگردد! محلی‌ها می‌گویند همین فرار و بازگشت او، شدت شکنجه را برای ملوانان باقی‌مانده در اسارت دزدان دریایی، زیاد کرد. بعدها اما ناخدا شیرمحمد که در ماه‌های اول کنار ناخدا یونس بوده به من گفت که «وقتی یونس فرار کرد، تازه به زندگی امیدوار شدیم، فهمیدیم که یک راه دررویی هم وجود دارد و می‌شود فرار کرد. قبل از آن‌همه فکر می‌کردیم کارمان تمام است.»

 

پُزم؛ اولین دیدار

دست توفان رو شده که به درِ خانه‌ی ناخدا شیرمحمد می‌رسیم. نامِ کاملش را چند بار تکرار می‌کنم که از خاطرم نرود: «شیرمحمد تابه‌زر». ریشه‌ی تابه‌زرها به «بِریس» می‌رسد. در اسکله‌ی ماهی‌گیریِ بریس، تابه‌زرها شناخته‌شده‌اند، اما این‌که چرا یکی از ناخداهای سمتِ شرقی چابهار به غرب شهر کوچ کرده و رحل اقامت در پزم بنا نهاده، لابد قصه‌ای دارد. در را بچه‌ای باز می‌کند که پابرهنه و خُرد است. بدون این‌که کلامی بین‌مان ردوبدل شود، چند دقیقه همدیگر را وارسی می‌کنیم. بعد دست حنابسته و دخترانه‌ای می‌آید و از پشت در، بچه را می‌کشد داخل. صدایی از توی حیاط ما را فرامی‌خواند: «خوش‌آمدید! خوش‌آمدید!» ناخداست با پاهای برهنه که تکیه داده به چهارچوب و انگار داغی زمین، پاهایش را نمی‌سوزاند. دخترش، دمپایی‌های پدر را پیدا می‌کند و جلویش جفت می‌گذارد. دست که می‌دهیم، حرارت از تنش بیرون می‌زند؛ ناپایداری فشارخون، اولین سوغاتی‌ست که از سومالی آورده. می‌نشینیم در مهمان‌خانه و پنکه‌ی سقفی به کار می‌افتد. بچه‌ها یکی‌یکی می‌آیند دور شیرمحمد و مجموع می‌شوند. ناخدا یونس آرام و شمرده و با زبان بلوچی برایش حرف می‌زند و به ما اشاره می‌کند. هر دو برمی‌گردند و رصدمان می‌کنند: «از صداوسیما آمده‌اید؟»

خبرنگارِ خوب خبرنگاری‌ست که در این‌جور مواقع بگوید «بله». محلی‌ها ترجیح می‌دهند با تلویزیون حرف بزنند به این امید که به خواسته‌هایشان توجه شود. من اما هیچ‌وقت این قاعده را رعایت نکرده‌ام: «نه! از مجله‌ای در تهران آمده‌ام برای تهیه گزارش.»

ـ اگر از تلویزیون آمده بودید باهاتان حرف نمی‌زدیم. این‌ها با ما بد کردند. ما را بی‌اعتبار و بی‌ارزش کردند. دعوتمان کردند به برنامه‌ی تلویزیونی و قول دادند که مشکلات ما را حل کنند. بعد از تمام شدن برنامه حتی یک نفر نیامد کمکمان کند از ساختمان صداوسیما بیرون برویم! نیم‌ساعت دور خودمان می‌چرخیدیم تا راه را پیدا کنیم...

گلایه‌ها آغاز می‌شود. یونس و شیرمحمد با این‌که به نظر می‌رسد 20 سالی با هم اختلاف سنی داشته باشند اما توی حرف هم می‌دوند، شاید به این خاطر که چند ماه آزگار کنار هم و در دو چاله زیر خاک دفن بوده‌اند!

ـ یک‌بار رفتم برنامه‌ی «هزار داستان». الان دیگر نمی‌روم، هرچقدر اصرار هم کنند نمی‌روم. اصلا هیچی به هیچی! این‌قدر قول دادن و قسم خوردن که برایت کاری می‌کنیم، اما هیچ کاری نکردن! اگر از صداوسیما آمده بودید، یک کلمه هم از من نمی‌شنیدید.

همراهانم، کنجکاوانه سئوالاتی می‌پرسند؛ سئوالاتی درباره‌ی شکنجه‌ها، این‌که چه غذایی می‌خورده‌اند، این‌که سومالیایی‌ها سیگار می‌کشیده‌اند یا نه، این‌که چطور آزاد شده‌اند و... ناخداها ملال‌زده خیره‌اند به ما و حوصله‌ی بازتعریف کل ماجراها را ندارند: «حالا شما سئوالت چی هست؟» و بعد ناخدا تابه‌زر شروع می‌کند به حرف‌زدن: «در دست سومالی‌ها اسیر بودیم، 21 نفر که هشتا، مُرتا (یعنی هشت نفر مُردند). ما را دو دسته کردند. دسته‌ی ما 12 نفر بود که عبدالولی، سردسته‌ی دزدان دریایی نگهبان ما بود و مراقبت می‌کرد. مراقب بود آن‌قدر شکنجه بشویم که خانواده‌هایمان پول بفرستند، اما خانواده‌های ما پولی نداشتند. ما خودمان هم پولی نداشتیم، اگر پولی داشتیم که دریا نمی‌رفتیم، کار سخت نمی‌کردیم. من بچه‌ی «بریس»‌ام، اما آمده‌ام این‌جا برای کار. این‌جا هم کاری نیست جز همین لانچ (لنج).» ناخدا شیرمحمد تعریف می‌کند که چطور اسیر شده‌اند، روایتی که بعدها جاشوها هم تعریف می‌کنند و دیگر نیاز به تکرارشان نیست. او و یونس به‌عنوان ناخداها در جایی جدا از ملوانان نگهداری می‌شده‌اند. یونس هفت ماه بعد از اسارت فرصت فرار پیدا می‌کند: «شما نمی‌دانی که در راه چقدر ما را آزار دادند. اون کاپیتان فلیپس چه کرد؟ کی اون رو نجات داد؟ کشتی و همراهی برادرانش. ما را چه کسی نجات داد؟ ما که هیچ‌چیز نداشتیم! خدا ما را نجات داد! ما جز خدا کی را داشتیم؟ هیچ‌کس. در طول راه تا ایران با چندتایی کشتی درگیر شدم. با کشتی ال 57 اسپانیا درگیر شدم، ندادم این‌ها را. گفتند دزدها را به من بده. گفتم بنویس که اگر این‌ها را بدهم، هم‌وطنانم را آزاد می‌کنند، نکردند، امضا نکردند و من هم سومالی‌ها را ندادم بهشان. مجوز من بود برای برگشت. بااین‌همه سختی و مشقت، درست است که یکی بخواهد بیاید و مفت مفت این قصه را بدزدد برای خودش؟ این نان خوردن حلال است که بعضی‌ها می‌کنند؟ شنیده‌ام می‌خواهند از خاطرات پراکنده‌ام فیلم بسازند! حالا یادِ ما افتاده‌اند؟ آن زمان که خانواده‌های ما دنبال یک ریال پول می‌گشتند برای آزادی ما، کجا بودند؟ همین‌جا می‌گویم که هر فیلمی بدون اجازه ما ساخته شود، نوش جانشان، اما ناقص است، چون همه قصه پیش ماست و برای کسی نمی‌گوییم مگر این‌که شریکمان کنند در سود فیلم.»

پرسیدم که آیا شریکتان می‌کنند؟ جوابش طنز تلخ آن روز بود: «شریک؟ این‌ها بعد از سه سال دوندگی به من مجوز صیادی نمی‌دهند، بعد بخواهند ما را در سود چیزی شریک کنند؟ لاادرک؟!»

ناخدا شیرمحمد هم لبخند به لب می‌آورد. فکر می‌کنم با من است اما خط نگاهش را می‌گیرم و به پشت سر می‌چرخم. کودکی که جلوی در دیده بودم‌اش، آرام‌آرام دارد به سمت ناخدا می‌رود. ناخدا آغوش باز می‌کند اما پسربچه گوشه‌ای دیگر می‌نشیند: «این پسرم است. چند ماه بعد از اسارت من دنیا آمده و حالا که من برگشته‌ام، غریبگی می‌کند! مرا نمی‌شناسد. پدرزنم را نشان می‌دهد و می‌گوید بابا! من هم که کاری نمی‌توانم برایش بکنم. آمده‌ام خانه و یک‌گوشه‌ای نشسته‌ام. چشمم می‌رود روی هم، یادم می‌آید این هشت نفری که مُردند، مریض نبودند، این‌ها این‌قدر تشنه مانده بودند که مجبور شده بودند ـ بی‌ادبی نباشد ـ ادرار خودشان را بخورند. این‌طور مرده‌اند، نه این‌که کسی بکشدشان.» بچه برمی‌گردد و صورت خیس از اشک پدرش را می‌بیند. دست کوچکش را به چشم‌هایش می‌کشد و به دهان می‌برد و باز به چشم‌ها و بعد به دهان. کمی بعد بابا را در آغوش می‌گیرد.

 

پوست عوض کردیم!

گرمای آفریقا کجا و گرمای چابهار کجا؟ آمارهای سازمان بین‌المللی هواشناسی نشان می‌دهد که در 10سال گذشته، متوسط دمای آفریقای شمال شرقی، لااقل 10 درجه از چابهار گرم‌تر بوده؛ یعنی دمایی در حدود 50 درجه: «گرما؟ پوست عوض کردیم! هر روز طلب مرگ داشتیم. خصوصا وقتی‌که لانچ را شکستند و ما را بردند ساحل. زنجیرهایی که به دست و پامان بسته بودند چنان داغ می‌شد که در پوست فرومی‌رفت. خیلی‌ها هم که تحمل می‌کردند، دیوانه می‌شدند، آن‌قدر که وقت استراحت، ول می‌شدند روی زمین. خواب نبودند اما انگار صدسال بود مرده بودند.»

دزدان دریایی همین ملوانان نیمه‌مرده را کتک می‌زده‌اند تا جایی که بدن از حس لامسه خالی شود. اما مگر دزدان دریایی چطور آدم‌هایی هستند که از هیچ خشونتی ابا ندارند؟! «آدم؟ مگر آدم بودند؟ انسان نبودند، وقتی کسی کارش علف خوردن باشد که دیگر آدم نیست. یک چیزی بود به اسم «قان»، یک‌جور علف بود که مثل «شیشه» اثر داشت. این قان را می‌خوردند و فولِ فول بودند؛ شاید 10 شب خوابشان نمی‌برد و آن‌قدر طرف را شکنجه می‌دادند تا از پا بیافتد. یک‌جایی هست برای زندانی که در باز می‌شود، زنجیر باز می‌شود اما طرف فرار نمی‌کند. این حال را برای آدم می‌ساختند؛ استخوانی نداشتیم که فرار کنیم، چشمی نداشتیم که ببینیم. هر روز می‌ترسیدیم ما را به گروهی دیگر بفروشند و آواره شویم. هشت نفرمان جلوی چشم ماها مرده بودند و ما را هم که تا گردن توی خاک دفن کرده بودند. دستمان بسته بود و کاری ازمان ساخته نبود.»

 

بدرقه مقابل قبرستان

خانه‌ی شیرمحمد یک کوچه با قبرستان پُزم فاصله دارد. برای عکس آمده‌ایم بیرون و ناخدا برای لحظه‌ای فرزندش را رها نمی‌کند. می‌خواهد او در تمام عکس‌ها باشد، می‌خواهد نشان دهد که در این چهار سال، اگر همه‌چیزش را ازدست‌داده، لااقل از خدا، خیروبرکت گرفته است، می‌خواهد نشانِ عفیف بودن خانواده‌اش را جار بزند، می‌خواهد رنج و تحمل خانواده‌اش را به همه نشان دهد و می‌خواهد ناخدای این خانه هم باشد. شادی این پدر و پسر، ناخدا یونس را غمگین می‌کند. درِ گوشی برایمان تعریف می‌کند که در همان هفت ماهی که اسیر دزدان دریایی بوده، دختر کوچکش دچار یک اختلال روانی ـ حرکتی می‌شود. به‌محض رسیدن به ایران، تلاش برای درمانش را آغاز می‌کند، اما گویی بی‌فایده است. دل‌بسته به دکترهای تهران، پیشنهاد برنامه‌ی «هزار داستان» را می‌پذیرد و راضی می‌شود به این برنامه تلویزیونی بیاید با این شرط که فرزندش را به متخصصان و پزشکان تهرانی معرفی کنند. ضبط برنامه تمام می‌شود و «توی دستمان یک تف هم ننداختند. نگفتند با این بچه چه کنم. مشکل پول هم نبود، حاضر بودم پولش را خودم بدهم اما این‌ها یک دل را امیدوار کردند و بعد شکستنش؛ این سخت است.» نگران فرزندش است، نگران شغلش است، نگرانِ فردای همین ناخدا شیرمحمد است که دیگر انگار ازکارافتاده و توان ادامه زندگی ندارد. گویی همه از مرگ بازگشته‌اند؛ زندگی آن‌ها در آن چهار سال به حدی بد بوده که مرگ در پیش پایش، یک امکان زیستن به‌حساب می‌آمده. عکس‌ها که تمام می‌شود، یونس می‌رود، بچه‌های شیرمحمد می‌روند و ما هم خداحافظی می‌کنیم و راه می‌افتیم. شیرمحمد راهی قبرستان می‌شود و شروع می‌کند به پرسه زدن در آن محوطه. می‌گویم جاشوها و ملوان‌هایی را که با شما آزاد شده‌اند، کجا پیدا کنم؟ سرش پایین است و در حال خواندن سنگ‌قبرها: «نمی‌دانم، شاید نیک‌شهر باشند، شاید هم چانف. یکی را پیدا کن که حالش خوش باشد...» جواب می‌دهم که «اذان است، برای افطار نمی‌روید خانه؟»

ـ می‌روم حالا. این‌جا راحت‌ترم.

 

چابهار؛ در فاصله دو بندر

در برگشت به چابهار، جاده چند کیلومتری خودش را به ساحل عمان می‌ساید. از روی هر پل که رد می‌شویم، راننده نگاهی به اطراف می‌کند و استغفراللهی می‌فرستد. غرولندش به این خاطر است که ساخت‌وسازهای اطراف چابهار، روی بستر رودخانه‌ها و آبراه‌های دریا بنا شده و یک باران موسمی می‌تواند خیلی‌ها را بی‌خانه‌مان کند: «چابهار از چند سال پیش پر از مهاجر شده؛ زابلی‌ها، ایرانشهری‌ها، ترک‌ها و حتی کردها این‌جا دارند برای خودشان خانه می‌سازند و کار می‌کنند. این‌ها خوب است برای بندر، نیروی جوان می‌خواهند و کار هر جا که باشد، مرد می‌رود دنبالش. اما روی بستر رودخانه باید خانه بسازند؟ یک باران درست و حسابی که بیاید از این شهرک‌ها و حلبی‌آبادها هیچی باقی نمی‌ماند.» شهریت چابهار خلاصه شده میان دو اسکله؛ اسکله شهید کلانتری و اسکله شهید بهشتی. در این فاصله، شهر اندوهناک می‌شود؛ خسته، نیمه‌کاره و با شکاف طبقاتی واضح. عصر، عصرِ عید فطر است و بلوچ‌ها همگی غرق در خریدِ عیدی از بازار سنتی و سرپوشیده‌ی شهر. لب ساحل «دریاکوچک» و «هتل لیپار» اما خلوت است؛ مسافری نیست و چادری هم برپا نشده. در چنین جایی می‌شود چابهار واقعی را دید؛ شهری که هنوز تا توسعه‌ی پایدار فاصله معناداری دارد؛ شهری که کم‌کم دارد از ماشین‌های پلاک منطقه آزاد خالی می‌شود و لبریز می‌گردد از پراید و پژو؛ شهری که هر گوشه‌اش را نگاه کنی، پر است از مردانِ سیه‌چرده‌ای که خسته از کارِ بندر و اسکله بیرون زده‌اند اما ماشینی نیست که برساندشان خانه و عجیب‌تر این‌که برای سوارکردنشان هم، اعتمادِ کمی وجود دارد. تا آن وقت فرصت هست و «دریابزرگ»، آدم را به خودش می‌خواند. جایی که می‌شود مادرِ دریا را دید، ساحلی که می‌شود در آن، اقیانوس را نفس کشید و پای فواره‌های طبیعی‌اش ایستاد و اذان فطر را شنید.

تماس با اداره شیلات باز هم بی‌نتیجه می‌ماند. ساختمانش  حافظ‌گونه«آسوده در کنار چو پرگار...» به خواب رفته و برای یافتن ملوان‌های نیک‌شهری، باید از طریق دیگری اقدام کرد.

 

به‌سوی آهوران

سر یکی از پیچ‌های جاده نوشته‌اند: «اگر شک دارید، سبقت نگیرید.» برای رفتن به بخشِ «آهوران» و رسیدن به روستای کوچکی که خاندان بلوچی سه ملوان تازه آزادشده را در خود جای داده‌اند، باید از همین جاده رفت؛ جاده‌ای که سال 81 و بعد از سفر مقام معظم رهبری به چابهار، اصلاح و مرمت و به‌سازی آن آغاز شد. جاده اما حالا با عمری بیش از 15 سال، دوباره و دوباره نیاز به مرمت دارد. اطراف جاده پر است از ماشین‌هایی که به معنای واقعی کلمه متلاشی شده‌اند. جنازه‌ی پرایدها و 405‌هایی که برای عبرت باقیِ راننده‌ها افتاده‌اند یک‌گوشه‌ای و پلیس‌های راهنمایی و رانندگی که پشت تپه‌ها پناه گرفته‌اند تا دفترچه جریمه‌ها را پر کنند. ما اما از نیک‌شهر که می‌گذریم، براساس نوربالاهایی که ماشین‌های روبه‌رو می‌دهند می‌فهمیم که کجاها پلیس منتظر ماست و کجا می‌توانیم این راهِ کویری را در گرمای بالای 40 درجه تندتر برانیم. باقی فرصت، صرف شنیدن حرف‌های بخشدار آهوران می‌شود که از نیک‌شهر با ما آمده تا ملوانان را برای گفت‌وگو راضی کند. محمدعلی مبارکی، مردی است زاده‌ی همین بخش از کشور؛ بخشی که به گفته او تاریخچه‌ای بهشت‌گونه داشته، اما حالا حال و روزش چنان وخیم است که برای بازشناسی‌اش باید تصویرش را از غبارِ بی‌توجهی‌ها و خاکِ خشکسالی‌ها پاکیزه کرد.

زدودن این غبار ساده نیست. درست در لحظه‌ای که جاده‌ای که به سمت چانف می‌رود، از راهِ اصلی جدا می‌شود، این را می‌شود فهمید. جاده به ناگهان خاکی می‌شود. دیگر خبری از ماشین‌ها هم نیست. راهِ طولانی و پیچ‌درپیچی است که در خاک مطلق طی می‌کنیم بی‌آن‌که کسی جلویمان را بگیرد یا حالی بپرسد.

 

نخلستان‌های مرده

«گوهچ» و «کسمزور» مقصد ما هستند؛ دو روستای کوچک در نزدیکی چانف در بخش آهورانِ شهرستان نیک‌شهر. سه صیادِ بلوچی را که به‌تازگی از چنگال دزدان دریایی سومالی رها شده‌اند، قرار است آن‌جا بیابیم. مسیر اما طولانی‌ست و خاکی بودن جاده، راه را طولانی‌تر هم کرده. مبارکی حرف می‌زند تا طولِ راه به چشممان نیاید و خسته‌مان نکند: «در کلِ بخش آهوران، فقط مرکز بخش و یک روستا دارای شبکه آب لوله‌کشی هستند که فقط می‌توانند به 40 درصد از جمعیت ما آب شرب بدهند.»

آهوران، بخشی بزرگ و پهناور در دلِ استانی بزرگ‌تر و به‌مراتب پهناورتر اما کلکسیونی است از چیزهای نداشته: «در کل آهوران هنرستان، دبیرستان کاردانش، سالن ورزشی، کتابخانه و هیچ اداره دولتی (به‌جز بخشداری)، جایگاه سوخت و... ندارد.» به این لیست باید این نکته را هم اضافه کرد که ماشین‌ها برای بنزین‌زدن مجبورند 130 کیلومتر راه را تا نزدیک‌ترین پمپ‌بنزین طی کنند و به همین دلیل عموم روستاهای این بخش از آب آشامیدنی محروم‌اند؛ چرا که هیچ ماشینی قبول نمی‌کند 260 کیلومتر راه برود برای توزیع یک تانکر آب مثلا!

از میان بیابان و نخلستان‌های خشک‌شده، از کنارِ کارگاه‌های ساخت راه‌آهن، از کنارِ چوپانانی که به‌زور چند راس رمه‌ی لاغر را در کوه‌های اطراف می‌چرخانند می‌گذریم و تابلوی «گوهچ» در پیچ جاده‌ای نمایان می‌شود. مبارکی توضیح می‌دهد که با هماهنگی‌های انجام‌شده، دو نفر از ملوانان گوهچی آماده‌ی گفت‌وگو هستند، ملوان سوم که در روستای کسمزور زندگی می‌کند هم صبح به جمعشان پیوسته. آفتاب داغ‌تر از همیشه فرو می‌رود در پوست و تکه‌پارچه‌ای در دهان‌ها مانده از خشکی و گرما!

بچه‌های روستا به استقبالمان می‌آیند؛ بعد از آن‌ها، جوان‌ترها و بعد دو سه نفر که ریش‌سفید روستا هستند. تعارفات معمول و بغل‌کردن به شیوه بلوچ‌ها؛ محکم، کامل و درعین‌حال برادرانه. کل روستا بیش از 10، 12 خانه‌ی سرِ پا ندارد، باقی کپرهایی هستند که روی خاک بنا شده‌اند و با شاخه‌های نخل پوشاندنشان. از یکی از کپرها، «آدم بلوچی» بیرون می‌آید؛ عاقله‌مردی سیاه‌سوخته و بدون دندان. بعدها می‌فهمم که این دندان‌ها را یکی‌یکی با گازانبر کشیده‌اند و انداخته‌اند توی مشتش، در آن چهار سال سیاه! در سال‌هایی که «آدم» صبح تا شب آویزان از درخت به گوهچ فکر می‌کرده، به وطنی که با بی‌آبی، بی‌کاری و بی‌پولی مفرط، جوانانش را یکی‌یکی روانه دریای چابهار کرده است. آدم چیزی می‌گوید که لابد سلام و علیک است، دستی می‌دهیم و قبل از این‌که وارد کپرش شویم، مسعود بلوچی هم از کپر کناری بیرون می‌آید؛ دومین ملوانی که به‌تازگی آزاد شده. صدای ریش‌سفیدی را از پشت می‌شنوم که دعوتمان می‌کند به خانه‌اش: «کپرها گرم و کثیف‌اند، تشریف بیاورید خانه ما که کولر دارد.» در تاریکیِ خانه، چشم چشم را نمی‌بیند. پنجره‌ها از ترس آفتاب پوشیده شده‌اند، درها از ترس مگس‌ها بسته‌اند و برقی نیست برای روشن‌کردن چراغ. تا ملوان سوم هم از روستای مجاور برسد، برایم آب یخ می‌آورند و دو قوطی رانی. خجالت می‌کشم از آدم‌هایی که دورم نشسته‌اند و دهان به روزه بسته‌اند؛ نمی‌خورم. اما اجبار می‌کنند و حتی صاحب‌خانه  وجر می‌کند: «برکت خداست. این آب در گوهچ پیدا نمی‌شود. یخچال‌های ما روزی یکی دو ساعت بیشتر کار نمی‌کند. کلِ آب روستا را می‌گذارند توی این یخچال. پس بخور و با خیال راحت هم بخور.» پسر جوانی به جمع ما اضافه می‌شود با لباس بلوچیِ آبی‌رنگ و دست‌وبال حنا کرده. نامش احمد بلوچی است و 22 سال سن دارد، با این حساب وقتی که اسیر دزدان دریایی شده 18 سال داشته. حالا سه ملوان کنار هم تکیه داده‌اند به بالش‌ها و منتظرند تا یکی شروع‌کننده باشد. گرما اما نمی‌گذارد نفس کسی دربیاید. «برو به مادرت بگو، برق‌ها را خاموش کنید تا کولر را روشن کنیم.» صاحب‌خانه بچه‌ای را روانه می‌کند و 10 دقیقه بعد کولرآبیِ کم‌جانی شروع به چرخیدن می‌کند: «شرمنده‌ایم. تا برق کل روستا خاموش نشود نمی‌توانیم به‌جز یخچال چیزِ دیگری را روشن کنیم؛ خصوصا کولر که قوه بالایی می‌خواهد.» آدم، مجنون‌وار می‌خندد و لثه‌های بی‌دندانش را نشان می‌دهد و با لهجه‌ی ناشناسی می‌گوید: «چ... شی... گهپر...» پیرمردی که در جمع نشسته، تنها کسی‌ست که می‌فهمد او چه گفته. می‌گوید: «داره یکی از ضرب‌المثل‌های بلوچی رو می‌گه: چه مردگین  شیر ء زندگین روباه گهتر انت. معنی‌اش می‌شه: روباه زنده بهتر از شیر مُرده‌س.» همه می‌خندیم جز احمد که نوجوانی خجالتی‌ست و در سکوت به نقطه نامعلومی خیره شده.

 

زبان ازیادرفته

«آدم» با لهجه‌ی نامفهومی حرف می‌زند؛ لهجه و زبانی که حتی بلوچی نیست. 40 سال دارد و لبخندِ تلخش هنوز بعد از مدت‌ها ـ که در حال تنظیم گزارش هستم ـ از یادم نمی‌رود. به سئوالات با نیشخندی جواب می‌دهد و معمولا کوتاه، برنده و عموما ختم‌شده به ضرب‌المثل تلخی از دلِ فرهنگ بلوچستان. یکی از اقوام آدم که کنارش نشسته و دارد جمله به جمله حرف‌هایش را ترجمه می‌کند، برایم توضیح می‌دهد که دیگر آدم آن آدم سابق نیست. حتی تا حدودی زبانش را از یاد برده و حالا بیش از آن‌که بلوچی حرف بزند، زبانش ترکیبی شده از عربی، بلوچی و گویشی که بعضی از بومیان سومالی دارند: «مثل این‌که در اسارت، مترجم دزدان و نگهبانان بوده، برای همین کم‌کم زبان خودش یادش رفته. البته خیلی شکنجه شده، بعید نیست که به خاطر همین شکنجه‌ها دچار مشکل هم شده باشد...» بااین‌همه هنوز نه روانکاوی آن‌ها را معاینه کرده و نه پزشکی حاذق. با دور گرفتن کولر، آدم هم دور می‌گیرد و قصه شروع می‌شود.

در 400 مایلیِ ساحل سومالی بوده‌اند؛ تورها گشوده در آب و پر از ماهی. کشتی چند روز آن‌جا بوده و احتمالا دزدان دریایی از این فرصت برای زیرنظر گرفتن کشتی استفاده کرده‌اند. آدم تعریف می‌کند که در آن روز محتوم، در حال بیرون کشیدن تورها از آب دریا بوده‌اند که ناگهان بارانی از تیر و ترکش به سمتشان روانه می‌شود: «وووهه! وووهه!» دست‌های سیاه و کشیده‌ی آدم سپر صورتش می‌شود. انگار، امروز همان روز است و این پشه‌ها که در اتاق می‌چرخند، همان تیرها. از مرور خاطرات آن روز شرمنده‌ایم اما گویی باید یک‌بار برای همیشه، کامل و دقیق گذشته را احضار کرد و جزئیات آن را خوب به یاد آورد تا بشود آن را فراموش کرد. ملوانان به گوشه‌ای از لنج پناه می‌برند، تورها رها می‌شود در آب و برای چند دقیقه سکوت در وسط اقیانوس نعره می‌کشد. آدم به یاد می‌آورد که دستورِ تسلیم را یکی از عرشه به او و دیگر ملوانان داده، کسی که از گوشه‌ی مخفیگاهش دیده که دزدان دریایی دارند ضامن آرپی‌جی‌های خود را آزاد می‌کنند: «بومممب... بومممبا... بومممبا.» دزدان دریایی وارد کشتی می‌شوند و خدمه و ملوانان گوشه‌ای از عرشه، دست‌ها پشت سر و پارچه‌های سفید در دست. آدم می‌گوید که درست در همان لحظه که این درشت‌اندام‌های چشم ورقلمبیده را دیده، باور کرده که کارش تمام است. ترجمه‌ی جملاتی را که می‌گوید یکی از محلی‌ها به عهده دارد: «کبران کلمپوگ مان نیین.» معنی‌اش را همان پیرمرد می‌گوید؛ می‌گوید که: ««قبرها خالی نیستند»، تهدیدی است که بلوچ‌ها به همدیگر روا می‌دارند اما وقتی که آدم به خودش این حرف را می‌زند، یعنی کلاهش پس معرکه است.»

دزدان دریایی لنج‌شان را کنار ساحل می‌برند و آن‌ها شش ماه آزگار داخل همین کشتی و در گرما و شرجیِ طاقت‌فرسای اقیانوس رها می‌شوند: «هر روز شکنجه، هر لحظه شکنجه. می‌گفتیم که کی می‌میریم و از این درد و بدبختی راحت می‌شویم. شش ماه طول کشید و در این مدت هیچ‌کس نیامد ببیند ما زنده‌ایم یا مرده. هفته‌ای، هشت روزی یک‌بار می‌آمدند، یک خرده برنج و آب می‌ریختند برایمان می‌رفتند.»

«شش ماه روی لنج، بالا ـ پایین، بالا ـ پایین، توفان هر شب. موج! بوووم! موج! بوووم!» این چند کلمه‌ای‌ست که از دهان آدم درمی‌آید درباره شش ماه اول اسارت. به‌سختی کلمات فارسی را به یاد می‌آورد و سر هم می‌کند. هم‌محله‌ای‌اش بقیه حرف‌های او را این‌طور ترجمه می‌کند: «می‌گوید که: همان موقع که فیلم‌های اخاذی منتشر می‌شد و می‌گفتند که برای آزادی ملوانان پول بدهید، درست همین زمان، ملوانان روی لنج بوده‌اند، لنج خودشان در ساحل سومالی.»

 

کشتی را سوراخ می‌کنند

به فاصله دو فصل از سال، پیام اخاذی مخابره می‌شود و پولی در کار نیست. پاسخ هست؛ خانواده‌ها زنگ می‌زنند تا ببینند عزیزانشان زنده هستند یا کشته شده‌اند، اما دزدان دریایی فقط جواب‌های مربوط به پول را می‌شنوند. هر بار که خانواده‌ها را تهدید می‌کنند که در صورت نپرداختن مبلغ آزادی ملوانانشان، آن‌ها را خواهند کشت، دست‌هایی به التماس و استغاثه از آن‌طرف خط دامانشان را می‌گیرد، اما چه فایده! لاجرم شش ماه به همین شکل می‌گذرد؛ هر روز شکنجه و ضبط پیام‌های صوتی و تصویری دردناک‌تر به امید آن‌که ریالی از طرفِ ایرانی گیر دزدان دریایی بیاید. لابد به همین خاطر است که پس از تمام شدن مدت ضرب‌العجل، ناراحتی از بی‌پاسخ ماندن پیام‌ها، آن‌ها را به مرز دیوانگی می‌کشاند.

«یک روز صبح شروع کردند به سوراخ کردن لنج. این‌طرف و آن‌طرف لنج را سوراخ کردند و ماها را هم بسته بودند به تیرها و تیرک‌ها. گفتند که می‌خواهند لنج را غرق کنند. وضع ما چه می‌شد؟! قرار بود با همین کشتی غرق شویم؟! بی امیتئ سرا کس نساهیت!» مرد مترجم بلوچ چند ثانیه‌ای در ذهنش مرور می‌کند: «آها، معنیش می‌شه: سرِ آدمی که مهم نیست رو نمی‌تراشن. یعنی امیدوار بودن به این‌که بالاخره یک اتفاقی می‌افته.» و آن اتفاق افتاد. بردنشان به خشکی و در ساحل به همدیگر زنجیرشان کردند و ته زنجیر هم به درخت بزرگی قفل شد. رفتن به ساحل همانا و شکنجه‌ی بیشتر همان. اسم شکنجه که می‌آید، مردان بلوچ سر به زیر می‌اندازند و مسعود برای اولین‌بار چند کلمه‌ای می‌گوید: «این را ببین، رد آتش سیگار است. این‌جا (روی دستش)، این‌جا (روی ران پایش)، این‌جا (روی لاله گوشش)، این‌جا (روی پلکش). این‌جا را ببین، رد تایلیور است. دستم را ببین، وقتی می‌بندمش تق‌تق صدا می‌دهد. دو استخوان جابه‌جا شده‌اند و نمی‌توانم حرکتش بدهم، نمی‌توانم ازش کار بکشم.» اخاذی دزدان از خانواده‌ها حالا جدی‌تر از قبل شده. پیام می‌داده‌اند که باید 20 هزار دلار برای آزادی این‌ها بدهید: «یک‌بار که داشتند مرا کتک می‌زدند گفتند خرج خوراکتان بیشتر از 20 هزار دلار شده، تا این پول نرسد، دیگر از غذا خبری نیست. وقتی پول می‌رسید از طرف خانواده‌هایمان، غذا می‌خوردیم و وقتی پول نبود، گشنه می‌ماندیم. گاهی تا 9 یا 10 روز گشنه می‌ماندیم و اگر کلامی حرف می‌زدیم، با تایلیور و میلگرد می‌زدنمان.»

وسط حرف‌های مسعود، آدم دست یک بچه را می‌کشد و از تاریکی اتاق می‌آوردش روی پای خودش می‌نشاند و شروع به حرف زدن می‌کند: «مالِ برادرم! مالِ برادرم.» آدم، مسعود و احمد با برادرهایشان در آن کشتی بوده‌اند و اکنون تنها هستند. آن‌ها شاهد مرگ برادرانشان زیر شکنجه دزدان دریایی بوده‌اند و بعد به‌جای هر سوگواری‌ای، بیل را در دست خود دیده‌اند: «گفت بِکَن! به اندازه‌ی نیم‌متری بکن و برادرت را دفن کن. گفتم مگر مسلمان نیستید. بگذارید غسلش بدهیم، بگذارید مسلمان بمیرد، کفنش کنیم. گفتند اگر نکَنی، خودت را هم کنارش دفن می‌کنیم. ما منتظر مرگ خودمان بودیم، دیگر حتی نمی‌توانستیم گریه کنیم. بدنمان هیچ آبی نداشت.»

 

45 روز تشنگی و گشنگی

بدترین شکنجه اما نصیب آدم شد. او را چنان زده‌اند، چنان گشنه و تشنه نگاهش داشته‌اند که آرام‌آرام زبانش را ازدست‌داده. خانواده‌ها در این مدت دو بار هر بار 50  پول به دست دزدان دریایی رسانده‌اند، اما این مقدار آتش طمعشان را خاموش نکرده. لاجرم قطع امید کرده‌اند و منتظر تقدیر شده‌اند. پاسخ دزدان به نرسیدن پول، دندان‌شکن بوده: 45 روز گشنگی و تشنگی مطلق برای ملوانان: «گاهی آب دریا استخوانی را با خود می‌آورد، یا بارانی می‌بارید، از چاله‌ها آب می‌خوردیم و استخوان را مک می‌زدیم. آن‌قدر بی‌جان بودیم که نمی‌توانستیم برادرانمان را دفن کنیم. وقتی که یادمان می‌آمد چرا و چطور مرده‌اند، از ته دل آرزوی مرگ می‌کردیم، اما چه فایده، جسدشان مانده بود و داشت بو می‌گرفت؛ خاکشان کردیم.»

برادر آدم، شش بچه برای آدم به یادگار گذاشته. برادرِ احمد و مسعود هم. حالا سه مرد باقی‌مانده‌اند و نیمی از جمعیت روستا که نه پدری دارند، نه پشتوانه‌ای و نه ریالی. همین‌ها، آدم را که بزرگ‌تر از دو ملوان دیگر است تحت‌فشار قرار داده: «دیگر آن آدم قبلی نیستم. آن آدم مرده. کاش می‌مرد. می‌ترسم که بروم از خانه بیرون. توان امرارمعاش هم ندارم، با یک جیب خالی و شش سر بچه و بیوه‌ی برادرم. دستم خالی است، دست همه این‌جا خالی‌ست. خانم‌های برادرانمان بیوه شده‌اند و بچه‌ها یتیم. وقتی که آزاد شدیم، ما را بردند تهران و در یک برنامه‌ی تلویزیونی حاضر شدیم، بعدش ولمان کردند به امان خدا. از تهران تا این‌جا یک 10‌هزارتومانی توی جیب ما نگذاشتند. مادرم دیوانه شده، نه گپی، نه حرکتی. شب‌ها خواب زنجیرها را می‌بینم، خواب انبردستی که رفته توی دهانم. با بچه‌ها نمی‌خوابم، می‌روم کنار کوه، می‌روم توی بیابان...»

کولر تِقی می‌کند و از کار می‌افتد. صداها به بغض بدل شده و در تاریکی خانه، گوشه‌ی چشم‌ها تر می‌شود.

 

 

گزارشی درباره جزئیات شکنجه‌گری دزدان سومالی

چگونه مردان دریا به زانو در می‌آیند؟

«من آن جهنمم که شما رنج‌هاش را... در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید

خورشید، هیمه‌ای‌ست مدور که در من است

یک سوزش مکرر پنهانی... همواره با من است

و چشم‌های من، خاکستری‌ست که از عمق‌های آن

ققنوس‌های رنج جهان می‌زایند»

نویسنده‌ی این گزارش اگر رضا براهنی بود، لابد این‌طور قلم را روی کاغذ می‌گرداند تا واگویه کند زجری را که در شکنجه‌گاه کشیده‌اند دریانوردان اسیر در چنگال دزدان. ظاهر قصه این است که پای شکنجه در میان بوده، لابد تصور کرده‌اید کمی بی‌آب و غذا نگه‌داشته شده‌اند، چند چَک و سیلی به‌صورتشان زده‌اند و بعد آن فیلم‌های کذایی را از آن‌ها گرفته‌اند و فرستاده‌اند ایران برای دزدی پول از خانواده‌هایشان! اگر چنین تصوری دارید، یا اگر برای کنجکاوی و شهوت دانستن می‌خواهید از شکنجه‌هایی که به دریانوردان ربوده‌شده رفته، سر دربیاورید، این بخش از گزارش را نخوانید و البته که اگر کودک هستید یا خواندن مطالب تلخ می‌تواند سلامت جسمی‌تان را تهدید کند؛ چرا که این‌جا صحبتِ آتشِ داغ سیگار است و پوست، این‌جا حرفِ  هشت روز بی‌غذایی و تشنگیِ مطلق است، حرف آویزان‌شدن از درخت، حرف دفن‌شدن در خاک، حرفِ جنگیدن با حیوانات وحشی و بعد خوردن گوشت تنشان!

دزدان دریایی سومالی در شکنجه، صاحب سبک شده‌اند. از دهه 1990 میلادی آن‌ها از راه دزدی و گروگان‌گیری در حال کسب درآمد هستند و سازمان‌های جهانی، رقم سودِ این بازار را سرسام‌آور توصیف کرده‌اند. بنابراین اصل فعالیت تبهکارانه آن‌ها بر دو عنصر سوار است: نخست دانش و شناخت زیروبم دریا و دریانوردی و دوم، شیوه‌های نتیجه‌بخش شکنجه. به اعتراف ملوان‌های آزادشده‌ی ایرانی، دزدان دریایی سومالی عموما حتی شنا بلد نیستند. تجهیزات آن‌ها عموما نه دریایی که نظامی است و دولت‌هایی که خودشان را مامور برقراری امنیت در دریاهای آزاد می‌دانند، به‌جای گشت‌زنی‌های مکرر و عکس‌گرفتن در پس‌زمینه‌ی کشتی دزدان، بهتر است روشن کنند منابع تامین اسلحه و تجهیزات نظامی دزدان، کجاست! اما در مورد شکنجه چطور؟ اگر موبه‌مو قرار باشد شکنجه‌هایی را که دزدان دریایی سومالی بر سر حداقل پنج نفر از ملوانان و ناخداهایی که با آن‌ها گفت‌وگو کرده‌ایم، آورده‌اند نقل کنیم، ممکن است خواندن این متن برای بسیاری با درد و رنج همراه باشد، اما از آن‌جایی‌که هیچ منبع ثبت‌شده‌ای درباره این شکنجه‌ها موجود نیست، به ذکر چند مورد برای ثبت در تاریخ اکتفا می‌کنیم. گفتنی است که تمام این موارد بر اساس گفته‌ی شاهدان عینی است و از هرگونه خیال‌پردازی در این زمینه خودداری شده است:

قانون نخست: شکنجه دریانوردان متفاوت است. شیوه‌ی شکنجه ناخدا با ملوانان و خدمه کشتی متفاوت است. مسلمانان به شیوه‌ای شکنجه می‌شوند و دیگر مذاهب به‌گونه‌ای دیگر. ناخدا شیرمحمد تابه‌زر در اظهاراتش از شکنجه‌ای گفت که پیش‌ازاین نمونه‌اش در جای دیگری مخابره نشده است. براساس گفته‌های او، دزدان دریایی پس از ضرب و شتم ناخدا به او دستور داده‌اند تا چاله‌ای عمودی به ارتفاع یک‌متر و نیم حفر کند. کندن این چاله باید در یک روز انجام می‌شده و نقطه انتخابی به‌گونه‌ای بوده که با جزر و مد دریا، ترس ورود آب به چاله وجود داشته باشد. عصر و پس از اتمام حفر چاله، ناخدا با ضربه‌ای به سرش به درون چاله‌ی دست‌کندِ خودش پرتاب‌شده و دزدان دریایی روی او خاک ریخته‌اند تا جایی که فقط سرش بیرون از خاک باشد. او گفت که شب‌ها از شدت مد آب، نگران خفگی بوده و هر شب یکی دو لیتر آب می‌خورده است.

قانون دوم: ملوان‌ها به‌صورت گروهی و توسط خودشان شکنجه می‌شوند. دزدان دریایی پس از اسارت ملوانان کشتی و فرآیند جداسازی، ملوان‌ها را به‌صورت گروهی غل و زنجیر می‌کنند و از خودِ آن‌ها برای شکنجه‌ی دیگری استفاده می‌کنند. انواع شکنجه‌هایی که سه نفر از ملوانان آزادشده، برای ما روایت کرده‌اند به این شرح است:

الف) شکنجه همیشگی: شکنجه همیشگی ملوانان نبود غذا و آب بوده است. به روایتی، آن‌ها هر هشت روز کامل، یک وعده غذای بی‌کیفیت شامل برنج، سیب‌زمینی، آب دریا و ریشه گیاه می‌خورده‌اند. آب اختصاصی به ملوانانِ دربند به قدری کم بوده است که آن‌ها مجبور به حفر چاله‌هایی کوچک برای خوردن آب باران بوده‌اند و در مواردی حتی ناچار از خوردن ادرار خود شده‌اند.

ب) شکنجه‌های موردی: از آن‌جایی‌که نگهبانان اسرا، عموما در حال مصرف مواد مخدر بوده‌اند، رفتارهای خشن و شکنجه‌هایی که بر ملوانان روا کرده‌اند قابل پیش‌بینی نبوده، اما مواردی که به‌صورت روزانه اتفاق می‌افتاده، عبارتند از: «خاموش‌کردن سیگار روی تن و صورت ملوانان»، «کتک‌زدن آن‌ها»، «شکستن استخوان‌های پا و دست به‌وسیله تایلیور»، «سوراخ‌کردن تن ملوانان به‌وسیله میلگرد»، «سوزاندن تن آن‌ها با آتش شبانه» و...

ج) شکنجه‌های خاص: در طول مدت نگهداری ملوانان ایرانی، شکنجه‌های خاصی نیز وجود داشته که عموما پس از جواب رد شنیدن از سوی خانواده‌های آن‌ها و نرسیدن پول اعمال می‌شده است. شدت و دردناکی این شکنجه‌ها به حدی بوده است که متاسفانه چند تن از ملوانان ایرانی زیر بار شکنجه درگذشته‌اند. می‌توان این شکنجه‌ها را به دو قسمت شکنجه‌های روانی و شکنجه‌های جسمی تقسیم‌بندی کرد. در بخش شکنجه‌های روانی، کشتن برادر جلوی چشم برادرش، دستور دفن برادر به دست برادرش، دستور شکنجه ملوانی به دست ملوان دیگر، حذف وعده غذایی هشت روزه، انتقال ملوان به نقطه‌ای نامعلوم و احتمالا آزار و اذیت جنسی به وسیله‌ی ملوانان آزاد شده ایرانی گزارش شده‌اند. در بخش شکنجه‌های جسمی هم می‌توان به خاموش‌کردن سیگار در چشم ملوانان، بستن آن‌ها به لنج‌های در حال غرق شدن، تیراندازی از فاصله نزدیک، انداختن جانورهای دریایی به لباس‌زیر آن‌ها و... اشاره کرد. ملوانان ایرانی دربند دزدان دریایی، همگی این شکنجه‌ها را کشیده‌اند و می‌توانند با جزئیات بیشتری آن را اعلام و تایید کنند.

در بخش شکنجه‌های روانی، ذکر این نکته ضروری است که تقریبا همه ملوانان اسیرشده در دست دزدان دریایی خاطره‌ای از آزار و شکنجه خود به وسیله‌ی پیام‌های دروغینی که به‌ظاهر از طرف خانواده آن‌ها رسیده دارند. به گفته این ملوانان، نگهبانان هر روز با پیامی از طرف خانواده، آن‌ها را شکنجه روانی کرده‌اند. این پیام‌های دروغین که عموما درباره مسائل ناموسی خانواده بود، تلاش داشت آن‌ها را از درون نابود کند تا جایی که باور کنند در سال‌های اسارت، خانواده‌ها به آن‌ها خیانت کرده‌اند.

 

 

چرخ زندگی ملوانان چطور خواهد چرخید؟

ای شادی آزادی

غم‌انگیزترین بخش زندگی ملوانانِ ربوده‌شده این است که پس از آزادی چه‌کار خواهند کرد. هر پنج نفری که در این گزارش با آن‌ها گفت‌وگو شد، هیچ برنامه‌ای برای آینده خود نداشتند. سه ملوان روستایی احتمالا مجبور به کارگری یا نگهبانی شوند، اما سئوال این است که آیا در گهوچ یا دیگر روستاهای آهوران کاری برای انجام‌دادن هست؟ وضعیت ناخداها هم بهتر از این نیست. مهم‌ترین نکته این است که خانواده‌ها و اقوام این دریانوردان ‌که پشتوانه مالی آن‌ها بوده‌اند، در جریان ربوده‌شدنشان به خاک سیاه نشسته‌اند. همسر و فامیلِ ناخدا شیرمحمد تمام طلاها، زمین‌ها و مایملک خود را چوب حراج زده‌اند به امید این‌که از پول فروش آن‌ها بتوانند ناخدایشان را به خانه برگردانند. در مورد ناخدا سهراب وضع از این هم بدتر است، نبود سایه او بالای سر خانواده‌اش، جانِ دخترش را تهدید می‌کند و بعید نیست که از این بیماری ناشناخته دچار ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر شود.

ملوانان روستایی چطور؟ خانواده آن‌ها پیش از ربوده‌شدنشان هم فقیر بوده و حالا تقریبا صفر مطلق‌اند؛ نه گله‌ای، نه خانه‌ای، نه منبع درآمدی و نه شغلی. درست است که خط آهن چابهار از دلِ بخش آهوران می‌گذرد، اما محلی‌ها می‌گویند که در هیچ بخش از این پروژه، بلوچ استخدام نمی‌شود و تازه اگر قرار به کارگری بلوچ هم باشد، بلوچ‌های آهوران در فهرست نیستند. ماشین‌های سنگین قرارگاه خاتم از کمر و کوهِ چانف می‌گذرند اما حتی برای محلی‌هایی که دارند با پای پیاده مسیر چند 10 کیلومتری روستاها را می‌روند، ترمز نمی‌کنند: «به همین ماه مبارک قسم که این‌ها دلشان به یارانه خوش است والا زندگی‌شان نمی‌چرخد.» مبارکی این را می‌گوید و به نخلستان چانف اشاره می‌کند: «این نخلستان را ببین! یک زمانی چانف بهترین خرمای مضافتی ایران را تولید می‌کرد، از همین نخلستان‌ها. حالا آب نیست که بخواهد نخلی باشد.»

می‌پرسم که تکلیفِ ملوانان چه خواهد شد؟ آیا شیلات یا دولت یا حتی مثلا وزارت اطلاعات کمکی به آن‌ها خواهد کرد تا روی پای خود بایستند و چرخ زندگی‌شان را بچرخانند؟ جوابی نمی‌دهد، اما یادم می‌آید که احمد بلوچی گفت که دیگر به دریا برنمی‌گردم: «من 18 سالم بود که اسیر شدم، چون سن و سالم کمتر بود، کمتر اذیتم کردند، اما شده بودم مستخدم نگهبان‌ها؛ غذا می‌پختم، آب می‌بردم و... آن موقع 18 سالم بود که رفتم روی لنج، فکر می‌کردم که یک روز برای خودم ناخدا می‌شوم، فکر می‌کردم که عاشق دریا هستم و تا پیری روی دریا کار می‌کنم و حتی کشتی بزرگ می‌خرم یا یک لنج بزرگ برای ترانزیت بار، اما حالا از دریا می‌ترسم، دیگر به دریا نمی‌روم.»

امثال احمد و آدم و شیرمحمد بسیارند. کوچندگان کویرِ خشک و بی‌برکت سیستان و بلوچستان که صدها کیلومتر راه را طی کرده‌اند تا به دریای چابهار برسند و روی کشتی کار کنند و لقمه‌ای نان برای خانواده‌هایشان حواله بانکی کنند. دزدان دریایی اما همین آخرین کورسوی امیدواری بلوچ‌های این منطقه را هم خاموش کردند. حالا ملوانانی که دریانوردی را از سن کم و به‌صورت تجربی آموخته بودند و می‌شد گنجینه‌ای از تجربیات ناب اقیانوس‌پیمایی برای ایرانی‌ها باشند، آرام‌آرام از دریا عقب کشیده‌اند و برگشته‌اند به خانه‌های خود از ترس دزدان دریایی.

از پُزم تا بِریس، ملوانان زیادی را دیده‌ام در لباس‌های بلوچیِ یکدست سفید که خیره‌اند به دریا و قصه ملوانان اسیرشده را در گوش هم زمزمه می‌کنند. هنوز هستند ملوانانی که به خانه برنگشته‌اند، هنوز هستند خانواده‌هایی که مجبورند غرامتِ رزق حلال مردهایشان را با فروش دستبندهای طلا و سوزن‌دوزی‌های بلوچی بدهند، هنوز هستند مادرانی که از دیدن تصویر شکنجه پسرشان به مرز دیوانگی رسیده‌اند و...

عجیب اما این‌جاست که چرا نهادهای مسئول، پا پیش نمی‌گذارند؟ چرا دست‌به‌کار نمی‌شوند و این نعمت خدادادی را با آموزش دادن به ملوانان محلی، مکانیزه نمی‌کنند؟ بیش از صدها لنج ماهی‌گیری در این منطقه لنگر انداخته‌اند که در هر لنج، ده‌ها ملوان کارکشته هست؛ چرا از این‌ها برای دریانوردی مدرن و به‌صرفه استفاده نمی‌شود؟ ناخدا یونس با دل پری که داشت اعتراف کرد که در این سه سال، حتی نتوانسته از اداره‌ی شیلات منطقه مجوز صید بگیرد؛ مجوزی که به گفته او فقط به افراد خاص می‌دهند و چه کسی خاص‌تر از او که این‌چنین باافتخار از دست دزدان دریایی فرار کرده و گروگان‌هایی را به کشور آورده و سرنخِ آزادی اسرای ایرانی از دست دزدان سومالی شده است؟

نه پایی برای رفتن هست و نه دلی برای ماندن. پرشمار است راه‌هایی که مسافران را به خانه و وطن برمی‌گرداند، این بار اما این راه فقط همان دریاست؛ همان راهی که آن‌ها را چهار سال از خانه و زندگی دور کرد. بردشان آن‌سوی آب‌ها، جایی که دستشان کوتاه و کوتاه‌تر شد و زندگی چون خرمایی بر سر نخیلی بلند!

مبارکی، بخشدار آهوران، همچنان خاموش است و به نخلستان روبه‌رو خیره شده. با طبع شادی که دارد، آرام زمزمه می‌کند: «ای شادی آزادی/ روزی که تو باز آیی/ با این دل غم‌پرور/ من با تو چه خواهم کرد؟» روبه‌رو، نخل‌های بی‌سر، نخل‌های سوخته در پس‌زمینه‌ای از جسد متعفن سگ‌ها پهن شده‌اند. گویی نخلستان بدل به قبرستانی بزرگ‌شده و این نخل‌ها، آدم‌هایی‌اند که ایستاده، مرده‌اند.

 

تکمله:

سفر به چابهار و تهیه گزارش از دریانوردانی که به‌تازگی به کشور بازگشته‌اند، جز با تلاش و یاری سازمان بنادر و دریانوردی، اداره کل بنادر و دریانوردی استان سیستان و بلوچستان(بندر چابهار)، فرمانداری نیک‌شهر، بخشدار مرکزی نیک‌شهر، بخشدار آهوران و مردم فوق‌العاده این نقطه از کشور امکان‌پذیر نبود. دست تک‌تکشان را باید بوسید.

۲۷ تیر ۱۳۹۷ ۱۴:۰۷